Jump to ratings and reviews
Rate this book

تابستان همان سال

Rate this book
عنوان: تابستان همان سال هشت قصه ی پیوسته؛ ناصر تقوایی؛ تهران، لوح، 1348، در 61 ص

61 pages, Paperback

First published January 1, 1969

Loading...
Loading...

About the author

ناصر تقوایی

4 books17 followers
ناصر تقوایی متولد ۱۳۲۰ آبادان، فارغ التحصیل ادبیات و زبان فارسی است. وی فعالیت سینمایی خود را با همکاری در گروه فنی فیلم خشت و آینه به کارگردانی ابراهیم گلستان آغاز کرد.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
19 (13%)
4 stars
51 (35%)
3 stars
51 (35%)
2 stars
18 (12%)
1 star
4 (2%)
Displaying 1 - 27 of 27 reviews
Profile Image for Saman.
389 reviews215 followers
October 19, 2025
پریشانتر از آن بودم که با کسی حرف بزنم. رفته بودم تو فکر آدمی که همه‌ی راه‌های مردن را می‌رود، بیشتر راه‌های سخت را به خیال آسانی و باز یاری نمی‌کند و بعد بخت بی‌خبر می‌آید سراغش و همینجور صاف و ساده کلکش کنده می‌شود.
Profile Image for Mana Ravanbod.
384 reviews270 followers
December 12, 2021
اولین بار که داستانی از ناصر تقوایی خواندم هنوز اتاق خوابگاهمان اینترنت نداشت و تصور اینترنت موبایل هم محال می‌نمود (تصور باید کرد که برای داشتن امکان «پیامک» باید آشنا می‌داشتی در مخابرات.) دهه‌ی هشتاد به میانه نرسیده بود. سایت خوبی بود به نام دیباچه در کنار سایت خوب دیگری به نام سخن. در یکی داستان و در دیگری مصاحبه‌های خوبی خواندم که الان گاهی دلم برایشان تنگ می‌شود. از جمله داستان کوتاهی بود از جنوب نوشته‌ی ناصر تقوایی و تصویر مغازه‌ی در شب تابستانیش مثل چی بهم اصابت کرد. دیدم این را صد بار دیده‌ام اما اولین بار است کسی نوشته. مثل محمدرضا صفدری. کشف دوباره‌ی جهان بود از خلال کلمات.
بعدتر در شماره‌ای از اندیشه و هنر دیدم که داستانی از ناصر تقوایی انتخاب و منتشر شده بوده لابد به انتخاب شمیم بهار. درست خاطرم نیست. فقط یادم هست که دیوایدر (مقسم) ضمیمه که «گزیده‌ی داستان کوتاه» بود جنس کرافت مجزایی از مجله داشت و همان طراحی‌های ساده‌ی زیر نظر آغداشلو را داشت.
گذشت تا توانستم افست این کتاب را بگیرم. تابستان و خلوتی خوابگاه و من بی‌حوصله. لذت عجیبی داشت .دارد. هنوز هم گاهی سراغ همان افست بی‌کیفیت رنگ و رو رفته می‌روم. اینها خاطرات کتابی‌ست ریویو نیست.
Profile Image for Sepehr.
221 reviews265 followers
June 8, 2026
دیالوگ محور و توصیفاتی خیلی سینمایی داشت و فضایی مثل فیلم‌های دهه چهل و پنجاه آمریکا داشت که با بودجه نسبتا کم ساخته می‌شدند و کوتاه بودند و سعی داشتن تنهایی و حرص و نفرت و سادگی مرگ رو به تصویر بکشن.
داستان‌ها هرچند مشخصا تحت تاثیر همینگوی بودن دیگه گاهی اون حالت ایجاز یا به قول خود همینگوی کوه یخ رو هم از دست میدادن و وارد ابهام میشدن. به گونه‌ای که اگر شما پیشینه‌ای از نویسنده و زمانش نداشته باشین متوجه برخی صحنه و لزوم وجودشون نمی‌شید، اینم احتمالا یکی دیگه از دستاوردهای دستگاه سانسوره.
هرچند من فضا، داستان‌ها و دیالوگ‌ها رو نسبتا دوست داشتم ولی خب بیشتر بعنوان چند طرح بهشون نگاه می‌کنم که باید نویسنده اونها رو روی کاغذ میاورد تا تو ذهنش وول نخورن. یک جورایی بنظرم نوشتنشون رفع حاجت بوده نه یک کار ادبی و هنری.
برای ماندگاری خیلی نیاز به صیقل‌کاری، بسط دادن و مسئله‌سازی که خب بنظرم نویسنده همچین نیتی نداشت و ادعایی هم احتمالا سرش نداشت.
همین که لطف کرد و برای سینمای ایران ناخدا خورشید رو ساخت واقعا باید ازش قدردانی کرد.
Profile Image for Mohaaaamin.
69 reviews16 followers
October 15, 2024
"-اسی، ما هیچ شانس نداریم.
+چرا؟
-اون هیچوقت به ما فرصت نمیده.
+کی؟
-اون، اون دیگه ... و با سرش اشاره کرد به دریچه‌ی انبار، به آسمان تیره."
Profile Image for Miss Ravi.
Author 1 book1,187 followers
June 17, 2026
داستان‌های این کتاب بیشتر توصیف‌هایی از چند موقعیت با مقدار زیادی دیالوگ بودند و داستان قبل از اینکه کامل شکل بگیرد، تمام می‌شد. مثلاً یکی از داستان‌ها فقط برخورد راوی با یک بچه است و ردوبدل شدن چند دیالوگ. اگر فضای متفاوت جنوب نبود حتی شاید خواننده بیشتر خام بودن متن‌ها را حس می‌کرد. با اینکه فیلم آرامش در حضور دیگران یکی از بهترین فیلم‌‌هایی است که در زندگی‌ام دیده‌ام و کاغذ بی‌خط برایم فیلم خیلی مهمی است، اما ناصر تقوایی‌ای که این کتاب را نوشته چندان نمی‌شناسم.
Profile Image for Fereshteh.
260 reviews26 followers
February 28, 2021
بعضی آدم ها همیشه در سن معینی میماننند و بعد یک شبه پیر میشوند
خب من هیچ تجربه دیگه ای از خوندن کارهای ایشون نداشتم و گویا ایشون هم همین مجموعه رو فقط دارن که همون سالها هم توقیف شده، اما روال داستان مثل بقیه داستان هایی هست که از جنوب کشور نوشته میشه و فرقی نمیکنه کی بنویسه جنوب جنوبه .مردمش گرم و دردکشیده ان ، رنگ آفتابشون زرده اما با بقیه زردها فرق داره/اما این یه جمله به نظرم خیلی شبیه خود ناخدا خورشیدمون اومد مردی که چند ساله دیگه محرومیم از ساخته هاش و خبرهای تلخ فراموشی هاش تو این روزهای تلخ میتونه روزمون رو گه مرغی کنه.با عین حال با توجه به احترامی که برای جناب تقوایی قائل هستم به این مجموعه 5 ستاره میدم
Profile Image for Faranaj.
148 reviews7 followers
October 19, 2025
پلنگ عاقبت به تنگ آمده. بقصد پرنورترین ستاره. در یک شب پرستاره. پلنگ همه‌ی عمرش را در بلندترین خیز خود گذاشت. پلنگی در بلندترین‌ خیز خود در یک شب پرستاره بقصد پرنورترین ستاره... در هوا تیر خورد.
نگاه شکارچی.
نگاه نقش چشم پلنگ.
شکارچی به دل ترسیده‌ی خود گفت: آرام ای سنگ! اگر تیر نخورده بود اینبار دستش رسیده بود.
Profile Image for Zohreh.
8 reviews3 followers
February 19, 2013
بي پروا نوشته شده بود. اينكه تنها تفريح مردان لنگرگاه را رفتن به فاحشه خانه نوشته بود.
كمي گنگ بود. مثلاآخرش نفهميدم به چه ماجرايي اشاره مي‌كرد؟ جنگ ؟‌ يا مبارزاتي كه به مرگ دوستانش اشاره مي‌كرد. زاويه ي نگاهش را بجاي گاراگين دوست داشتم. يك جور ترس و يك جور خستگي
Profile Image for علی‌رضا.
68 reviews5 followers
December 15, 2025
۲۴ آذرماه ۱۴۰۴ | ظهر

نمی‌دانم باید راجع به این مجموعه‌ی کوتاه چه بنویسم. بعد از این‌که تمام شد نگاه کوتاهی به همه‌ی داستان‌ها انداختم که تکلیفم را باهاش روشن کنم و دیدم خیلی دوستش دارم. آدم‌های از همه‌جا رانده‌ای که تقوایی نشان می‌دهد خیلی یونیک‌اند. آن پسره‌ که توی اسکاتلند زندگی می‌کند و عاشق گل‌هاست واقعا حرف ندارد و به‌نظرم آن داستان از همه‌‌ی داستان‌ها یک سر و گردن بهتر است. داستان آخر را هم خیلی دوست داشتم. اما انگار یک چیز ناتمامی این وسط ماند. نمی‌دانم چه. نمی‌توانم به‌حرف بگویم. اما انگار یک چیزی برایم حل‌نشده باقی ماند. شاید خاصیت داستان‌ها هم همین بود. نمی‌دانم.
Profile Image for marzieH vafameHr.
1 review
March 12, 2015
هشت داستان كوتاه فرمال ميني مال كه ناصر تقوايي در دهه ي بيست زندگيش نوشته است. اولين مجموعه قصه ي فارسي زبان در فضايي كارگري و با زمينه اي سياسي كه در نهايت بكگراندي از كودتاي بيست و هشت مرداد را نشان مي دهد.
Profile Image for Behzad.
684 reviews135 followers
April 28, 2018
توصیف ها و تصاویر و تعابیر زیبا
ولی شخصیت ها همه شبیه هم - به جز یکی دو مورد خوب ترسیم شده - و پیرنگ های داستان ها همه مثل هم.
Profile Image for Peymanjafari.
218 reviews8 followers
October 24, 2021
در نظرم خيلي گنگ بود و داستانها زياد ربطي بهم نداشت
به وقايع٢٨ مرداد اشاره شده بود،عرق خوري و فاحشه خانه در كل داستانا تكرار ميشد،با احترام به نظر دوستان ارتباط زيادي با داستان برقرار نكردم
Profile Image for Roozbeh.
78 reviews9 followers
July 28, 2011
یادآور داستان‌های هِمینگوی و تحت تأثیر صفدر تقی‌زاده و البته فوق العاده؛ مخصوصاً در انتخاب هوشمندانۀ شخصیت‌های غیر سیاسی داستان.
Profile Image for Ehsan.
235 reviews80 followers
September 24, 2022
ضیافت بازگشت رعدها و لنج‌ها.
Profile Image for HamzeD.
34 reviews4 followers
May 19, 2019
اگه پاپا همینگوی تو جنوب به دنیا آمده بود ... این شکلی قصه می نوشت گمونم.
Profile Image for Ehsan Javid.
36 reviews1 follower
Read
July 7, 2022
...شنیده بودیم کارها رو‌ به راه شده. وقتی برگشتیم دیدیم کارها روبراه نبود
Profile Image for faaezehaaa.
51 reviews5 followers
July 16, 2026
«تابستان همان سال» هشت قصه‌ی به هم پیوسته است به قلم ناصر تقوایی که همگی او را با فیلم‌های «کاغذ بی‌خط» و «ناخدا خورشید» می‌شناسیم. تقوایی در این مجموعه‌ی مهجورمانده در هر دو دوره، از مردم جنوب می‌نویسد که روی طلای سیاه راه می‌روند و بهره‌ای از آن نمی‌برند و پناه‌شان می‌شود عرق و روسپی‌خانه.
قصه‌ها از «خانه‌ی ژنی» آغاز می‌شود. خانه‌ای که در آن همه‌ی درها به حیاط باز می‌شد. صبح روزی که تقوایی قصه‌اش را از آن‌جا شروع کرده است، دو کارگر کشتیرانی شب را با کارگرهای جنسی گذرانده‌اند و حالا باید پشت درِ بارانداز صف بایستند و کفرشان دربیاید که هر روز اول صبح تکه‌ای از صف جایی باشند که سال‌هاست آن‌جا کارگری می‌کنند و اگر روزی کارتشان را جا بگذراند، اجازه‌ی ورود نداشته باشند و همان یک روز غیبت‌شان مساوی شود با اخراج. بعد به جایی برسند که کاسه‌ی صبر و تحمل‌شان لبریز شود و بزنند زیر همه‌چیز و مشتی بشوند به صورت بی‌عدالتی. بعد هم تند برانند به سمت میخانه‌ی «گاراگین» که آخر خیابان است.
قصه‌ی بعدی هم از همان آدم‌ها می‌گوید. از باختشان به دنیا، به باران، به جاشوهای فرنگی. و پناه هر روزه‌شان به عرق و می‌خانه گاراگین. و مزه‌شان بشود پک سیگار، بی‌که مست شوند؛ «گاهی چیزی در تن آدم هست، قوی‌تر، و این است که عرق کاری نمی‌شود. این بد چیزی‌ست، بدترین چیز دنیا همین است که آدم مست نکند، هر چه بخورد مست نکند و فقط خرجش زیاد بشود.» بعد اما راست و محکم راه می‌روند و زیر در خم نمی‌شوند. می‌رسند به جایی که چاره‌ای جز کفن‌پوشی برایشان نمی‌ماند. در گرمای دراز یک روز آخر مرداد، وقتی سایه آهسته از دیوارهای آن دست خیابان بالا می رفت و روی آفتاب را می‌پوشاند، عاشورا اما انگار خورده بود به پاییز. به روزی که هیچ تاریخ‌نویسی نمی‌تواند یک خط «نگاه مرد کفن‌پوش پیروزرفته‌ی شکست‌خورده‌برگشته‌ای در لحظه‌ی درک شکست» بنویسد. سیاهی در شهر به لباس‌های کارگرهای جنسی هم رسیده است، حتی گاراگینِ بی‌تکلیف و ترسیده باور نکند «جنده‌ای» لباس سیاه بپوشد. اما سیاهی طوری در او نفوذ کند که لباس زرد گل‌بته‌دار زنش را هم سیاه ببیند.
زندان‌ها را طوری پر کرده‌اند که جایی نباشد و عده‌ای را مجبور شوند ول کنند و عده‌ای را بار آمبولانس‌های سیاه کنند و راهی «مرده‌شوی‌خانه» هم نشوند، چون چاله‌های بزرگ قبرستان برای آن‌هاست. چندتایی را هم بریزند توی آمبولانس‌های سفید. آمبولانس جیغ‌کشان برود، اما «جیغ‌ها انگار ناله‌ی زخمی‌ها که جمع‌شده باشد و از بوق آمبولانس بزند بیرون.»
مستر برودریک با آن کیف سیاهش به‌درستی وضع‌شان را توصیف می‌کند: «اسی -نماد همه‌ی کارگران این شهر کفن‌پوشِ سیاه- ایز دد.» روی قبرهایشان فقط بتوانند بنویسند: «حمید ایز فینیشد.»
شب شده است. صفحه‌های آهنی کف آمبولانس را برمی‌دارند، خون‌ها را می‌شورند و باز آب می‌ریزند. بعد آفتاب زمین خیس را خشک می‌کند، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
Profile Image for Fatemeh Gourabi.
28 reviews
February 11, 2020
دیدم مثل یک کاروانسرای خراب کنار کویر تنهاست ...

به پیشنهاد یک شخص برای یک خوانش گروهی این کتاب رو خوندم بی پروا نوشته شده بود ولی برای من خیلی گنگ بود ...
Profile Image for mina.
315 reviews1 follower
August 4, 2025
چیزی بود از خواب مرکّب سیاه؛ زنان آب‌باز غرقیده با پستان‌های نمایان و همراهان موج که در می‌رود از لای انگشتان جنون‌زده‌‌ی مرد.
Profile Image for AmirMahdi Jamshidiha.
9 reviews3 followers
October 17, 2025
درس ایجاز می‌دهد به آدم و بعدِ تمام شدنش بُهت‌زده در شرجی تابستان جنوب رهایت می‌کند ـــ‌حتی اگر تا حالا زندگی در جنوب را مزّه نکرده باشی.
29 reviews3 followers
September 10, 2020
تاثیر رئالیسم همینگوی بر تقوائی در خلق تصاویر و رویدادهای داستان‌ها همان‌قدر مشهود است که تاثیر سانسور و خفقان حاکم بر ایرانِ پس از کودتای ۲۸ مرداد. اشاراتی مبهم و درپرده به سیاسی بودن فضا، شخصیت‌ها و رویدادها به جای بیان روشن فضای سیاه آن روزگار، مصداقی بر سانسور شدید ادبی و ترس نویسنده از بیان هر چه واضحتر می‌باشد.
مکان داستان‌ها در جنوب ایران است. زادگاه نویسنده که فقر و محرومیت مردم آن، همیشه‌ی تاریخ در تقابل با ثروت حاصل از نفت آن سرزمین بوده است. شخصیت‌ها خشمگین و عاصی‌اند که زیر بار زور نمی‌روند، دنبال شر می‌گردند، الکل، تریاک و روسپی‌ها جز اصلی زندگی‌شان است و سیاسی هستند. اگرچه که به نظر می‌رسد این شخصیت‌ها برای تحمل بار سیاسی داستان‌ها بیش از حد لمپن و بی‌کاره‌اند ولی سیاست در خون آن‌هاست و در زندگیشان ریشه دارد. نثر تند و عصبی و دیالوگهای کوتاه و سریع که لحن تهاجمی و خشن شخصیت‌ها را بروز می‌دهد و البته طبیعت خاص جنوب. نقش دریا و آفتاب که هر دو خشن و بی‌رحم‌ در داستانهای جنوب حضور دارند عصبیت و کلافگی شخصیت‌ها را دوچندان می‌کند و اتمسفر داستان را به‌خوبی شکل می‌دهد.
در کل، مجموعه داستان مهم و قابل‌اعتنایی است.
105 reviews
October 17, 2025
"دستش را توی جیبش کرد و با پاسبان دست داد."
حال و هوای داستان ها، فضای داستانی یوسا را تداعی می کند: گرم و خشن و جاندار، با تصویر های به شدت قوی. بطالت، ملال، ترس نهادینه شده، و رواج لذت های فراموشی‌آور، از ویژگی های اصلی این جامعه کارگری است.

همان ظرافت نگاه ویژه تقوایی، در این کتاب هم به خوبی وجود دارد. انگار نویسنده دوربینی به دست گرفته، ولی به جای این که به سادگی همه چیز را بگیرد، خیلی گلچین شده تصویر می گیرد، و عجیب آن که تصویرش هم یکپارچه است. 28 مرداد را روایت می کند، بدون این که آن را روایت کند. قاچاق را نشان می دهد، بدون این که حرفی از آن بزند. ما می گوییم شکر بود اما شما باور نکن:)
Displaying 1 - 27 of 27 reviews