نمرۀ واقعی: 1.5 درمورد مصطفی مستور، صحبتهای طولانی دارم که جایش اینجا و در ذیل این کتابش نیست؛ اما خلاصه میگویم که نویسندۀ مطلوبم نیست. اما کاری به نویسندگی مستور نداریم؛ اینجا با مستور شاعر طرفیم. مستوری که نظیر به نظیر تفکر نویسندگیاش را در شعرهایش شاهدیم؛ و جز این هم نمیبایست باشد. اما از منظر شعری، برای کسی که آشناست با محضر واژهها، و حتی کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی است، و قطعاً از مطالعۀ کلاسیک و جدید خوبی برخوردار است، این شعرها شعرهای ضعیف و بیمایهای بودند. غالباً یادآور دلنوشتههای یک تازهجوانِ احساساتی با خردهدغدغههای اجتماعی. میبویم گیسوانت را / تا فرشتهها حسودی کنند / شانه میزنم موهایت را / تا حوریها سرک بکشند از بهشت برای تماشا / شعر میگویم برای تو / تا کلمات کیف کنند/ مست شوند / بمیرند. تقریباً غالب اشعار در این مایه هستند. نه بر تصویر است بنایشان، نه بر روایت است، نه هیچچیز دیگری جز یک توصیف ادبی خام. در بعضی شعرهای دیگر که متفاوتند کمی با این اشعار، شاعر فلسفهبازی(بافی) میکند و میخواهد از ظرفیتهای تصویری زبان و به هم زدن منطق عادیاش، استفاده کند در راستای برجستهسازی؛ اما تلاش موفقیتآمیزی نیست و چیزی بیشتر از آنچه در داستانهایش به داستان میگوید، شاهد نیستیم: پنج دوتا، هفده تا / مرغ گفت: قوقولی قوقو / چهارنه تا، شصت و پنج تا / آن مرد چاقو دارد، تفنگ دارد، روزی هزارنفر میکُشد و فلسفه را خوب میداند. / دوهفت تا، پنجاه و یکی/ آبیِ سرخِ صورتیِ سیاه است آن خوشگلِ خوبِ عوضیِ پاکِ حقه باز؛ آن مثلثِ پنج ضلعی./ آن زن در خیابان زندگی میکند و نود و پنج خانه در تهران دارد/ خانه ندارد/ چهارسه تا چندتا میشود؟/ آن مرد زن دارد/ و دیابت/ وهفت بچه/ وفشار خون/ و تاکسی دارد و پانزده ساعت در شبانهروز کار میکند/ وعینک ذره بینی دارد/ وهفتهای چهاربار میمیرد/ درست میگوید آن عابدِ مستِ فروتنِ عاشقِ دخترِ دوکوچه بالاتر/ که هفت پنج تا امروز دقیقاً میشود: نهصد و پنجاه و چهارهزار و پانصد و شصت و سه. یک بزرگی، که نامش را در ابتدای دفترچهام باید جستجو کنم، میگفت که «آن سادگی که به فایدۀ ادبیات است و مخاطب آن را میپسندد، آن نوع از سادگی است که از پیچیدگیها گذشته است.» من این جمله را از ته میخوانم و میخواهم بگویم آن پیچیدگی که به سادگی نرسیده باشد، اصلاً قابل قبول نیست در ادبیات. اینطور فلسفیدن و بهظاهر امر شعر را در فرم و محتوا بههمریختن، اگر قرار بود کار به جایی ببرد، پیش از اینها دادائیستها میبایست برده باشند! با شاعرانی که داستان مینویسند و نویسندگانی که شعر میگویند، مخالفتی ندارم؛ اما نمیتوان انکار کرد که فقط یک قله را میتوان فتح کرد... .
شاید من خواننده ی قانعی هستم، توی یه کتاب وقتی یه بیت یا جمله ی لذیذ پیدا کنم کافیست تا چشم عیب بین رو ببندم و اون جمله رو عَلَم کنم. من از برخی از واژه ها و سادگیها لذت می برم و لذت بردن ساده ترین کاریه که برای من، کارگره: زل زده بود به زیباترین درخت شهر مرد جذامی حاشیه ی خیابان.
می دانم تنها چند بند از این دست واژه ها برای خوب بودن یک کتاب کافی نیست اما وقتی برای خوب بودن حال من کافیست پس کافیست...
مدت های مدید بود که دست دوستی بود به رسم امانت پسم داد و دوباره خواندمش بار اول نمی دانم اگر ازم می پرسیدی، چه می گفنم اما الان سخت دوستش می دارم در حدی که نمی دانم چرا بهش پنج نمی دهم... این که چرا این قدر برایم دوست داشتنی است؟ دشوار است توضیحش...
" و من -این حرف آخر نیست- به ارتفاع ابدیت دوستت دارم حتی اگر به رسم پرهیزگاری های صوفیانه از لذت گفتنش امتناع کنم"
جز چند مورد، باقی اصلا چیزی برای ارائه نداشت، به عنوان یکی از طرفداران مستور واقعا بهتزده شدم از مواجهه با این کتاب چراکه انتظار بالاتری داشتم. شاید مستور شاعر به خوبی مستور قصهگو نیست.
من شما را ... منظورم ایت است... بگذارید اینطوری بگویم تا حالا... من هرگز هرگز هرگز... می خواهم بگویم شما را... نمی دانید چقدر برای... لعنت به کلمات... آخ! لعنت به کلمات
_ یا ارحم الرّاحمین! مادرم گفت وقتی پلهی سنگی لغزید زیر پای او در شیبِ تندِ رستوران Golden Foods بعد، تا خداوند تا بدود تا پله ها تا برسد تا لیزی سنگ کسی تکان نخورد کسی جیک نکشید حتی مرگ.
دلم تنگ می شود، گاهی برای حرف های معمولی برای حرف های ساده برای "چه هوای خوبی!"/ "دیشب شام چه خوردی؟" برای "راستی! ماندانا عروسی کرد."/ "شادی پسر زایید." و چه قدر خسته ام از "چرا؟" از "چه گونه!" خسته ام از سوال های سخت، پاسخ های پیچیده از کلمات سنگین فکرهای عمیق پیچ های تند نشانه های با معنا، بی معنا دلم تنگ می شود، گاهی برای یک "دوستت دارم" ساده دو "فنجان قهوه داغ" سه "روز" تعطیلی در زمستان چهار "خنده ی" بلند و پنج "انگشت" دوست داشتنی.
سرود ملی صد و پنجاه و سه کشور جهان و ما پاک ، همچون دریا... جوخه .... آماده! مقدس هچون مسیح پیش فنگ ! با کلیدهای طلایی بهشت اسلحه ها رو به هدف... و دست هایی پر از عاطفه و مهر و عشق انگشت ها بر ماشه و هزاران شاخه زیتون آتش...!
با اینکه چندتا از نوشته های کتاب واقعا از نظر من خوب نبودن،ولی تعداد خوب ها خیلی زیاد بود!بیشتر از یک کتاب با 25 شعر.اگه بخوام شعرهایی رو که دوس داشتم بنویسم،باید حداقل 7-8 شعر کتاب رو بنویسم.پس به همین یدونه اکتفا میکنم : دلم تنگ میشود، گاهی برای حرفهای معمولی برای حرفهای ساده برای «چه هوای خوبی!» «دیشب چه خوردی؟» برای «راستی! ماندانا عروسی کرد.» « شادی پسر زائید.» و چه قدر خستهام از «چرا؟» از «چهگونه!» خستهام از سؤالهای سخت، پاسخهای پیچیده از کلمات سنگین فکرهای عمیق پیچهای تند نشانههای با معنا، بیمعنا دلم تنگ میشود، گاهی برای یک دوستات دارم ساده دو فنجان قهوهی داغ سه روز تعطیلی در زمستان چهار «خندهی» بلند و پنج «انگشت» دوست داشتنی .
در این هستی غم انگیز وقتی حتی روشن کردن یک چراغ ساده "دوستت دارم" کام زندگی را تلخ می کند وقتی شنیدن دقیقه ای صدای بهشتی ات زندگی را تا مرزهای دوزخ می لغزاند دیگر -نازنین من- چه جای اندوه چه جای اگر... چه جای کاش...