نقطۀ قوت شعرهای محمد مختاری نه سواد گستردۀ او و دسترسیش به فرهنگ و ادبیات و اساطیر کهنه و نوی ایران، و نه آگاهیش از تاریخ قدیم و جدید (که جا به جا در شعرش بروز پیدا میکنه) و نه زبان آوری و بلاغت او، که تعهد و شرافت او نسبت به جهان پیرامون و هم عصر خودشه. شعر محمد مختاری رو که بخونی، انگار داری یه جور تاریخ مردمی میخونی از اون سالها، یه جور تاریخ خفقان، از فضایی که از یه طرف جنگ گلوی مردم رو گرفته و فشار میده، و از طرف دیگه استبداد حکومتی آمپول هوا فرو میکنه تو فکرهای عاشقانه. شعر محمد مختاری رو خیلی شعر سیاسی خونده ن، اما نباید با شنیدن واژۀ «سیاسی» تصور بشه که مختاری بیانیه و شعار نویسه. به هیچ وجه. شعر محمد مختاری در درجۀ اول منطق شاعرانه داره نه منطق منثور؛ با نگاه شاعرانه، و استفادۀ شاعرانه از زبان، به جهان پیرامون نگاه میکنه. اما جهانی که میبینه جهان عشق های ناله برانگیز و خراش های پوستی متعلق به طبقۀ تن آسا نیست. بلکه جهانی رو میبینه که نود و پنج درصد نابرخوردار دارن میبینن.
این کتاب حاوی «منظومۀ ایرانی» هست که یه شعر یا منظومۀ بلنده در شش فصل و شباهت هایی میبینم بین این شعر و شعر بلند اسماعیل، از این نظر که هر دو گویی قصد دارن تاریخی رو بازگو کنن که کتمان شده.
سلطان وحش تیزی شمشیر را فراز آزادی
گرفته است.
عدل مظفر
بر تارک سبیل رضاخانی.
-«انگار این زبان تلفظ آسودن را
از یاد برده است.
-«تطهیر کرده اند.
شهر و درخت و حرف و قلم را از الحاد.
«انگشت در جهان
درکرده قرمطی می جویند.»
لبهای شاعران را می دوزند
و آمپول هوا در اندیشه های عاشقانه
تزریق می کنند.
-«انسان صدای خود را پایین می آوَرَد
کآوای وحش بگذرد از آسمان؟