عالی بود... بینظیر! چقدر حیف که اسماعیل فصیح تا این حد دست کم گرفته میشود در صورتی که یک نویسندهی گردنکلفت و درست و حسابی است. چقدر جای کسی مثل او در ادبیات داستانی ایران خالی است! کسی که میتواند با مهارت، دغدغه و دانش داستانی به این محکمی را اینقدر دقیق در میان تار و پود تاریخ انقلاب ایران جای بدهد حتماً و باید جدی خوانده شود.
رمان شخصیتهای زیادی دارد اما در واقع بیشتر داستان ناصر و میتراست در پسزمینهی انقلاب پنجاه و هفت. کسانی که همسایههای احمد محمود را خواندهاند و دوست داشتهاند حتماً لاله برافروخت فصیح را هم بخوانند؛ داستانی به همان عمق و گرما و بیشتر از آن تراژیک و کوبنده.
دوست دارم خیلی از این رمان بنویسم اما باید کمی صبر کنم تا در ذهنم جا بگیرد.
_____________________________
در رمان لاله برافروخت گرچه پیرنگ دوشادوش تاریخ روزبهروز انقلاب 57 پیش میرود و حتی جاهایی ریزبینی و دقت اسماعیل فصیح در تاریخنگاری تعجب آدم را برمیانگیزد (مثلاً در دو صفحه و نیم اسامی تمام مهمانان خارجی جشنهای دوهزار و پانصد ساله را به ترتیب سمت سیاسیشان برمیشمارد!) اما چیزی که به نظرم آن را سرپا، معاصر و جذاب میکند شخصیتها هستند و به خصوص دو شخصیت ناصر و میترا.
ناصر از خانوادهی فقیر و ستمدیدهی محلهی درخونگاه تهران و میترا از خانوادهی شمال شهر تهران اما هر دو با هم اگر اشتباه نکنم از طریق مادربزرگ مادری فامیل هستند. دگرگونی این دو شخصیت جدا و در کنار هم استخوانبندی رمان است. نوشتن رمانی با تحول شخصیت کار آسانی نیست اما فصیح با موفقیت از پس آن برمیآید.
میترا از خانوادهی پولدار و بالانشین و نزدیک به دربار خودش میگریزد و علیه طبقهی خانوادهی خود شورش میکند و به خانوادهی ناصر که به قول خودش خلق ستمکش است دل میبندد. ناصر هم با سابقهی بیماری روماتیسم قلبی با قلبی رئوف از خانوادهاش که نفرت و خشم کوبندهای از طبقهی مرفه و نظام پادشاهی دارند جدا میشود.
ارتباط عاشقانهی این دو تکافتاده در جامعهای که آبستن حوادث بزرگ تاریخی است از دیدگاه داستانهای عاشقانه متناقض، غیرقابلباور و حتی گاهی شعاری به نظر میآید اما زمانه، زمانهی انقلاب است، جامعه زیر و رو شده است و ارتباطات اجتماعی مثل مواقع عادی نیست. ناصر و میترا هر دو بسیار تلاش میکنند همدیگر را بفهمند. ناصر سعی میکند شورش و نفرت میترا علیه طبقه و حتی خانواده و مادرش را بفهمد و میترا تلاش میکند ناصرِ خوشقلب، آرام و سادهدل را به درون شورش و انتقامی انقلابی بکشاند. هر دو مثل دو قطب یکسان آهنربا نمیتوانند به هم برسند اما انگار فشار انقلاب آنها را به زور کنار هم نگه میدارد. آن دو هیچوقت به هم نمیرسند و هیچوقت هم کاملاً از هم جدا نمیشوند؛ به جز در صحنهی موبرتنسیخکنندهی نهایی. در آن صحنهی بینظیر و شاهکار این دو شخصیت در یک نقطه یعنی «نفرت» به هم میرسند، نه «عشق».
اسماعیل فصیح انقلاب را نه به شکل یک حماسه که به صورت یک تراژدی عاشقانه و اجتماعی بازخوانی میکند.
به نظرم تمام انقلابیون قدیم و جدید باید این کتاب را دقیق و عمیق تا همان صحنهی انتهایی بخوانند.