Jump to ratings and reviews
Rate this book

رام‌کننده

Rate this book
داستان «رام كننده» درباره پسری بی‌نام است. او يك روز صبح كه از خواب بيدار می‌شود پس از رو به رو شدن با پدر خوانده‌اش «مرحبا» متوجه ‌می‌شود كه تله شده است و بايد هر چه زودتر برای تهيه پادزهر نزد تله‌كننده‌اش «زمان» يا همان پدرش برود. او در اين ميان از رازهای خانواده‌اش آگاه شده و متوجه ارتباط مادرش با «مرحبا» و «زمان» و تله شدن همگی به دست «زمان» مي‌شود.

232 pages, Paperback

First published January 1, 2011

1 person is currently reading
27 people want to read

About the author

محمدرضا کاتب

20 books37 followers
محمدرضا کاتب (زاده ۱۳۴۵، تهران) در رشته کارگردانی تلویزیونی فارغ التحصیل شد و به سریال سازی و فیلم‌نامه نویسی اشتغال یافت.مجموعه داستان

* قطره‌های بارانی، ۱۳۷۱
* نگاه زرد پاییزی، ۱۳۷۱
* عبور از پیراهن، ۱۳۷۲

رمان

* شب چراغی در دست، ۱۳۶۸
* فقط به زمین نگاه کن، ۱۳۷۲
* هیس، ۱۳۷۸؛ برنده بهترین رمان سال جایزه منتقدان و نویسندگان مطبوعاتی
* پستی، ۱۳۸۱
* وقت تقصیر، ۱۳۸۲
* دوشنبه‌های آبی ماه، ۱۳۷۴

فیلم‌نامه

* ماه شب چهارده (۱۳۸۵)
* سرخی سیب کال (۱۳۸۴)


Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
4 (6%)
4 stars
6 (9%)
3 stars
19 (30%)
2 stars
13 (20%)
1 star
20 (32%)
Displaying 1 - 19 of 19 reviews
Profile Image for Mb.
116 reviews53 followers
July 9, 2017
رام كننده ٢ چيز را به راحتي اثبات ميكند!!..
١.حتي يك كتاب بد هم ميتواند به چاپ سوم برسد..
٢.حتي انتشارات چشمه هم ميتواند يك كتاب بد منتشر كند
چيزي كه ترغيبم كرد كتاب را بخوانم نام ان بود..انتخاب نام "رام كننده" به اندازه كافي جذاب،غلغلك دهنده و هوشمندانه است و خوب،در ابتداي كتاب،با وجود كم و كاستي ها باز هم قابل تحمل بود..مخصوصا كه پاي تله كننده ها و تله شده ها به داستان باز شده بود و اين موضوع برايم جالب بود،ولي..
كتاب تا اخرش در همان ٢٠ صفحه ابتدايي اش دست و پا ميزند..
خلاصه ي كتاب:
راوي بي نام داستان،صبحي از خواب برمي خيزد و ميبيند پدرخوانده اش(مرحبا) بالاي سرش نشسته است.مرحبا به او خبر ميدهد كه از همان كودكي اش تله شده است و الان صاحبش (تله كننده اش) او را براي كاري كه نميداند چيست فرا خوانده!!و اين كار حتي ميتواند به قيمت جانش تمام شود..
بعد،از طريق يك داستان در داستان كه مرحبا براي راوي نقل ميكند متوجه يك مثلث عشقي مابين مرحبا،زمان (تله كننده و يكي از پدرهاي راوي) و خورشيد (معشوقه مرحبا و زمان و مادر راوي) ميشويم.مرحبا به راوي ميگويد كه مشخص نيست كه او (راوي) فرزند اوست (مرحبا) يا زمان و تنها كسي كه اين را ميداند خورشيد است و او هم چيزي به كسي نميگويد تا يكي از انها كه پدرش نيست وسوسه نشود او را بكشد.
پس از ان راوي عازم شهر و باغي ميشود كه زمان در انجا منتظر اوست و..
اين رمان قرار بوده يك رمان فلسفيِ پر مغز و هدف دار باشد..يك چيزي در مايه هاي محاكمه يا ملكوت خودمان..
ولي چيزي كه از دلش در امده متاسفانه با اين كتابها بسيار متفاوت است.
كتاب پر است از مونولوگهاي طولانيِ چند صفحه اي بي سر و ته.در بعضي از قسمتها ملغمه اي از جملات زائد،نا مانوس و نا كارامد پشت سر هم رديف شده اند.كاملا مشخص است كه نويسنده دست و دلش نيامده قسمتهايي از اثرش را كوتاه كند.مخصوصا در بخش هم نشيني راوي با زمان..از ابتداي اين فصل طولاني راوي در مكالماتش با زمان مدام و تقريبا در هر صفحه گوشزد ميكند كه حتي يك كلمه از حرفهاي او را نميفهمد يا چرا او مثل ادم حرفش را نميزند يا چرا غير مستقيم حرف ميزند و..
و دقيقا همين حال او را ما (خواننده ها) نيز داريم،چون از حرفهاي نويسنده هيچ سر در نمي اوريم از بس اطناب و تكرار و زياده گويي دارد..به هر حال كتاب روده درازي زياد ميكند و در برابر خوانده شدن مقاومت ميكند.لحن راوي ميتوانست براي چنين شخصيتي با چنين روحياتي بسيار متفاوت تر و بهتر باشد.
كتاب مانند هر اثر پست مدرن ديگري قصد داشته خالي از طنز نباشد ولي بعضي از توصيفات و شوخي هاي راوي نه تنها طناز نيستند بلكه لوس و بي معني هستند..
محمدرضا كاتب ايده ي اوليه خوبش را خيلي زود لوث و محو ميكند و نميتواند از ان بهره اي ببرد..شايد او ميتوانست از دل اين كتابش يك اثر ٦٠-٧٠ صفحه اي ابرومندانه در بياورد..همان كاري كه بهرام صادقي با ملكوت كرده و شما مقايسه كنيد طنز هولناك و نامحسوس ملكوت را كه در دل داستان نشسته با طنز زوركي و ابكي اين كتاب كه راوي به خورد خواننده ميدهد..
حالِ كتاب طوريست كه فكر ميكنم گويا كسي به كاتب سفارش يك رمان فلسفي با اسامي استعاره اي داده است و او خود را ملزم به نوشتن ان در كمترين زمان دانسته..
دوستان غافل نشويم از اينكه كتاب قسمتهاي خوبي نيز دارد ولي انقدري نيستند كه من ان را به شما پيشنهاد كنم.
موضوعي كه در حال اتفاق افتادن است اين است؛
نويسنده هاي كنوني ما قصه گويي را به كل فراموش كرده اند و انگار هميشه در حال صادر كردن مانيفستي از ايده هايشان هستند.

كل داستان را ميتوان از همين پاراگرافي كه از خود كتاب انتخاب كرده ايم خلاصه كرد:
همه مان همه عمر،دنبال يك چيزهايي ميگرديم كه ظاهرا اسمش زندگيست و اسم واقعي اش تله است.ذاتا ادم دنبال تله كردن خودش است.ته هر تله اي را اگر خوب بگردي،چند تا چيز را ميبيني:اول انكه تله هاي هر كسي از جنس تكه هاي خود ان ادم است كه يك جور ناجوري به هم جوش خوردند و دوم انكه نجات هر كسي ميان تله اش خوابيده،فقط بايد دست دراز كند و بردارد.(ص-١٤٥)
Profile Image for Narges Aliyari.
73 reviews80 followers
April 19, 2015
با خوندن ١٠ صفحه اول كتاب فهميدم منم تله شدم، اين آقاي كاتب منو تله كرده، مني كه حداقل روزي ١٠٠ صفحه ميخونم الان يه هفته است گير افتادم نتونستم بيستر از ١١٠ صفحه بخونم، پيش نميره اصلا
يكي كمك كنه لطفا ، نميتونم كتاب رو نيمه كاره ول كنم
Profile Image for Mohammad.
145 reviews
February 13, 2013
تا پیش از خواندنِ این کتاب، گمان می‌کردم «داستان‌نویسی» مهارتی و تخصّصی‌ست شاید ساده‌تر و آموختنی‌تر و محقّق‌شدنی‌تر از باقیِ تخصّص‌ها؛ خصوصاً وقتی مجموعه‌داستان یا رمانِ خوبی می‌خواندم. با خواندنِ این رمان امّا فهمیدم چه کارِ سختی‌ست داستان‌نویسی و چه‌قدر ممکن است که «درنیاید» و کار، کارِ خوبی نشود. رام‌کننده را رمانِ ضعیفی دیدم که پایانِ بُنجُلی هم داشت. علاوه‌ی بر موضوع و ژانرِ کتاب که معلّق بود بینِ کمدی و فانتزی و راز، یک اعصاب‌خُردکنیِ عجیبِ نگارشی هم داشت؛ نویسنده در عینِ نثرِ رسمی‌اش، عوضِ «در» (به معنای حین، درون یا داخل) جابه‌جا از «تو» (too) استفاده کرده بود و چه سکت و توقّف‌هایی که موقعِ خواندنِ سطوری که هم «تو» (to) داشت و هم «تو» (too) ایجاد نمی‌شد!‏
Profile Image for Mohammad Sadegh Rasooli.
558 reviews41 followers
February 4, 2019
http://delsharm.blog.ir/1397/11/15/ramk
محمدرضا کاتب بعد از رمان «هیس» سبک خاصی را در داستان‌نویسی برای خود به اثبات رساند و از آن موقع در همین سبک قلم زده است. شاید به یک معنا این سبک از داستان‌نویسی در ردهٔ داستان‌های پست‌مدرن بگنجد، شاید هم نام دیگری داشته باشد که من از آن بی‌خبرم. «رام‌کننده» رمانی از کاتب است که نشر چشمه آن را منتشر کرده است. این داستان با روایت اول شخص از زبان نوجوانی بی‌نام تعریف می‌شود. مانند بسیاری از کارهای کاتب فضا انتزاعی و اصطلاحاً سورئال است و پر از تک‌گویه‌ای طولانی شخصیت‌های داستان. راویِ نوجوان که در خانه‌ای تنها زندگی می‌کند ادعا می‌کند که تله شده است. مرحبا، پدرخوانده‌اش، به او گفته است که زمان او را تله کرده است. حالا نوجوان باید به خانهٔ زمان سفر کند و در آنجا راز تله شدنش را دریابد. پایان داستان نوجوان به خانه بازمی‌گردد. از این جهت برخلاف بسیاری دیگری از کارهای کاتب با یک قصه سر و کار داریم؛ البته بماند که این قصه بودن صرفاً به معنای داشتن آغاز، میانه و پایان است.



روایت‌های متناقض
در این داستان مانند بسیاری دیگر از کارهای کاتب با روایت‌های متناقض، گیج‌کننده و چندلایه مواجه می‌شویم. در آغاز داستان، مرحبا به نوجوان می‌گوید:‌

«من آن کسی که فکر می‌کنی نیستم، یک نفر دیگر هستم. خب عیبی ندارد، تو هم آن کسی که فکر می‌کنی هستی نیستی، چون می‌توانی چند نفر دیگر هم باشی. برای دانستن هر چیزی در این عالم آدم باید تاوان بدهد.» (ص ۹)

در این روایت‌های متناقض به نظر می‌رسد نویسنده سعی در ایجاد مفاهیمی انتزاعی دارد که همهٔ معانی قابل برداشت آن درست باشند:

«شاید این کارها تأثیر سری کتاب‌های چهارگزینه‌ای به سوی زندگی بهتر بود. یک مدت فقط گزینه‌های ۴جوابی خودتان را بشناسید می‌خریدم. هر سؤالش ساعت‌ها وقت مرا می‌گرفت. چون هر ۴ جواب واقعاً‌ درست بود و دست‌آخر باید شانسی علامت می‌زدی. و به خودت امتیاز می‌دادی. نکتهٔ جالبش این بود که هر چه بیشتر کتاب‌های خودشناسی می‌خواندم، بیشتر خودم را گم می‌کردم.» (ص ۱۳)

نویسنده در گیج کردن مخاطب تعمد دارد و این بار خود راوی را هم به دام سردرگمی انداخته است:

«هر دفعه که قضیه را برای خودم یا او تعریف می‌کردم قصه‌ام یک چیزی می‌شد که با آن قبلی فرق داشت: انگار حالا دارم زندگی یک نفر دیگر را تعریف می‌کنم...» (ص ۲۹)

و گویا خود راوی هم از این کار بدش نمی‌آید:

«یکی از بازی‌هایی که همیشه تو تنهایی حسابی سرگرمم می‌کرد همین بود: چیزهای متضاد را کنار هم می‌گذاشتم و بعد ساعت‌ها با آن‌ها خودم را مشغول می‌کردم. این کار احمقانه بدجوری آرامم می‌کرد، چون بهم می‌فهماند قاعدهٔ همهٔ چیزها همین است و اگر جایی گیر یک چیز متضاد می‌افتم، نباید بترسم یا دست و پایم را گم کنم.» (ص ۱۹۵)

یک نکتهٔ جالب توجه در این رمان استفادهٔ نامناسب و مکرر از واژهٔ «تو» به معنای «در» یا «داخل» است. به ذهنم رسید شاید نویسنده در استفاده از این واژه تعمدی داشته تا بتواند صورتی از درهم‌پیچیدگی و تودرتو بودن را به خواننده القا کند.



تله
تله مفهومی انتزاعی است که در این داستان بسیار تکرار می‌شود. رام‌کننده‌ها کسانی هستند که برای دیگران تله می‌گذارند و البته این تله گذاشتن کار ساده‌ای نیست:

«کوچک‌ترین اشتباه در محاسبات و اجرا و شرایط، باعث خطرهای عظیم و غیرقابل جبرانی برای آن آدم و جهان می‌شود. یک مرتبه تو می‌بینی با چیز بسیار ساده‌ای می‌خواستی یک نفر را تله کنی، اما تله از دستت فرار کرده و تو باعث تولید مرضی بسیار عظیم و لاعلاج شده‌ای که نسل بشر و طبیعت را به خاطر انداخته. مرضی که هیچ کس دیگر هیچ کاری‌اش نمی‌تواند بکند.» (ص ۱۲)

تله‌شده‌ها خیلی‌هاشان از تله‌شدگی خبر ندارند ولی به محض فهمیدن این امر زندگی برایشان دشوار می‌شود:

«تله‌شده‌ها بعد از شنیدن خبر تله شدن‌شان دیگر مزهٔ هیچ چیز را درست و حسابی نمی‌فهمند. فکر و ذکرشان می‌شود آن تلهٔ لعنتی. حتی متوجه تلخی و شیرینی حوادث دیگر نمی‌شوند. این دانستن از آن دانستن‌های احمقانه است. عجیب آن است که همه‌مان تشنه‌اش هستیم.» (ص ۱۷)

هرچقدر داستان جلوتر می‌رود معانی عمیق‌تری برای تله به وجود می‌آید. مرحبا که مشغول گفتن داستان‌های متناقض به نوجوان است، خودِ داستان را از جنس تله می‌داند. مانند شهرزاد که ملک را به تلهٔ داستان انداخته بود تا بتواند برای زیستن بهانه‌ای برای ملک پیدا کند.

«یک قصه هیچ‌وقت نمی‌تواند باعث شود کسی کاری را بکند یا نکند. قصه‌های خوب فقط بهانه‌های خوبی هستند برای انجام دادن یا پس زدن کاری. و این خودش غنیمتی است…. او [شهرزاد] هم مثل ملک تله شده بود.» (ص ۲۶)

این تله رنگی از دترمینیسم تاریخی می‌گیرد که همیشه در تاریخ عده‌ای در دام ابتلائات دنیایی افتاده‌اند:

«تاریخ را که ورق بزنی می‌بینی هیچ‌چیزی نیست جز زندگی تله‌شده‌ها. فکر می‌کنی چرا چنگیز، اسکندر یا ناپلئون و هیتلر و … دست به جهان‌گشایی زده‌اند؟ چون چاره‌ای نداشتند، تله شده بودند. یا باید می‌مردند یا جلو می‌رفتند. صاحب‌هایشان فقط این طوری آرام می‌شدند.» (ص ۲۷)

حالا پرسش اینجاست که مراد از صاحبان جهان‌گشایان چه است؟ آیا مراد جبری پنهانی است که در هر دوره‌ای عده‌ای را بر آن می‌دارد که در دام پستی و دنائت بیفتند؟

وقتی نوجوان به سراغ زمان می‌رود با مفهومی تازه از تله آشنا می‌شود. زمان برای او فیلم‌ها و صداهای تله‌شده‌هایی که از دنیا رفته‌اند نشان می‌دهد و این‌گونه می‌گوید:

«این فیلم‌ها و عکس‌ها و وسایل به‌جامانده ازشان آن چیزی نیستند که تو می‌بینی: بیشتر از هر چیزی تله‌های روح و زندگی‌شان است.» (ص ۱۳۲)

انسانی که دوست دارد همه چیز را زنده نگاه دارد، در واقع خود در تلهٔ آن چیزها قرار می‌گیرد:

«آدمی‌زاد ذاتاً زندان‌بان است. چون دوست دارد هر چه به دستش می‌رسد زندانی خودش کند. خواه چیزهای گران‌قیمت و باارزش باشد، خواه یک صدای بی‌ارزش باشد. این تنها راز تجارت است.»‌ (ص ۱۳۹)

و در واقع بزرگ‌ترین تله زندگی است:

«همه‌مان، همهٔ عمر دنبال یک چیزهایی می‌گردیم که ظاهراً اسمش زندگی است و اسم واقعی‌اش تله است. ذاتاً آدم دنبال تله کردن خودش است.» (ص ۱۴۵)

و البته این تله‌ها همان چیزی است که چرخ زندگی را می‌چرخاند:

«اگر زندگی تمام آدم‌های بزرگ تاریخ را زیر و رو کنی، به این نتیجه می‌رسی که پیشرفت بشر، فقط و فقط مدیون قدرت تله‌ها بوده، نه آن آدم‌ها یا سیر حوادث و چیزهای دیگر.» (ص ۱۶۷)

در ادامه، داستان زندگی پیرمرد سنگ‌کشی را می‌گوید که از کشیدن سنگ به ستوه آمده است ولی دست از سر سنگ برنمی‌دارد. وقتی از او می‌پرسند که چرا خودش را غرق سنگ کرده است، پاسخی جالب می‌دهد که خواننده را به تأمل وامی‌دارد:

«من این سنگ را این‌جا و آن‌جا نمی‌برم. این سنگ است که مرا با خودش همه جا می‌برد. چهل سال است کارش همین است.» (ص ۱۷۲)

پیرمرد بالاخره دست از سر سنگ برمی‌دارد، وقتی که دیگر جان در بدن ندارد. تله‌شده‌ها برای بودن در تله بهانه زیاد می‌آورند و این‌گونه به یک معنی خودشان خودشان را تله کرده‌اند:

«ذهن تله‌شده‌ها بهانه‌های عجیب‌و‌غریبی همیشه برای‌شان جور می‌کند. و راه‌های افیون‌واری جلوی پای‌شان برای فرار و قبول نکردن مسئوایت می‌گذارد.» (صص ۱۷۳-۱۷۴)



رام‌کننده
رام‌کننده کسی است که تله می‌گذارد و تله‌شده را به دام می‌اندازد. ظاهراً زمان مرحبا و همسرش را تله کرده است ولی مرحبا همسرش را جوری تله کرده است که اگر مردی به او نزدیک شود می‌میرد. حالا زن که معشوق مشترک زمان و مرحباست در سردابی منتظر است تا از تله دربیاید. زمان برای آن که به زن آسیب نرسد خودش را با دارویی دیگر تله کرده است که به این صورت مردانگی‌اش کم شود. حالا با آوردن آن نوجوان که فرزند زن است قصد دارد زن را نجات بدهد. این درهم‌پیچیدگی و تناقض‌گویی نویسنده شاید باعث این مطلب شده است که خواننده به اصل مطلبی که نویسنده قصد رساندن دارد فکر کند. از این جهت با روایتی شبیه به حکایت‌های صوفیه از جنس مطالب ابن‌عربی مواجهیم و شاید از این جهت یافتن بین حرف‌های مزخرف و حرف‌های درجه‌یک کاری دشوار باشد.

زمان جهان را سرشار از تهی می‌داند و می‌گوید:

«من فکر می‌کنم بهترین جایی که آدم در زندگی قدر معنی و رمزها را می‌فهمد وقتی است که با تمام وجود تهی را می‌فهمد.» (ص ۱۲۸)

زمان هم یک رام‌کننده است و به همین خاطر مانند مرحبا پر از حرف‌های ضدونقیض و گاه بی‌ربط است:

«هیچ وقت نباید به حرف‌های یک رام‌کننده اعتماد کنی. چون او گاهی حرف‌هایی می‌زند که هدفش چیزی غیر از آنی است که نشان می‌دهد. اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم، باید بگویم گاهی یک رام‌کننده حرف‌هایی به تو می‌زند که به تو نمی‌زند، بلکه به واسطهٔ تو با تله‌ات حرف می‌زند. می‌خواهد او راه راهنمایی کند تا کمتر بهت آسیب بزند.» (ص ۵۹)

در تهی‌شدگی محض حرف‌های زمان ایهام و شاعرانگی موج می‌زند و این خود نشانهٔ یک رام‌کننده است:

«نشانهٔ رام‌کننده‌های بزرگ این است که از تله‌ها، شعر و ایهام می‌سازند و از ایهام‌ها و شعرها تله. اصول همهٔ تله‌های بزرگ بر همین مبناست.» (ص ۱۸۵)

اینجاست که می‌شود مطمئن بود این قصه‌ای که محمدرضا کاتب نوشته است تله‌ای است برای آوردن مضمونی در مورد دنیا و زندگی و هستی و مفاهیمی مانند خیر و شر. محمدرضا کاتب در تمام کتاب‌هایش به این مسائل پرداخته است، کما این که در کتاب بعدی‌اش «آفتاب‌پرست نازنین» کینه‌های جامانده از جنگ را در مفاهیمی انتزاعی به نقد می‌کشد.



لمس
یکی از قصه‌هایی که زمان برای نوجوان نشان می‌دهد نامش «لمس» است. لمس در مورد نویسنده‌ای است که همهٔ جهان را در سیاهی می‌بیند اما بوکسور، تله‌کننده‌اش، از او می‌خواهد هیچ‌وقت به زیبایی‌ها نگاه نکند که در این صورت به او آسیب می‌رسد. نویسنده حیران است، چون هیچ چیزی را هیچ وقت زیبا نمی‌دیده است. به نظر می‌رسد این خود محمدرضا کاتب است که حالا در دام تلهٔ بوکسور قرار گرفته است:

«زیبایی، خوبی، شادی و آرامش و همهٔ چیزهایی که تحت نام روشنایی می‌شناسیم، قراردادهایی هستند که ما برای سرگرم کردن خودمان و ندیدن زشتی‌ها می‌گذاریم و ...» (ص ۱۵۳)



بازگشت نوجوان از آغوش مادر
نوجوان از خانهٔ زمان فرار می‌کند. به زعم او فرار همیشه سخت‌تر از جنگیدن است اما باز هم فرار می‌کند:

«زن لوط هم هنگام رفتن از شهر، بی‌خود و بی‌جهت به پشت سرش نگاه کرده بود و تبدیل به نمک شده بود. هر وقت به چیزی نمک می‌زدم یاد او می‌افتادم. شاید آن نمک‌دانی که دست من بود، یک تکه از تن او تویش بود. باز او این شانس را داشت که به یک چیز مفید تبدیل بشود.» (ص ۲۲۲)

گونه‌ای از جبر در این داستان موج می‌زند، یک چرخش ابدی در هستی. جهانی که می‌چرخد و تغییر ‌می‌کند ولی انگار هیچ چیزی از جایش تکان نخورده است. هنوز انسان است و تله‌ای که هستی برایش فراهم دیده است:

«به خودم گفتم شاید اصلاً از اتاق بیرون نرفتم و همه چیز از آن بیداری به بعد یک وهم بوده. عجب بازی خوب و بی‌پایانی می‌توانست باشد.»

جهان در این داستان وهمی که روای مخاطب را پای به پای خودش می‌برد.

سخن پایانی
«رام‌کننده» داستانی خواندنی از محمدرضا کاتب است که به نظرم از نظر پیچیدگی داستانی ساده‌تر از دیگر داستان‌های کاتب مانند «هیس» و «وقت تقصیر» است. دوست داشتم با داستانی در سطح پیچیدگی داستان‌های قبلی کاتب مواجه شوم اما همین حد از داستان متفاوت با جریان غالب داستان‌های آپارتمان‌زدهٔ فارسی بسیار مطبوع است. شاید ضعف مهم داستان ویرایش سطحی و وجود لغزش‌های زبانی بسیار در کتاب باشد. امیدوارم این مشکلات در چاپ‌های بعدی کتاب مرتفع شود.
Profile Image for Laleh.
249 reviews139 followers
May 31, 2017
ضعیف و بی‌محتوا. حدسم این است که محمدرضا کاتب می‌خواسته داستانی بوف کورگونه بنویسد اما نه داستانی برای گفتن داشته و نه زبان و قالبی قوی. شروع کتاب قابل توجه و خلاقانه بود اما بعد از لو دادن ایده‌ی محوری (تله کردن)، باقی داستان به سرعت نزول کرد. کتاب پر بود از تکرار مکررات و تناقض و جمله‌های بازخوانی‌نشده و ایده‌هایی نپخته که بدون فیلتر و سنجش و در نظر گرفتن ساختاری برای داستان، سرهم شده بودند.
رام‌کننده را توصیه نمی‌کنم.
Profile Image for Amir.
232 reviews83 followers
March 17, 2012
رام کننده شروع خوبی دارد. مثل ماتریکس. اول که می‌نشیند قواعد را برایت می‌گوید، تازگی‌ش شاید، جذبت می‌کند. اما بعدش نه. فرو می‌نشیند آن هیجان. و مثل خیلی از روایت‌های ایرانی، داستان یکنواخت می‌شود نویسنده / کارگردان شروع می‌کند به شلوغ‌کاری. خواندنش خوب است اما. بخوانید شما هم.
Profile Image for Hanie Mazari.
13 reviews2 followers
January 4, 2020
سخته بخوام با قاطعيت بهترين كتابي كه خوندم رو انتخاب كنم ولي بدترين كتابي كه خوندم قطعا رام كننده هست و شايد خواهد بود! راحت بگم مزخرف محض...
Profile Image for ZaRi.
2,316 reviews877 followers
Read
September 7, 2015
. بهتــــــــــــر است آدم لــــــــــــذت ببرد تا این که از چیزی ســـر دربیاورد. با دانستن، خودمان را برای همیشه زنجیر می کنیم به چیزهای غریب و مرگ مان را جلو می اندازیم. اگر آدم عمرش صدهزار سال باشد، ولی بداند چه روز و چه ساعتی می میرد، باز از عمر صدهزار ساله اش به اندازه ی یک عمر ده ساله که نداند کی می میرد لذت نمی برد. اگر خوب نگاه کنی، می بینی حماقت، نادانی و کلی از چیزهایی که اسم شان بد دررفته، همه جزء حسن های آدم هستند...!

... حيف آدم وقتی چيزی را درك می كند كه كار از كار گذشته. وقتی آخر يك جاده هستی٬ ديگر چه اهميتی دارد ميان جاده چه نشانه ای برای تو بوده كه راهت كوتاه تر و بهتر بشود...!

... مدت های طولانی است که فکر من را «هیچ» گرفته. ازش وحشت دارم چون می خواهم دیگر نبینمش و همین ندیدن است که باعث شده بیشتر ببینمش او قوی تر از من است چون علت من است...!

... اگر كسی در خيالش نتواند كاری را بكند در دنيای واقعی هم نمی تواند...!

... یکی از بازی هایی که همیشه تو تنهایی حسابی سرگرمم می کرد همین بود: چیزهای متضاد را کنار هم می گذاشتم و بعد ساعتها با آنها خودم را مشغول می کردم. این کار احمقانه بدجوری آرامم می کرد، چون بهم می فهماند قائده ی همه چیزها همین است و اگر جایی گیر یک چیز متضاد می افتم، نباید بترسم یا دست و پایم را گم کنم. چون این یک جور بازی ذهنی است فقط که حتی معلوم نیست بین کی و کی است تو دنیا. اگر نمی توانستم طور دیگری به آنها نگاه کنم، حتماً یک کاری تا حالا دست خودم داده بودم...!

... همیشه در همه ی زمان ها کسانی هستند که رویاها و آرزوهای بلند و عجیب زیادی دارند. و حاضرند به هر قیمتی که شده، حتی نابودی خودشان و بقیه به آنها برسند...!
Profile Image for Farbod.
8 reviews1 follower
February 16, 2011
بسیار کتاب مهمل و روشنفکرنمایانه ای بود البته بسیار کمتر از کتاب دیگر ایشون بنام "هیس" که بسیار مهمل تر از این بود
Profile Image for Nazila.
11 reviews14 followers
June 23, 2012
به نظرم بیاش خیلی تصنعی و دور از واقعیت بود
Profile Image for Mojdeh.
32 reviews
April 3, 2012
باید زرنگ باشیم و قبل از اینکه تمام بشویم حداقل کمی شروع شویم
Profile Image for Hossein Hosseini.
5 reviews2 followers
Read
April 29, 2013
به نظر من کتاب فوق العاده ایست،جملاتی دارد که نمیتوان نادیده اش گرفت،توی ذهن آدم میرود و بیرون نمی آید،از آنهاییست که آخرش را تمام میکند ولی نه آنطور که دل ما میخواهد
Profile Image for madie.
116 reviews19 followers
August 8, 2015
كتاب جالبي بود، اما جملات طولاني اش نيازمند صرف انرژي بيشتري براي فهميدن كتاب ميكرد كه باعث ميشد خواندن كتاب طولاني شود، تمثيل تله شدن و رام شدن بسيار جديد بود
6 reviews
May 5, 2025
https://www.facebook.com/share/1AUYo7...
متن فوق از فیسبوک محمد رضا کاتب انتخاب شده است
رام کننده
جان‌های عزیز، گرفتار در دایره‌ طلسمی که شبیه به گرداب همه‌چیز را درون خود می‌بلعد... کتاب رام کننده نوشته‌ی محمدرضا کاتب داستانی با قصه‌های تودرتو و سرشار از معما و تعلیق است. این کتاب داستان پسر نوجوانی را به‌تصویر می‌کشد که باید خودش را از دام یک طلسم ناشناخته نجات دهد. رمان پیش‌روی شما، همچون یک فیلم سینمایی آن‌قدر تعلیق و گره دارد که شما را تا پایان داستان، مشتاق و کنجکاو در کنار خودش می‌نشاند.

درباره‌ی کتاب رام‌کننده
تابه‌حال با یک طلسم حقیقی روبه‌رو شده‌اید؟ اصلا شما به طلسم و اتفاقاتی که پیرامون آن رخ می‌دهد اعتقاد دارید؟ اگر روزی در دایره‌ی یک نفرین قرار بگیرید چه می‌کنید؟!

محمدرضا کاتب در کتاب رام کننده روایتی معمایی و تعلیق‌برانگیز را روایت می‌کند که شخصیت اصلی آن یک پسر نوجوان و بی‌نام است! کسی که به طلسمی به نام «تله» گرفتار شده! طلسمی که شبیه به موج دریا، هر کسی را که در مقابل آن قرار بگیرد مبتلا می‌کند و طلسم‌شدگان این توانایی را می‌یابند که دیگران را آلوده کنند. البته یک راه رهایی از این طلسم وجود دارد و آن یافتن پادزهر تله است...

فضای رازآلود، معمایی و کمی ترسناک کتاب رام کننده شما را در مقابل دنیای جدیدی از فضای مرموز قرار می‌دهد که تا پیش از این، آن را تجربه نکرده‌اید. محمدرضا کاتب، تقلای پسر نوجوان را برای پیدا کردن پادزهر خنثی‌کننده با هنرمندی خاصی به تصویر کشیده و فضاسازی داستان آنقدر شفاف است که گاهی خودتان را به جای شخصیت اصلی و در تلاش برای یافتن پادزهر طلسم می‌یابید!. در پیِ این تلاش برای یافتن راه خروج از طلسم، مرحبا که ناپدری پسر است به او می‌گوید که راه خروج از طلسم در دستان پدر واقعی‌اش، «زمان» است. پس بهتر است پیش از آنکه توسط تله نابود شود و دیگران را هم به نابودی ببرد، نزد او برود.

رمان رام کننده اثر محمدرضا کاتب، در نگاه اول، داستانی روایی، خطی و ساده است اما پیچیدگی‌های ظریف و معماگونه‌ی آن شما را به یک ماجرای عجیب می‌برد که برای همراه شدن با اتفاقات آن، به تامل و تعمق بیشتری نیاز دارید. این ویژگی سهل ممتنع، به جذابیت داستان افزوده و آن را به داستانی استعاری و سمبلیک تبدیل کرده است. این رمان دارای دو فصل بلند است و دیالوگ‌ها و گاهی مونولوگ‌های شخصیت‌ها، ساختار آن را می‌سازد. رمان رام‌کننده به‌قلم محمدرضا کاتب توسط انتشارات چشمه منتشر شده و درونمایه‌ای فلسفی، رازآلود و خاص دارد که قطعا برای طرفداران داستان و رمان‌های ایرانی جذاب خواهد بود.

کتاب رام‌کننده مناسب چه کسانی است؟
افرادی که به ادبیات داستانی معاصر ایران و همچنین رمان‌های پرتعلیقِ پست‌مدرن با درون‌مایه‌های فلسفی و روان‌شناختی علاقه‌مند هستند، از خواندن این کتاب لذت خواهند برد.

درباره‌ی محمدرضا کاتب بیشتر بدانیم
محمدرضا کاتب (متولد 1345) با نگارش کتاب «هیس» توانست نظر جامعه ادبی، نویسندگان و مخاطبان جدی را به خودشان جلب کند. رمانی که توانست به‌عنوان رمان برگزیده‌ سال منتقدان و نویسندگان مطبوعات کشور معرفی شود. محمدرضا کاتب، علاوه‌بر تخصص در زمینه‌ی نویسندگی، با فعالیت‌های حرفه‌‌‌ای در حوزه‌ی فیلم‌سازی و فیلمنامه‌نویسی نیز شناخته می‌شود و از میان فیلمنامه‌های او می‌توان به «لاک‌پشت‌ها پرواز نمی‌کنند» و «سرخی سیب کال» اشاره کرد. «وقت تقصیر»، «آفتاب‌پرست نازنین»، «بی‌ترسی»، «بالزن‌ها»، «لمس»و... تعدادی از رمان‌های منتشرشده به قلم او هستند.

در بخشی از کتاب رام کننده می‌خوانیم
به عروسی‌شان دیگر چیز زیادی نمانده بود. یک شب وقتی زمان به اتاق خورشید آمد او را آن‌جا ندید. هر شب خورشید از مدت‌ها قبل انتظارش را می‌کشید. زمان اتاق‌ها را گشته بود. خبری از خورشید نبود. همه‌جا را گشته بود به‌جز سرداب که از تو درش قفل بود. از میان شبکه‌های چوبی سرداب نگاهی تو انداخت. غیر از تاریکی هیچ‌چیزی پیدا نبود. بی‌آن‌که خورشید را ببیند، او را میان تاریکی دید. نمی‌فهمید چرا او خودش را توی سرداب حبس کرده. نمی‌خواست کاری برخلاف میل او بکند. رفته بود از سرداب بیرون. و روزها و شب‌های بعد هم همین ماجرا بود. وقتی عمویش به زمان گفت که خورشید چیزی تو این چند‌ روزه نخورده، زمان در را شکسته بود. و چراغ به‌دست وارد سرداب شده بود. خورشید با چشم‌های بسته روی تختی دراز کشیده بود. صدای نفس‌هایش می‌گفت بیدار و خشمگین است. زمان چراغ را خاموش کرد. میان تاریکی و نم سرداب در سکوت نشسته بود و انتظار چیزی را می‌کشید که خودش را بهش نشان بدهد. دیگر احتیاجی به حرف ‌زدن هم نبود. از سرداب زد بیرون: عمویش به زمان گفته بود که خورشید دیگر قصد ازدواج با او را ندارد.

زمان تمام روز میان درخت‌های پاییززده‌ی باغ در انتظار می‌نشست و به سرداب خیره می‌شد. بالاخره روز ازدواج‌شان از راه رسید و شب شد و خورشید از سرداب بیرون نیامد: با چشم‌های بسته تمام روز بی‌حرکت گوشه‌ای افتاده بود. و با خودش در حال جنگی بی‌نتیجه بود. نمی‌توانست قبول کند که زمان یک تله‌کننده است. و آدم‌های زیادی را کشته و عده‌ای را بیمار و رنجور کرده و... دیگر حالا خورشید مطمئن بود پدرش، مادرش و برادرهایش به‌ دست زمان تله و یا کشته خواهدشد
Profile Image for Niloufar Lily Hassanzadeh.
115 reviews72 followers
December 30, 2025
نمی‌دونم مطالعه این کتاب چندماه طول کشید اما یه روزهایی دلم می‌خواست آتیشش بزنم. وقتی به وسطهاش رسیدم به خودم گفتم یه ریویووی خیلی تند می‌نویسم، یک ستاره می‌دم و کتاب رو نصفه کاره رها می‌کنم بس که دچار تکرار و اطناب کلام بود.
اما تحمل کردم و ۵۰ صفحه آخر، من و کتاب و نویسنده رو با هم نجات داد.
حالا می‌تونم سه ستاره بهش بدم، برش گردونم به کتابخونه‌م و اجازه بدم غمش ته‌نشین بشه.
Profile Image for Ali Mombeyni pour.
19 reviews1 follower
October 7, 2018
یکی از ضعیفترین کتابهایی بود که تا حالا خوندم... شاید هم من نتونستم ارتباط برقرار کنم... بهر حال احساس میکنم هیچ چیزی به من اضافه نشد با خوندن این کتاب و وقت تلف کردن محض بود..
Profile Image for Fateme Moradi fard.
35 reviews7 followers
April 29, 2014
این کتاب پر از تمثیل و استعاره و در فضایی نیمه انتزاعی داستان پسری جوان را بازگو می کند که یکباره متوجه می‌شود که مادر و پدرش با فردی که او را بزرگ کرده است در مثلث عشقی قرار داشته‌اند که هریک به دیگری صدمه‌هایی وارد کرده‌اند و این عشق آن‌ها را تله کرده بود و هریک دیگری را با چیز دیگری رام کرده‌اند و خلاصه اینکه در این دنیا هرکسی رامِ چیزی شده است و هریک باید بپذیرد که تله‌شده هستند و باید از تله شدنشان استفاده کنند تا به بهترین جاهای ممکن برسند و زندگی خوبی داشته باشند وگرنه مثل مادر و پدرش در تله شان گیر می‌کنند و اسیر خودشان می‌شوند.
این چندمین کتاب از محمدرضا کاتب بود که می‌خواندم، مثل بقیه داستان‌هایش مونولوگ های طولانی داشت که حوصله ی آدم را سر می برد، ا��ا این قضیه که نویسنده در داستان‌هایش زن‌ها را موجودی حساس و لطیف می‌خواند که حتی بوی مردها ممکن است به آن‌ها آسیب برساند و این نگاه که همیشه باید زیبایی های دنیا را مد نظر قرار داد هرچند که دنیا پر از پلشتی و زشتی است باعث می‌شود آدم خواندن این کتاب را به دوستانی که کمی دچار ناامیدی هستند توصیه کند.
Displaying 1 - 19 of 19 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.