شنیدن این شعرها در غربت با "صدای مه آلود" احمدرضا احمدی لذتی غریب دارد...
به جایی که بدان سفر نکرده ام به جایی دور در ورای هر تجربه
چشمان تو سکوت خود را دارند
در ظریف ترین حالت تو چیزهایی ست که اسیرم می کند
چیزهایی چنان نزدیک که نمی توان بدان دست یافت.
کوتاه ترین نگاهت به آسانی اسیرم می کند
و حتی اگر هم چون انگشتان، خود را بسته باشم
برگ به برگ مرا می توانی بگشایی
به همان سان که بهار نخستین گل سرخ اش را
(به لمسی راز آلود و سبک دست) می گشاید
یا اگر بخواهی مرا بربندی، من و زندگی ام هر دو
به ناگاه و به زیبایی بسته می شویم
به همان سان که وقتی دل گل به او می گوید:
همه جا دارد دانه دانه برف می بارد.
هیچ چیز این جهان که پیش روی ماست
به ظرافت شگفت تو نمی رسد
ظرافتی که
در هر نفس وا می داردم
با رنگ مهر، مرگ و جاودانگی را رنگی دیگر زنم.
نمی دانم چه در توست که می بندد و می گشاید
تنها می دانم چیزی در من است که می داند
چشمان تو ریشه دارتر از هر گل سرخ است
و حتی باران هم چنین دستان کوچکی ندارد.
ادوارد استلین کامینگز-
***
قطارها ميگذرند
بر دو ريلِ بايد و هست.
آسمان خاكستري ست
كه مرگ قهوهاش را بر آن دم ميكند
خاكسترها وا ميپاشند تا مگر زندگان، هوايي نفس كشند.
و چنين آسمان در رگ و پيشان نشت ميكند.
از برابر شيشه همه ميگريزند:
ذرات غبار در ستون نور
ترانههاي باد، سد روي رود
گلهي پرندگان
و تيرهاي رابط كابلهاي برق...
همه از ما ميگريزند.
نه آب در دست ميماند
نه خواب در ايوان چشم ميخوابد.
قطارها از ايستگاه ميروند و مسافران
ميرسند و نميرسند.