ناصر تقوایی متولد ۱۳۲۰ آبادان، فارغ التحصیل ادبیات و زبان فارسی است. وی فعالیت سینمایی خود را با همکاری در گروه فنی فیلم خشت و آینه به کارگردانی ابراهیم گلستان آغاز کرد.
پریشانتر از آن بودم که با کسی حرف بزنم. رفته بودم تو فکر آدمی که همهی راههای مردن را میرود، بیشتر راههای سخت را به خیال آسانی و باز یاری نمیکند و بعد بخت بیخبر میآید سراغش و همینجور صاف و ساده کلکش کنده میشود.
اولین بار که داستانی از ناصر تقوایی خواندم هنوز اتاق خوابگاهمان اینترنت نداشت و تصور اینترنت موبایل هم محال مینمود (تصور باید کرد که برای داشتن امکان «پیامک» باید آشنا میداشتی در مخابرات.) دههی هشتاد به میانه نرسیده بود. سایت خوبی بود به نام دیباچه در کنار سایت خوب دیگری به نام سخن. در یکی داستان و در دیگری مصاحبههای خوبی خواندم که الان گاهی دلم برایشان تنگ میشود. از جمله داستان کوتاهی بود از جنوب نوشتهی ناصر تقوایی و تصویر مغازهی در شب تابستانیش مثل چی بهم اصابت کرد. دیدم این را صد بار دیدهام اما اولین بار است کسی نوشته. مثل محمدرضا صفدری. کشف دوبارهی جهان بود از خلال کلمات. بعدتر در شمارهای از اندیشه و هنر دیدم که داستانی از ناصر تقوایی انتخاب و منتشر شده بوده لابد به انتخاب شمیم بهار. درست خاطرم نیست. فقط یادم هست که دیوایدر (مقسم) ضمیمه که «گزیدهی داستان کوتاه» بود جنس کرافت مجزایی از مجله داشت و همان طراحیهای سادهی زیر نظر آغداشلو را داشت. گذشت تا توانستم افست این کتاب را بگیرم. تابستان و خلوتی خوابگاه و من بیحوصله. لذت عجیبی داشت .دارد. هنوز هم گاهی سراغ همان افست بیکیفیت رنگ و رو رفته میروم. اینها خاطرات کتابیست ریویو نیست.
دیالوگ محور و توصیفاتی خیلی سینمایی داشت و فضایی مثل فیلمهای دهه چهل و پنجاه آمریکا داشت که با بودجه نسبتا کم ساخته میشدند و کوتاه بودند و سعی داشتن تنهایی و حرص و نفرت و سادگی مرگ رو به تصویر بکشن. داستانها هرچند مشخصا تحت تاثیر همینگوی بودن دیگه گاهی اون حالت ایجاز یا به قول خود همینگوی کوه یخ رو هم از دست میدادن و وارد ابهام میشدن. به گونهای که اگر شما پیشینهای از نویسنده و زمانش نداشته باشین متوجه برخی صحنه و لزوم وجودشون نمیشید، اینم احتمالا یکی دیگه از دستاوردهای دستگاه سانسوره. هرچند من فضا، داستانها و دیالوگها رو نسبتا دوست داشتم ولی خب بیشتر بعنوان چند طرح بهشون نگاه میکنم که باید نویسنده اونها رو روی کاغذ میاورد تا تو ذهنش وول نخورن. یک جورایی بنظرم نوشتنشون رفع حاجت بوده نه یک کار ادبی و هنری. برای ماندگاری خیلی نیاز به صیقلکاری، بسط دادن و مسئلهسازی که خب بنظرم نویسنده همچین نیتی نداشت و ادعایی هم احتمالا سرش نداشت. همین که لطف کرد و برای سینمای ایران ناخدا خورشید رو ساخت واقعا باید ازش قدردانی کرد.
داستانهای این کتاب بیشتر توصیفهایی از چند موقعیت با مقدار زیادی دیالوگ بودند و داستان قبل از اینکه کامل شکل بگیرد، تمام میشد. مثلاً یکی از داستانها فقط برخورد راوی با یک بچه است و ردوبدل شدن چند دیالوگ. اگر فضای متفاوت جنوب نبود حتی شاید خواننده بیشتر خام بودن متنها را حس میکرد. با اینکه فیلم آرامش در حضور دیگران یکی از بهترین فیلمهایی است که در زندگیام دیدهام و کاغذ بیخط برایم فیلم خیلی مهمی است، اما ناصر تقواییای که این کتاب را نوشته چندان نمیشناسم.
بعضی آدم ها همیشه در سن معینی میماننند و بعد یک شبه پیر میشوند خب من هیچ تجربه دیگه ای از خوندن کارهای ایشون نداشتم و گویا ایشون هم همین مجموعه رو فقط دارن که همون سالها هم توقیف شده، اما روال داستان مثل بقیه داستان هایی هست که از جنوب کشور نوشته میشه و فرقی نمیکنه کی بنویسه جنوب جنوبه .مردمش گرم و دردکشیده ان ، رنگ آفتابشون زرده اما با بقیه زردها فرق داره/اما این یه جمله به نظرم خیلی شبیه خود ناخدا خورشیدمون اومد مردی که چند ساله دیگه محرومیم از ساخته هاش و خبرهای تلخ فراموشی هاش تو این روزهای تلخ میتونه روزمون رو گه مرغی کنه.با عین حال با توجه به احترامی که برای جناب تقوایی قائل هستم به این مجموعه 5 ستاره میدم
پلنگ عاقبت به تنگ آمده. بقصد پرنورترین ستاره. در یک شب پرستاره. پلنگ همهی عمرش را در بلندترین خیز خود گذاشت. پلنگی در بلندترین خیز خود در یک شب پرستاره بقصد پرنورترین ستاره... در هوا تیر خورد. نگاه شکارچی. نگاه نقش چشم پلنگ. شکارچی به دل ترسیدهی خود گفت: آرام ای سنگ! اگر تیر نخورده بود اینبار دستش رسیده بود.
بي پروا نوشته شده بود. اينكه تنها تفريح مردان لنگرگاه را رفتن به فاحشه خانه نوشته بود. كمي گنگ بود. مثلاآخرش نفهميدم به چه ماجرايي اشاره ميكرد؟ جنگ ؟ يا مبارزاتي كه به مرگ دوستانش اشاره ميكرد. زاويه ي نگاهش را بجاي گاراگين دوست داشتم. يك جور ترس و يك جور خستگي
۲۴ آذرماه ۱۴۰۴ | ظهر نمیدانم باید راجع به این مجموعهی کوتاه چه بنویسم. بعد از اینکه تمام شد نگاه کوتاهی به همهی داستانها انداختم که تکلیفم را باهاش روشن کنم و دیدم خیلی دوستش دارم. آدمهای از همهجا راندهای که تقوایی نشان میدهد خیلی یونیکاند. آن پسره که توی اسکاتلند زندگی میکند و عاشق گلهاست واقعا حرف ندارد و بهنظرم آن داستان از همهی داستانها یک سر و گردن بهتر است. داستان آخر را هم خیلی دوست داشتم. اما انگار یک چیز ناتمامی این وسط ماند. نمیدانم چه. نمیتوانم بهحرف بگویم. اما انگار یک چیزی برایم حلنشده باقی ماند. شاید خاصیت داستانها هم همین بود. نمیدانم.
هشت داستان كوتاه فرمال ميني مال كه ناصر تقوايي در دهه ي بيست زندگيش نوشته است. اولين مجموعه قصه ي فارسي زبان در فضايي كارگري و با زمينه اي سياسي كه در نهايت بكگراندي از كودتاي بيست و هشت مرداد را نشان مي دهد.
در نظرم خيلي گنگ بود و داستانها زياد ربطي بهم نداشت به وقايع٢٨ مرداد اشاره شده بود،عرق خوري و فاحشه خانه در كل داستانا تكرار ميشد،با احترام به نظر دوستان ارتباط زيادي با داستان برقرار نكردم
«تابستان همان سال» هشت قصهی به هم پیوسته است به قلم ناصر تقوایی که همگی او را با فیلمهای «کاغذ بیخط» و «ناخدا خورشید» میشناسیم. تقوایی در این مجموعهی مهجورمانده در هر دو دوره، از مردم جنوب مینویسد که روی طلای سیاه راه میروند و بهرهای از آن نمیبرند و پناهشان میشود عرق و روسپیخانه. قصهها از «خانهی ژنی» آغاز میشود. خانهای که در آن همهی درها به حیاط باز میشد. صبح روزی که تقوایی قصهاش را از آنجا شروع کرده است، دو کارگر کشتیرانی شب را با کارگرهای جنسی گذراندهاند و حالا باید پشت درِ بارانداز صف بایستند و کفرشان دربیاید که هر روز اول صبح تکهای از صف جایی باشند که سالهاست آنجا کارگری میکنند و اگر روزی کارتشان را جا بگذراند، اجازهی ورود نداشته باشند و همان یک روز غیبتشان مساوی شود با اخراج. بعد به جایی برسند که کاسهی صبر و تحملشان لبریز شود و بزنند زیر همهچیز و مشتی بشوند به صورت بیعدالتی. بعد هم تند برانند به سمت میخانهی «گاراگین» که آخر خیابان است. قصهی بعدی هم از همان آدمها میگوید. از باختشان به دنیا، به باران، به جاشوهای فرنگی. و پناه هر روزهشان به عرق و میخانه گاراگین. و مزهشان بشود پک سیگار، بیکه مست شوند؛ «گاهی چیزی در تن آدم هست، قویتر، و این است که عرق کاری نمیشود. این بد چیزیست، بدترین چیز دنیا همین است که آدم مست نکند، هر چه بخورد مست نکند و فقط خرجش زیاد بشود.» بعد اما راست و محکم راه میروند و زیر در خم نمیشوند. میرسند به جایی که چارهای جز کفنپوشی برایشان نمیماند. در گرمای دراز یک روز آخر مرداد، وقتی سایه آهسته از دیوارهای آن دست خیابان بالا می رفت و روی آفتاب را میپوشاند، عاشورا اما انگار خورده بود به پاییز. به روزی که هیچ تاریخنویسی نمیتواند یک خط «نگاه مرد کفنپوش پیروزرفتهی شکستخوردهبرگشتهای در لحظهی درک شکست» بنویسد. سیاهی در شهر به لباسهای کارگرهای جنسی هم رسیده است، حتی گاراگینِ بیتکلیف و ترسیده باور نکند «جندهای» لباس سیاه بپوشد. اما سیاهی طوری در او نفوذ کند که لباس زرد گلبتهدار زنش را هم سیاه ببیند. زندانها را طوری پر کردهاند که جایی نباشد و عدهای را مجبور شوند ول کنند و عدهای را بار آمبولانسهای سیاه کنند و راهی «مردهشویخانه» هم نشوند، چون چالههای بزرگ قبرستان برای آنهاست. چندتایی را هم بریزند توی آمبولانسهای سفید. آمبولانس جیغکشان برود، اما «جیغها انگار نالهی زخمیها که جمعشده باشد و از بوق آمبولانس بزند بیرون.» مستر برودریک با آن کیف سیاهش بهدرستی وضعشان را توصیف میکند: «اسی -نماد همهی کارگران این شهر کفنپوشِ سیاه- ایز دد.» روی قبرهایشان فقط بتوانند بنویسند: «حمید ایز فینیشد.» شب شده است. صفحههای آهنی کف آمبولانس را برمیدارند، خونها را میشورند و باز آب میریزند. بعد آفتاب زمین خیس را خشک میکند، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
تاثیر رئالیسم همینگوی بر تقوائی در خلق تصاویر و رویدادهای داستانها همانقدر مشهود است که تاثیر سانسور و خفقان حاکم بر ایرانِ پس از کودتای ۲۸ مرداد. اشاراتی مبهم و درپرده به سیاسی بودن فضا، شخصیتها و رویدادها به جای بیان روشن فضای سیاه آن روزگار، مصداقی بر سانسور شدید ادبی و ترس نویسنده از بیان هر چه واضحتر میباشد. مکان داستانها در جنوب ایران است. زادگاه نویسنده که فقر و محرومیت مردم آن، همیشهی تاریخ در تقابل با ثروت حاصل از نفت آن سرزمین بوده است. شخصیتها خشمگین و عاصیاند که زیر بار زور نمیروند، دنبال شر میگردند، الکل، تریاک و روسپیها جز اصلی زندگیشان است و سیاسی هستند. اگرچه که به نظر میرسد این شخصیتها برای تحمل بار سیاسی داستانها بیش از حد لمپن و بیکارهاند ولی سیاست در خون آنهاست و در زندگیشان ریشه دارد. نثر تند و عصبی و دیالوگهای کوتاه و سریع که لحن تهاجمی و خشن شخصیتها را بروز میدهد و البته طبیعت خاص جنوب. نقش دریا و آفتاب که هر دو خشن و بیرحم در داستانهای جنوب حضور دارند عصبیت و کلافگی شخصیتها را دوچندان میکند و اتمسفر داستان را بهخوبی شکل میدهد. در کل، مجموعه داستان مهم و قابلاعتنایی است.
"دستش را توی جیبش کرد و با پاسبان دست داد." حال و هوای داستان ها، فضای داستانی یوسا را تداعی می کند: گرم و خشن و جاندار، با تصویر های به شدت قوی. بطالت، ملال، ترس نهادینه شده، و رواج لذت های فراموشیآور، از ویژگی های اصلی این جامعه کارگری است.
همان ظرافت نگاه ویژه تقوایی، در این کتاب هم به خوبی وجود دارد. انگار نویسنده دوربینی به دست گرفته، ولی به جای این که به سادگی همه چیز را بگیرد، خیلی گلچین شده تصویر می گیرد، و عجیب آن که تصویرش هم یکپارچه است. 28 مرداد را روایت می کند، بدون این که آن را روایت کند. قاچاق را نشان می دهد، بدون این که حرفی از آن بزند. ما می گوییم شکر بود اما شما باور نکن:)