پس از مرگ آقای سولیس، خانه، از یک صومعه هم غمانگیزتر شد. باید لااقل دو سال عزاداری میکردند و طی شش ماه اول پنجرههای مشرف به خیابان بسته میماندند. گاوینا از غم و غصه دق میکرد. پدر مردهی خود را به چشم دیده بود. رنگ پریده و نفس زنان روی چهرهی آرام او خم شده بود. به درون آن چشمهای زنگاری رنگ و نیمهبسته نگاه کرده بود. به جایی اسرارآمیز، جایی مثل دریاچهی شیشهای، نه نوری در برداشت و نه موج میزد. به نظرش رسیده بود آن محفظهی بیحرکت و سرد، ژرفای مرگ نبود، ژرفای زندگی بود، آری همه چیز این طور پایان مییافت. پدرش که تا همین دیروز میخندید و شوخی میکرد، اکنون بیحرکت و بیزبان برای ابد بر جای مانده بود. آه که زندگی بشر چه پوچ است!
Grazia Maria Cosima Damiana Deledda was an Italian writer who received the Nobel Prize for Literature in 1926 "for her idealistically inspired writings which with plastic clarity picture the life on her native island [i.e. Sardinia] and with depth and sympathy deal with human problems in general". She was the first Italian woman to receive the prize, and only the second woman in general after Selma Lagerlöf was awarded hers in 1909.
سکون آدم های کتاب کلافه کننده است و اینکه در نهایت در پایان کتاب من با یک چرا رو به رو شدم...چرا مادر و خانواده ناراحت بودن از گاوینا زمانی که دختر بود ؟؟؟؟