نویسنده مدعی است داستانهایی نوشته است که به نوعی ادامه مجموعه قبلی او هستند. بلقیس سلیمانی میگوید: «بازی عروس و داماد را ادامه میدهم. داستانهایی کوتاهِ کوتاه که موضوعات آن با تِم مرگ ارتباط دارند و یا اجتماعی هستند» پسرک دوچرخهسوار به سرعت از کنار دخترک دانشآموز رد میشد و میپرسید: «عروس مادر من میشی؟» دخترک هرگز به این سؤال پاسخ نمیداد. سکوت علامت رضا بود، هر دو این را میدانستند. پسرک در هفده سالگی به جبهه رفت و در چهل و دو سالگیِ دخترک بازگشت و در قبرستان شهر کوچک آرام گرفت. فردای آن روز تشییع استخوانهای پسرک، زن سر مزار او رفت. همان پسرک شوخ و شنگ هفده ساله در قاب عکس به او لبخند میزد. دخترکی ششساله ظرف خرما را جلوش گرفت و گفت: «چقدر پسرتون خوشگل بوده!». بازی عروس و داماد، بازی آخر بانو و خاله بازی از کتابهای دیگر بلقیس سلیمانی هستند که هر یک جوایزی را به خود اختصاص دادهاند. این مجموعه شامل تعدادی داستان کوتاه است که خواننده را با فضای غریبی مواجه میکند.
بلقیس سلیمانی در سال ۱۳۴۲ در کرمان به دنیا آمد. شاید همین محل تولد و گذراندن دوران کودکی در این منطقه باعث شده که رمانها و نوشتههای او رنگ و بوی اقلیمی داشته باشند و او را نویسندهای بدانیم که در تالیف رمانهایش دغدغه بومیگرایی دارد. بلقیس سلیمانی نویسندگی را حرفه و شغل خودش میداند که تماموقت مشغول آن است. با بررسی رمانها و نوشتههای او بهراحتی میتوان دریافت که او روایتگر زندگی زنان و دغدغههای ریز و درشت آنها است. از این رو در بیشتر رمانهایش، زنها شخصیت محوری دارند و داستان درباره دغدغهها و چالشهای درونی و بیرونی زندگی آنهاست. در واقع بلقیس سلیمانی بهگفته خودش، بیشتر درباره چیزهایی مینویسند که از آنها شناخت و اطلاعات کاملی دارد. به همین دلیل موضوع رمانهای او دغدغهها و چالشهای زنان است و روایتی زنانه دارند. از طرفی دیگر، در برخی رمانهای او ردپای وقایع سیاسی و تاریخی دهه ۶۰ نیز دیده میشود، زیرا به گفته خودش ماجراها و اتفاقات این دهه نیز دغدغه او بوده و درباره آنها شناخت دارد.
جایزه ادبی مهرگان در سال ۱۳۸۵ جایزهٔ ادبی اصفهان در سال ۱۳۸۵ اعطای نشان درجه یک هنری در سال ۱۳۹۵
کتاب داستانهای کوتاه که هر بخش بصورت کوتاه وبلند و راز آلود نوشته میشود مانند عروس پسرک دوچرخهسوار به سرعت از کنار دخترک دانشآموز رد میشد و میپرسید: -عروسِ مادر من میشی؟- دخترک هرگز به این سؤال پاسخ نمیداد. سکوت علامت رضا بود؛ این را هر دو میدانستند. پسرک در هفده سالگی به جبهه رفت و در چهل و دو سالگیِ دخترک بازگشت و در قبرستان شهر کوچک آرام گرفت. فردای روز تشییع استخوانهای پسرک، زن سر مزار او رفت. همان پسرک شوخ و شنگ هفده ساله در قاب عکس به او لبخند میزد. دخترکی شش ساله ظرف خرما را جلوش گرفت و گفت: چقدر پسرتون خوشگل بوده!. یا دستهای امین الله امین الله نه تار میزد و نه سه تار و نه حتی قیچک اما ناخن انگشت اشاره و کوچک دستش را بلند کرده بود دستهایش را که روی میز می گذاشت خانم منشی موسسه خراسان بزرگ زل میزد به دستهای ظریف و ناخنهای قشنگ امین الله...
بلقیس سلیمانی دوست دارد پایان داستانهایش شگفت آور باشد اما شگفتی او از گونهی آبکی صداوسیمایی است. ژانر مورد پسند نویسندگان جمهوری اسلامی. نویسندهی بدی که با متلک به طبقهی متوسط و روشنفکر میخواهد برای خودش خواننده بتراشد. ناخودآگاه متن او تحقیر زنان است و تحقیر دیگرانی که در اکثریت نیستند مانند اشاره به گبرها یا داستان زنی که آزرده است شوهرش در شرکت مردک ارمنی کار میکند. واقعا چه خفتی بالاتر برای یک مسلمان. دخترانی که چادر به سر از شنیدن متلک پسرهای دوچرخه سوار قند در دلشان آب میشود و چشم براه شوهرند و از ترشیدگی میهراسند. اما اگر خوانش نویسنده را برنگزینیم و خود لایهی زیرین متن او را بخوانیم چیزهایی را از این کندوکاو میتوانیم بیرون بیاوریم. رفیق احمدی که با گلولهی برادران کشته میشود و بسیجیهایی که سر "ناموس"به یکدیگر شلیک میکنند. تفنگهایی که آسان این نوجوانان به خانه میبرند و هرکسی را که خوششان بیاید تهدید میکنند. قدرتی که روی این نادانی پا گرفته و ایران را بلعیده. کودک سربازانی که بیگناه و بیدلیل کشته میشوند. جنگی که هر اندازه خانم سلیمانی و دیگران بزکش کنند و رنگ قهرمانی و مقدس به آن بدهند زشت و کریه و بیدلیل بود.
اولین بار بود اثری از بلقیس سلیمانی میخوندم. خوب بود. داستانها خیلی کوتاه و پراکنده بود و برخلاف اکثریت که این رو نقطه ضعف کتاب عنوان کرده بودند، این کوتاهی و پراکندگی رو دوست داشتم
پسری که مرا دوست داشت به سرعت با دوچرخه هرکولسش از کنار من و دوستم رد میشد و میگفت:"غصه نخورین هردوتا تونو میگیرم." ما نگاه میکردیم به شانههای پهن و پاهایش که محکم پا میزدند و ریز زیر چادرهامان میخندیدیم. ما غصه خوردیم وقتی پسری که مرا دوست داشت به جبهه رفت، هر دو پایش را از دست داد. اول به خواستگاری من و بعد به خواستگاری دوستم آمد و جواب رد شنید.
جز سه چهار داستان كوتاهى كه عنوانش "پسرى كه مرا..." است بقيه بيشتر داستانها پردازش ضعيفى دارد. انگار كه تنها هدف خانم سليمانى متعجب كردن مخاطب در آخر داستان باشد. هيج نخى هم داستانها را به هم وصل نمى كند. مثل اين كه يك مشت داستان ناهمگون بى ربط را جايى پاشيده باشند
کتاب بازی آخر بانو رو در لیست کتابهایی که باید بخونم داشتم بنابراین برای آشنایی با لحن قلم خانم سلیمانی خوندن این کتاب رو شروع کردم که باید بگم دقیقا فقط در حد آشنایی با لحن و فضای فکریشون مناسب بود چرا که متاسفانه بجز یکی دو داستان، باقی نوشته ها گویی فقط در حد نوشتن ایده اولیه بودند، خام و با قابلیت تکمیل اما متاسفانه عقیم رها شده به اسم داستان ! حتی بعنوان داستان مینیمال هم پردازش به جزییات اصلا کافی نبوده . مشکلی که در این مجموعه وجود داره فقط و فقط عدم پردازش به تکمیل و تکامل قصه هاست و صد البته در اون راستا نبود انسجام کافی و گیج شدن خواننده؛ وگرنه اصلا دشواریِ فهم ندارن و میشه درک کرد در هر قصه نویسنده به دنبال بیان چه چیزی و تأثیرگذاری از چه جهتی بوده . متاسفانه یا خوشبختانه داستان های آخر ، هم مرتبط تر هستند و هم جالب تر
این کتاب رو برای خواندن توصیه نمیکنم اما برای آشنایی با لحن و فضای فکری نویسنده کتاب مناسبیه.
توی هر داستانش یه چیز کوچیک داشت که برای لحظه ای هر چند کوتاه آدم رو به فکر وا میداشت در کل مجموعه خوبی بود . ولی اسم کتاب خیلی با مجموعه ارتباطی نداشت به جز چند داستان میانی کتاب .با شنیدن اسم کتاب ادم انتظار مجموعه ای متفاوت رو داره .در کل از خوندنش راضی بودم
«این کتاب یک مجموعه داستان است و تنها یک داستان درباره پسری که مرا دوست داشت، نیست».
به خاطر عنوان کتاب و نوشتهی کوتاه پشت جلد شروع به خوندن کتاب کردم؛ پسری که مرا دوست داشت به نظرم عنوان جالبی بود و اون داستان و نوشتهی پشت کتاب هم برای خوندن یه کتاب و شروعش به اندازه کافی جذب کننده بود. و فکر میکنم هدف نویسنده هم از انتخاب این نام شاید همین بوده باشه. داستانها اغلب پایانبندیهای خوبی داشتند اما داستانهایی نبودند که با خوندنشون خیلی انس بگیرید و درگیرتون کنه. داستانهای معمولی از زندگیهای معمولی...شاید مثل یه روایت واقعه بیشتر. پسری که مرا دوست داشت، در چند داستان بهش اشاره شد. پسرهایی که دوست داشتند، عشق ورزیدن بلد بودند اما جنگ اونها رو با خودشون برد. عشقهایی که جنگ آوارهاشون کرد و چقدر حیف... بعضی از این پسرها جنازههاشون برگشت، بعضی از این پسرها بدون پا و دست برگشتند، بعضیها هم هیچوقت برنگشتند. جنگ چیزی جز نحسی و ویرانی نیست و نداره. امیدوارم هیچوقت هیچ پسری و هیچ حسی درگیر جنگ نشه.
نویسندهای که عنوان کتاب رو چنین چیزی انتخاب میکنه به نظرم باید بیشتر به «پسری که مرا دوست داشت» بها میداد اما چنین کاری رو نکرد و همین یکی از ضعفهای کتاب بود.
مجموعه داستان های کوتاه نویسنده ای که قلمش را دوست داری دوست داشتنی است. راجع به هرچیز و موضوعی داستان نوشته است و داستان ها درون مایه های متفاوتی دارند و تنها در دم دستی بودنشان یکسانی دارند؛ دلیل نوشتار پراکنده اش هم خودش توضیح داده: می خواهد وقتی مرگ در می زند تنها یک مشت استخوان به او تحویل دهد و هرچه که داشته و دارد را به دیگران داده باشد. در کل کتاب خوبی بود: زیرا همکارم نتوانست شاه کتاب محمود دولت آبادی-جای خالی سلوچ- را بخواند. گفت زیاد است، سنگین است، نمی توانم. گفتم بیا این یکی را امتحان کن. سرش رفت توی کتاب و هر از گاهی اسم داستان را بلند می خواند و می گفت این را خوانده ای؟ چرا این طوری شد؟ منظورش چه بود؟ خب این یعنی فکر کردن؛ تامل، زنده باد مطالعه
پسرک دوچرخه سوار به سرعت از کنار دخترک دانش آموز رد مي شد و مي پرسيد: عروس مادر من مي شي؟ دخترک هرگز به اين سوال پاسخ نمي داد. سکوت علامت رضا بود، اين را هر دو مي دانستند. پسرک در هفده سالگي به جبهه رفت و در چهل و دو سالگي دخترک بازگشت و در قبرستان شهر کوچک آرام گرفت. فرداي روز تشييع استخوان هاي پسرک، زن سر مزار او رفت. همان پسرک شوخ و شنگ هفده ساله در قاب عکس به او لبخند مي زد. دخترکي شش ساله ظرف خرما را جلوش گرفت و گفت: چقدر پسرتون خوشگل بوده...!
راستش فقط میتونم بگم اصلا توصیه اش نمیکنم کتاب به نظر داستان کوتاه میاد ولی اصلا شبیه داستان کوتاه نیست و بیشتر انگار تصویر ذهنی های نه چند خوبی است که در ذهن نویسنده اومده و ایشون میخواستن فقط بنویسنشون راستش به نظر فقط پول و وقتم رو به خاطر این کتاب هدر دادم کمی منو از کتاب های ایرانی زده کرد میدونم بقیه نویسندگان عزیز کشورمون اینجوری نمینویسن ولی اگه بخوایم کتابامون به این سمت بره پس کسی دیگه نمیتونه از کتاب های ایرانی و اینکه خریدشون کم شده حرفی بزنه و از این کتاب ها دفاع کنه چون وقتی من نوعی اولین کتاب ایرانی رو که میخوام بخونم این کتاب رو انتخاب میکردم مطمینن دیگه به سمت کتاب های ایرانی نمیرفتم امیدوارم نوشته های ایرانی هر چه بهتر و گرانبها تر بشن که حداقل آدم از از دست دادن وقت و پولش ناراحت نشه