Jump to ratings and reviews
Rate this book

قسم المحكومين

Rate this book
حصريا من كتب العالم ، شاهد متجرنا لمزيد من الكتب العربية وأحدث الإصدارات في مختلف المجالات ، تصفح الصور لمعرفة المزيد عن الكتاب ، نوفر الكتب الأصلية للحفاظ على حق المؤلف والناشر والقارئ ، هدايا مجانية مع كل كتاب ، ابحث عن كتابتك باللغة العربية ، الرابط المباشر للمتجر

Paperback

First published April 1, 2018

23 people are currently reading
354 people want to read

About the author

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
54 (16%)
4 stars
105 (31%)
3 stars
101 (30%)
2 stars
35 (10%)
1 star
35 (10%)
Displaying 1 - 30 of 71 reviews
Profile Image for HAMiD.
521 reviews
April 30, 2021
در این جا چار زندان است به هر زندان دو چندان نقب در هر نقب چندین حجره در هر حجره چندین مرد در زنجیر... بندِ محکومین حکایتِ حال و قرارِ بی قرارِ ماست. حکایتِ بی چارگی و اسیری و ناچاری و مسخرگی و سرانجامْ ابتذالِ ما. کیهانِ خانجانی زبانِ تراش خورده ی فکر شده ای را برای نقلِ این حکایت به کار برده است که به گمانم چفت و بستِ دقیقی برای ترسیم آنچه که در ما(هر یک از زندانیان) و پیرامونِ ما(مکانِ زندانِ ما) و ذهنِ ما(این زندانِ درون) دارد. پس رمانِ او،تنها، رمانِ نشان دادنِ قدرتمندی زبان نیست که زبانْ خودش یک حکایت است در این داستان. داستانی با لایه لایه هایی هر یک ژرف تر و دقیق تر از پیشین و پسین که به وحدتی ارگانیک در پایان می رسد. پایان بندیِ درجه یک و استوارِ داستان که خودْ آغازِ حکایتی دیگر است اگرچه نانوشته اما هریک از ما به خوبی می دانیم اش که چیست
بندِ محکومین زندانِ هر یک از ماست. من و تو که خوانده ایم اش. شماری دیگر هم در راه هستند تا برسند و اتاق ها را پُر کنند. بندِ محکومین مواجهه ای ست رو در رو با خود و عجبا چه خوش که نویسنده دست به هیچ قضاوتْ نزده است. او راوی ست و عجب راویِ درستکاری ست که روی هیچ کدام از پرسوناژها تُف نمی کند. آنها را آدم می بیند و می نویسد؛ گیرم که آدمکش، گیرم که دواکِش، گیرم که نظر باز و خانم باز، گیرم که دزد و مواد بیار، گیرم که نکبت ببارد از سر و روی هر کدام، اما او در پوستِ هر کدام می رود تا بگوید که
آدم ایم ما؟ هستیم ولی یک چیزمان را از خودمان گرفتیم و گرفتند. این جور نمی شود؛ برای این رو آن رو کردن باید این رو آن رو شد. تمام گیر و گور را از این و آن می دانیم، خودمان چی؟ راست می گفت مهندس به من، این همه سال در پوستِ خودت بودی و در پوست خلق رفتی، نه پوست آنان عوض شد نه پوست خودت. همه ی حکایت ها را گفتی الا حکایتِ آنان که حکایت ما را ساختند*
بندِ محکومین داستانِ باشرافتی ست؛ خواندنی و محکم و فکر شده است. داستانی است که نوشتنِ آن از سال هشتاد و هشت آغاز شده است و ای دریغ که زخم تازیانه و حقارت را، بی کسی و بی چارگی را، حراجِ انسان بودن و شرافت را در روزگارِ گند گرفته ی ما را بر هر صفحه ی کتاب می شود خواند، می شود دید. بندِ محکومینِ زندانِ لاکانِ رشت همین جایی ست که من و تو در آن زیسته ایم و خواهیم زیست. همین جا همین کنار، گیرم رشت، تو بگو تهران، گیرم کرمان، تو بگو زاهدان، همه جا مثل هم، همه جا زندانِ لاکانِ رشت

سپاس از کیهان خانجانی و قلم اش. سپاس رفیق، سپاس از حبسی که با تو کشیده ایم حالا پس از خواندن*

1398/02/03
Profile Image for Mb.
116 reviews53 followers
November 21, 2022
بند محكومين/كيهان خانجاني/چشمه
خطر اسپويل
فضاي رمان بند محكومين در ادبيات ما متفاوت است يا حداقل من نمونه اش را نديده ام..
رمان در همان صفحه اول مشخص ميكند قرار است چه داستاني برايمان روايت كند.
رشت،زندان لاكان،بند محكومين،٢٥ اتاق و ٢٥٠ محكوم..اما روايت،روايت ١٣ زنداني اتاقهاي ٣ و ٩ است كه اسم همگي در همان صفحه فاش ميشود.
راوي داستانِ اين افراد،جوانيست ملقب به زاپاتا و انگيزه اين روايت كه همان چسب و كشش داستان است در خط اول كتاب عيان ميشود:
"هزار و يك حكايت دارد زندان لاكانِ رشت،هزار تا را باور كنند،اين يكي را نميكنند: يك شب درِ بندِ محكومينِ مرد باز شد،يك دختر را انداختند درونش.."
خواننده خيلي زود متوجه ساختار و هندسه رمان ميشود.
هر يك فصل در ميان روايتِ يكي از اين سيزده زنداني بازگو ميشود و همه اين فصلها با جمله اي اغاز ميشود كه عشق زندگي او را معرفي ميكند.
راوي در اين فصل به معرفي حال و احوال،چرايي لقب اش،حكمش و عملش (اعتيادش) ميپردازد.در بخش بعدي رفتار و كردار زنداني ها در قبال چالش پيش امده(ورود دختر به زندان) توصيف ميشود.
بند محكومين يك رمان كلاسيك است كه با زبان مورد نظر چنين فضايي (لاتي،داش مشتي و لوطي وار) روايت ميشود.كتاب با مقدمه چيني شروع ميشود،پيرنگ اصلي نمايان ميشود،به سمت نقطه ي اوج پيش ميرود و در پايان به كُنش نزولي،نتيجه گيري و پايان بندي ميرسد.
به نظرم انتخاب (من راوي) براي توصيف اين داستان بهترين انتخاب بوده است.براي روايت قصه ي زندان و زنداني و خلافكار و لات و لمپن كدام راوي ميتواند بهتر از يك من راوي جوجه خلافكار شوخ طبع از جنس همان ادمها باشد.زبانِ اين راوي به دليل شخصيتي كه نويسنده برايش خلق كرده (زبان درازي) پر از نيش و كنايه است و با استفاده از ضرب المثل ها و كنايه هاي مخصوصِ زندانيان اهنگ جذابي پيدا كرده است.
نكته مثبت ديگر راوي تنوع در استفاده از واژه ها در معرفي و توصيف هر زنداني ست.با توجه به اينكه روايت را يك نفر انجام ميدهد جاي ايرادي نداشت اگر زبان تغيير نميكرد ولي كيخاني اين تصميم را به دو دليل گرفته است:
اول اينكه اين زنداني ها اهليت و قوميت و لهجه متفاوتي از يكديگر دارند.
دوم انكه در داستان فاش ميشود كه تنها هنر راوي تقليد رفتار و كردار ديگران است و از همين راه جيره سيگارش را تامين ميكند.
لحن شوخ و در عين حال تلخ راوي با معرفي خودش اغاز ميشود،
ص ٨:قصه ي من قصه ي ادمي ست كه يك خروار دندان دارد،همه روي لبش..هر چقدر درد بكشد،ناله بزند،گريه كند هيچكس باور نميكند.چرا؟چون دارد ميخندد.
اما طرز بيان و گويش خود راوي با توجه به اينكه مكان داستان در رشت و فضاي ان زندان است و در ميان ادمهاي جورواجور با لهجه ها و گويش هاي متفاوت است بيش از حد تهراني ست..لحن ميتوانست كمي بيشتر محاوره اي تر باشد.منظورم اين است كه محل وقوع اين داستان اگر هم در شهري مثل تهران بود هيچ چيزي تغيير نميكرد.توجه كنيد:
ص ٧١:شكم از كم رويي بالا مي ايد.از يكي پرسيدند چرا اينطوري شدي،گفت من كم رو، بچه هاي محل پُر رو..
يا
ص ٨١:حبس اول حيران بودم لانتوري ديگر چه صيغه اي ست كه به بعضي ها ميگويند تا فهم كردم يعني رگ و پي و آت و اشغال قصابي كه حيوان هم لب نميزند.هر هفتاد تا لاشي ميشوند يك لانتوري،درون كريدور ادم بود كه به تنهايي هفتاد تا لانتوري بود.
در واقع با وجود انكه راوي از نيش و كنايه ها زياد استفاده ميكند ولي لحنش نه به لات ها ميخورد نه به معتادها و نه به خلافكار ها چه برسد كه همه اينها و رشتي هم باشد.
خانجاني بخوبي سير داستان را به سمت نقطه اوج ان پيش ميبرد.جايي كه همه بخاطر حضور زندانيِ دختر منتظر به پا شدن الم شنگه و شر و جر و خون و خونريزي مفت خورها هستند.بند دو گُنده دارد:
آزمانِ اتاق ٣ و آخانِ اتاق ٩ كه دختر را هم به همين اتاق روانه ميكنند.
در اخر و با وجود انتظارِ درگيري،داستان با پيچشي مسير ديگري را طي ميكند..گنده ها و نوچه ها،علاف ها و لاف بازها،ابدي ها و زير تيغي ها،پر حرف ها و كف خوابها دست به يكي ميكنند و بر خلاف تصور بر عليه نظام زندان اشوب ميكنند.چه ميشود كه ماجرا به اين صورت پيش ميرود؟
به غير از تنها يك نفر از اين سيزده زنداني مابقي عاشق زنهايي در زندگي شان هستند.عاشق همسرشان،مادرشان،دختر همسايه شان،خواهرشان و..
با توجه به فضاي به شدت مردسالار كتاب و شباهت ان به جامعه مان كه حتي امروز هم نگاه به زنها از موضع ضعف است،اكثر اين زنداني ها مثل گرگي به ميشي كه در دام افتاده است نگاه ميكنند تا اينكه فردي (اخان) كه جرمش كشتن نو عروس خيانت كارش است بصورت قهرمانانه در برابر همه مي ايستد و باعث هوشياري ديگران ميشود و بجاي اينكه رو در روي يكديگر بايستند با يكديگر رو در روي عوامل زندان مي ايستند كه شيطنت كرده اند و دختر را به زندان مردان فرستادند..
ممكن است نويسنده در پس داستانش سعي در تداعي كردن وضعيت زنان در كشورمان داشته باشد.او كمكي كه مردان در جهالت و ناداني شان به اين رويه و در جهت خواست سياست حاكمه ميكنند را نشانه گرفته است.
مرداني كه همه شان عاشق يك زن در زندگي شان هستند و همه شان هم به يك زن در زندگي شان اسيب زده اند،اينبار در مقابل وسوسه و فرهنگ غلطشان مي ايستند.
كيخاني در ابتداي كتاب كدهايي ميدهد كه خواننده فكر ميكند اين دختر در واقع فردي ترنس سكشوال است ولي در بخش هاي پاياني بر روي انها خط ميكشد.
اما ورود،حضور و خروجِ اين دختر به داستان از نكات مبهم ان است.هيچگاه دليل ورودش و سپس دليل خروجش مشخص نميشود.موضوعي كه خانجاني نميتواند به اين راحتي از كنار ان بگذرد و به صرف اينكه تنها بتواند داستاني بر اساس ان روايت كند ان را طرح كند.
خانجاني با جمع اوري اطلاعات درباره انواع مواد مخدر باعثِ جذاب شدن بيشتر اثرش شده،مانند؛
ص١٤:خلاف كه فقط به اين نيست كه به مواد بگويي اسباب و به هرويين دوا و به كرك كريس و به ترياك تَل و به حشيش متاع.هر كي ريش دارد كه به اش نميگويند اقاجان..

همينطور براي در اوردن حس نشئگي و خماري هم موفق عمل كرده است،مثلا در اين پاراگراف،راوي كه بيش از حد كشيده حال و روز چندان خوشي ندارد و از انطرف سعي دارد نشئگي اش را پنهان كند تا ابرويش جلوي هم سلولي ها نرود:
ص١٨٦:
حواسم بود حواسم باشد.نگاهم به هر كدامشان مي افتاد ياالله ميگفتم.حواسم بود كه چشمانم شرق و غرب ميروند،صداها را قاتي و ته چاهي ميشنوم،گلو و دهن بي سر و صاحاب شده ام شده اند سمباده،حرف سر زبانم خوب نمي چرخد.ياد كاسه كمپوت افتادم،كره خوري خوردمش.درون كله ام گفتم عقل را نگه بدار،سر سنگين،مشتي،نه حرفِ هرز،نه خنده ي اضافي،نه بُغ و ماتم.ها؟جوابم را دادم،ها.دستم رفت طرف سيگار،حال بي سيگار لعن و نفرين خداست.با عمل زندان نبايد با كله رفت درون توبره،نا پرهيزي كردم.از دوباره به خودم امدم،قاشق خالي در دستم،وسط زمين و اسمانِ تخت،دهنم مانده بود حيران..
كتاب متاسفانه ايراد چاپي دارد.صفحات كتاب نه يكبار و دوبار و سه بار بلكه ٤ بار مي پرند و جا بجا شده اند.چنين ايرادي از طرف نشر چشمه قابل قبول نيست.
كتاب خانجاني اثر لذت بخشي ست كه سعي در گنده گويي و فلسفه بافي ندارد.
Profile Image for Mohammad Hanifeh.
335 reviews88 followers
March 25, 2019
هم‌اتاقی‌ها حال کردند حکایت یکایک‌شان را بگویم. امان دادند بی‌ترس همه‌چیز را با صدای خودشان تعریف بکنم. می‌گفتم و خنده می‌زدند و سیگار پرت می‌کردند برایم. شدم مثل مرشدهایی که نقل می‌گویند و پول خُرد می‌گیرند. همه، نشئه، سر تخت‌ها، چای کنارشان، سیگار دست‌شان، رو به من فتوا می‌دادند که حالا برو در پوست فلانی و من حکایت فلانی را تعریف می‌کردم. چه‌جور آدمی است، عشقش کیست، بیرون زندان چه‌کارها کرده، درون زندان چه‌کارها می‌کند. همیشه گفته‌ام کارم عیب‌وعار نیست، حتی هنر است. هرکس هنری دارد برای گذران شبان زندان، این هم تنها هنری که از جغلگی برایم مانده؛ تعریف کردن حکایت آن و این.

- صفحهٔ هشتاد




حکایت بند محکومین کم‌وبیش همین چیزیه که بالا گفته. دونه‌دونه کاراکترهای کتاب رو معرفی می‌کنه و می‌گه چه‌جور آدمی‌ان، عشق‌شون کیه، بیرون زندان چه کرده‌ن و توی بند چی‌کاره‌ن. حکایت هر شخصیت رو هم تقریباً با لحن و اصطلاح‌های خودش می‌گه. لابه‌لای این معرفی‌ها هم داستان اصلی رو تعریف می‌کنه.

نویسنده خیلی تو اصطلاح‌ها و مَثَل‌های کوچه‌بازاری وارده. ولی این‌قدر مَثَل می‌گه که گاهی لابه‌لاشون باید بگردی که به زور چند تا جملهٔ معمولی پیدا کنی. من به واسطهٔ خدمت تو نیروی انتظامی، بدرقهٔ همه‌جور متهم از قاتل و سارق گرفته تا موادفروش و معتاد به پستم خورده، ولی خدایی هیچ‌کدوم‌شون این‌جوری حرف نمی‌زدن. به نظرم خیلی اغراق‌شده‌س دیالوگ‌ها و لحن کتاب.

یه مسئلهٔ دیگه که به نظرم نویسنده توش خیلی وارده، اطلاعاتش در مورد انواع مواد مخدر و شکل‌های مختلف مصرف و هر چیزی حول این موضوعه. به طرز مشکوک و نگران‌کننده‌ای بلده! :))

در کل داستانش برای من چیز خاصی نداشت؛ ولی نحوهٔ نگارش و قلم نویسنده جالب بود.
Profile Image for Hodove.
165 reviews176 followers
April 2, 2019
داستان کتاب که بارها گفته شده و نکته ای نداره ؛محکومین یه بند یه شب میبینن که یه دختر وارد بندشون شده.
از همینجا راوی شروع میکنه به توصیف وضعیت و گذشته هم بندی هاش. یه عالمه شخصیت پردازی میشه و‌تمام این شخصیت پردازی ها قصه مورچه ای پیش میره.و درنهایت برای من مشخص نشد از این همه شخصیت پردازی چه استفاده ای شد تو پیش‌برد قصه؟
نکته بعدی هم نثر کتابه که از فارسی معیار فاصله داره. برای خود من که گیلکم خوندنش سخت بود، سختی ای که باعث میشد خواننده دائم فاصله بگیره از داستان. زبونش پر از اصطلاحات کوچه بازاری و تیکه هایی که باید دائم جریان خوندن رو متوقف کنی و دوباره بخونی که ببینی چی شد.
Profile Image for حسام آبنوس.
429 reviews332 followers
July 29, 2019
مهمل

نویسنده حدود هفت سال برای این کتاب وقت گذاشته که وقتش را تلف کرده و من هم که چند روز اندک اندک خواندم هم بابت وقتی که برایش هدر دادم پشیمانم!
مشتی لفاظی که یکی دو فصل شاید جذاب باشد ولی در ادامه تکراری و حتی آزار دهنده می‌شود
این رمان سال جایزه احمد محمود بود و واقعا برای جریانی که این اثر را به عنوان کتاب سال خود برگزیده متاسفم

Profile Image for Maryam Dehkordi.
68 reviews7 followers
November 16, 2018
زندان لاکان رشت هزار قصه دارد. یک شب در بند محکومین مرد باز می شود و یک دختر را می اندازند درونش.
کیوان خانجانی همینجا خواننده را شیفته می کند. بعد یکی یکی شخصیت ها را رو می کند تا هر کدام به شیوه خودشان دلت را ببرند. انگار نه انگار یک عده محکوم و مجرم و تبهکار را معرفی می کند زبان و لحن نویسنده دلچسب و دلرباست و باعث می شود کتاب را با عشق بخوانی. بند محکومین را برای همه آنها که می خواهند فضایی متفاوت -زندان- را بی اینکه خلافی مرتکب شوند تجربه کنند توصیه می کنم
Profile Image for Saied Davoodi.
83 reviews35 followers
November 15, 2018
رمان که می‌خوانی این فرصت را داری که خودت را در پوست و گوشت شخصیت‌ها فرو کنی و با لحظه لحظه‌های زندگی‌ تلخ و شیرین‌شان همراه شوی. این فرصت را داری که با جهان زیستی جدیدی آشنا شوی و زندگی جدیدی را تجربه کنی. در رمان زمان کافی برای شناختن شخصیت‌ها فراهم است. در رمان می‌توانی و این حق را داری که از فلان شخصیت خوشت بیاید و از بهمان شخصیت متنفر باشی. در رمان می‌توانی و این حق را داری که خودت را بگذاری جای شخصیت‌های داستانی و به جایشان فکر کنی، دست به قضاوت بزنی و تصمیم بگیری. وقتی رمانی به دست می‌گیری می‌توانی چند روزی با شخصیت‌هایش زندگی کنی، بخندی، ناراحت شوی، گریه کنی، به زمین و زمان فحش بدهی و گاه حتی تا پای جان دست به مبارزه بزنی. می‌توانی از جهان زیستی خودت فاصله بگیری، سختی‌های زندگی‌ات را به دست فراموشی بسپاری و غرق شوی در فضازمانی که نویسنده برایت خلق کرده. آدم‌های جدید، ذهنیت‌های جدید و قوانین نانوشتۀ جدید. هر رمان تجربۀ زندگی جدیدی است برای خواننده‌ای که در کلاف سردرگم زندگی خودش فرو رفته و راهی به خارج نمی‌یابد. برای خواننده‌ای که نمی‌تواند مسیرهای دیگری را امتحان کند و در مسیری که خواسته و یا ناخواسته در آن قرار گرفته گرفتار شده است.
«بند محکومین» کیهان خانجانی، خواننده را می‌برد و می‌اندازد پشت میله‌های زندان ماکان رشت. پشت میله‌های بند محکومین. جایی که زندانیانش یا منتظر رسیدن روز اعدام‌اند، یا روی دیوارهای سلول خط می‌اندازند به امید رسیدن روزی که حکم ابدویک روزشان بشکند و بشود حبس ابد. خانجانی در بند محکومین همۀ این تیرگی‌ها را به شوخی گرفته. از میله‌های سرد و فولادی بند زندان، تا خواننده‌ای که نمی‌فهمد چطور از دیدن این همه بدبختی و زندگی نکبت‌بار دلش خون نمی‌شود، دلش خون نمی‌شود که هیچ! گه‌گاه نیشخندی هم می‌زند به زندگی شخصیت‌های داستان.
بند محکومین یک رمان اجتماعی است. داستان با یک کشمکش ساده و البته عجیب شروع می‌شود. یک روز درِ زیرِ هشتی باز شده و یک دختر به بندِ محکومینِ مرد فرستاده می‌شود: «هزار و یک حکایت دارد زندانِ لاکانِ رشت. هزارتا را باور کنند، این یکی را نمی‌کنند: یک شب درِ بند محکومینِ مرد باز شد، یک دختر را انداختند درونش.» هستۀ اصلی داستان پیرامون همین کشمکش ساده شکل می‌گیرد. آنچه خانجانی در این رمان هدف قرار داده، ظاهراً به تصویر کشیدن جایگاه زن در یک جامعۀ مردسالار است. و برای این کار سر شوخی را از همان اولین کلمات باز کرده و دختری جوان را به بندی می‌فرستد که کمترین خلافشان فروش مواد مخدر و قتل و تجاوز است. نقطه‌ای سفید، درست وسط دایره‌ای سیاه‌. تقابلی که نویسنده آگاهانه آن را ایجاد کرده و برای شکل دادن داستانش به خوبی از آن بهره می‌برد. استفاده از زبان طنزآمیز به داستان کمک کرده و آن را قابل پذیرش‌تر می‌کند. شاید اگر نویسنده به شکل دیگری زندان و زندانیان را به تصویر می‌کشد، داستان بیش از اندازه در سیاهی فرو رفته و خواننده آن را پس می‌زد. خرده‌روایت‌ها نیز سهم ویژه‌ای در فضاسازی «بند محکومین» و شکل دهی شخصیت‌هایش دارد. خرده‌روایت‌ها در حقیقت حکایت‌هایی است از زندگی شخصیت‌های داستان، که مثل حکایت‌ها هزارویک شب بینابین داستان اصلی روایت شده و بخش زیادی از کتاب را به خود اختصاص می‌دهد. راوی داستان «زاپاتا»ست. رمان با ورود دخترک جوان به بند آغاز می‌شود و با سرگذشت زندگی اوست که ادامه می‌یابد: «عشق من دخترِ فامیل بود ولی قصۀ من قصۀ آدمی است که یک خروار دندان دارد، همه روی لبش. هر چه‌ققدر درد بکشد، ناله بزند، گریه کند، هیچ‌کس باور نمی‌کند. چرا؟ چون دارد می‌خندد. هرچه بگویم، می‌گویند متوهم است. هرچه قسم بخورم، هرچه گِرو بگذارم، باورشان نمی‌شود. نمی‌دانم بین این همه جور معتاد، چرا هیچ‌کس حرفِ بنگی جماعت را نمی‌خواند! البته آدم بنگ که می‌کِشد، کارهایی می‌کند که فرداش که یادش می‌افتد، از بس شرمش می‌شود باز می‌کِشد تا فراموش کند.» زاپاتا مردی است بزله‌گو و خوش‌تعریف که از همین راه در زندان خرج زندگی‌اش را در می‌آورد:«شب‌هایی که بعد از ظهرش ملاقات بود و چپِ بچه‌ها پُر، از دولتی‌شان چیزی می‌رسید دخل‌وخرج ر کله‌به‌کله بیاورم. در عوض می‌خواستند حالی بدهم به جمع. همه نشئه سرِ تخت‌ها، چای کنارشان، سیگار دستشان، رو به من فتوا می‌دادند برو در پوست خلق‌اللهِ بندِ محکومین.» و اوست که داستان را روایت می‌کند، توی زندگی شخصیت‌های داستان سرک می‌کشد و اتفاقات درون زندان را برای خواننده تعریف می‌کند. گویی قصدش سرگرم کردن خواننده است، به امید اینکه چپش پر باشد و از دولتی‌اش چیزی برسد برای دخل‌وخرج زندان!
نقطه قوّت داستان زبان شیرین و یک‌دست نویسنده‌اش است. خانجانی به‌قدری روی زبان تسلط دارد که خواننده تصور می‌کند چند سالی را در زندان بوده و به همین خاطر است که با شیوۀ حرف زدن، مثل‌ها و تکیه‌کلام‌های زندانیان آشناست. کتاب پر است از این مثل‌ها و تکیه کلام‌ها. همین استفادۀ صحیح از تکیه کلام‌هاست که به طنز اثر کمک کرده و مثل یک لایۀ حریر داستان را در خود فرومی‌برد تا خواننده در لحظۀ اول جز لطافت و دلنشینی چیزی احساس نکند: «نه سلامی، نه علیکی، نه خبری؛ هیچ‌کی در نخِ هیچ‌کی. هرکی پسرِ پدرِ خودش. بند بشکۀ باروت. نگاه به یکی می‌کردی، دعوا. سرقفلی می‌دادند برای قاتی کردن. پیرهنِ تن آدم دشمنِ آدم. دوربین‌ها هم به کار و بگیروببند و ببروبزن و بکوب‌وبیار، به‌راه. آقاموشه‌ای، آسه برو آسه بیا، رفتم کنجِ هواخوری نشستم سرِ جدول.»
«بند محکومین» را که دست می‌گیری با همان صفحۀ اول غرق می‌شوی در داستان. می‌شوی یکی از زندانیانِ بند، یکی از خودشان. غرق می‌شوی در لطافت متن. ولی وقتی که کتاب را تمام می‌کنی و زمینش می‌گذاری و لیوان چایی‌ای می‌نوشی، آن‌وقت است که رفته‌رفته می‌فهمی نویسنده چه کردده است. تازه متوجه می‌شوی حرف نویسنده چه بوده و چه می‌خواسته از داستان. آن‌وقت است که دلت به درد می‌آید برای لوطی‌های بند و متوجه رنج و اندوهشان می‌شوی. که می‌گویی ای کاش کاری از دستم برمی‌آمد برای آخان و آزمان و پهلوان و مهندس و گاز و شاه‌دماغ و سیاه‌ سیاه ‌سیاه بند محکومین.
Profile Image for Miss Ravi.
Author 1 book1,179 followers
December 23, 2019
گمانم خواننده‌ی این کتاب پیش از هر چیز با «زبان» آن مواجه شود. چون زبان این رمان حتی مهم‌تر از قصه و وقایع است و شاید برای همین زبان است که عده‌ای جذب می‌شوند و عده‌ای کاملاً فاصله می‌گیرند. اما یک زندانی با پیشینه‌ای آن‌چنان سیاه که او را راهی بند محکومین کرده و کاملاً منحرف از آن‌چه بهش عرف می‌گوییم نباید زبانی بهتر از این داشته باشد.

«از زور تنهایی یک سوسک نداشتم سر دیوارم راه برود.»

در قیاس با حسین میرزا در رمان رازهای سرزمین من : جلد اول که زندانی بود اما سال‌ها به‌خاطر دم‌خور بودن با امریکایی‌ها و کتاب‌هایی که ازشان امانت می‌گرفت، ذهن فرهیخته‌ای پیدا کرده بود، راوی این رمان آدمی است از کف خیابان، پر از چرک و کثافت و حکایت‌هایی کثیف‌تر از خودش. یک‌دست نگه داشتن این زبان، بدون تپق و گسست و افتادگی، کار سختی است که شاید تنها از کسی بربیاید که با تمام ابعاد و ساختار آن آشنا باشد.

«دمپایی من یک لنگه‌اش مرثیه می‌خواند، یک لنگه‌اش سینه می‌زد...»

داستان اما ساده و سرراست است و نویسنده برای این‌که خط داستان را کمی بالا و پایین ببرد، در میانه‌ی روایت، حکایت‌هایی را گنجانده که بیش‌تر از طول، به عرض داستان اضافه می‌کند. شخصیت‌ها ضمن این حکایت‌هاست که شفاف می‌شوند و در ذهن تصویری پیدا می‌کنند و اگر آن زبان خاص را بگذاریم کنار فضای رمان که بی‌تغییر و ثابت است و نهایتاً از اتاق‌های بند به کریدور جابه‌جا می‌شود، می‌شود به این نتیجه رسید که نویسنده کار سختی انجام داده.
Profile Image for Parastoo.
17 reviews8 followers
July 3, 2019
📚
زنداني را تصور كنيد پر از آدمهاي خلاف ، مرداني كه به تَه خط رسيده اند!
غرق شده اند توي دودِِ اسباب و بنگ و متاع!
هر كدام قصه اي دارند ... قصه هايي كه گره خورده با قتل و خون و دزدي و اعتياد.
و حالا فكر كنيد ، ناگهان درِ زندان باز شود و دختري پا بگذار آنجا ! تمام...
همين چند خط كافيست تا كيهان خانجاني رماني خلق كند كه بشود بهترين كتاب سال ٩٦ به انتخاب جايزه ي احمد محمود... همين كافيست كه بند محكومين را نتوانيم يك لحظه زمين بگذاريم چون وسوسه ي دانستن اخر عاقبت دخترِ رها شده در بندِ محكومين ديوانه يمان ميكند🤦🏼‍♀️
زندان لاكان رشت هزار و يك قصه دارد ! با گوشت و پوست و خونتان لمس ميكنيد قصه ي هر شخصيت را... كتاب سياهي ست اما انقدر قشنگ روايت شده ، انقدر متفاوت است كه دلتان نميخواهد از سلول هاي بند محكومين بيرون بياييد... براي كساني مثل ما كه هرگز فرصت هم صحبتي ، نشست و برخاست و اشنايي با زندان و زندانيان را از نزديك نداشته اند بند محكومين داستان جالبيست...
بندي كه ورودي دارد ، اما خروجي ندارد!
نثر متفاوت ، فضاي جديد ، قصه ي پُر حاشيه ! سه چيزي است كه ادم را ترغيب ميكند به تمام كردن قصه ها.... و حالا كيهان خانجاني قصه اي نوشته كه حداقل من يكي نمونه اش را تا به حال نخوانده بودم .
بماند كه بعضي صفحات انقدر اصتلاحات كوچه بازاري و ضرب المثل زندان محور داشت كه اصلا متوجهش نميشدم اما ارزش داشت تا وقت بگذارم و ببينم اخرش چه ميشود:)
Profile Image for Peyman Haghighattalab.
242 reviews63 followers
October 13, 2022
خوشم آمد. خیلی خوشم آمد. از آن کتاب‌ها که سر تا ته داستان را همان پاراگراف اول برایت می‌گویند و بقیه‌اش عیش مدام است از زبان‌بازی نویسنده. زبان‌اوری کیهان خانجانی را خیلی دوست داشتم. کتاب ته‌لهجه‌ی گیلکی شیرینی داشت و ساختار خیلی از جمله‌ها گویش گیلکی بود و برای منی که فهمم بیجک می‌گیرد گیلکی را عیش مدام بود...
ابراهیم نبوی یک کتاب دارد به اسم سالن ۶ که خاطرات روزانه‌ی زندانش است. از آن کتاب هم خوشم آمده بود. به خاطر فرهنگ زبان مخفی زندانش و فرهنگنامه‌ی اصطلاحات زندانی که در آخر کتاب اضافه کرده بود. بند محکومین رمان بود. به معنای واقعی کلمه رمان بود. با یک عالم اصطلاح و عبارت خاص زندان که می‌طلبد یک نفر بنشیند یک فرهنگنامه‌ی اصطلاحات زندان لاکان رشت از آن دربیاورد، زکات لذت خواندن این کتاب.
Profile Image for فاطمه .
65 reviews3 followers
January 11, 2019
روایت یک شب در زندان لاکان رشت از زبان یکی از زندانی ها که متاعش الحق خوب بوده. ادبیات و اصطلاحات و روایت های متفاوت و البته متناسب با زندان و آدم های زندان. جالب ترش شاید این باشد که کتاب را بدهند دست نویسنده که خودش با همه ی آن صداهایی که توی سرش دارد بخواندش. روان و خواندنی. سه چهارم پایانی کمی حوصله سر بر از فرط یک دستی شروع و میانه و انتها ولی پایان بندی جالب.
Profile Image for Leila erfani.
22 reviews23 followers
April 9, 2020
جالب بود مخصوصا ادبيات و لحن راوي، دوستان خيلي ريويوهاي زيبايي نوشتن من فقط ميگم كه خيلي دوستش داشتم...
آفرين كيهان خانجاني
Profile Image for Mina Arefidoost.
88 reviews10 followers
September 6, 2018
بند محکومین حکایت لوطی هایی است که توی بغلت جان می دهند. تا نیمه کتاب بازی با کلمه هاست. وضعیت و شرایط اقلیت هایی که پشت شوخی ها خودشان را پنهان می کنند تا برای خواننده قابل درک شود. انگار کن که راوی می داند عجیب است! و راهی انتخاب میکند تا خواننده احساس غریبی نکند. بنشیند با شخصیت ها چای بخورد و همکلام شود. حتی اگر شخصیت ها، قاتل باشند، یا معتاد یا سوسک کش!
اما جایی از کتاب هست که لوطی های بند محکومین شوخی هایشان ته می کشد! وقت واقعیت نزدیک میشود و آنها شروع میکنند به جان دادن! همان ها که قصه شان را شنیدی، به روش های خلاقانه رفع نیازشان توی زندان خندیدی و حالا توی چند صفحه، وقتی پر قصه رفته و کم اش مانده؛ همه چیز جدی میشود! انگار کن که دوباره همه حکایتها، خنده ها، ضرب المثلها، جلوی چشمت جان بگیرند اما اینبار با یک بار معنایی جدید.
لوطی مرده و تو چشمهایت باز شده! حالا میفهمی پشت همه شوخی هایشان چه بوده، میفهمی که همه شخصیتهای بند محکومین کودک شده اند و تو مادر نگرانی که دلش برای شیطانی بچه هایت تنگ شده!
داستان به شکل غریبی تفکر غالب درباره حضور مرد و زن در کنار یکدیگر را به تمسخر می گیرد! «پر داستان»، منتظر یک اتفاق وحشتناک برای زنی هستی که به بند محکومین رفته. منتظر به وقوع پیوستن حادثه ای بد، برای حضور یک زن در جایی که هیچ اجبار بیرونی برای احترام به زن و یا سلامت حضور او وجود ندارد. تفکر ما درباره اقلیت زندانیان، کسانی که آدم کشته اند و کاری کرده اند که به حبس ابد محکوم شده اندر؛ سیاهی است! بی ارزشی! این تفکر حاکم است، بی بروبرگرد!
اتفاق داستان همینجاست! شاید به جرات بتوان گفت که این باعزت ترین تصویری است که از این زن ارائه شده. قهرمانانه ترین تصویر از همنشینی مردان و زنان. آنجا قدرت بی بروبرگرد به دست مردان است و تفکر ما به دنبال بی امنیتی است.
انچه تصویر جدیدی از روابط میان زنان و مردان است؛ اتفاقی است که تنها یک کلمه تعیین اش کرده. «ارزش»! رابطه میان زن و مرد، در جایی که هیچ اجبار بیرونی وجود ندارد، بد بودن عادی است و تنها «ارزش» و «باور» درونی است که میتواند تعیین کننده باشد. بخشی از کتاب توانسته تعریف جدیدی از همنشینی مرد و زن ارائه دهد. شاید بشود گفت یکی از غمگین ترین تصاویر کتاب جایی است که مردان قصه از زن داستان می خواهند که برایشان غذا بکشد! صفحه ای از کتاب که عمیق ترین نیاز را به رخ می کشد، نیاز به خانواده. چیزی که بین داستانهای مدرن کمتر به آن پرداخته شده.
بندمحکومین تمام بدبختی های دنیا را به مسخره میگیرد! بدترین و غمگین ترین اتفاقات ممکن را آنقدر عادی از کنارش رد میشود که خواننده سوگواری اش را در بی تفاوتی احساس می کند. بند محکومین، کتابی است که در آنهمه دنیا! حتی خدا در یک طرف ایستاده و مردان بندمحکومین و زنان قصه یک طرف! و کجا چنین همنشینی قهرمانانه ای را میشود سراغ داشت؟
نویسنده، خواننده و جامعه را خوب می شناسد! برای همین بازی مان می دهد. منتظرمان می گذارد و با نشانه ها و اتفاقات تفکر مسموم و غالب جامعه را تایید میکند.
اما یک جای داستان، دیگر آن فضای غریب و جدید تبدیل به بخشی از وجود خواننده می شود. آنجا که پشت همه اتفاقات، یک نقطه اشتراک بین خواننده، نویسنده، بند محکومین و همه آنهایی که بیرون بند هستند؛ ایجاد می شود. خواننده با زندانیان خون بالا می آورد و همه انچه میدانسته نیاز است؛ اما پذیرفته و به باورش رسانده اند؛ را فراموش میکند. واقعیت توی دستهاش جان می دهد. جایی که همه آدمهای به ظاهر بی ربط داستان، توی یک خط معنایی بهم وصل می شوند و الهه ای میشوند از خوشبختی و امید دور از دسترس آدمها. آنجا که با قاتل و جانی همزادپنداری می کنی و برای تنهایی، احساس گمگشتگی که نمودش حضور یک زن است در هم می آمیزی.
واقعیت برایش فرقی ندارد گناهکار یا بی گناه باشی، فرقی ندارد توی زندان باشی یا بیرون آن. واقعیت همان نخی است که بین تو، بند محکومین و من یکی است. چیزی شبیه انتخاب نقش ات، وقتی بین قدرت و ارزش باید انتخابگر باشی. زندانی یا زندانبان، پذیرش یا تلاش برای فرار، پیدا کردن خودت در هر جایی که هستی یا غر زدن به جان دنیا! همه و همه بخشی از سپیدخوانی متن است.
بندمحکومین خواننده را بازی می دهد. کتاب می داند که قرار است توی بغلت جان دهد اما با شوخی و خنده، غمش را پنهان می کند. هی مردن اش را عقب می اندازد. اما بلاخره...
برای خواندن کتاب باید حوصله به خرج داد! کلمه ها و ضرب المثلها، ضربه های پشت سر همی است که بی وقفه به خواننده میخورد و به جاست! با کتاب بند محکومین به دنیای اقلیتهایی میرویم که کمتر خواننده ای حتی توانسته تصورش کند. پس باید عجیب باشد، لحن داشته باشد و با کلمه بازی کند! دل می خواهد همراهی این کتاب، دل میخواهد که لوطی ها روی دستت جان بدهند و با واقعیت روبه رو شوی...
Profile Image for Hami.
305 reviews3 followers
July 18, 2018
زندان لاکان رشت هزار و یک قصه دارد و یک زاپاتا... که قصه همه را بخواند و طوری اطوار بیاید که دل‌ت بخواهد بمانی کنج آن زندان. بنشینی روی تخت فلزی و انداز ورانداز کنی ببینی که می آید و که می رود و چه می شود و همه را بتپانی در دل‌ت که وقتش که شد؛ که خماری که گذشت؛ بنشینی و سیر تعریف‌ش کنی و نخ‌نخ سیگار شیتیل بگیری... دوست داری زاپاتا باشی حتی بعد از آن جمعه خون‌بار
Profile Image for Amir .
592 reviews38 followers
March 30, 2021

... می‌توان گفت زبان سیمین دانشور، احمد محمود و اسماعیل فصیح به مراتب هنرمندانه‌تر از زبان گلشیری است، گرچه کیفیت کار هر چهار نویسنده مقوله‌ی دیگری است که جای بحثش این‌جا نیست. آن‌چه مهم است طبیعی بودن زبان سه نویسنده‌ی اول در ارتباط با حوادث و آدم‌هاشان است، و غیرطبیعی بودن زبان نویسنده‌ی چهارم درارتباط با چیزهایی است که موضوع کارهایش قرار می‌گیرند. تعمدی از این نوع در سبک، سبک نیست، به رخ کشیدن آن چیزی است که نیست...


وقتی که حوزه‌ها خلط شود، در کنار بخش‌های خوب کلیدر بخش‌هایی به وجود می‌آیند که نسبت به رمان درونی نیستند، بلکه «راجع‌به» رمان هستند... همان‌طور که گزارش اجتماعی و تاریخی، لهجه‌های مختلف خراسان، سابقه لهجه‌ی خراسانی در زبان فارسی، و زبان ادبی بخش‌های وصفی، کاتالوگ اشیای طبیعی و کاتالوگ کلمات فارسی، و فرهنگ لغات محلی در کلیدر نقش بسیار اساسی دارند، ولی این‌ها همه «راجع‌به» چیزی، «درباره»ی چیزی هستند و نه خود آن چیز، یعنی رمان... زبان رمان زبان ادبی نیست، زبان زندگی آدم‌هایی است که در رمان زندگی می‌کنند، و آدم‌ها با زبان ادبی در زندگی، زندگی نمی‌کنند، بلکه با زبان زندگی، زندگی می‌کنند... زبان احمد محمود بیشتر در حوزه‌ی رمان است تا زبان دولت‌آبادی در کلیدر. بخش‌هایی از کلیدر بیشتر به درد لغت‌نامه‌ی دهخدا و کتاب کوچه‌ی احمد شاملو می‌خورند
...


هر دو نقل قول از کتاب بحران رهبری نقد ادبی رضا براهنیه که لب مطلب رو درباره‌ی رمان کیهان خان‌جانی هم گفته. بند محکومین هم بیشتر کاتالوگ زبان مخفی و زبان خلافکارهاست که با ملاط‌های نیم‌بند قصه‌های کوچیک به هم تف‌مالی شده. خواننده بیشتر مشغول ور رفتن با زبان اثره تا رمان. هیچ اشکالی نداره که رمان‌نویس زبان سخت و دیرهضمی برای روایت رمانش انتخاب کنه، اما به شرط این‌که به قول براهنی زبان، زبان زندگی باشه و نه زبان ادبی. زبان رمان بند محکومین از هول حلیم توی دیگ افتاده و اون‌قدر با خودش مشغوله که دیگه از شکل زبان طبیعی زندگی خارج شده. بی‌ارتباط‌ترین جایزه‌ای که می‌شد به این رمان داد همون جایزه‌ی «احمد محمود»ه.
Profile Image for Shaghayegh.
370 reviews109 followers
July 14, 2021
کتاب استارت خوبی داشت ولی هرچی جلوتر رفت بیشتر شبیه توهمات یک ذهن بیمار شد. متاسفم از خوندنش.
Profile Image for محمدحسین.
71 reviews19 followers
June 29, 2022
کتابایی که توش ضرب‌المثل زیاد به کار رفته رو دوست دارم. بعد از شوهر آهوخانم این دومین کتابیه که هر صفحه‌ش پر از ضرب‌المثله.
Profile Image for Elham.
23 reviews3 followers
February 12, 2019
کتابی کاملا متفاوت که وقتی شروع به خواندنش کردم نتونستم کنار بگذارم. فضای کاملا متفاوت که زندان هست، زندان لاکان رشت. که متفاوت ترین و به قول راوی داستان، محکومین خود زندان به این بند هزار داستان و افسانه روانه شدند.
دو نکته ای که به ذهنم رسید این بود که شاید برای خواننده غیر گیلک و ناآشنا به زبان و اصطلاحات گیلکی شاید با دشواری فهم مطلب و یا عبارتی از کتاب مواجه بشه.
دیگر اینکه کتابی بعد از مدت ها منتشر شد که در فضای شهری تهران محدود نشد! بطور کل کتابهای کمی داریم که در فضایی غیر از فضای شهری تهران نوشته شده باشه. از معدود نویسنده ها شاید به اسامی نام آشنا و افتخار ادبیات ایران معاصر مثل احمد محمود و محمود دولت آباد بتونیم اشاره کنیم که فضای داستانی شون شهری جز پایتخت بود.
Profile Image for Reza.
141 reviews104 followers
July 20, 2019
عجب فضای عجیب غریبی داشت. نثر لاتی کوچه بازاری کیوان خانجانی خوندنی ترش کرده بود چون متفاوت نوشته بود. حکایت های زندانیان زندان لاکان رشت گفته شد و فهم شد و خوانده شد الا حکایت آن دختر که کی آمد؟چرا آمد؟چرا رفت؟....
حکایت هارو گفتیم الا حکایت خودمان
قشنگ بود دوسش داشتم کتابو
تجربه لذت بخشی بود زندان لاکان رشت:)
Profile Image for Naeema Alaradi.
445 reviews59 followers
May 2, 2022
لم أصنفها فعليا ضمن أدب السجون و لكن لا بأس بها .. تروي حكاية الغرفة رقم 7 في سجن لاكان و بالتحديد قصص الحب للسجناء في تلك الزنزانة .. للأسف الرواية مكتوبة بلغة فارسية خاصة جدا و تفقد مع الترجمة المعاني الحقيقية خصوصا ان اللغة التي يتبادلها السجناء شبه سوقية و خاصة بالسجناء مما يفسد متعة الاستيعاب و القراءة
Profile Image for Amene.
816 reviews84 followers
November 26, 2019
افتضاح یک ضرب المثلی هست که میگن خواسته لاتیش پر کنه این اثر هم در حکم همونه برای زبان لاتی نویسنده فقط خودنمایی در توانمندی زبان لاتی نویسنده بود و لاغیر!
Profile Image for Mohsen.khan72.
327 reviews45 followers
January 20, 2021
کتاب خوبی بود. لحن های کلاسيکش خوب دراومده بود.
کلا دو نوع مخاطب داره یا کلا با این کتاب حال کردن و خوششون اومده یا نه خیلی معمولی دیدنش حد وسط نداره این کتاب.
21 reviews
November 17, 2018
هزار و یک حکایت دارد زندان لاکان رشت. هزار تا را باور کنند، این یکی را نمی کنند: یک شب در بند محکومین مرد باز شد، یک دختر را انداختند درونش.

این یک شروع گیرا و فوق عالی برای یک رمان است. زندان باشد، بند مردان باشد، شب هم باشد چه می شود اگر یک دختر را بیندازند داخل بند؟

داستان، روایت هزار و یک شبی است که همه در یک شب بیان می شود. شهرزاد قصه گو، زاپاتا خود یکی از محکومین بند است که زبانی قصه گو و طناز دارد.

رمان، واکنش و برخورد زندانیان در مقابل حضور این دختر است و یک فصل درمیان زاپاتا ( راوی) قصه ی زندگی محکومین داخل بند را روایت می کند.

از ویژگی های بارز رمان یکی فضا سازی و دیگری شخصیت پردازی قوی نویسنده از فضای زندان و زندانیان است.

دیگری زبان قوی و یک دست راوی است. راوی ، زاپاتا خود یک معتاد و خلافکار است و زبان چنان تیپ گونه است که چنانچه سطری از رمان را به تصادف برای شخص ثالثی بخوانیم بدون شک متوجه خلافکار و معتاد بودن راوی میشود.
اطلاحات و تکیه کلام ها و ضرب المثل های فراوان که نویسنده توانسته آنها را از زبان کوچه بازاری خلافکارها بگیرد با قلم خود صیقل بدهد و به شکلی داستان گونه تر بر زبان راوی جاری کند.

هرچند شاید این فراوانی اصطلاحات خاص و ویژه یک جایی عیب محسوب شود. از آنجا که چنین خاص نویسی اثر را غیر قابل ترجمه به زبان های دیگر میکند. گویی نویسنده تنها برای یک منطقه مرزی محدود نوسته و نه جهانی.

کتاب رو خیلی زیاد دوست داشتم و لذت بردم از این همه خرده روایت جذاب و یک دست که طنز نهفته در زبان خواندن کتاب رو لذت بخش تر میکرد.
Profile Image for مهشید.
569 reviews29 followers
January 22, 2022
بند محکومین. کتابی که جایزه معتبری برده بود، تجدید چاپ شده بود، اما اصلا نظر منو جلب نکرد! بند محکومین روایتهایی از زندانیان بند محکومین زندان لاکان رشته. روایت هایی که از زبان یکی از محکومین که معتاد و مواد فروشه روایت میشه. خط اصلی داستان، تو یک شب اتفاق میفته. شبی که در بند محکومین رو باز میکنن و دختری رو به عنوان زندانی میفرستن تو بند مردونه. اونم بندی که محکومینش به حبس ابد و اعدام محکومن. بندی که آدمهاش چیزی برای از دست دادن ندارن. راوی، تو هر بخش روایت یکی از این آدمها رو تعریف میکنه. روایت هایی که نیمه کاره رها میشن و به نظر من فقط توصیف خشونت و ضعف شخصیت آدمهاس. درسته نویسنده قلمی مستند گونه داشته، اما به نظر من این قلم هدفی برای روایت نداشته، جز بیان سادیسمی از حوادث ناگوار. بدون اینکه تو عمق ماجرای شخصیت و داستان جنایتش بریم، راوی ما رو برمی‌داره و میبره تو یه موضوع خشن دیگه. آخر سر هم به جای نتیجه گیری و به جای مشخص شدن سیر داستانی که همون ورود دختر به بند محکومینه، با فضای مالیخولیایی راوی معتاد درگیر میشیم. من این کتاب رو تهیه کردم چون فکر میکردم بیانی مستند از زندان و زندانی هاس. اما به نظرم کتاب چیزی نداشت جز شخصیت پردازی ضعیف، توضیح جزئیات مصرف مواد و توضیح قتل هایی وحشتناک، با ریز ترین جزئیات. من اصلا از این کتاب خوشم نیومد و توصیه اش نمیکنم. فقط اگر کسی این کتاب رو خونده و به نظرش جالب بوده، خوشحال میشم نظرشو بدونم.
Profile Image for Maedeh.
74 reviews19 followers
December 20, 2023
نثر رمان در ادبیات ما کم نظیر و متفاوت است اگرچه انتخاب راوی برای توصیف داستان انتخاب خوبی بود اما به نظرم در نشان دادن زبان به تعبیر من لاتی(نمیدونم بیان بهتری براش هست یا نه) خیلی زیاد اغراق شده.
راوی داستان یکی از زندانیان (زاپاتا) است که قصه ۱۳ زندانی دیگر بند محکومین را روایت میکند،؛ در روایت مربوط به هر زندانی با تغییر ادبیات و تکه کلام ها مواجه میشویم که اشاره ای ظریف به توانمندی راوی در تقلید رفتار و گویش افراد است که در ادامه داستان مشخص میشود، به هر زندانی دو بخش پشت سر هم از کتاب اختصاص داده شده که در بخش اول به توصیف شخصیت، چرایی حضور وی در زندان، حکم و نوع اعتیادش پرداخته میشود و بخش دوم عکس العمل او در قبال اتفاق اصلی داستان (ورود یک دختر به بند) را روایت میکند.
این نثر اغراق شده و راوی داستان از نظر من تنها نکات مثبت کتاب هستند که اگر آن ها را کنار بگذاریم، ۲۲۷ صفحه کتاب نوشته شده که یک شب تا صبح زندان را با یک اتفاق عجیب (حضور یک دختر در بند مردان) توصیف کند که حتی این حکایت نیز مبهم باقی ماند.
Profile Image for Mostafa Masjedi Arani.
30 reviews4 followers
October 12, 2019
روایتی جالب از زندان که بیش از قصه شکل روایت آن و تسلط نویسنده بر ادبیات زندان برایم جالب بود.
Profile Image for أبو فاطمة 14.
332 reviews122 followers
January 28, 2022
المترجم اختار نصاً صعباً مليئاً بالأمثال والرمزيات و لم يوفق بالترجمة
فكرة الرواية وشخصياتها واحداثها لا ترقى إلى مصاف الروايات متوسطة الجودة
قصة مملة لخيالات راوي في سجن مملوء بالمحكومين المدمنين و ثلاثة ارباع القصة وصف لمخدراتهم و ادمانهم

كانت مضيعة للوقت و المال
Profile Image for Shaghayegh.
24 reviews
June 2, 2022
نثر دلنشین، کاراکتر های دوست داشتنی، پایان غمگین...💔☹
Displaying 1 - 30 of 71 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.