مهدی اخوان لنگرودی به سال ۱۳۲۴ در شهر لنگرود به دنیا آمد. پدرش صاحب کارخانه چای بود. وی دوران کودکی، تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در لنگرود گذرانید. ورود به رشته جامعه شناسی دانشگاه ملی، توانایی وی در سرایش ترانه و آشنایی وی با کوروش یغمایی، شکل گیری یکی از ماندگار ترین ترانه های آلترناتیو راک ایران، گل یخ در مقام ترانه سرا رقم خورد. در سال ۱۳۵۱ از دانشگاه ملی ایران در رشته جامعهشناسی فارغالتحصیل و برای اخذ مدرک دکتری راهی وین شد خستین دفتر شعرش با عنوان سپیدار در سال ۱۳۴۵ با مقدمهٔ محمود پاینده لنگرودی چاپ شد. از دیگر آثار شعری وی میتوان به چوب و عاج ۱۳۶۹، آبنوس بر آتش ۱۳۷۰، خانه ۱۳۷۵، سالیا ۱۳۷۸، گل یخ (برگزیده اشعار) ۱۳۷۸ اشاره کرد.
از داستانها و رمانهای اخوان لنگرودی میتوان آنوبیس ۱۳۷۴، درمان ۱۳۷۵، پنجشنبه سبز ۱۳۷۵، ارباب پسر ۱۳۷۷، در خم آهن ۱۳۷۹، الا تی تی ۱۳۷۸ و توسکا ۱۳۹۲ را نام برد.
سایر آثار: یک هفته با شاملو[۱] ۱۳۷۳، خدا غم را آفرید، نصرت را آفرید ۱۳۸۰، از کافه نادری تا کافه فیروز ۱۳۹۲، ای دل بمیر یا بخوان (ترجمه اشعار خوان رامون خمینس)۱۳۷۳، ببار اینجا بر دلم (گفتگوی بهزاد موسایی با مهدی اخوان لنگرودی) ۱۳۸۴.
اگر فکر میکنید با خواندن این کتاب میتوانید به شناخت بهتری از تفکرات و نگاه شاملو پی ببرید سخت در اشتباه هستید. سوالات مطرح شده توسط نویسنده اکثرا سطحی و پراکنده هستند و حتی بعضاً تکراری. توصیفات بکار برده شده هم نه تنها بیش از حد سبک و آبکی هستند بلکه در بعضی موارد این احساس را به خواننده القا میکنند که نویسنده آنها یک نوجوان شیفته ی شاعری ست که سعی دارد با ردیف کردن یک سلسله صفات و ترکیبات قشنگ قشنگ و رمانتیک به خیال خودش شعر بگوید. مثلا اینکه «آیدا در میان گلها احساس امنیت بیشتری میکرد.» چرا؟ چون آیدا رفته توی باغچه گلها را ببیند. و بعد شاملو میپرسد «آید کجاست؟»، آنوقت نویسنده میگوید «خودت که میدانی، مهمان گلهاست. ندیدی که یاسهای خوشهئی تا چشم شان به او افتاد همه با هم شکفتند؟». اینکه عشق، آیدا را برای شاملو خداگونه میکند قابل فهم است، اما یکی نیست بگوید آقای لنگرودی برای شما چرا آیدا یاسها را میشکوفاند؟ به واسطه خواندن شعرهای شاملو آیدا معشوق شما نشده که اینجور توصیفات را بکار میبرید. خلاصه اینکه کتاب حاوی اطلاعات چندانی نیست، گول اسمش را نخورید، حداکثر دو سه دقیقه با شاملو است نه یک هفته.
من هم موافقم که نویسنده یه جورهایی بیش از حد شیفته ی شاملو بوده و از طرف دیگه به نظر می رسه کتاب رو پلکانی کرده برای عرض اندام خودش. حدود 10 15 صفحه از اواخر کتاب که کلا جدا میشه از شاملو و غور می خوره تو خاطرات خودش. اما انصافا نباید این مسایل باعث بشه همون چیزایی که از این کتاب میشه یاد گرفت رو از دست داد.
عنوان کتاب، یک هفته با شاملو، القا میکند که قرار است دو تا چیز بخوانیم: 1) خاطرات حضور شاملو در وین و 2) گفتوگوهای نویسنده با شاملو - طبیعتاً دربارۀ چیزهایی که شاملو درموردشان نظر تخصصی میتواند بدهد که یعنی شعر شاید دو سوم کتاب بر همین دو مدار میچرخد؛ توصیفهای گاه بیش از حد شاعرانه دربارۀ گشتوگذارهای بامداد در اتریش و گفتوگوهای پراکنده با او. یک سوم دیگر هم انشاهای نهچندان خوب نویسنده است و خاطرات روزگار جوانیاش در کافه فیروز. با این اوصاف، این کتاب به درد دو گروه آدم بیشتر نمیخورد: علاقهمندان شاملو و علاقهمندان لنگرودی. آن هم نه همۀ علاقهمندان شاملو ، بلکه علاقهمندان شخص و شخصیتش. اینجا توصیفهای شاعرانه از قدمزدنهای شاملو واقعاً شناخت خاصی از خلقیات شاعر نمیدهد؛ تنها برای فنگرلی آدمهایی مفید است که واقعاً از خود خود شاملو خوششان میآید (بماند که نمیدانم تعدادشان چندتاست). علاقۀ نویسنده به موضوع نوشتهاش باعث شده بیشتر ستایشگر شاعر باشد تا توصیفگر او، یا حتی پرسشگر سوالاتی که به کار فهمیدن او و شعرش بیاید. کافی است بخشی از کتاب را که شامل گفتوگوست باز کنید میبینید که از مسائل حقوق بشر تا وزن در شعر نیما پراکنده است. هیچ نظمی در گفتوگوها نیست؛ هیچ تلاشی نشده که گفتوگوها به دردی بخورند و برای همین، بر روی چندتا موضوع مشخص متمرکز باشند. به هر حال، من که آن را به امید یافتن اشاراتی دربارۀ شعر معاصر از زبان شاملو خواندم، فکر میکنم بهتر است کسی که واقعاً شیفتۀ شاملو نیست، برخلاف نویسندۀ کتاب، سراغش نرود. (غلطهای املایی، مثل «کومک» نوشتن کمک و غیره هم بماند.)
نباید با هیچ انتظاری بری سمت این کتاب. من برای وقت گذرونی خوندمش و با توجه به اینکه تقریبا هیچ اطلاعاتی راجع به شعر نداشتم برام جالب بود اینطوری راجع بهش بخونم. شعرهای فروغ و نیما و سهراب رو خوندم اما همین، خیلی نمیتونم بگم بهشون فکر کردم یا به صورت سبکشناسی بهشون نگاه کردم. نظرات شاملو تو این کتاب انگار باعث شد دیدی داشته باشم که وقتی از این به بعد شعر میخونم چه نگاهی بهش داشته باشم. ستایشهایی که نویسنده از شاملو و آیدا میکرد شاید زیاد بود اما برای شخص من خیلی اذیتکننده نبود. نکته مهم اینه که “بدون هیچ انتظاری” برید سمت این کتاب.
بسیار دوست داشتنی و زیبا روایت شده. و از طرفی جملههای مهمی از شاملو را در بر دارد که کمتر جایی به زبان آورده. قسمت تاریخی اش که در باره خاطرات کافههای شعر پیش از انقلاب است، هر چند در ارتباط مستقیم با موضوع کتاب نیست اما خواندنی و مهم است. کتاب خوبی است. عکس روی جلد این کتاب را با کپی رنگی آن موقع (دهه هفتاد) بزرگ کرده بودم و قاب کرده بودم و روی دیوار اتاقم بود
تو چاپ ششم (یا قبلتر حتی، نمیدونم) انگار کلی از مطالب کتاب و حرفهای شاملو حذف شده بود تا اینطور به نظر برسه که شاملو همه رو دوست داشته و با کسی مشکلی نداشته. شاملو اتفاقاً زبان تند و تیزی داشته و خوب متلک بار بقیه میکرده و این مدل رتوشکردن وجهۀ شاعری که به هر حال بخشی از جدلهای شعر و ادبیات و بهطور کلی هنر معاصر بوده رو اصلاً خوش ندارم.
ــ آقای شاملو...میخواهم ازتان خواهش کنم برایمان از عشق حرف بزنید. یعنی از چیزی صحبت کنید که زندگی روحی و جسمی و فکری خودتان را مدیون آن هستید. مردم این کلمه را به کار میبرند اما غالباً برداشت روشنی از آن ندارند. عشق را به انواع و اقسام تقسیم میکنند:عشق جسمی، عشق روحی، عشق افلاطونی و انواع بسیار دیگر. اما وقتی از شما میخوانند برداشتهایشان بیرحمانه به صورت علامت سوآلی درمیآید.
ــ بهات حق میدهم. سابق میگفتند:« عشق آمدنی بود نه آموختنی.» باید در این عقیده تجدید نظر کرد. در مورد اول (که عشق «آمدنی» است) مطلقاً شک نباید کرد. پس نخست عشق باید «بیاید» و حضورش را اعلام کند. اما مشکل کار در مرحلهی بعدی است. چون ما به دلایل مختلف نمیدانیم عشق چیست و باید آن را بیاموزیم. عشق نیاموخته به نگهداری پرندهیی میماند که اگر ندانی از چه چیز تغذیه میکند و چگونه باید ازش مراقبت کرد نه فقط هرگز برایت نخواهد خواند بلکه یا در کوتاهترین مدتی خواهد مرد یابه صورت کرکس زشتی جگرت را پارهپاره خواهد خورد...پس پیش از هر چیز باید از عشق تعریفی در دست داشت و به خصوص سخت مراقب باید بود که تعریف طرفین حادثه کاملاً با هم انطباق داشته باشد. بی هیچ درز و شکافی، بی هیچ سوء تفاهمی، بی هیچ سهلانگاری آسانگیرانهیی وگرنه ابتذال و فاجعه از همان لحظهی نخست پشت در است... عشق شادیبخش و آزادکننده است و جرأتدهنده...
ــ آقای شاملو...میخواهم ازتان خواهش کنم برایمان از عشق حرف بزنید. یعنی از چیزی صحبت کنید که زندگی روحی و جسمی و فکری خودتان را مدیون آن هستید. مردم این کلمه را به کار میبرند اما غالباً برداشت روشنی از آن ندارند. عشق را به انواع و اقسام تقسیم میکنند:عشق جسمی، عشق روحی، عشق افلاطونی و انواع بسیار دیگر. اما وقتی از شما میخوانند برداشتهایشان بیرحمانه به صورت علامت سوآلی درمیآید.
ــ بهات حق میدهم. سابق میگفتند:« عشق آمدنی بود نه آموختنی.» باید در این عقیده تجدید نظر کرد. در مورد اول (که عشق «آمدنی» است) مطلقاً شک نباید کرد. پس نخست عشق باید «بیاید» و حضورش را اعلام کند. اما مشکل کار در مرحلهی بعدی است. چون ما به دلایل مختلف نمیدانیم عشق چیست و باید آن را بیاموزیم. عشق نیاموخته به نگهداری پرندهیی میماند که اگر ندانی از چه چیز تغذیه میکند و چگونه باید ازش مراقبت کرد نه فقط هرگز برایت نخواهد خواند بلکه یا در کوتاهترین مدتی خواهد مرد یابه صورت کرکس زشتی جگرت را پارهپاره خواهد خورد...پس پیش از هر چیز باید از عشق تعریفی در دست داشت و به خصوص سخت مراقب باید بود که تعریف طرفین حادثه کاملاً با هم انطباق داشته باشد. بی هیچ درز و شکافی، بی هیچ سوء تفاهمی، بی هیچ سهلانگاری آسانگیرانهیی وگرنه ابتذال و فاجعه از همان لحظهی نخست پشت در است... عشق شادیبخش و آزادکننده است و جرأتدهنده...
براي كساني كه به مرحوم (شاملو) عشق ميورزند، عنوان اين كتاب بسيار تحريك كننده و جالب به نظر ميرسد. قاعدتاً اين برداشت حاصل ميشود كه با خواندن اين كتاب شناخت بهتري از شاعر مورد علاقه به انسان دست ميدهد اما در كمال سرخوردگي خواننده با منم منم گفتنهاي آقاي مولف(مهدي اخوان لنگرودي) مواجه خواهيد شد. به صورتي كه اين فكر در نظر ميآيد كه چرا اسم كتاب شده "يك هفته ب�� شاملو" نام گرفته و چرا " يك هفته با اخوان لنگرودي" نام نگرفته. به هر حال كتابسازي در همه زمينهها و اشخاص وجود دارد