Jump to ratings and reviews
Rate this book

دفترهای سالخوردگی، دفتر چهارم

Rate this book
به درخت انار رسیدم انارها شکسته بودند: عشق

156 pages, Paperback

First published January 1, 2010

1 person is currently reading
17 people want to read

About the author

احمدرضا احمدی

149 books325 followers
احمدرضا احمدی در ساعت ۱۲ ظهر روز دوشنبه ۳۰ اردیبشهت ماه ۱۳۱۹ در کرمان متولد شد. پدر وی کارمند وزارت دارایی بود و ۵ فرزند داشت که احمدرضا کوچکترین آنها بود. جد پدری وی ثقةالاسلام کرمانی، و جد مادری‌اش آقا شیخ محمود کرمانی است. سال اول دبستان را در مدرسه کاویانی کرمان گذراند و در سال ۱۳۲۶ با خانواده به تهران کوچ کرد. در دبستان ادب و صفوی تهران دوران ابتدایی را به پایان برد و دورهٔ دبیرستان را در دارالفنون تهران به پایان رساند. در سال ۱۳۴۵ دورهٔ خدمت سربازی را به عنوان سپاهی دانش در روستای ماهونک کرمان آموزگاری کرد.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
1 (5%)
4 stars
7 (41%)
3 stars
6 (35%)
2 stars
2 (11%)
1 star
1 (5%)
Displaying 1 - 3 of 3 reviews
Profile Image for Alialiarya.
226 reviews87 followers
December 3, 2022
سپانلوی عزیز، برای کسانی که درس شعر و شاعری می‌دهند تاسف دارم. آنان عمر را برای امری باطل تلف می‌کنند. مگر می‌شود: عشق، اندوه، خلاقیت و گرمی خورشید را به کسی آموخت؟

ما
خاموشی برگ‌ها را
در غروب‌های جمعه
دیده بودیم
آرام‌آرام
آموخته بودیم
ریزش برگ‌ها
جهان را تغییر نمی‌دهد
ص۱۴

و تو شعر فارسی را با جهانی آشنا کردی که باور داشتیم جای شعر نیست. و تویی که همراه رفقای‌ات تعهد به هنر را یادآوری کردید و سال‌ها مقابل نابخردان بی‌سواد، نقدهای بی‌منطق را شنیدید و باز به هنری که خالق‌اش بودید باور داشتید. شعر تو از وزن و سختی رد شده است و آن‌چه مانده رویایی‌ست ساده از تقابل یک عاشق با جهانی پر از حرمان و وصال. کیمیایی درباره‌ات می‌گوید از ابتدا دیوانه بودی؛ و امروز می‌دانم چه دیوانگی‌ای بود سرودن شعرهایی مانند اشعارت در آن دهه‌ها، در میان منتقدان بی‌سواد و مخاطبان تند. و من این‌جایم در بالین دفترهای سالخوردگی‌ات که بیش از همیشه شعرت را ساده کرده و کلماتت را محدود. انگار شاعری پس از سال‌ها بازی با شعر می‌خواهد روان بگوید. بگوید پس از دهه‌ها زیستن انسان را چگونه می‌یابد. و لحظاتی را خلق می‌کند که بسیار کم در شعر فارسی دیده‌ایم

احمدی برای من هیچ‌گاه شاعر محبوبم‌ نبوده است، نمی‌توانم او را در کنار رویایی نیما براهنی و فروغ قرار دهم اما خلاقیت او و دوستان‌اش بارها غافل‌گیر و شگفت‌زده‌ام کرده است. احمدی شاعر مهمی‌ست که از پس سال‌ها نفهمیده‌شدن امروز شاعر محبوب بسیاری‌ست
Profile Image for Hanna Ghasser.
38 reviews74 followers
November 9, 2022
«در پوست ما
حفره‌هایی
ایجاد شده بود
از هر حفره
فواره‌ای به‌سوی
آسمان می‌رفت
و روی
پرتقال‌ها و
انگورهای در سبد
سقوط می‌کرد
هنوز
صدای فلوت را
از دور می‌شنیدیم
هنوز زنده
هستیم. »
Profile Image for Gita.
358 reviews79 followers
September 2, 2022
راستش درست نمی‌دانم چه چیز را راجع به شعرهای احمدی انقدر دوست دارم. فقط اینکه من تفاوت "دیوارهای آبی رنگ" و "دیوارهای سفید" را می‌دانم. و وقتی احمدی می‌گوید کلمات رنگ و بو دارند منظورش را متوجه می‌شوم... این کتاب را در تاریخ 7 مرداد 1401 از شهر کتاب شاهنامه خریدم، وقتی با بچه‌های انتزاعیون بیرون رفته بودیم. همان شب هم خواندمش و متن را نوشتم.

«دیگر نگاه به جهان و به تو
جاودانه نیست
دیگر نگاه زودگذر و موقتی
است
این فصل‌ها در اطراف
باغ‌ها کمین
کرده‌اند
که درختان را
بسوزانند و خشک
کنند...»

احمدرضا احمدی حقیقتا کلمات را می‌شناسند. کلمات را وادار نمی‌کند که در شعری قرار گیرند. بدون استفاده از کلمات وصل، آنها را به هم متصل میکند و می‌گذارد در ذهن من رها شوند و از خودم بپرسم آیا یک معنی "فصل" ، در معنای حقیقی آن و "جدایی" نیست وقتی چند خط بالاتر از جاودانه نبودنِ نگاه سخن گفته و باغ‌های سبزی که در این فاصله از بین میروند؟
شعر موردعلاقه ام از این کتاب "گل پرتاب کردیم" بود. آن را می‌نویسم:

«به تو گفته بودیم:
هرجا رفتیم
از تو یاد کردیم

به تو گفته بودیم:
گاهی برای
ادامه‌ی روزهای تو
سکوت کردیم
هرجا باران بارید
ما در کنارت ایستاده‌ایم
و برای مرگ و تاریکی
که به دنبال تو
بودند
گُلی پرتاب کردیم
که تو را از یاد
ببرند

یادت هست
عشق در تلاطم بود
و آب ساکن بود
در بن‌بست‌های صبح
آتش در تلاطم بود
آتش سرفراز و جوان
می‌خواست
جهان را بسوزاند

یادت هست
ما به تو
قلب‌های آشفته
را
نشان دادیم
سکوت تو
برای ما تایید بود

به تو گفته بودیم:
درختان در تنهایی
می‌رویند
و در باد نابود
می‌شوند
اکنون پیری ما را
احاطه کرده است
و مرگ آماده است
هر لحظه
ما را تصرف کند
یکبار دیگر
برای همیشه
نامت را به ما بگو
بگو هنوز باران
می‌بارد
و تو هنوز
راه رفتن
در باران را
دوست داری.»
Displaying 1 - 3 of 3 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.