تعریف کردن همیشه یه جور محدود کردنه. جملهای که پشت کتاب نوشته، به این معنی که در حین تعریف کردن مجبوری بعضی ماجراها را حذف و بعضیها را اضافه کنی و حتا خیال و خواب و رویا را هم وارد داستانت کنی. اتفاقی که برای قهرمان کتاب میافتد. شخصیتی که نویسنده و منتقد سینما است، همسرش را از دست داده و دچار بیخوابی است و در خانهای تنها زندگی میکند و تنها همدمش یک دستگاه پخش سیدی است و سیدی فیلمهایی که دارد. منظور از شهرزاد هم همین دستگاه است. و برای فرار از خاطرات و کابوسها هر شب یک فیلمی را داخل دستگاه میگذارد و میبیند و دستگاه پخش فیلم نقش شهرزاد قصهگو را بازی میکند و در این کتاب دارای تشخص است. قهرمان شخصیتی تکافتاده است، حتا در میان همکارانش نیز رفتاری متفاوت با آنها دارد. شخصیتها و تیپهایی در این داستان حضور دارند که هر کدام نمایانگر یک حس و رفتار هستند. مادر، دوست، پسرخاله و... در خلال روایت زندگی شخصیت اول داستان به روابط عاطفی دیگر شخصیتها نیز پرداخته میشود و عشقی که در این بین شکل میگیرد.
ضبط روشنه و خواننده داره می خونه: بگو در شبای تو چی می گذره/ بی من از شبای تو کی میگذره. تو لیوان رو تو دستت می چرخونی و زمزمه می کنی: می دونی آخر هر عشق...ته تهش چیه؟ یا مرگه یا جدایی یا عادت...یه وقتایی هم نفرت...خیلی وقتا... اونا که عشقشون با مرگ تموم میشه خوشبختن؛ اونا که عشقشون با جدایی تموم بشه غمگینن؛ اونا که به عادت برسن محتاجن، معتادن...؛ اونایی هم که عشقشون به نفرت برسه، بدبختن... از هر بیچاره یی بیچاره ترن... تا حالا فکرشو کردی قراره ما به کدومشون برسیم؟ ساکت میشه، همه جا ساکت میشه. دیگه نه ضبط می خونه، نه هیچ صدای دیگه ای می آد. وقتی پای سکوت کر کننده می آد وسط، می دونی یه جای کار ایراد داره... اساسی ایراد داره. می گم: سخته...!
سکوت خیلی ترسناکه وقتی که قشنگ حسش می کنی , وقتی همراه خودش همه ی فکرای ترسناک دنیا رو میاره. یکی از بدترین هاش هم این فکره که یه میخ پیدا کنم و باهاش جمجمه مو سوراخ کنم و هرچی فکر ناراحت کننده است بریزم بیرون ..
وقتی شخصیت اصلی کتاب یک فیلم بازه که مشکل بی خوابی داره و تو خودت یک فیلم بازی که مشکل بی خوابی داری :) دوسش داشتم همین ..
خیلی بستگی داره که تو چه حال و هوایی بخونیش. برای منِ چلچراغ خونی که از سبک نوشتن حسین یعقوبی خوشم میومد و زندگی اون روزهام ملغمهای از مرگ و شکست عاطفی و عشق نافرجام بود برای چند سال تونست به محبوبترین کتابم تبدیل بشه. اما گذر زمان علاقهم به این کتاب رو هم تغییر داد.
امشب نه شهرزاد... پر بود از اسم فیلم و شخصیتهای فیلم. من هم که یک دونه اش رو هم ندیده بودم. بعضی جاها دیگه شورش رو در آورده بود. کتاب خودگویی های یک مرد زن مرده ی عاشق سینما بود که خودش رو در مرگ همسرش بی تقصیر نمی دونست چون معتقد بود زندگی عاشقانه شون قبل از مرگ زن به عادت رسیده بود. در کل کتاب خیلی بدی هم نبود حداقل یه لیست از فیلم هایی داشت که ندیدم.
رمان «امشب نه شهرزاد...» اولین رمان حسین یعقوبی است که به هزارتوی روابط انسانی می پردازد. قصه آدمی است که در بحران روابطش با دیگران به شهرزاد دیجیتالی اش (دستگاه دی وی دی) پناه می برد و ازش می خواهد که هر شب مرهم دردهایش باشد. شخصیت داستان آدمی است که با سینما زندگی می کند و با دیالوگ ها و صحنه های فیلم های محبوبش صبح را به شب می رساند. این شخصیت به تازگی همسرش را از دست داده و در یک گیجی و خلأ فرورفته است. این بستر دستمایه نویسنده است تا شخصیت داستانش را به سفری ادیسه وار به میان آدم ها و گروه های مختلف برود.
بر می گردم و به جایی که فرهاد خیره شده نگاه می کنم خانمی با مانتوی سبز در حالی که یه حلقه رو دور مهمترین انگشت دست چپش می چرخونه داره از روی کاغذ یه متنی رو واسه مردی که رو به روش نشسته می خونه...
This book was so boring. It didn't have a story. It was basically a bunch of movie reviews. I might try to continue it later, but it doesn't seem worth the effort at the moment.