What do you think?
Rate this book


48 pages, Paperback
First published January 1, 1958


این نشخوارِ خاطرات نفرتانگیزه، اما به نظرِ من... کمک میکنن که برم سراغِ یه... خاطرۀ تازه.
امسال هم مثلِ این چند سالِ گذشته، این تولدِ نامیمون را بهتنهایی در مِیخانه جشن گرفتم؛ احدی نبود.
همهچی اینجاست، همهچیزِ روی این سیارۀ کهنۀ تاپاله، همۀ نور و تاریکی و گرسنگی و خوردن و آشامیدنِ... سالهای سال! هیچچی ندارم بگم، هیچچی! حالا مگه یه سال یعنی چقدر؟!
خیلی دوست دارم بلند شم و چند قدمی بزنم و باز برگردم اینجا... به خودم. کراپ.
از نظرِ روحی یک سال گذشته در افسردگی و نکبت گذشت. ولی خداروشکر که اون روزها دیگه گذشته و سراومده.
شاید بهترین سالهای عمرم گذشته. اونوقتها امیدی به خوشبختی داشتم. اما دیگه نمیخوام اون روزها برگردن. نه، اونم با این آتشی که حالا توی سینهمه. نه، دیگه نمیخوام اون سالها برگردن.





