پوریا عالمی فعالیّت مطبوعاتی خود را با روزنامۀ نوروز و روزنامۀ همشهری و مجله گلآقا از سال ۷۸ آغاز کرد. ستونهای «فال فهوه» و «مادر رجب» در روزنامۀ اعتماد ملّی، ستون «کاناپه» در روزنامه اعتماد، ستون «نشر اکاذیب» در روزنامه قانون، ستون «از هر نظر بیضرر» در روزنامه شرق، داستانهای طنز «آسانسورچی» در مجله چلچراغ از ستونهای پرخواننده او بودهاست. یکی از آثار او تحتعنوان «پنجره زودتر میمیرد» برندهٔ جایزۀ هوشنگ گلشیری شد.
می ترسم جنگ تمام شود و آدم ها هم تمام شوند. برگردم و ببینم آدمی در شهر نمانده یا آن ها که در شهر مانده اند ما را مثل جنگلی ها می بینند که از پشت کوه آمده ایم. داریم از هم دور می شویم.مثل روز روشن است. مثل دو خط موازی. مثل دو ریل که اگر قرار باشد به هم برسیم قطار از خط خارج می شود. اینجا اوضاع زیاد خوب نیست. همه اش صدای واقعی گلوله و بمب و موشک است. همه اش جنگ واقعی است ... ص 108 ص 108 کار چند ساعت بود ولی من چند هفته ، انگار که چند سال طولش دادم و کاش نخوانده بودم ... کاش صلحم را ... صلح توخالی ام را به هم نمی زد ... کاش این حقیقت را توی صورتم تف نمی کرد که این صلح نیست جنگ است جنگ سرد . حالا ، حالا که دیگر از هیچ پله هیچ آسایشگاهی بالا نمی روم و مگر چند بار آمدم اصلا؟ ... جنگ برای من تمام شده، لوس شده ، لوث شده ... همان روزی که زیر طرحم خط کشیدند و نوشتند : اجرا نشود بهتر است ! ... جنگ هم تمام شد، برای من تمام شد ... در چشم های بی روح همان آقایی که می گفت: خانم! من خودم جبهه بودم ... آنجا کسی اهل ساز و موسیقی نبود ... و بغض من آن قدر بالا آمده بود که نتوانم بگویم من سه تار تو را با چشم های خودم روی دیوار دیده ام ! اما تو که جنگ نبودی؟ بودی؟ تو به قول خودت رفته بودی از میان آن همه آرمان چپ و راست آدم شوی... شده بودی؟ چه خوب بود اگر تو می توانستی خودت باشی ... و جنگ، جنگ می توانست خودش باشد ... اگر قلب تو – ولو همان طور نیمه جان – هنوز می تپید، قلبی که می گفتی یک روز با آن مارکس و شاملو و امام را یکجا دوست داشتی ... من جنگ را نجنگیدم، در آخرین اجرایی که تو ندیدی آن قدر گریه کردمش تا تمام شد ... و حالا چرا ؟ چرا بعد این همه سال می جنگانی ام؟ کسی نمی شنود ... من گفتم ... تو گفتی بگو ، گفتی بگو ما هم آدم بودیم ... فرشته نبودیم ... از مردن می ترسیدیم ... من گفتم ... به بچه هایم گفتم شما به شوق شهادت در سنگر دراز نمی کشیدید زیارت نامه بخوانید به بچه هایم گفتم ننویسند خوک های کثیف عراقی رزمندگان غیور ایرانی ... اما نشد! من گفتم که تو توهین به ارزش ها نیستی خود ارزش هایی ... و بعد تمام طرح درس هایم را درس های جنگم را ریز ریز کردم و دیگر هیچ چیز راجع به جنگ نگفتم، نجنگیدم ... نشد! با قلم شرم می نویسم «نشد» ... بچه های من هنوز می خواهند بجنگند . بچه های من جنگ را از پشت عینک نسبتا قطور تو که ندیده اند ، از پشت صفحه بی رحم تلویزیون دیده اند ... در عکس های مثله شده شهید همت – و سیگار در دست شهید مثل لغت شومی تقدس جنگ را می کشد و تو می گفتی کسی بدون سیگار ندیده بودش - ... در بیلبوردهای هم شکل ... عکس های شکل هم ، قبرهای شکل هم ... بچه های من جنگ را با الله اکبر با صدای خمپاره ،خمپاره مصنوعی با فریاد موهوم « حاجی ! کجایی که سیّدتو کشتن» می شناسند نه با صدای تو ، با نفس های گرفته تو، نه با صدای تار ... تارِ ماهور .... تار ِ دشتی ... من نتوانستم، نتوانستم توی روی همه آنهایی که نگذاشتند جنگ خودش باشد بایستم ... همه آنهایی که نگذاشتند جنگ تو باشی ... و با رسیدن ترکش ها به ریه هایت شروع به جنگیدن کردند ... چه خوب بود اگر تو بودی! اگر جنگ خودش بود ... اگر جنگ را می گذاشتند خودش اتفاق بیفتد ... اگر ادبیات جنگ را سزارین نمی کردند ، اگر آن طور به جانش نمی افتادند. اگر می گذاشتند خودش باشد. خودش بشود... همان طور که تو خودت بودی و چه خوب بودی ... « چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی » و با خنده گفتی : چه خوب شد آخر عمری فراغتی دست داد نمازهای قضایمان را بخوانیم... بعدِ تو جنگ مقدس نبود ، فقط جنگ بود و این را تو گفته بودی... که کشتن مقدس نیست، که خون مقدس نیست و من این را می دانستم صدای سرفه های تو مقدس نبود دردناک بود و درد مگر می شود مقدس باشد؟ آن هم دردی تا این حد وحشی و سرکش ... کاش جنگ خودش بود و ادبیات جنگ خودش بود ... آن وقت جنگ، جنگی بود که از توده ایِ ترسیده تا شاعر مسلک نیمه مذهبی ... از خانه دار نگران تا تاجر فراری همه ... حداقل به اندازه ترس فرو ریختن پنجره و صدای آژیر قرمز در آن سهم داشتند ... و می شد جنگ خودش بیاید ... خودش بجوشد ... من جنگ تو را می خواهم، من جنگ تو را می جنگم ... من جنگ تو را می خوانم ... نه جنگی را که با منقاش بنیاد حفظ فلان و فلان با رد اشک چند قلم به مزد ساده لوح بر کاغذ پاشیده باشند ... من جنگ تو را می جنگم ... من جنگ تو را می میرم و مثل پنجره ... زودتر!
جوان هاى كوچه كه تمام شد، پيرزن ها كه مردند، صف نان كه خلوت شد، كوپن هاى ما كه كپك زد، رخسار ترشي ها در سردابه هاى ذهن خانه سياه رنگ كه شد، وقت آن شد تا راديو بگويد خرمشهر آزاد شد.
به هيچ وجه باهاش ارتباط برقرار نكردم،بى سر و ته و بى هدف و در عين حال تلخ؛سرگذشت دونسل از جوانان قبل و بعد انقلاب كه پس از انقلاب و جنگ چه به روزشون مياد و هركدوم با زندگيشون چه ميكنن.چندروايتى بود و هر راوى ديدگاه و بيان خاص خودش رو داشت.جاهايى بود كه به فانتزى و سوررئال پهلو ميزد و ملموس نبود. اصلا جذاب نبود با توجه به اينهمه شهرتى كه بهم زده و خوندنش رو توصيه نميكنم.
بیش از هر چیزی، نحوه ی روایت داستان برام جالب بود. این کتاب به جای یک راوی چندین راوی داره و بعد از گذشت چندین صفحه باید بتونید کم کم ارتباط بین راوی ها رو کشف کنید تا متوجه داستان بشید و باهاش ارتباط برقرار کنید. ضمن اینکه گاهی هم زمان از روند خطی خودش خارج می شه.
درباره ی احساسم هم باید بگم که این کتاب غمگینم کرد چون به شکلی مختصر و مفید دردهای چند نسل رو به تصویر کشید. اگر چه اتفاقات کمی کلیشه ای بودند.
ما پراکنده ایم از هم.هرکدام دنیای خودمان را داریم. دنیاهایی که هیچ نقطه ی اشتراک، هیچ مرز مشترکی ندارند. دنیاهایی که هرچند طول و عرض جغرافیایی شان بر هم منطبق است، اما لایه ها و طبقات مختلفی دارند. دنیاهایی که نمی شود با هم روایتشان کرد. هیچ وقت نتوانسته ایم وتنها دلیلش هم همین است که هرکسی در پیله ای که برای خودش تنیده زندگی میکند. هرکس به زخم خود ور می رود. هرکس هرچند همیشه درد می کشد اما همدرد کسی نیست. همدردی کسی را نمی پذیرد. این ما هستیم. پراکنده از هم
وای که چهقدددر خوب بود. وای که چهقدر دلم میخواست زار زار باهاش گریه کنم و بهجاش فقط از عدم تواناییم در گریه نالیدم. وای که چهقدر دلم میخواست با حرفهای بهار بمیرم.
+ بعدا من از این دورانی که 4تا کتابِ فوقالعاده -همنوایی شبانه، سمفونی مردگان، پنجره زودتر میمیرد، درخت زیبای من- رو دقیقا پشتسرهم خوندم یاد خواهم کرد. :)) :د
هی هرطور میخوام بهش پنج بدم نمیشه ! قطعا باید بیشتر از چهار بدم اما نه پنج... شاید چهار و نیم ! از اون مدل کتاب های مورد علاقه ی من نیست اما خاص ـه ! نمیشه این کلمه رو بهش نسبت نداد ! و حتما پیوسته بخونیدش ! حتما ِ حتما ِ حتما !
تو كل كتاب منم مثل رسول منتظر نامه هاي ليلي بودم،نامه ي آخرش يه جورايي لالم كرد:| اين كه به مقوله ي جنگ متفاوت از كتاباي ديگه اي كه خونده بودم نگاه كرده بود خيلي خوب بود،خيلي.
شيوه ى روايت داستان رو دوست داشتم. داستان عجيبى نداره، از تأثير انقلاب و جنگ رو آدما مى گه.البته اين وسطا يه پسرى هم هست كه عاشق پنجره مى شه.
We read the story of a family during the big revolution in Iran and also the Iran-Iraq war. I like the little boy who felt in love with the window ( book’s name is The Window Dies First).