Jean-Paul Charles Aymard Sartre was a French philosopher, playwright, novelist, screenwriter, political activist, biographer, and literary critic, considered a leading figure in 20th-century French philosophy and Marxism. Sartre was one of the key figures in the philosophy of existentialism (and phenomenology). His work has influenced sociology, critical theory, post-colonial theory, and literary studies. He was awarded the 1964 Nobel Prize in Literature despite attempting to refuse it, saying that he always declined official honors and that "a writer should not allow himself to be turned into an institution." Sartre held an open relationship with prominent feminist and fellow existentialist philosopher Simone de Beauvoir. Together, Sartre and de Beauvoir challenged the cultural and social assumptions and expectations of their upbringings, which they considered bourgeois, in both lifestyles and thought. The conflict between oppressive, spiritually destructive conformity (mauvaise foi, literally, 'bad faith') and an "authentic" way of "being" became the dominant theme of Sartre's early work, a theme embodied in his principal philosophical work Being and Nothingness (L'Être et le Néant, 1943). Sartre's introduction to his philosophy is his work Existentialism Is a Humanism (L'existentialisme est un humanisme, 1946), originally presented as a lecture.
دوستانِ گرانقدر، این کتاب پس از چاپ چندان شهرتی پیدا نکرد و عنوان فرانسوی آنهم همان خانواده خوشبخت میباشد، در این کتاب «سارتر» با آفرینش یک داستانِ عاشقانه و البته معمایی، قوانینِ اجتماعی را کوبیده و همچون همیشه ارادۀ انسانها را از همه چیز مهمتر به شمار آورده است و صدالبته داستان با ساختارِ اگزیستانسیالیسمِ سارتر، کاملاً مطابق است ... شخصیتِ اصلیِ داستانِ ما، جوانیست به نام «ژوزف نورل» که کارگرِ خانوادۀ ثروتمندی با نام «میرون» است.. آقای میرون کارگاه مبل و صندلی دارد و ثروتمندترین مردِ دهکده است... این خانواده دختری زیبارو و جوانی با نام «مارگریت» دارند.. ژوزف دلداده و دیوانۀ مارگریت است و کسی از این عشقِ دیوانه وار آگاه نیست.. داستان از جایی آغاز میشود که «کنت روژه اورنیس» ثروتمند و ۴۵ ساله، به خواستگاری مارگریت آمده و بعدهم با او ازدواج میکند و دنیای آرزوهای ژوزف بر سرش آوار میشود ولگردی به نام «برتراند» سالهاست که از رازِ مخوفِ کنت اورنیس آگاه است و هربار حقِ سکوتهایِ هنگفتی از کنت اورنیس میگیرد.. مارگریت به طورِ اتفاقی از این رازِ ترسناک باخبر شده و ژوزف را در جریان میگذارد.. ژوزف هم بخاطرِ عشقی که از مارگریت در دل دارد، سعی میکند تا به هر شکلی شده، آنچه که برتراندِ حقه باز از کنت اورنیس دروغگو در دست دارد را به چنگ آورد، بلکه نقطۀ امیدی برایِ بدست آوردن مارگریت داشته باشد... او دیوانه وار مارگریت را دوست دارد، ولی مارگریت او را به چشمِ یک دوست وفادار میبیند و بس عزیزانم، بهتر است خودتان این داستان را خوانده و از سرانجامِ اندوهگینِ این دو جوان، آگاه شوید -------------------------------------------- جملات انتخاب شده از این کتاب +++++++++++++++++++++++++ جهانِ ما، جهانِ رنج و بیدادگری است.. این بیدادگری ها از خودِ ما است و این ما هستیم که به بیدادگری تن میدهیم ************************ مردمانِ بدبخت، چون چاره ای برای سیه روزیِ خود ندارند، به دامنِ حوادث میچسبند و کوچکترین حادثه را وسیلۀ نجاتِ خود قرار میدهند ************************ انسان دارایِ طبیعتی است که در هنگامِ ناامیدی، به چیزی امیدوار میشود، اما قانونِ اجتماع و قید و بندهایِ ساختگی، به دست و پایش بند شده و آدمی را گیج و کلافه میکند.. بنابراین در همان حالتِ ناامیدی، کوچکترین روزنۀ امید، این انسانِ مأیوس را به چیزی غیرواقع که برای خودش هم مفهومِ خارجی ندارد، امیدوار و دلخوش میسازد.. ای انسانها، بیایید و این قید و بندها را پاره کنید، قانونِ اجتماع، جز قید و بند چیزی نیست.. این قانون را طبیعت برای ما نساخته، ما خودمان آن را بدست و پایِ خویش بسته ایم.. گرگی که آدم میدرد، با انسانی که برایِ سودِ خویش، سعادتِ انسانِ دیگری را لگدمال میکند، هیچ تفاوتی ندارد.. انسانی به انسانِ دیگر عشق میورزد، ولی قید و بندِ اجتماع، همۀ سودها را از طرفِ او دور میکند.. سودجویی های شخصی، همان قید و بندهایِ اجتماعی است.. اگر این قید و بندها پاره شود، سودجوییِ شخصی از بین میرود و انسانها همچون حیواناتِ آزاد در کنارِ یکدیگر زندگی میکنند ************************ هر انسانی در اختیارِ حوادثِ هولناکی قرار میگیرد .. زمان برای انسان حادثه می آفریند و این حادثه ها بدبختی را فراهم میسازند ************************ قوانینِ ساختگی اجتماع، اجازه نمیدهد که همگان هرچه را که میخواهند انجام دهند.. اگر کارها به میل و ارادۀ بشر باشد، نظامِ اجتماعی بهم میخورد.. با این قوانینِ اجتماعی، حتی اختیارِ دوست داشتن و عاشق شدن را هم نداریم --------------------------------------------- امیدوارم این ریویو در جهتِ آشنایی با این کتاب، کافی و مفید بوده باشه «پیروز باشید و ایرانی»
خوشبخت کیست و خوشبختی در چه چیزهایی وجود دارد؟ ثروت؟عشق؟آبرو؟یا مرگ؟ برای درک این حقیقت بهتر است خانواده خوشبخت را بخوانید تا به این موضوع پی ببرید. روایت داستان در مورد جوانی است که عاشق تنها دختر رئیس خود می گردد که از اشراف و مالکان می باشند. اما او نمی تواند به علت اختلاف طبقاتی عشق خود را ابراز کند . دختر نیز با شخصی ازدواج می کند که قبلا مرتکب قتل گشته و ....
کتاب شباهتی به کتاب های سارتر نداشت موضوع داستان خیلی ساده و ابتدایی بیان شده بود و من هیچ متن فرانسوی و انگلیسی به این اسم ازش پیدا نکردم و خیلی ها هم تایید کردن که این کتاب اصلا برای سارتر نبوده و معلوم نیست کی اینو نوشته و به اسم سارتر چاپش کرد و مثل اینکه موضوع کاملا پیچیدس... ولی در کل داستان در مورد یه خانواده بود که قوانین و قرارداد های اجتماع اصولا براشون خیلی مهم تر از زندگی خودشون بود و برای رسیدن به آزادی بجای تغییر افکار و رهایی از ذهن قوانین بیخود اجتماع مرگ رو انتخاب کردند.زمان وقوع داستان برای عصری بود که کارگر حق زندگی و تحصیل و انتخاب نداشت و تا آخر عمر برای اشراف زندگی و بردگی میکردن و شرف انسانیت در مقابل پول ارزشی نداشت.بنظر میرسه که از قدیم تا به الان باید تغییراتی رخ میداد ولی بنظر فقط جا و معنی بعضی از کلمات و سمت افراد عوض شده و هنوز قوانین و تفکر اجتماع بر فرد حکومت میکنه و زندان بدتر از این نمیشه یافت بنظرم.
این کتاب جعلی است. سارتر همچین کتابی هرگز ننوشته است! این را هر کس که اندکی سارترخوانده باشد، به محض مطالعه چند صفحه از کتاب خواهد فهمید. قصد داشتم مطلبی در این باره بنویسم که از طریق دوست دیرین - حسام امامی (متع الله بطول بقائه)!- مطلع شدم که دیگران قبلاً کامل و جامع درباره آن نوشتهاند. درد اینکه درباره این کتاب در این کشور پایان نامه نوشته شده و دفاع شده! و درآن پایان نامه، دیدگاههای سارتر (که در این کتابی که خودش ننوشته آمدهاند!) مورد تحلیل قرار گرفتهاند! مرحبا به کتابخانه ملی ایران، مرحبا به آن دانشجو، دانشگاهش و استادهایش! بابک احمدی کتابی دارد با عنوان "سارتر که مینوشت". به استاد راهنمای آن پایان نامه پیشنهاد میکنم که دنبالهای بر کتاب بابک احمدی با عنوان "سارتر که نمینوشت" بنویسند و به زیور طبع بیارایند. برای اطلاع بیشتر این مطالب را مطالعه کنید:
این کتاب توسط انتشارات جامی در دو نوبت در سالهای 1384 و 1390 چاپ شده است. عنوان اصلی کتاب بر اساس شناسنامه ی کتاب این است: Une Famille heureux
برای یافتن اصل این کتاب سایتهای انگلیسی و فرانسوی بسیاری را جستجو کردم. ولی کوچکترین اثری از این کتاب به نویسندگی ژان پل سارتر وجود ندارد. این موضوع باعث تردید در اصالت کتاب شده است. لطفا اگر کسی اصل این کتاب را می شناسد آن را در اینجا معرفی کند
مدت ها پیش این کتاب را خواندم. فقط به یاد دارم که از ابتدا احساس می کردم نثر، نثر سارتر نیست و داستان و محتوا بیشتر به داستان های رومانتیک روسی شباهت دارد.
امروز در صفحه اینستاگرام افشین پرورش تصادفی پستی دیدم مبنی بر اینکه این کتاب نوشته سارتر نیست. ایرادی که مدت ها پیش بی آنکه در پی جوابش جست و جو کنم، در ذهنم دفن شده بود، با این پستِ ساده، رو آمد.
گشتم و گشتم اما کتابی با این نام و مضمون از سارتر در منابع انگلیسی پیدا نکردم. سارتر رساله ای به نام "The Family Idiot: Gustave Flaubert 1821-1857 " در 5 جلد قلم زده که به نظر نمیرسد کوچک ترین ارتباط موضوعی با رمان خانواده خوشبخت داشته باشد.
چطور ممکن است در این ،به قولی، عصر ارتباطات کتابی با این تیراژ به نام چنین نویسنده معروفی 2 بار ترجمه و چاپ شود و مشخص نباشد متن از کجا پیدا شده که فقط ایرانیان از آن با خبرند و کسی هم چیزی نمی گوید و سوالی نمی پرسد؟
تنها نتیجه جست و جو های من که سردرد بود. لطفا اگر اطلاعاتی در این باره دارید من را نیز با خبر کنید. با سپاس
از ترجمه ی ضعیف با اشتباه های گرامری و ویراشیِ فاحش و انتخاب نثر ضعیف -که حالت قصه گویی های مادربزرگانه را داشت- که بگذریم، فکر میکنم که سارتر داستانی به مراتب ضعیف تر از حرف هایی که برای گفتن داشت انتخاب کرد. هرگاه که سارتر از اصل داستان خارج می شد و شروع به ارائه ی فلسفه ش می کرد، جذبِ نوش��ه می شدم و هرگاه به داستان بر می گشت، حس آن را داشتم که گویی دارم داستانهای آبکی عاشقانه ی کتابهای کمک درسیِ زبان(سطح 2 مثلن) را میخوانم و حالم از این همه شیرین و فرهاد بازی به هم میخورد. در هر حال خوشحالم که فلسفه و حرفهای سارتر در این کتاب به داستان چربید و باعث شد که این کتاب را تا آخر بخوانم.
جهان ما، جهان رنج و بیدادگری است؛ این بیدادگریها از خود ماست و این ما هستیم که به بیدادگری تن میدهیم
ای انسانها! بیایید این قید و بندها را پاره کنید، تا مثل مرغان در هوای زندگی به آزادی سیر کنید، قانون اجتماع غیر از قید و بند چیزی نیست. این قانون را طبیعت برای ما نساخته، ما خود آن را به دست و پای خویش بستهایم.
این کتاب نه تنها برای سارتر نیست بلکه اصلا به فرانسوی هم وجود نداره حتا اسمش هم از نظر دستور زبان فرانسه اشتباه هست خانواده خوشبخت به فرانسوی میشه la famille heureuse و نه famille heureux که در ترجمه کتاب اومده حتا گوگل ترانسلیت هم این اشتباه رو نمیکنه کافیه خودتون به فارسی بنویسید خانواده خوشبخت ببینید به فرانسوی چی ترجمه !!!!!!!!میشه
حقیقتا ناراحت کننده بود که چنین وقتی را اتلاف این کتاب کردم و امیدوار کننده بود که در کامنت ها متوجه شدم سارتر این کتاب را ننوشته چرا که در تمام طول کتاب از حجم بلاهت کتاب و عدم شباهت آن به بقیه چیزهایی که از سارتر خوانده بودم در شگفت بودم.
سطح داستانی کتاب پایین بود. قلم نویسنده و جریان داستان قابل درک نبود. البته خیلی جاها دیدم ک گفته بودن سارتر اصلا همچین کتابی ننوشته و این نمیتونه قلم ایشون باشه.
جهان ما جهان رنج وبیدادگری است این بیدادگریها از خود ما است واین ما هستیم که به بیدادگری تن میدهیم.
ما از نیستی به هستی می آییم و از هستی به نیستی میرویم در فاصله این هستی ونیستی زمان قرار دارد زمان حاصل حوادث است حوادث از زمان بوجود می اید و زمان را تغییر میدهدآیا این تقصیر کیست؟