What do you think?


Matryona's House and Other Stories
A new edition of the Russian Nobelist's collection of novellas, short stories, and prose poems Stories and Prose Poems collects twenty-two works of wide-ranging style and character from the Nobel Prize-winner Aleksandr Solzhenitsyn, whose shorter pieces showcase the extraordinary mastery of language that places him among the greatest Russian prose writers of the twentieth century.
When the two superb stories Matryona's House and An Incident at Krechetovka Station were first published in Russia in 1963, the Moscow Literary Gazette, the mouthpiece of the Soviet literary establishment, wrote: His talent is so individual and so striking that from now on nothing that comes from his pen can fail to excite the liveliest interest. The novella For the Good of the Cause and the short story Zakhar-the-Pouch in particular--both published in the Soviet Union before Solzhenitsyn's exile--fearlessly address the deadening stranglehold of Soviet bureaucracy and the scandalous neglect of Russia's cultural heritage.
But readers who best know Solzhenitsyn through his novels will be delighted to discover the astonishing group of sixteen prose poems. In these works of varying lengths--some as short as an aphorism--Solzhenitsyn distills the joy and bitterness of Russia's fate into language of unrivaled lyrical purity.
When the two superb stories Matryona's House and An Incident at Krechetovka Station were first published in Russia in 1963, the Moscow Literary Gazette, the mouthpiece of the Soviet literary establishment, wrote: His talent is so individual and so striking that from now on nothing that comes from his pen can fail to excite the liveliest interest. The novella For the Good of the Cause and the short story Zakhar-the-Pouch in particular--both published in the Soviet Union before Solzhenitsyn's exile--fearlessly address the deadening stranglehold of Soviet bureaucracy and the scandalous neglect of Russia's cultural heritage.
But readers who best know Solzhenitsyn through his novels will be delighted to discover the astonishing group of sixteen prose poems. In these works of varying lengths--some as short as an aphorism--Solzhenitsyn distills the joy and bitterness of Russia's fate into language of unrivaled lyrical purity.
208 pages, Paperback
First published January 1, 1963
About the author
Aleksandr Solzhenitsyn
297 books4,248 followersalso known as
Alexander Solzenitsyn (English, alternate)
Αλεξάντρ Σολζενίτσιν (Greek)
Works, including One Day in the Life of Ivan Denisovich (1962) and The Gulag Archipelago (1973-1975), of Soviet writer and dissident Aleksandr Isayevich Solzhenitsyn, awarded the Nobel Prize for literature in 1970, exposed the brutality of the labor camp system.
This known Russian novelist, dramatist, and historian best helped to make the world aware of the forced Gulag.
Exiled in 1974, he returned to Russia in 1994. Solzhenitsyn fathered of Ignat Solzhenitsyn, a conductor and pianist.
https://en.wikipedia.org/wiki/Aleksan...
Alexander Solzenitsyn (English, alternate)
Αλεξάντρ Σολζενίτσιν (Greek)
Works, including One Day in the Life of Ivan Denisovich (1962) and The Gulag Archipelago (1973-1975), of Soviet writer and dissident Aleksandr Isayevich Solzhenitsyn, awarded the Nobel Prize for literature in 1970, exposed the brutality of the labor camp system.
This known Russian novelist, dramatist, and historian best helped to make the world aware of the forced Gulag.
Exiled in 1974, he returned to Russia in 1994. Solzhenitsyn fathered of Ignat Solzhenitsyn, a conductor and pianist.
https://en.wikipedia.org/wiki/Aleksan...
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 215 reviews
May 10, 2024
اینجا بود که فهمیدم گریه در سوگ مرده صرفاً اشک ریختن نیست، بلکه پرده از سیاست و سلوک هر یک از عزاداران برمیدارد. صفحه ۶۱ کتاب
بدینسان، اگر کهنسالی ما را به آرامی به سوی مرگ پیش برد، بس آسانتر و با چشمانی بازتر آن را میپذیریم. پیری هرگز کیفری از جانب خداوند نیست، بلکه مواهب و شادکامیهای خود را دارد. صفحه ۸۶ کتاب
پیری پر فروغ راهی سوی فراز است نه نشیب. خدایا، فقط پیری را در تنگدستی و سرما به سراغمان نفرست! آخر، ما خود نیز پیران بسیاری را بدینسان رها کردهایم… صفحه ۸۷ کتاب
چه دردناک است شرمسار وطن بودن، آنگاه که وطن در دست مشتی نیرنگباز بیرگ است که از سر بیتدبیری و خودخواهی ادارهاش میکنند، آنگاه که در چشم جهانیان چهرهای گستاخ، موذی و بی ارج دارد، آنگاه که به جای خوراک سالم روحانی، خوراک فاسد پیش رویش میگذارند، آنگاه که فقر و پریشانی چنان در تار هر پود زندگی مردم لانه کرده که به هیچ روی نمیتوان چارهاش کرد. صفحه ۸۸ کتاب
بدینسان، اگر کهنسالی ما را به آرامی به سوی مرگ پیش برد، بس آسانتر و با چشمانی بازتر آن را میپذیریم. پیری هرگز کیفری از جانب خداوند نیست، بلکه مواهب و شادکامیهای خود را دارد. صفحه ۸۶ کتاب
پیری پر فروغ راهی سوی فراز است نه نشیب. خدایا، فقط پیری را در تنگدستی و سرما به سراغمان نفرست! آخر، ما خود نیز پیران بسیاری را بدینسان رها کردهایم… صفحه ۸۷ کتاب
چه دردناک است شرمسار وطن بودن، آنگاه که وطن در دست مشتی نیرنگباز بیرگ است که از سر بیتدبیری و خودخواهی ادارهاش میکنند، آنگاه که در چشم جهانیان چهرهای گستاخ، موذی و بی ارج دارد، آنگاه که به جای خوراک سالم روحانی، خوراک فاسد پیش رویش میگذارند، آنگاه که فقر و پریشانی چنان در تار هر پود زندگی مردم لانه کرده که به هیچ روی نمیتوان چارهاش کرد. صفحه ۸۸ کتاب
July 1, 2020
خطر فاش شدن داستان
عجب حکایت آشنایی را استاد تعریف کرده ، یک کلبه آشنا در جایی دور و متروک ،قدیمی ، پوسیده و رو به زوال ، خانه ای که سوسکها و موشها آزادانه در آن رفت و آمد دارند ، مشتی کفتار صفت هم چشم طمع به آن دوخته اند .
ماتریونا صاحب کلبه همسر خود را در جنگ از دست داده و کودکان خود را در بیماری ، دِین خود را به وطن ادا کرده اما صاحبان وطن حق او را ادا نمی کنند .
ماتریونا داستان پیر فرزانه ایست ، او دنبال حق خود از کار اجباری در کلخوز نیست ، به دنبال زغال سنگ هم نیست تا آلونک خود را اندکی گرم کند ، او عشق را در کار و خدمت یافته چه به مردمان باشد ، چه به بز پیر یا گربه چلاق
در پایان داستان ماتریونا قربانی می شود ، قربانی حرص و طمع ، کفتارها خانه را صاحب می شوند ، جامعه ای می ماند عاری از اخلاق و انسانیت
حکایتی بسیار آشنا
August 9, 2023
در روسیه زمان تزار ها، پایینترین طبقهی جامعه دهقانان بودند که بر روی زمین های مشخصی کشاورزی میکردند. این طبقه نه تنها نمیتوانستند به طبقهی بالاتری بروند بلکه مجبور بودند تا همیشه بر زمینی که بهشان واگذار شده کشاورزی کنند، یعنی حتی امکان تغییر مکان نیز برایشان میسّر نبود.
اشراف هم طبقهی بالای جامعهی روسیهی آن زمان بودند که بعد از تزار از بیشترین قدرت بهرهمند بودند. آنان هر زمینی را که میخریدند یا میفروختند با تعداد رعیتی که در آن مشغول به کار بودند معامله میکردند ؛ از این رو میزان ثروت اشراف با تعداد رعیتی که داشتند محاسبه میشد نه با میزان زمینی که داشتند.
همانطور که در کتاب نفوس مرده این رسم به بهترین وجه نشان داده شده تا جایی که اشراف میزان رعیت های مرده شده شان را هم حساب میکردند.
ماتریونا، پیرزنی مهربان و ساده زیست است که در کلبهای کوچک و قدیمی در یک روستا زندگی میکند.
یک معلم که مدتی را در اردوگاههای گولاک گذرانده، پس از آزادی، در مدرسهای واقع درمزرعهی اشتراکی بزرگی برای خود کاری پیدا میکند و برای اقامت خانهی ماتریونا را برمیگزیند و ما از زبان معلم کم کم از پیرزن و زندگی او به شناخت میرسیم.
اما آنچه راوی ( و خواننده) را آزرده میکند این است که میان زندگی پیرزن و زندگی رعیتهای قبل از انقلاب بلشویک تفاوت چندانی نمیبیند.
بخشی از کتاب:
امّا ماتریونا پی گوشت نبود ؛ در بند مال دنیا نبود؛ اهل بزک دوزک نبود؛ امّا کسی روحیاتش را درک نمیکرد. همه رهایش کرده بودند، حتی شوهرش. خواهرهایش مسخرهاش میکردند . آدمهای زندگیاش را از دست داده بود، امّا ذات پاکش را نه.
صادقانه بی مزد و منّت به دیگران خدمت میکرد. چشم به مال دنیا نداشت. دلخوشیاش بزی سفید بود، گربهای چُلاق و گل و گیاهی در هم تنیده.
همهی ما کنارش زندگی کردیم ولی نفهمیدیم ماتریونا همان انسانی است که بی او روستایی باقی نخواهد ماند. نه روستایی و نه جهانی.
۱۴۰۲/۵/۱۸
اشراف هم طبقهی بالای جامعهی روسیهی آن زمان بودند که بعد از تزار از بیشترین قدرت بهرهمند بودند. آنان هر زمینی را که میخریدند یا میفروختند با تعداد رعیتی که در آن مشغول به کار بودند معامله میکردند ؛ از این رو میزان ثروت اشراف با تعداد رعیتی که داشتند محاسبه میشد نه با میزان زمینی که داشتند.
همانطور که در کتاب نفوس مرده این رسم به بهترین وجه نشان داده شده تا جایی که اشراف میزان رعیت های مرده شده شان را هم حساب میکردند.
ماتریونا، پیرزنی مهربان و ساده زیست است که در کلبهای کوچک و قدیمی در یک روستا زندگی میکند.
یک معلم که مدتی را در اردوگاههای گولاک گذرانده، پس از آزادی، در مدرسهای واقع درمزرعهی اشتراکی بزرگی برای خود کاری پیدا میکند و برای اقامت خانهی ماتریونا را برمیگزیند و ما از زبان معلم کم کم از پیرزن و زندگی او به شناخت میرسیم.
اما آنچه راوی ( و خواننده) را آزرده میکند این است که میان زندگی پیرزن و زندگی رعیتهای قبل از انقلاب بلشویک تفاوت چندانی نمیبیند.
بخشی از کتاب:
امّا ماتریونا پی گوشت نبود ؛ در بند مال دنیا نبود؛ اهل بزک دوزک نبود؛ امّا کسی روحیاتش را درک نمیکرد. همه رهایش کرده بودند، حتی شوهرش. خواهرهایش مسخرهاش میکردند . آدمهای زندگیاش را از دست داده بود، امّا ذات پاکش را نه.
صادقانه بی مزد و منّت به دیگران خدمت میکرد. چشم به مال دنیا نداشت. دلخوشیاش بزی سفید بود، گربهای چُلاق و گل و گیاهی در هم تنیده.
همهی ما کنارش زندگی کردیم ولی نفهمیدیم ماتریونا همان انسانی است که بی او روستایی باقی نخواهد ماند. نه روستایی و نه جهانی.
۱۴۰۲/۵/۱۸
January 14, 2025
خانه ی ماتریونا برگرفته از زندگی و تجربیات خود نویسنده دارد. سولژنیتسین در سال ۱۹۴۵ ، زمانی که در ارتش سرخ در جنگ جهانی خدمت می کرد ، به دلیل احساسات ضد شوروی که در نامه های خصوصیش داشت دستگیر و در چندین گولاک به مدت ده سال زندانی بود و بعد سالها در تبعید زندگی کرد. این داستان کوتاه اندکی پس از بازگشت او از زندان منتشر شد.
ایگناتیج ، زندانی سابق اردوگاه کار اجباری و معلم فعلی ، بعد از بازگشت طولانی به کشورش ، به دنبال گوشه ای آرام از روسیه به روستایی میرود و در کلبه ماتریونا ساکن می شود و وقایع را بازگو می کند.
ماتریونا ، پیرزنی فقیر و مهربان که زندگی پر از رنج ، او را شکست نداده و در غلبه بر ناملایمات ، نجابت اخلاقی از خود نشان میدهد. او حتی به همسایه های ناسپاسش هم کمک میکند و به کسی آزاری نمی رساند. او به عنوان منبعی بی مانند ترسیم می شود که روستائیان خودخواه بدون فکر از آینده ، از او استفاده میکنند.
کتاب کوتاه قشنگی بود. شخصیت ماتریونا را خیلی دوست داشتم؛ پیرزنی فداکار و با گذشت..
ایگناتیج ، زندانی سابق اردوگاه کار اجباری و معلم فعلی ، بعد از بازگشت طولانی به کشورش ، به دنبال گوشه ای آرام از روسیه به روستایی میرود و در کلبه ماتریونا ساکن می شود و وقایع را بازگو می کند.
ماتریونا ، پیرزنی فقیر و مهربان که زندگی پر از رنج ، او را شکست نداده و در غلبه بر ناملایمات ، نجابت اخلاقی از خود نشان میدهد. او حتی به همسایه های ناسپاسش هم کمک میکند و به کسی آزاری نمی رساند. او به عنوان منبعی بی مانند ترسیم می شود که روستائیان خودخواه بدون فکر از آینده ، از او استفاده میکنند.
کتاب کوتاه قشنگی بود. شخصیت ماتریونا را خیلی دوست داشتم؛ پیرزنی فداکار و با گذشت..
December 5, 2018

رمان جمع و جوری است که من فضای راحت و صمیمانه ش را دوست داشتم. یک روشنفکر روسی را در حالتی شبیه به تبعید به روستایی دورافتاده
میفرستند و او در خانه پیرزنی به نام ماتریونا ساکن میشود. تقریبا بی کار است و به خاطر همین تبدیل میشود به مشاهده گری حرفه ای که سوژه مشاهداتش زندگی مادر ماتریونا و دیگر ساکنان روستا است. کم کم به این نتیجه میرسد که این مردم یک روش زندگی نسبتا سخت ولی کاملا طبیعی دارند که میشود گفت بهترین شکل زندگی است و مدرنیته نباید سعی کند به زور آن را تغییر بدهد.
["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>["br"]>March 27, 2024
ماتریونا شخصیت خیلی ملموسی داره که میشه باهاش همذاتپنداری کرد. مطمئنا همه ما توی روستاها زنی مثل ماتریونا رو ملاقات کردهایم و شاید اصلا شبیه یکی از اقوام نزدیکمان باشد.
شاید برای خیلی از مردم عجیب و غبرقابل باور باشه که یه نفر در یه گوشهی دورافتاده زندگی روستایی خودش رو با کمترین امکانات داشته باشه و با همه سختیها از شرایطش راضی باشه و به قولی شکر خدا رو کنه. شاید با خودشون بگن این آدم عقل درست حسابی نداره. ولی اون آدم برای خودش دلخوشیهای کوچکش رو داره و برای کمک به بقیه اصلا دریغ نمیکنه، حتی با اینکه رسما ازش سواستفاده میکنن. خانه ماتریونا داستان همچین آدمی هستش.
پانوشت: نویسنده در یه جایی از داستان یه مراسم سوگواری رو توصیف میکنه که تو اون اطرافیان سعی میکنن با هم رقابت کنن و هرکسی بیشتر نشون بده با متوفی ارتباط داشته و گریه زاری راه بندازه تا شاید چیزی نصیبش بشه! خیلی این صحنه برام آشنا و جالب بود
شاید برای خیلی از مردم عجیب و غبرقابل باور باشه که یه نفر در یه گوشهی دورافتاده زندگی روستایی خودش رو با کمترین امکانات داشته باشه و با همه سختیها از شرایطش راضی باشه و به قولی شکر خدا رو کنه. شاید با خودشون بگن این آدم عقل درست حسابی نداره. ولی اون آدم برای خودش دلخوشیهای کوچکش رو داره و برای کمک به بقیه اصلا دریغ نمیکنه، حتی با اینکه رسما ازش سواستفاده میکنن. خانه ماتریونا داستان همچین آدمی هستش.
پانوشت: نویسنده در یه جایی از داستان یه مراسم سوگواری رو توصیف میکنه که تو اون اطرافیان سعی میکنن با هم رقابت کنن و هرکسی بیشتر نشون بده با متوفی ارتباط داشته و گریه زاری راه بندازه تا شاید چیزی نصیبش بشه! خیلی این صحنه برام آشنا و جالب بود
September 30, 2021
داستان نسبتا کوتاه خانه ماتریونا همانطور که از اسمش پیداست داستان خانه زنی به اسم ماتریوناست. خانه در این رمان کوتاه نقش اساسی دارد.
الکساندر سالژنیتسین این کتاب را بر اساس تجربیات شخصی خود نوشته است.
ایگناتیچ زندانی سابق اردوگاه های کار اجباری و معلم فعلی ریاضی که در کلبه ماتریونا ساکن میشود راوی داستان است. به مرور سختی های زندگی این زن روشن میشود، شوهری که در جنگ مفقودالاثر شده، فرزندانی که تک تک مرده اند و مقرری ای که دولت قطع کرده و پیگیری برقراری اش بی نتیجه است. اما ار فصل دوم با ورود پیرمردی سیاه ریش مسیر داستان تغییر میکند. مصائبی که به نظر میرسید بر ماتریونا گذشته و وضع فلاکت بار زندگیش نسبت به حقیقت پنهان زندگی او و آنچه پس از دیدار پیرمرد رخ میدهد بسیار سطحی است.
به یکباره در چند سطر داستان زندگی عاشقانه ماتریونا آشکار میشود اما با همین سرعت مجدد همه چیز نابود خواهد شد. مرگ غریب ماتریونا پرده آخر داستان نیست بلکه پس از آن باز هم همان پیرمرد داستان را پیش میبرد.
اما ماتریونا در حقیقت نماد زندگی افرادیست که بی هیچ چشمداشتی در زندگی به دیگران محبت کرده اند. در نقطه مقابل او تمام شخصیت های داستان قرار دارند که همگی حب مال و حسد و خودپسندی را نمایندگی میکنند. راوی داستان هم در بین این دو جهان بینی ایستاده و به خواننده فرصت میدهد یکی را انتخاب کند یا شاید خودش را قضاوت کند که تعلق به کدام جبهه دارد.
الکساندر سالژنیتسین این کتاب را بر اساس تجربیات شخصی خود نوشته است.
ایگناتیچ زندانی سابق اردوگاه های کار اجباری و معلم فعلی ریاضی که در کلبه ماتریونا ساکن میشود راوی داستان است. به مرور سختی های زندگی این زن روشن میشود، شوهری که در جنگ مفقودالاثر شده، فرزندانی که تک تک مرده اند و مقرری ای که دولت قطع کرده و پیگیری برقراری اش بی نتیجه است. اما ار فصل دوم با ورود پیرمردی سیاه ریش مسیر داستان تغییر میکند. مصائبی که به نظر میرسید بر ماتریونا گذشته و وضع فلاکت بار زندگیش نسبت به حقیقت پنهان زندگی او و آنچه پس از دیدار پیرمرد رخ میدهد بسیار سطحی است.
به یکباره در چند سطر داستان زندگی عاشقانه ماتریونا آشکار میشود اما با همین سرعت مجدد همه چیز نابود خواهد شد. مرگ غریب ماتریونا پرده آخر داستان نیست بلکه پس از آن باز هم همان پیرمرد داستان را پیش میبرد.
اما ماتریونا در حقیقت نماد زندگی افرادیست که بی هیچ چشمداشتی در زندگی به دیگران محبت کرده اند. در نقطه مقابل او تمام شخصیت های داستان قرار دارند که همگی حب مال و حسد و خودپسندی را نمایندگی میکنند. راوی داستان هم در بین این دو جهان بینی ایستاده و به خواننده فرصت میدهد یکی را انتخاب کند یا شاید خودش را قضاوت کند که تعلق به کدام جبهه دارد.
November 3, 2024
3.5
چه دردناک است شرمسار وطن بودن آنگاه که وطن در دست مشتی نیرنگ باز بی رگ است که از سر بی تدبیری و خودخواهی اداره اش می کنند، آنگاه که در چشم جهانیان چهره ای گستاخ، موذی و بی ارج دارد، آنگاه که به جای خوراک سالم روحانی خوراک فاسد پیش رویش می گذارند، آنگاه که فقر و پریشانی چنان در تار و پود زندگی مردم لانه کرده که به هیچ روی نمی توان چاره اش کرد.
چه دردناک است شرمسار وطن بودن آنگاه که وطن در دست مشتی نیرنگ باز بی رگ است که از سر بی تدبیری و خودخواهی اداره اش می کنند، آنگاه که در چشم جهانیان چهره ای گستاخ، موذی و بی ارج دارد، آنگاه که به جای خوراک سالم روحانی خوراک فاسد پیش رویش می گذارند، آنگاه که فقر و پریشانی چنان در تار و پود زندگی مردم لانه کرده که به هیچ روی نمی توان چاره اش کرد.
November 21, 2024
روس ها !
هر چی از روس ها تا حالا خونده م یا خوب بوده یا عالی ...
و این " خانه ماتریونا " از اون عالی هاش بود...
داستانی که ریشه در زندگی خود نویسنده داره ...
سر گذشت معلمی که از لا به لای حرفهاش میشه فهمید زندانی ای در اردوگاه های کار اجباری شوروی بلشویکی بوده و پس از اونجا به دهکده ای میره و در اصل خلاف خواست عموم مردم از اداره ی کاریابی مبنی بر رفتن به شهرهای بزرگ؛ درخواست میکنه به جایی دور از هیاهو ها بره
و نهایتا به خانه ماتریونا میره
ماتریونای پیر فقیر اما نمادی از گذشت و ایثار و بی خویشتنی ...
که جامعه روستاییان اون دوره او رو ساده لوحی پخمه میدونستند و بزرگ منشی او رو حماقت ...
و هیچکس جوهره ی لبخند گرمابخش او رو درک نکرد ...
بخونیدش حتما
و
این کتاب در انتها خرده ریزهایی داره که نوشته های عمیق و کوتاه نویسنده ست از ادراکاتی که از جهان هستی داشته
یادداشت هایی در چند بند که حداکثر یک صفحه ی یک کتاب در قطع جیبی رو تشکیل میده
شروع یکی از یادداشت ها با عنوان شرمساری :
چه دردناک است شرمسار وطن بودن، آنگاه که وطن در دست مشتی نیرنگ باز بی رگ است ...
هر چی از روس ها تا حالا خونده م یا خوب بوده یا عالی ...
و این " خانه ماتریونا " از اون عالی هاش بود...
داستانی که ریشه در زندگی خود نویسنده داره ...
سر گذشت معلمی که از لا به لای حرفهاش میشه فهمید زندانی ای در اردوگاه های کار اجباری شوروی بلشویکی بوده و پس از اونجا به دهکده ای میره و در اصل خلاف خواست عموم مردم از اداره ی کاریابی مبنی بر رفتن به شهرهای بزرگ؛ درخواست میکنه به جایی دور از هیاهو ها بره
و نهایتا به خانه ماتریونا میره
ماتریونای پیر فقیر اما نمادی از گذشت و ایثار و بی خویشتنی ...
که جامعه روستاییان اون دوره او رو ساده لوحی پخمه میدونستند و بزرگ منشی او رو حماقت ...
و هیچکس جوهره ی لبخند گرمابخش او رو درک نکرد ...
بخونیدش حتما
و
این کتاب در انتها خرده ریزهایی داره که نوشته های عمیق و کوتاه نویسنده ست از ادراکاتی که از جهان هستی داشته
یادداشت هایی در چند بند که حداکثر یک صفحه ی یک کتاب در قطع جیبی رو تشکیل میده
شروع یکی از یادداشت ها با عنوان شرمساری :
چه دردناک است شرمسار وطن بودن، آنگاه که وطن در دست مشتی نیرنگ باز بی رگ است ...
March 6, 2019
کاش میشد امتیاز بیشتری داد تا من به این کتاب بدم،بدلیل انسانیتی که تو کل کتاب هست،برای دل مهربان و ساده ماتریونا و لبخند شیرینش که من هم دیدم!
May 5, 2022
نمیتونم بگم از بهترین های ادبیات روسیه بود که خوندم
ولی کتاب خوبی بود
اولین چیزی که توی این کتاب نظر من رو جلب کرد این بود که زندگی های دور و بر ما که بی اهمیت ازشون رد میشیم و کوچکترین نگاهی بهشون نیمندازیم چه داستان هایی ، مشقت هایی در خودشون به همراه دارند.
داستان با شخصیتی شروع میشه که ابدا ما روی افکار این شخص و یا زندگی این شخص دیدی نداریم ، و شخصیت ما مثل دوربین فیلمبرداری داره یک فیلم رو ضبط میکنه ، فیلم و زندگی ماتریونا
موضوع دیگه ای که قابل توجه بود ، مرگ بود
که بعد مرگ چطور اشخاصی که سو استفاده میکرند از شخصی وچه بسا شخصیت ما تمامی اینکار هارو از روی مهربانی برای اطرافیانش انجام میداد ولی دیگران سو استفاده میکردند از این شخص. ولی بعد از مرگ چطور اون افراد به دنبال اموال و … شخص هستند و وقتی پیک های شراب رو با زمزمه های نامت جاودان رو به زبون میارند ته دلشون این جاودانی رو حسنمیکنند.
و در آخر وقتی چنین شخصی دیگه حضور نداشته باشه ، بذارید نقل و قولی از کتاب رو بنویسم تا حق مطلب ادا بشه :
«همه ما کنارش زندگی میکردیم و هیچوقت نفهمیدیم که او همان انسان راست کرداری است که، چنان که میگویند، بدون او روستایی در کار نخواهد بود.
و شهری
و جهانی»
ولی کتاب خوبی بود
اولین چیزی که توی این کتاب نظر من رو جلب کرد این بود که زندگی های دور و بر ما که بی اهمیت ازشون رد میشیم و کوچکترین نگاهی بهشون نیمندازیم چه داستان هایی ، مشقت هایی در خودشون به همراه دارند.
داستان با شخصیتی شروع میشه که ابدا ما روی افکار این شخص و یا زندگی این شخص دیدی نداریم ، و شخصیت ما مثل دوربین فیلمبرداری داره یک فیلم رو ضبط میکنه ، فیلم و زندگی ماتریونا
موضوع دیگه ای که قابل توجه بود ، مرگ بود
که بعد مرگ چطور اشخاصی که سو استفاده میکرند از شخصی وچه بسا شخصیت ما تمامی اینکار هارو از روی مهربانی برای اطرافیانش انجام میداد ولی دیگران سو استفاده میکردند از این شخص. ولی بعد از مرگ چطور اون افراد به دنبال اموال و … شخص هستند و وقتی پیک های شراب رو با زمزمه های نامت جاودان رو به زبون میارند ته دلشون این جاودانی رو حسنمیکنند.
و در آخر وقتی چنین شخصی دیگه حضور نداشته باشه ، بذارید نقل و قولی از کتاب رو بنویسم تا حق مطلب ادا بشه :
«همه ما کنارش زندگی میکردیم و هیچوقت نفهمیدیم که او همان انسان راست کرداری است که، چنان که میگویند، بدون او روستایی در کار نخواهد بود.
و شهری
و جهانی»
April 20, 2022
من این کتاب رو بیاندازه دوست داشتم و آرزو میکردم کاش میتونستم بیشتر از پنج امتیاز بهش بدم تا میانگینش رو ببرم بالاتر تا به جایی که لایقشه برسونمش.
توضیح و توصیفی که تو این کتاب نوشته شده، یگانهترین و بیآلایشترین رویاها رو برام میساختن. از جزئیات میگفت، جزئیاتی که وقتی میخونین بدیهیه اما اگه نباشن، بیشک جای خالیشون رو حس میکنین و این یعنی هیچ اضافهگوییای نداشت.
باورتون میشه کسی برای توصیف نوع آهنگ یک صدا، یک صدای غریبه که انعکاسش برای اولین بار تو گوشش میرقصه، بگه: «کلماتش همانهایی بودند که با دلتنگی بهدنبالشان از آسیا به اینجا کشیده شده بودم.»؟ خدای من، سالژنیتسین بهراستی با واژهها جادو میکنه!
داستان این کتاب بر اساس تجربهی خود نویسنده هست و تنها اسم روستا تغییر پیدا کرده. شخصیتها، دو نوع جهان بینی رو تشکیل میدن. محبت بیچشمداشت، درمقابل مالاندوزی آزمندانه.
بهگفتهی توضیح اضافه شده در پایان کتاب درمورد این داستان، «خانهی ماتریونا، در یک کلام، شرح دشواریهای دردناک زندگی است که آدمی را به تأمل در باب مفهوم زندگی و غایت آدمی در این جهان وا میدارد.»
(اگه کتاب رو نخوندین شاید بهتر باشه این بخش رو هم نخونین، انتخاب با خودتونه)
سالژنیتسین در انتهای کتاب درمورد ماتریونا میگه:
«او در بند ساختن زندگی نبود... همّ و غمّاش این نبود که وسایل گوناگونی بخرد که به جانش بسته باشند. دنبال آراستن سر و ظاهر نبود... دنبال لباسهای زیبا نبود، لباسهایی که با آن زشتیهای صورت و سیرت را میپوشانند. هیچکس درکش نمیکرد و همه رهایش کرده بودند، حتی شوهرش. شش فرزندش را از دست داده بود، ولی خوشمشربیاش را نه. به چشم خواهران و خواهرشوهرهایش غریبه بود و به او میخندیدند، اویی که از سر سادهلوحی بیمزد برای دیگران کار میکرد و برای روز مرگش مال و منالی جمع نکرده بود. بز سفید کثیف، گربهی چلاق، گیاهان فیکوس...
همهی ما کنارش زندگی کردیم و هیچوقت نفهمیدیم که او همان انسان راست کرداری است که، چنانکه میگویند، بدون او روستایی در کار نخواهد بود.
و شهری.
و جهانی.»
توضیح و توصیفی که تو این کتاب نوشته شده، یگانهترین و بیآلایشترین رویاها رو برام میساختن. از جزئیات میگفت، جزئیاتی که وقتی میخونین بدیهیه اما اگه نباشن، بیشک جای خالیشون رو حس میکنین و این یعنی هیچ اضافهگوییای نداشت.
باورتون میشه کسی برای توصیف نوع آهنگ یک صدا، یک صدای غریبه که انعکاسش برای اولین بار تو گوشش میرقصه، بگه: «کلماتش همانهایی بودند که با دلتنگی بهدنبالشان از آسیا به اینجا کشیده شده بودم.»؟ خدای من، سالژنیتسین بهراستی با واژهها جادو میکنه!
داستان این کتاب بر اساس تجربهی خود نویسنده هست و تنها اسم روستا تغییر پیدا کرده. شخصیتها، دو نوع جهان بینی رو تشکیل میدن. محبت بیچشمداشت، درمقابل مالاندوزی آزمندانه.
بهگفتهی توضیح اضافه شده در پایان کتاب درمورد این داستان، «خانهی ماتریونا، در یک کلام، شرح دشواریهای دردناک زندگی است که آدمی را به تأمل در باب مفهوم زندگی و غایت آدمی در این جهان وا میدارد.»
(اگه کتاب رو نخوندین شاید بهتر باشه این بخش رو هم نخونین، انتخاب با خودتونه)
سالژنیتسین در انتهای کتاب درمورد ماتریونا میگه:
«او در بند ساختن زندگی نبود... همّ و غمّاش این نبود که وسایل گوناگونی بخرد که به جانش بسته باشند. دنبال آراستن سر و ظاهر نبود... دنبال لباسهای زیبا نبود، لباسهایی که با آن زشتیهای صورت و سیرت را میپوشانند. هیچکس درکش نمیکرد و همه رهایش کرده بودند، حتی شوهرش. شش فرزندش را از دست داده بود، ولی خوشمشربیاش را نه. به چشم خواهران و خواهرشوهرهایش غریبه بود و به او میخندیدند، اویی که از سر سادهلوحی بیمزد برای دیگران کار میکرد و برای روز مرگش مال و منالی جمع نکرده بود. بز سفید کثیف، گربهی چلاق، گیاهان فیکوس...
همهی ما کنارش زندگی کردیم و هیچوقت نفهمیدیم که او همان انسان راست کرداری است که، چنانکه میگویند، بدون او روستایی در کار نخواهد بود.
و شهری.
و جهانی.»
May 13, 2015
"As long as there is fresh air to breathe under an apple tree after a shower, we may survive a little longer." (243)I had already read two of the longer pieces in this collection—Matryona's House and An Incident at Krechetovka Station. The other stories in this collection, especially the last, newly restored What a Pity, were well worth reading, as were the various prose poems. Tinged with nostalgia and suffused with lamentation, regularly revolving around the tension between good and evil, Solzhenitsyn's work is often bleak—and just as often beautiful.
December 21, 2021
3.5/5
«برگ ها می ریختند، برف می آمد و آب می شد. دوباره شخم می زدند، بذر می پاشیدند و درو می کردند. و دوباره برگ ها فرو می ریختند و باز برف می آمد. انقلاب، و انقلابی دیگر، و دنیا یکسره به هم می ریخت.»
خانه ماتریونا داستانی راجع به فردی هست که پس از طی کردن مسیری به خانه پیرزنی به نام ماتریونا رسیده و زندگی آمیخته با غم او را در کنار شادکامی و تلاش وصف ناپذیرش نظاره می کند.
کتاب بسیار کوتاه و جمع و جور بوده و زندگی محلی روسیه را به خوبی به تصویر می کشد، ترجمه زیبا و تر تمیز می باشد. در آخر کتاب نیز نوشته های پراکنده ای از نویسنده وجود دارد که از خواندن آن ها به شدت لذت بردم و باعث شد که احساس نزدیک تری نسبت به نویسنده داشته باشم که تکه کوتاهی از نوشته ای به نام آواز خروس را مینویسم:
«فارغ از غم دنیا، برپای ایستاده است.
کاش ما هم چنین باشیم.»
«برگ ها می ریختند، برف می آمد و آب می شد. دوباره شخم می زدند، بذر می پاشیدند و درو می کردند. و دوباره برگ ها فرو می ریختند و باز برف می آمد. انقلاب، و انقلابی دیگر، و دنیا یکسره به هم می ریخت.»
خانه ماتریونا داستانی راجع به فردی هست که پس از طی کردن مسیری به خانه پیرزنی به نام ماتریونا رسیده و زندگی آمیخته با غم او را در کنار شادکامی و تلاش وصف ناپذیرش نظاره می کند.
کتاب بسیار کوتاه و جمع و جور بوده و زندگی محلی روسیه را به خوبی به تصویر می کشد، ترجمه زیبا و تر تمیز می باشد. در آخر کتاب نیز نوشته های پراکنده ای از نویسنده وجود دارد که از خواندن آن ها به شدت لذت بردم و باعث شد که احساس نزدیک تری نسبت به نویسنده داشته باشم که تکه کوتاهی از نوشته ای به نام آواز خروس را مینویسم:
«فارغ از غم دنیا، برپای ایستاده است.
کاش ما هم چنین باشیم.»
May 23, 2016
خانه ی ماتریونا، در یک کلام، شرح دشواری های دردناک زندگی است که آدمی را به تامل در باب مفهوم زندگی و غایت آدمی در این جهان وا می دارد.
داستان، از بیان معلم از اردوگاه کار اجباری برگشته ی به دنبال آرامش ست. ساکن خانه ای روستایی می شود، که زندگی مشقت بار زنی ۶۰ ساله که از بسیاری از مسایل دست کشیده محوریت حرف های اوست. حوادث پیرامون این زن و شخصیت های متفاوت دیگر داستان، دست مایه درس زندگی ای است که در این کتاب نهفته.
داستان، از بیان معلم از اردوگاه کار اجباری برگشته ی به دنبال آرامش ست. ساکن خانه ای روستایی می شود، که زندگی مشقت بار زنی ۶۰ ساله که از بسیاری از مسایل دست کشیده محوریت حرف های اوست. حوادث پیرامون این زن و شخصیت های متفاوت دیگر داستان، دست مایه درس زندگی ای است که در این کتاب نهفته.
December 17, 2024
«چه دردناک است شرمسار وطن بودن، آنگاه که وطن در دست مشتی نیرنگباز بیرگ است که از سر بیتدبیری و خودخواهی ادارهاش میکنند، آنگاه که در چشم جهانیان چهرهای گستاخ، موذی و بیارج دارد، آنگاه که به جای خوراک سالم روحانی، خوراک فاسد پیش رویش میگذارند، آنگاه که فقر و پریشانی چنان در تاروپود زندگی مردم لانه کرده که به هیچ روی نمیتوان چارهاش کرد.»
February 22, 2024
4.5💫
اعتراف میکنم که انتظار نداشتم کتاب انقدر خوب باشه اما واقعا عاالی بود
قلم سولژنیتسین خیلی خوب بود
متاسفانه ما ادبیات جهان رو با یک سری نویسنده خاص میشناسیم و حتی آثار خاص سولژنیتسین بخاطر مجموعه گولاگ بهتازگی خیلی معروف شده اما کسی به باقی اثارش اشارهای نمیکنه
خانه ماتریونا داستان زنی سالخورده است که همه اطرافیانش اون رو رها کردن و اون در گوشه ای از روستا درون کلبه اش زندگی ساده ای رو میگذرونه
داستان در عین سادگی روان و فوقالعاده لذت بخشه
اعتراف میکنم که انتظار نداشتم کتاب انقدر خوب باشه اما واقعا عاالی بود
قلم سولژنیتسین خیلی خوب بود
متاسفانه ما ادبیات جهان رو با یک سری نویسنده خاص میشناسیم و حتی آثار خاص سولژنیتسین بخاطر مجموعه گولاگ بهتازگی خیلی معروف شده اما کسی به باقی اثارش اشارهای نمیکنه
خانه ماتریونا داستان زنی سالخورده است که همه اطرافیانش اون رو رها کردن و اون در گوشه ای از روستا درون کلبه اش زندگی ساده ای رو میگذرونه
داستان در عین سادگی روان و فوقالعاده لذت بخشه
September 21, 2020
نویسندهی روسی روایتگر داستان کوتاهی از ماتریونا است؛ پیرزنی که زندگی پرمشقتی را بعد از مرگ شوهرش میگذراند. شوهری که نمیداند در جنگ کشته شده یا ذر جایی مشغول ادامهی زندگی خود است. در کتاب با روزگار سخت این پیرزن همراه میشویم. حکومت با عدم پرداخت مقرری او را در تنگنا قرار میدهد. در آخر هم سرنوشت تلخی برایش رقم میخورد.
#خانه_ماتریونا #آلکساندر_سالژنیتسین
#خانه_ماتریونا #آلکساندر_سالژنیتسین
October 26, 2020
Μια πρόγευση από το ύφος του Σολζενίτσιν πριν πιάσω τα πιο μεγάλα και "δύσκολα". Ανυπομονώ, πάντως. Οι μικρές αυτές νουβέλες με τους απλούς ήρωες της καθημερινότητας στην απεραντοσύνη της ρωσικής γης προετοιμάζουν για σπουδαία πράγματα.
April 25, 2025
از خرده ریزها:
«آری او دوباره باز میگردد، هرسال همچون موهبتی غیرمنتظره، گرمایی دلنواز؛
باز می توان سبز شد و با برگ های سوزنی ابریشمین بازگشت.»
« و چه گنج فناناپذیری دارد: خاطرات.»
«آری او دوباره باز میگردد، هرسال همچون موهبتی غیرمنتظره، گرمایی دلنواز؛
باز می توان سبز شد و با برگ های سوزنی ابریشمین بازگشت.»
« و چه گنج فناناپذیری دارد: خاطرات.»
November 14, 2019
Πάντα ήθελα να διαβάσω Σολζενίτσιν.
Θυμάμαι αμυδρά τον πατέρα μου να τον αμφισβητεί, τότε με το νόμπελ ή ίσως αργότερα, υιοθετώντας τις αμφισβητήσεις του κόμματος. Δεν μου έρχονται στο μυαλό λεπτομέρειες αλλά πραγματικά θα ήθελα να ξέρω αν διάβασε ποτέ τη Μία Μέρα στη ζωή του Ιβάν Ντενίσοβιτς ή απλά αναπαρήγαγε ό,τι άκουγε ή διάβαζε στο Ριζοσπάστη.
Τέλος πάντων, αποτέλεσμα τούτων όλων, ήταν η προκατάληψη που έσερνα για χρόνια, ώστε να μην θελήσω να ακουμπήσω ποτέ τη Μία Μέρα και τον αντιφρονούντα ...
Με αφορμή τα ακουστικά βιβλία, διάλεξα κάτι από Σολζενίτσιν, κάτι ανώδυνο και απολιτικό. Για να γνωριστώ επιτέλους.
Ήταν το Σπίτι της Ματριόνα.
Ένας καθηγητής μαθηματικών, εκτίει δεκαετή ποινή σε γκουλάγκ και αποφυλακίζεται. Αντί να πάει στην πόλη του, διαλέγει να χαθεί σε ένα απομονωμένο χωριό, μέσα στη φύση μεν αλλά και το σκληρό χειμώνα της ρωσικής επαρχίας. Ταλαιπωρείται να βρει στέγη, όμως τελικά το σπίτι της Ματριόνα γίνεται το κατάλυμα του. Εκεί, συμβιώνει ειρηνικά μαζί της και την μελετά. Αρχικά με σχετική αδιαφορία, στη συνέχεια όμως με αληθινή έγνοια. Φτώχεια, τυραννία, αδικία, ένα κράτος - βασανιστής, άνθρωποι όμως καλοί και η Ματριόνα μια ακούραστη συντρέχτρα.
Στην αρχή ο καθηγητής προσπαθεί να διατηρήσει μια απόσταση από πρόσωπα και γεγονότα, σταδιακά όμως διολισθαίνει προς την τρυφερότητα.
Μου άρεσε το ύφος της γραφής, οι περιγραφές του, τα αισθήματα που προσπαθούσαν να κρυφτούν αλλά ξεπρόβαλαν από τις γραμμές του. Χωρίς να είναι ένα αριστούργημα της ρωσικής λογοτεχνίας, προϊδεάζει τον αναγνώστη ότι βρίσκεται μπροστά σε έναν σημαντικό συγγραφέα. Εκείνο δε που γίνεται εμφανές είναι το πόσο πολύ αγαπά τον τόπο του, παρά τα όσα συμβαίνουν γύρω του.
Κρίνοντας εκ των υστέρων (και αφού η σκόνη της ιστορίας έχει κάπως κατακάτσει) και μόνο ότι θέλησε να υψώσει το ανάστημα του ενάντια στο καθεστώς μιας ολόκληρης τυραννικής αυτοκρατορίας, τον κατατάσσει στα ελεύθερα πνεύματα.
Δεν ξέρω αν θα μπορέσω κάποτε να καταπιαστώ με τη Μία Μέρα, αλλά τουλάχιστον κατάφερα να απαλλαγώ από την προκατάληψη μου (in memoriam του μπαμπά μου) έστω και αργά...
Θυμάμαι αμυδρά τον πατέρα μου να τον αμφισβητεί, τότε με το νόμπελ ή ίσως αργότερα, υιοθετώντας τις αμφισβητήσεις του κόμματος. Δεν μου έρχονται στο μυαλό λεπτομέρειες αλλά πραγματικά θα ήθελα να ξέρω αν διάβασε ποτέ τη Μία Μέρα στη ζωή του Ιβάν Ντενίσοβιτς ή απλά αναπαρήγαγε ό,τι άκουγε ή διάβαζε στο Ριζοσπάστη.
Τέλος πάντων, αποτέλεσμα τούτων όλων, ήταν η προκατάληψη που έσερνα για χρόνια, ώστε να μην θελήσω να ακουμπήσω ποτέ τη Μία Μέρα και τον αντιφρονούντα ...
Με αφορμή τα ακουστικά βιβλία, διάλεξα κάτι από Σολζενίτσιν, κάτι ανώδυνο και απολιτικό. Για να γνωριστώ επιτέλους.
Ήταν το Σπίτι της Ματριόνα.
Ένας καθηγητής μαθηματικών, εκτίει δεκαετή ποινή σε γκουλάγκ και αποφυλακίζεται. Αντί να πάει στην πόλη του, διαλέγει να χαθεί σε ένα απομονωμένο χωριό, μέσα στη φύση μεν αλλά και το σκληρό χειμώνα της ρωσικής επαρχίας. Ταλαιπωρείται να βρει στέγη, όμως τελικά το σπίτι της Ματριόνα γίνεται το κατάλυμα του. Εκεί, συμβιώνει ειρηνικά μαζί της και την μελετά. Αρχικά με σχετική αδιαφορία, στη συνέχεια όμως με αληθινή έγνοια. Φτώχεια, τυραννία, αδικία, ένα κράτος - βασανιστής, άνθρωποι όμως καλοί και η Ματριόνα μια ακούραστη συντρέχτρα.
Στην αρχή ο καθηγητής προσπαθεί να διατηρήσει μια απόσταση από πρόσωπα και γεγονότα, σταδιακά όμως διολισθαίνει προς την τρυφερότητα.
Μου άρεσε το ύφος της γραφής, οι περιγραφές του, τα αισθήματα που προσπαθούσαν να κρυφτούν αλλά ξεπρόβαλαν από τις γραμμές του. Χωρίς να είναι ένα αριστούργημα της ρωσικής λογοτεχνίας, προϊδεάζει τον αναγνώστη ότι βρίσκεται μπροστά σε έναν σημαντικό συγγραφέα. Εκείνο δε που γίνεται εμφανές είναι το πόσο πολύ αγαπά τον τόπο του, παρά τα όσα συμβαίνουν γύρω του.
Κρίνοντας εκ των υστέρων (και αφού η σκόνη της ιστορίας έχει κάπως κατακάτσει) και μόνο ότι θέλησε να υψώσει το ανάστημα του ενάντια στο καθεστώς μιας ολόκληρης τυραννικής αυτοκρατορίας, τον κατατάσσει στα ελεύθερα πνεύματα.
Δεν ξέρω αν θα μπορέσω κάποτε να καταπιαστώ με τη Μία Μέρα, αλλά τουλάχιστον κατάφερα να απαλλαγώ από την προκατάληψη μου (in memoriam του μπαμπά μου) έστω και αργά...
November 30, 2021
La casa de Matriona es un largo relato en el que un profesor, recién salido del Gulag, recae en una remota aldea del corazón de Rusia, presumiblemente buscando perderse para el mundo. Allí conoce a Matriona, una vieja miserable que lo acoge en su casa. A través de los ojos de este recién llegado conocemos a un ser excepcional, desposeído de casi todo, rodeado de pobreza, cargado de desgracias pasadas que jalonaron una vida nada fácil. Matriona es la personificación de la sencillez, la pureza, la humanidad. Pese a ser objeto de rechazo y escarnio, se entrega con gratuidad al prójimo, no sabe vivir de otra manera. Pocas son las cosas que posee: una colección de ficus, una cabra cenicienta y un gato paticojo. Y, sin embargo, su rostro irradia hermosura y paz.
El relato nos acerca a eso que algunos llaman "el alma rusa". Un alma, sin duda, campesina. Un alma cuya peregrinación a través de varios regímenes políticos no ha cambiado su esencia. Las sencillas vidas que encontramos en esta historia resuenan en el corazón de todo ser humano con la fuerza que otorga el acervo.
El relato nos acerca a eso que algunos llaman "el alma rusa". Un alma, sin duda, campesina. Un alma cuya peregrinación a través de varios regímenes políticos no ha cambiado su esencia. Las sencillas vidas que encontramos en esta historia resuenan en el corazón de todo ser humano con la fuerza que otorga el acervo.
January 27, 2022
خیلی پیش اومده که با کتابهای ادبیات روسیه همزاد پنداری بیشتری داشته باشم و بهتر بتونم
شخصیتها و داستانهاشون رو درک کنم. این داستان کوتاه هم ازاین قاعده، مستثنی نبود.
شخصیتها و داستانهاشون رو درک کنم. این داستان کوتاه هم ازاین قاعده، مستثنی نبود.
Read
August 24, 2022میتونم بگم زیبا زیبااا زیباییی 💘💘اصن تیری در قلبممم
اولین بار بود ادبیات روسیه میخوندم ولی انقد نگارش زیبا دلنشین و بی نقص بود مجذوبش شدم
قلم طلایی سالژنیتسین مملو از توصیفات زیبا و گسترده و دلنشین بود طوری ک طبیعت رو توصیف میکرد طوری که ماتریونا رو در ذهن آدم میگنجوند واقعا قابل تحسین بود. شخصیت پردازی زیبا و معصومانه، درونمایه زیبا و احساسی، روند دلنشین داستان ک با توصیفات صمیمانه همراه شده بود همشون ی متن منسجم و بی نقص رو ساخته بودن
حتی خرده ریزه ها هم ب زیبایی تمام نگارش شده بودن همشون دلنواز و دلفریب بودن
ماتریونای پاک و معصوم ذهن آدم رو ب سمت زیبایی یکرو بودن و مهربان بودن میکشوند
طوری ک سالژنیتسین داستان رو رقم میزد آدم احساس میکرد با صدای خودش داره داستان رو با توصیفات زیباش منور میکنه و همین داستان رو خواندنی و شنیدنی میکرد
واقعا لذت بردم خیلی خیلی بیشتر از ادبیات روسیه میخونم چون ب شدت موقع خوندنش حالم دگرگون شد
امتیازم بهش ۴.۲۵عه
اولین بار بود ادبیات روسیه میخوندم ولی انقد نگارش زیبا دلنشین و بی نقص بود مجذوبش شدم
قلم طلایی سالژنیتسین مملو از توصیفات زیبا و گسترده و دلنشین بود طوری ک طبیعت رو توصیف میکرد طوری که ماتریونا رو در ذهن آدم میگنجوند واقعا قابل تحسین بود. شخصیت پردازی زیبا و معصومانه، درونمایه زیبا و احساسی، روند دلنشین داستان ک با توصیفات صمیمانه همراه شده بود همشون ی متن منسجم و بی نقص رو ساخته بودن
حتی خرده ریزه ها هم ب زیبایی تمام نگارش شده بودن همشون دلنواز و دلفریب بودن
ماتریونای پاک و معصوم ذهن آدم رو ب سمت زیبایی یکرو بودن و مهربان بودن میکشوند
طوری ک سالژنیتسین داستان رو رقم میزد آدم احساس میکرد با صدای خودش داره داستان رو با توصیفات زیباش منور میکنه و همین داستان رو خواندنی و شنیدنی میکرد
واقعا لذت بردم خیلی خیلی بیشتر از ادبیات روسیه میخونم چون ب شدت موقع خوندنش حالم دگرگون شد
امتیازم بهش ۴.۲۵عه
April 29, 2022
من خیلی دوسش داشتم ❤️🤪
July 4, 2014
For some reason, I thought Russian authors were hard to read. Not so in this case. This is a surprisingly easy-to-read novella.
A young man, first-person narrator of the story, released from prison, looking for work, eventually finds it in a village in the Russian province. There he lives as a tenant in the small house of Matrjona Vasilievna. The story deals with the two of them living together, about Matrjona's burdensome life and finally a tragedy. By the way, the story takes place starting in the summer of 1953, after Stalin, just barely though.
Matrjona is, I think, a very well worked out character. The author puts people at the forefront. He obviously made the conscious decision not to overload the story with symbolism and remains simple. The reader will get the meaning anyway. Maybe it's a little close to cliché sometimes, but that's nothing I would complain about. After all there must be a reason why a cliché becomes a cliché.
In any case I enjoyed this story very much. For me it was the perfect introduction to the works of the author.
PS: I read the book in a Russian/German edition. Unfortunately I don't speak Russian. Therefore please consider the following (automatic) translation of my review into Russian a bold experiment and probably utter nonsense
По некоторым причинам я думал, что российских авторов было трудно читать. Не так в этом случае. Это удивительно легкий для чтения.
Молодой человек, первого лица рассказчик истории, освобожден из тюрьмы, ищет работу и в конечном итоге находит их в деревне в российской провинции. Там он живет как арендатор в крошечный двор Матрена Васильевна. История-это трагедия, как два вместе живут от тяжелой жизни Матрена и наконец. Он играет кстати в период с лета 1953 года, после Сталина, хотя еле-еле.
Это Матрена-один, я думаю, очень хорошая, комплексный характер. Автор ставит человека на переднем плане. Видимо, он намеренно обходится с тяжелым символизм но остается легко. Читатель тоже имеет значение. Может быть иногда немного близко к клише, но я ничего не приостановить найти его на самом деле. Ведь там должна быть также причина так клише клише.
Эта поправка во всяком случае, очень понравилось. Для меня это было идеальное введение в работах этого автора.
This work is licensed under a Creative Commons Attribution-NonCommercial-ShareAlike 3.0 Unported License.
A young man, first-person narrator of the story, released from prison, looking for work, eventually finds it in a village in the Russian province. There he lives as a tenant in the small house of Matrjona Vasilievna. The story deals with the two of them living together, about Matrjona's burdensome life and finally a tragedy. By the way, the story takes place starting in the summer of 1953, after Stalin, just barely though.
Matrjona is, I think, a very well worked out character. The author puts people at the forefront. He obviously made the conscious decision not to overload the story with symbolism and remains simple. The reader will get the meaning anyway. Maybe it's a little close to cliché sometimes, but that's nothing I would complain about. After all there must be a reason why a cliché becomes a cliché.
In any case I enjoyed this story very much. For me it was the perfect introduction to the works of the author.
PS: I read the book in a Russian/German edition. Unfortunately I don't speak Russian. Therefore please consider the following (automatic) translation of my review into Russian a bold experiment and probably utter nonsense
По некоторым причинам я думал, что российских авторов было трудно читать. Не так в этом случае. Это удивительно легкий для чтения.
Молодой человек, первого лица рассказчик истории, освобожден из тюрьмы, ищет работу и в конечном итоге находит их в деревне в российской провинции. Там он живет как арендатор в крошечный двор Матрена Васильевна. История-это трагедия, как два вместе живут от тяжелой жизни Матрена и наконец. Он играет кстати в период с лета 1953 года, после Сталина, хотя еле-еле.
Это Матрена-один, я думаю, очень хорошая, комплексный характер. Автор ставит человека на переднем плане. Видимо, он намеренно обходится с тяжелым символизм но остается легко. Читатель тоже имеет значение. Может быть иногда немного близко к клише, но я ничего не приостановить найти его на самом деле. Ведь там должна быть также причина так клише клише.
Эта поправка во всяком случае, очень понравилось. Для меня это было идеальное введение в работах этого автора.
This work is licensed under a Creative Commons Attribution-NonCommercial-ShareAlike 3.0 Unported License.
August 23, 2017
Matryona's House is quite good and such a slow, leisurely story. The other stories in this collection share just a touch of a similar theme, just enough similarity to contribute to the commentary of Soviet Russia. It's a rich tapestry that Solzhenitsyn weaved together. I read only 1 of his Prose Poems at the end, so moving! So I'm going to leave them unread for a slower reading time. They'll be sweet when I re-read this later ^.^
March 24, 2019
خانهی ماتریونا داستان جمعوجور روسی کلاسیکی است که از خواندنش لذت خواهید برد. فصل سوم درخشانی دارد که در آن توصیفی دقیق از یک مراسم خاکسپاری و ترحیم میشود. من جملات آخر کتاب را البته دوست نداشتم. یکدفعه چرخشی سانتیمانتال اتفاق میافتد. همین نوع پایانها را در تعدادی از یادداشتهای کوتاه سولژنیتسین که با نام خردهریزها در همین کتاب منتشر شده خواهید دید. در مقابل بعضی از یادداشتها هم عالیاند. چیزی شبیه پستهای فیسبوکی که اگر سولژنیتسین زنده بود مینوشت.
December 31, 2024
زیبا بود. خردهریزههاش هم جالب بود.
October 16, 2024
3.7/5
داستان خانه ماتریونا قشنگ بود خرده ریزهاش قشنگ تر. اگه میخواید با قلم نویسنده آشنا بشین کتاب ۱۰۰ صحفه ی خوبیه برای شروع 🙂
تکه_کتاب
چه دردناک است شرمسار وطن ،بودن آنگاه که وطن در دست مشتی نیرنگ باز بی رگ است که از سر بی تدبیری و خودخواهی اداره اش میکنند آنگاه که در چشم جهانیان چهره ای گستاخ موذی و بی ارج دارد، آنگاه که به جای خوراک سالم روحانی، خوراک فاسد پیش رویش می گذارند، آنگاه که فقر و پریشانی چنان در تار و پود زندگی مردم لانه کرده که به هیچ روی نمی توان چاره اش کرد.
داستان خانه ماتریونا قشنگ بود خرده ریزهاش قشنگ تر. اگه میخواید با قلم نویسنده آشنا بشین کتاب ۱۰۰ صحفه ی خوبیه برای شروع 🙂
تکه_کتاب
چه دردناک است شرمسار وطن ،بودن آنگاه که وطن در دست مشتی نیرنگ باز بی رگ است که از سر بی تدبیری و خودخواهی اداره اش میکنند آنگاه که در چشم جهانیان چهره ای گستاخ موذی و بی ارج دارد، آنگاه که به جای خوراک سالم روحانی، خوراک فاسد پیش رویش می گذارند، آنگاه که فقر و پریشانی چنان در تار و پود زندگی مردم لانه کرده که به هیچ روی نمی توان چاره اش کرد.
Displaying 1 - 30 of 215 reviews






























