رمان «شهربانو» روایت زندگی زنیست نسبتا میانسال که با همسر جانبازش زندگی میکند. او شخصیتی تاثیرگذار و قوی دارد، مستقل و خودساخته است و مسئولیتپذیر. در کنار اشتغال در مهدکودک، در خانه هم مشاوره تلفنی میدهد. و در تمام این مسئولیت ها تا حد امکان موفق و بی نقص عمل میکند. او در طول رمان میکوشد تا بر ناملایمتهای زندگی فائق شود و روزگار بهتری برای خویش و جامعه بسازد.
شاهکار نه ولی در حد و اندازه خود به عنوان یک رمان کوتاه و مینیمال و جمع و جور، خوب و البته بسیار جسورانه متفاوت ترین کتاب محمدحسن شهسواری تا پیش از انتشار کتاب "وقتی دلی". به همین خاطر اغلب خوانندگان و طرفداران شهسواری و نشر چشمه از خواندنش تعجب کردند و خیلی ها انتقاد. از حسن شهسواریِ پاگرد و میم عزیز و شب ممکن بعید میدانستند یک روز رمانی منتشر شود که قهرمانش یک خانم مذهبی، آنهم چادری باشد، رمانی با اینهمه عواطف مذهبی البته مقایسه این اثر و اثر قبلی شهسواری از اساس غلط است. شب ممکن یک رمان تکنیکی است و با توجه به مخاطب روشنفکر و نخبه نوشته شده و شهربانو یک رمان رمانتیک که برای مخاطب عامه، به ویژه کسانی که شبیه قهرمان داستان هستند نوشته شده، در ابتدا هم رمان به شهربانوها تقدیم شده است. اگر به این مخاطبشناسی توجه نکنیم، و اگر انتظار داشته باشیم شهسواری لزوما به خاطر درخشش در ادبیات روشنفکری نباید هیچ علقه ای به ارزش های مذهبی یا دفاع مقدس داشته باشد، دچار قضاوتی نابخردانه میشویم البته که قبول دارم شهربانو میتوانست خیلی بهتر باشد، که پایانش به خوبی آغازش نبود، ولی در همین حد هم دوستداشتنی و به یادماندنی بود و خوشحالم که شهسواری در برابر نقدهای منصفانه و نامنصفانه و گاه هجمه هایی که به کتاب شد منفعل نشد و از آنها بهره برد. این شد که رمان بعدیش نه یک رمان روشنفکری، که یک رمان دینی از آب درآمد و اتفاقا هم جذاب و خواندنی. شاید شهربانو فرصتی بود برای رسیدن به رمان موفق وقتی دلی
می شد یک دستی به سر و روی نثرش کشید و بهترش کرد و طبعاً بعضی قسمت هاش نچسب بود. یا بگویم به من نچسبید. مثل تصویر روابط دختران دانشجو در سال شصت و پنج...
و مطمئناً نمی شود گفت که خیلی نو بود. امّا این، مشکل چنین داستان هایی نیست خاصیتشان بوده و هست. که تکرار می شوند امّا تکراری نه....
کل مدت حس میکردم دارم فیلمنامه یکی از فیلمهای کلیشه ای و سطح پایین صدا و سیما رو میخونم. کتاب پر از جملاتی که مثلا قرار بوده ادبی و استعاره ای و قشنگ باشند، ولی نبودند، پر از دیالوگهای کلیشه ای و بی نمک مدل سریال های صدا سیما، پر از صحنه های کلیشه ای و تکراری بود. کلا کتاب کلیشه ای و مسخره ای بود و اصلا پیشنهاد نمیکنم بخونیدش
شهربانو هنوز دانشجو بود که به جواب خواستگاری پسرخالهی ثروتمندش، نه گفته بود. ولی حمیدِ دانشجوی کارشناسی ارشد عمران را انگاری با دلوجان قبول کرده بود. حمید بیدستوپا نبود. حمید آنقدری در تخصصاش از استعداد پروپیمان بود که لب اگر تَر کرده بود؛ آنموقعها حتمن میتوانست که عینِ آبخوردن، اَکسپتِ دانشگاههای معتبر دنیا را پای تقاضای خودش داشته باشد. ولی حمید مانده بود. چون دلودماغ اگر داشت؛ فقط و فقط میخواست خرجِ همینجا بکند.
ولی روزوروزگار چندان با شهربانو و حمید، خوب تا نکرده بود. شهربانو که شاگرد اول دانشگاهشان بود در رشتهی روانشناسیایی که خوانده بود؛ او هم مثل حمید از استعداد که چیزی کم نداشت. ولی همان دههی شصت که زندگی زنوشوهری را باهم اختیار کرده بودند؛ زندگیشان قفل شده بود. حمید خانهنشین شده بود. و شهربانو آیا پای انتخاب خود میایستاد؟
شهربانو سرِ خانه و زندگی با حمید مانده بود. ولی حالا قاسمی صاحبخانه، پای او را به دادگاه کشانده بود که او خانه را تخلیه نمیکند. حمید هم که حالش آنقدری خراب بود که همیشهی خدا در گوشهای از خانهی استیجاری، بستری بود و یا بستریِ اتاقی در بیمارستانی.
شهربانو حالا شده بود مربی مهدِ کودکی که آنقدری از روان کودک میدانست که بچهها را به سمتِ خودش جذب کند. ولی آنجا هم کارش داشت گره میخورد. کارِ ساعتی گرفته بود برای مشاورهی تلفنی روانشناسی به مددجویان. ولی زندگیاش آنقدر سخت شده بود که میخواست پایاننامهی دکترای همکلاسِ عهد دانشگاهیاش را در مقابل چند میلیون تومانی، بنویسد.
کتاب راوی تنها یک روز از زندگی شهربانوست. قصهای کاملن روان و خوشخوان که تا ته داستان از زبان دانای کل روایت میشود. روایت راوی اگرچه ساده و سرراست است؛ ولی تصویرسازیهای گوناگون و وارد کردن المانها و لوکیشنهای مختلف از قبیل بیمارستان و دادگاه و دانشگاه و حالوهوای خانهای اعیانی و اتمسفر آپارتمان نُقلی و البته خلق شخصیتهای مختلف از بساز بنداز گرفته تا پدرومادری مرفه که دارند عشق میکنند که تنها پسرشان احسان را راهی انگلستان میکنند که تحصیلاتش را از همان عنفوان دبیرستان پی بگیرد.
نویسنده، اضطراب و استیصال و تنهایی شهربانو را به خوبی به تصویر کلمات درآورده است. تنهاییایی که از انتخاب کاملن نادر او ناشی شده است. از ایستادن در پای انتخاب و سرنوشت خود. از تن ندادن به انتخابهای متداول و مرسوم. از لذت بردن از لذتهایی که شاید تنها خود شهربانو به لذیذ بودن آنها اعتقاد داشت. لذت بردن از صاف و سادگی، از صداقت تمام، از اعتقاد به باورهای خود و بر سر این اعتقادات ماندن و از سختیهای آن پا پس نکشیدن؛ لذتی یافتنشدنی بردن. شریک شدن در رنجها با شریک زندگیایی که جز صداقت و راستی و درستی، شاید شیرینی دیگری نداشته باشد.
اگرچه جستن و یافتن چنین شخصیتهایی، اکنون جزو محالات مینماید. ولی بودهاند کسانیکه سعادت را در چیزها و خوشیهای کوچک میجستهاند و کامِ خود را در پی آرزوهای رنگارنگ پایانناپذیر، تلخ نمیکردهاند. امید و آرزوهای خود را در تقلید از دیگران، سروشکل نمیدادند. به باورهای خود آنچنان مؤمن بودهاند که تا پای جان بر سر آن باورها میماندند تا شیرینی را در تن دادن به مرارتهایی مزمزه کنند که از ایستادگی و مقاومت خود به جان خریده بودند.
این رمان کوتاه، به گفتهی خود آقای شهسواری، به گونهای همزمان «اسیدپاشی» بر چهرهی «شب ممکن» است و «ادای دینی» به زخم خوردگان دفاع مقدس. تکنیک نویسندگی آقای شهسواری در این رمان در حد فصل بندی خوب و ریتم مناسب و تمامی قواعد معمول یک رمان متوسط باقی میماند. روایت خطی است و از ابتدا تا انتها، داستان زندگی همسر یک جانباز جنگ تحمیلی را که در درون خود یک جنجگو نهفته دارد دنبال میکند. هرچند در مقابل «شب ممکن» و «میم عزیز» به لحاظ فرم حرفی برای گفتن ندارد، قابل خواندن است.
کتاب بدی نبود. در نمایشگاه کتاب امسال (۹۶) خریدمش و امروز ( یعنی یک هفته بعد از خرید) قبل از اینکه بخوام توی صفحه اولش تاریخ خرید رو بنویسم در یک نشست خوندمش. یک بار خوندنش ضرر نداره.