واقعا دوستش داشتم شاید صحنه ها یا موضوعات یکم تکراری باشه(که الان بیشتر موضوعات همینن) اما مابین دیالوگ ها به چیزایی اشاره می شه که تا به حال بهش فکر نکردیم یا از یادمون رفته بخصوص توی مسائل زوج های داستان و یا این که خیلی از مسائل اونطوری که ما فکر می کنیم نیستن.
بخش آهو و رامین رو خیلی دوست داشتم به خاطر تکرارها (تکرارایی که منو یاد خشک سالی و دروغ می انداخت که کاربردش توی هر 2نمایشنامه کاملا متفاوته) اینجا دفعات اول رامین چیزی که واقعا باید بیان کنه نمی کنه و غرورش رو حفظ می کنه اما هر چی تکرارها بیشتر می شن دیالوگ ها عوض می شه و در نهایت درون شخصیت ها بیرون ریخته می شه و خیلی جالب از کار دراومده . به لحاظ ساختاری می تونین چندین بار کار رو بخونین و توی نوع نوشتنش دقت کنین( به اون حالت فراداستان بودن روایت).
به نسبت کار های دیگه یعقوبی کمتر دوستش دارم اما همچنان خوندنی و جالبه. ماجرای یک سری خرده روایت های چند زوجه که توی یک سوییت رخ میدن. من شیوه دیالوگ نویسی یعقوبی رو دوست دارم و به طور کلی لذت بردم، این دو ستاره رو هم برای ضعیفتر و بی سر و ته بودن بعضی پردهها به نسبت بقیه کم کردم
"رقص کاغذپارهها" برشی است در بحران رابطه و شکنندهگی آن در ایران که با نوعی بازیگوشی مفرح در فرم و اجرا همراه شده است. یعقوبی از توصیف صحنه، نحوه و لحن ادای دیالوگها و ویژگیهای سنی و فیزیکی بازیگران پرهیز میکند تا جا برای برداشتهای بسیار متفاوت باز بماند. با این همه او بدین هم قانع نیست و پیشنهاد میکند که صحنهها میتوانند به ترتیبی متفاوت اجرا شوند و یا اصلا اجرا نشوند! دامنه نوآوریهای کار چندان گسترده است که "تجربهگرایی" را میتوان به عنوان صفت عمده این نمایشنامه به کار برد.
زنی که جفت آدم نباشه ، آره ، اوّلها آدمُ تحویل میگیره. تو با خودت میگی :وای! چه فرشتهای گیرم اومده. امّا به خدا شیش ماه بعد میرسی به همونجا که چی فکر میکردیم چی شد! زن ناجور بگیری ، کارت ساختهس بدبخت. زن ناجور یعنی گیر سهپیچ. ببین ، من به هزار زحمت تونستم از سرم واش کنم. میخواس باهام بیاد. فکرشُ بکن. یکی هست که هر جا میری میخواد باهات بیاد. اِه! هر جا میخوای بری بیاد بهش بگی کجا داری میری.تو یه آدم آزادی. قدرِ آزادیتُ بدون. به همین زودی خر نشو. من خر شدم ، تو دیگه نشو. بذا بهت بگم مشکل ما مردها چیه. هر کدوم از ما مردها با زنی ازدواج میکنیم که رویای مرد دیگهای تو سرشه...
رویا : من نمیخوام ببینیش بهزاد : تو ممکنه خیلی چیزها بخوای و نخوای. به هر حال خلاف تعهّد من به عنوان وکیله. رویا : آخ! این جملهی آخرت خیلی منُ تحت تاثیر قرار داد. یه جورایی من ُ تکون داد. تعهّد. واسه چی زنگ زده به تو. واسه همین تعهّد؟ بهزاد : فکر کنم بهت گفتم. میخواد از شوهرش جدا شه. رویا : به تو چه که میخواد از شوهرش جدا شه. زنگ بزنه وکیلهای دیگه. شمارهی تو رُ از کجا آورده؟ بهزاد : من نمیدونم رویا. رویا : تو گفتی من هم باور کردم. بهزاد : دیدی جنبهشُ نداری آدم راستشُ بهت بگه؟ رویا : این همه وکیل. چرا زنگ زده به تو؟ بهزاد : تو وکیل آشنا داشته باشی بهش زنگ نمیزنی؟ رویا : اگه طرف دوسپسر قدیمیم باشه نه. زنگ نمیزنم. مگه این که غرضمرضی داشته باشم. ...
همیشه محمد یعقوبی رو دوست داشتم. شاید چون کم صبرم و یعقوبی با سرعت بالایی بدون هیچ خسته کنندگی ماجرارو روایت میکنه! و شاید به خاطر ساختار اپیزودیکش! اما الان کهخوندم واقعن خوشحالم و لذت بردم