لولا، آنگاه كه در اوايل دهه پنجاه سبك پاي در مجلس رقصي در قاهره مي رقصيد، از زندگي چه مي دانست؟ چگونه مي توانست تصور كند كه جهان بي قيد و بند و سرخوش او در گردبادي شديد محو خواهد شد. و يا اين كه عشقهاي دوران بلوغ و آرامش شبهاي ساحل نيل دوامي نخواهند داشت و نيز اين كه يادگارهاي يك بهشت در آتش جنگ خواهد سوخت. در اين رمان، سرگذشت لولا طي نيم قرن با افوال مداوم مسيحيان شرق، با قبطي ها، سرياني ها، ماروني ها و ارتودوكسهايي كه به درست يا اشتباه هميشه بر اين باور بودند كه خداوند مراقب سرنوشتشان است، درهم مي آميزد.
من این کتاب رو از همین مترجم اما با عنوان «سالهای طلایی، سالهای تبعید» خوندم، نشر فرزانروز. جالبه برام که با سرچ اسم نویسنده و عنوان اصلی کتاب اطلاعات درستوحسابی از نویسنده یا اقبال به کتاب در زبان اصلیش بهدست نمیاد. با این حال و با همهی غلطهای تایپی و نگارشیای که کتاب داشت، خوندنش تجربهی جالبی بود. دیدن برشی از تاریخ و اوضاع خاورمیانهی معاصر از زاویهی دید گروهی دیگر(مسیحیان) از ساکنان منطقه.