A recovered drug addict, now happily married wife and mother, a mathematician with a critical heart ailment trapped in a spent relationship, and an ex-convict desperately trying to keep himself pure. Three souls in isolation from one another, until a terrible accident brings them together.
Guillermo Arriaga Jordán is a Mexican author, screenwriter, director and producer. He received the 2005 Cannes Film Festival Best Screenplay Award for The Three Burials of Melquiades Estrada.
همیشه حس میکنم که مردم، اکثرا این جا در آمریکا، نمیخواهند درباره مرگ صحبت کنند یا با آن مواجه شوند. تنها حقیقت بزرگی که داریم، همین است. درباره سایر مسایل هیچکس چیزی نمیداند. این جا، در آمریکا، همه آن را انکار می کنند، میخواهند برای همیشه جوان بمانند. دربارهاش صحبت نمیکنند، می گذارند بچههایشان همینگونه بزرگ شوند. وقتی به زنی با سینههای جراحیشده، باسن جراحیشده و صورت جراحیشده نگاه میکنید، دقیقا تصویر مرگ را میبینید. از مصاحبه کوین کانروی اسکات با ایناریتو
اون زمان فیلما سخت گیر میومدن مخصوصن تو شهرستان . برای همین فیلم نامه میخوندم . اونموقع خیلی فیلم خوبی بود و همینطور فیلم قبلیش عشق سگی . ایناریتو توی عشق سگی وحشی تر بود و همینطور آریاگا فیلم نامه نویسش که فیلم بابل رو هم باهم کار کردن . هنوز وارد سیستم هالیوود نشده بود . همه چیز کثیف بود و وحشی . شاید توی 21 گرم از آمریکای جنوبی فقط بنچیو دل تورو باقی مونده بود با قیافش و طرز سیگار کشیدنش . متن آخر فیلم نامه رو خیلی دوست داشتم . یادمه با چیزی که تو فیلم گفته میشد کمی فرق داشت . یه دونه نقد براش نوشتم و فرستادم برای مجله فیلم . چاپش نکردن تو قسمت نقد خوانندگان و اینها . ولی بعدن دیگه ایناریتو از بین رفت انگار . هالیوود مثل سمه . مثل اسیده . همه رو تو خودش حل میکنه . بعدش که نوبت بابل شد موزیک متنش دیوانه کننده بود . وقتی که هلیکوپتر میومد تو روستا و میخواستن کیت بللانشت روکه تیر خورده بود به بیمارستان منتقل کنن . اما فیلماش دیگه اونقد خوب نبودن. به هرحال خوندن فیلم نامه و تصویر کردنش و در آرزوی به دست آوردن فیلم بودن برای من خیلی لذت بخش بود . مثل تاکسی درایور و محله چینی ها .تاکسی درایور رو دیدم اونم با یه کیفیت خوب . همه چیزو قبلن تصور کرده بودم . مثلن وقتی که رابرت دنیرو با جودی فاستر پونزده شونزده ساله تو کافه حرف میزدن اما محله چینی ها رو گیر نیاوردم . شایدم برام جذاب نبود . فقط دماغ شکسته ی جک نیکلسونو یادمه .
ما چند بار زندگي ميكنيم؟ چند بار ميميريم؟ ميگن وقتي انسان ميميره، درست 21 گرم از وزنش كم ميشه. اين 21 گرم چه رمزي در خودش داره؟ چه چيزي رها ميشه؟ كي بايد به لحظهي رهايي برسيم؟ چه بخشي از ما با اون ميره؟ چه چيزي باقي ميمونه؟ چه چيزي باقي ميمونه؟ 21 گرم: وزن چند تا سكهي 5 سنتي. وزن يك گنجشك مگس خواره. يا يك تكه شكلات. اصلاً وزن 21 گرم چقدره؟
Difference between dead and life How much does life weigh? They say we all lose 21 grams at the exact moment of our death... everyone. The weight of a stack of nickels. The weight of a chocolate bar. The weight of a hummingbird... How much does love weigh? How much does revenge weigh? This Fall, fate weighs in. How much does guilt weigh?
A bilingual screenplay to the cult movie. I am a fan of the movie, but i was a little afraid whether a book will be possible to follow due to an incoherent narration. And also because i really enjoy the overall impressions of the scenes in the movie (including the action, music ..). And first few pages were rather chaotic indeed, but very soon it picked up!
آدمها فرو میریزند، بیمقدمه، مثل درختی که از درون پوسیده باشد. بیست و یک گرم از آن فیلمهاست که نه با روایت، بلکه با زخم پیش میرود. فیلمیست دربارهی «اتفاق» و اینکه چهطور لحظهای، ساده و ناگهانی، میتواند پیوندهای ما را با هر آنچه بودهایم، قطع کند. و بعد، تنها چیزی که میماند، چند گرم دل، چند گرم گناه، چند گرم ایمان است... یا بیست و یک گرم؟ همان وزنی که میگویند روح دارد، وقتی بدن را ترک میکند.
اینا ریتو در اولین سهگانهاش –مرگ، خشونت، تصادف– با زبانی شکسته، پازلی و زخمخورده، حقیقت را نه به شکل خطی بلکه پارهپاره باز میگوید. هر صحنه انگار تکهای از ذهن درهمشکستهی یک کاراکتر است. نه قهرمانی وجود دارد، نه سلوک کلاسیک؛ فقط انسانهایی که بین فقدان و گناه، بین تردید و تنهایی، دست و پا میزنند.
شان پن، نائومی واتس، و بنیتیو دل تورو در نقشهایی ظاهر میشوند که هرکدام باری از رنج را به دوش میکشند. اما نکته آنجاست که فیلم نمیخواهد این رنج را معنا کند. نمیخواهد پاسخی بدهد، یا امیدی دروغین بسازد. میگوید: اینهمه درد هست. ببین. فقط ببین.
فیلمبرداری پرلرزش و قابهای تنگ، بازتابیست از خفگی درونی شخصیتها. نور سرد، فضاهای بسته، و سکوتهایی که حرف نمیشوند، همهچیز در خدمت بیقراریست. بیقراری آدمی که ایمانش را از دست داده، خودش را گم کرده، و حالا در برخوردی تصادفی با دیگران، باید تکههای وجودش را دوباره بچیند.
بیست و یک گرم نه موعظه است، نه اندرز. نه بازنماییست، نه داوری. فقط لحظهای از زندگی انسان معاصر است: پُر از تقاطع، پُر از فقدان، پُر از عشقهایی که دیر میرسند و توبههایی که بیفایدهاند. فیلمیست دربارهی انسانهایی که همهچیزشان را از دست دادهاند، جز ظرفیت رنج کشیدن. و شاید فقط همین، نقطهی مشترک ما باشد. در نهایت، همین وزن اندک روح. همین بیست و یک گرم.