چندسال پیش این کتاب رو از دوستی هدیه گرفتم و هیچوقت فرصت خوندنش پیش نیومد و بین کتابهای کتابخانهام گم شد تا اینکه هفته پیش بعد سالها به یکی از خواستههام رسیدم و خانواده رو راضی کردم تا مقصد سفر اصفهان باشه و نمیتونم بگم خوندن تجربیات صادق هدایت از نودو دو سال قبل و همزمان تماشا کردن توصیفاتشون چه حالی داشت، نوعی گمشدگی در تاریخ و زمانحال. حس بسیار زیبایی بود، تبدیل به یکی از بهترین خاطرات زندگیم شد.
"حالا که میخواهم برگردم مثل این است که چیزی را گم کرده باشم یا از من کاسته شده باشد و آن چیز نمیدانم چیست، شاید یک خورده از هستی من آنجا، در آتشگاه مانده باشد"
صادق هدایت، اصفهان، ۲۸ اردیبهشت ۱۳۱۱
پ.ن: چند هفته پیش دوستی سوال کرد اگه قرار باشه فردا مهاجرت کنی، آخرین جایی که میری کجاست؟
اونموقع نمیدونستم چه جوابی بدم اما حالا میدونم.
میرم پل خواجو، تمام شب به رقص و آواز مردمم گوش میدم تا خود سَحَر، تا وقتی سِحر و جادوی اون لحظه وجودم رو ترک کنه و گریه و خندهام تموم بشه هرچند میدونم دوباره تکهای از قلبم و روحم رو اونجا جا میگذارم.
اصفهان، ۸ شهریور ۱۴۰۳