What do you think?
Rate this book


Paperback
First published April 1, 2018
هماتاقیها حال کردند حکایت یکایکشان را بگویم. امان دادند بیترس همهچیز را با صدای خودشان تعریف بکنم. میگفتم و خنده میزدند و سیگار پرت میکردند برایم. شدم مثل مرشدهایی که نقل میگویند و پول خُرد میگیرند. همه، نشئه، سر تختها، چای کنارشان، سیگار دستشان، رو به من فتوا میدادند که حالا برو در پوست فلانی و من حکایت فلانی را تعریف میکردم. چهجور آدمی است، عشقش کیست، بیرون زندان چهکارها کرده، درون زندان چهکارها میکند. همیشه گفتهام کارم عیبوعار نیست، حتی هنر است. هرکس هنری دارد برای گذران شبان زندان، این هم تنها هنری که از جغلگی برایم مانده؛ تعریف کردن حکایت آن و این.
- صفحهٔ هشتاد