اکبر رادی (۱۰ مهر ۱۳۱۸ - ۵ دی ۱۳۸۶) نمایشنامهنویس معاصر ایرانی بود.
اکبر رادی در شهر رشت زاده شد. او در ده سالگی به همراه خانواده به تهران مهاجرت کرد. رادی که دانش آموخته رشته علوم اجتماعی از دانشگاه تهران بود، تحصیل در دوره کارشناسی ارشد این رشته را نیمه کاره گذاشت و پس از طی دوره تربیت معلم، به شغل معلمی روی آورد.
نمایشنامه توضیح برخوردیست بین دو نسل از زندگی ایرانی ... نسل والیدن مذهبی و متعصب و فرزندان مترقی و آزادی خواه ... ریشه های کهن داستان های مذهبی مانند شرح حال نوح پیامبر و پسرش و قصه برادران هابیل و قابیل در آن دیده میشود ... شکل نمایش در فرم تئاتری و در کلام واقع گرایانه است و حول محور خانواده شهری ایرانی دهه 40میگردد ...در مقاله ای با عنوان بررسى روابط بينامتنى در دو نمايشنامه ارثيه ايرانى اثر "اكبر رادى " و مرگ فروشنده اثر "آرتور ميلر"اشارات خوبی به روابط بین متنی این دو متن صورت گرفته است .
این دومین نمایشنامهایه که من از رادی میخونم و آخرین فرصتیه که به خودم دادم تا از قلم اکبر رادی خوشم بیاد.
حقیقتا از «افول» جالبتر و گیرا تر بود اما بطور کل اگرچه نویسنده سعی میکنه از زمان خودش جلوتر باشه با کارهایی مثل: توقف ناگهانی صحنه و مخاطب قرار داده شدن تماشاگرها توسط شخصیتها و یا صحنههایی که با توقف فیگور و ادامه اون در قاب بعد پیوستگی دو پرده رو حفظ میکرد ( من اولین بار بود توضیح این رو توی نمایشنامه ای خوندم، شاید هم رایج باشه) اما با این همه موفق به خلق اثر جذابی نشده به نظر بنده :))
تکلیفم با این نمایشنامه روشن نیست. از طرفی انقدر دیالوگها خوب و روون نوشته شده بود که شخصیتها رو جلوی چشمت میدیدی، از طرف دیگه به خاطر همون شخصیتها و دیالوگها که یاد فیلمفارسی می انداختنت حس بدی پیدا میکردی. اما فکر میکنم این آدمها رو هنوز هم میتونیم اطرافمون ببینیم، هر چند نمایشنامه توی دهه چهل نوشته شده و اون فضا رو داره اما انگار اخلاقیات و چالشهای روبروی آدمها خیلی تغییر نکرده. -دو و نیم ستاره برای این کتاب مناسب بود.
این کتاب رو هم حین جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران خوندم. کماکان اینترنت قطعه، برف هم اومده و تلویوزیون هم قطعه و خبری ندارم.
-- بعد از بیضایی و ساعدی و فرسی، حالا رادی هم داره تبدیل به نمایشنامهنویس مورد علاقهام میشه.
زبان و ادبیات رادی خیلی مدرنه. پیش از اینکه ببینم نمایشنامه سال ۴۶ نوشته شده، زبانش برام شبیه نمایشنامههای دهه ۶۰ و ۷۰ بود مثلا.
و رادی توی این ۴-۵تا نمایشنامه که ازش خوندم، همیشه دوتا دنیا داشته. یه دنیای داستانی نزدیک قابل فهم و یه دنیای نمادی-استعاری که حداقل برای من خیلی قابل فهمه اما توضیح دادنش سخته. -- ارثیهی ایرانی، نمایشنامهای در ۴ پرده. داستان یک ماه یک خونه که ۲تا خانواده توش زندگی میکنن. خط اصلی داستان، پویایی یک خانوادهی ۶نفرهست که عقاید و افکار و سبک زندگیهای مختلفی دارن. یکی مذهبیه، یکی هنرمنده، یکی پرتلاش و پرکاره، یکی مظلومه، یکی ضد دین و فرهنگ مرسوم روزه و یکی هم انگار بیکار و دنبال زندگی شخصی و کشف دنیاست. در خانوادهی دوم هم نمادهایی داریم از تازهبهدوران رسیدهها، فضولها و غیره. در این نمایشنامهی ۹۷صفحهای شخصیتپردازیا انقد خوبه که هرکدوم از این افراد رو میشناسیم(همونطور که اول پردهی اول یکی از شخصیتا میگه، خودشون خودشون رو به ما میشناسونن) و هم چیزی رو که دارن نمایندگی میکنن.
در لایهی عمیقتر اما، باید دنبال "ارثیهی ایرانی" بگردیم. ارثیهی ایرانی چیه؟ یه جا جلیل میگه که درسته تو پرتلاشی و من شبیه تو نیستم، اما ما فرقی باهم نداریم. ما هردو انسانیم و چیزی رو مثل یک لکهی ننگ به ارث بردیم و حالا نمیدونیم باید باهاش چیکار بکنیم. بهنظر میاد میتونیم از روی همین نشونه، ببینیم که فضای اجتماعی سیاسی مورد نظر چی بوده. در آخر هم میبینیم که همهچیز هست و هیچچیز نیست. آرامش قبل از طوفان... من با جلیل خیلی همذاتپنداری کردم. احتمالا بخاطر بیکاری و دوری و غربتش با همهچیز. اونجایی که گفت من همهچی رو میفهمم اما به رو نمیارم.
-- یه جمله قیصر تو داستان میگه که فک کنم تو خیلی میفهمیش: "بیرون چقد هوا خوبه، آدم یه دلشورهی مخصوصی پیدا میکنه."
ضعیف ، خیلی ضعیف . یاد کارای کمونیستای دوره ی داس و چکش شوروی افتادم ، گورکی و اینجور نوشته ها ! کار توی سال ۴۶ نوشته شده ، از این لحاظ میشه توجیهش کرد .
من البته «نخوندم» فیلمتئاترش رو تماشا کردم و اونجا بهنظرم خوب اومد چفتوبست داستان و شخصیتپردازی.
اصل مسئله بیشتر از اینکه بیانگر تقابل بین دو نسل باشه اینه که ارث یک ایرانی (این با اون خونهای که ارثیهی برادرشون هست هم همپوشانی داره.) از خانوادهش بلاتکلیفیه، جور دیگران رو کشیدن، دیگران رو تحمل کردن. فرزندهای این خانواده بهخصوص عظیم علارغم تلاشی که میکنن در نهایت داره جور خانوادهشون رو میکشن و نمیتونن پیشرفتی کنن. آخرین نکته اینکه تنها فرزند این خانواده که به موفقیت میرسه کسیعه که خانوادهش رو رها میکنه «جواد».
خوندن بعضی نمایشنامه ها برام مثل داستانه و فرق چندانی حس نمیکنم (نمیدونم شاید من زیاد نمایش نمیبینم و این به همون دلیله) اما وقت خوندن بعضی های دیگه احساس میکنم که اگر کار روی صحنه باشه به تکامل خودش نزدیکتره. از آقای رادی دو تانمایشنامه تا به حال خوندم و چیزی که برام بسیار جالبه شخصیت پردازی و دیالوگ نویسی شه و چیزی که کمی خوندن رو برام سخت میکنه کلیشه ای بودن بعضی شخصیت ها حتی اتفاق هاست. (توی این کار بیشتر به چشمم اومد تا پلکان) البته احتمالا در زمانی که اثر نوشته شده هیچ کدوم از این چیزا هنوز تبدیل به کلیشه نشده بودن.