یک وکیل جوانِ آرمانگرا به نام سینا که با دلبستن به رؤیای تحقق «عدالت» رشتهی حقوق را انتخاب کرده، در نخستین پروندهاش درگیر گرهگشایی از یک قتل میشود. یکی از همکلاسیهای سابقش به قتل رسیده و او قرار است از دختری که متهمِ اصلی این پرونده است، دفاع کند. او اما تصوری از پیچیدگیها و روابطی که پشتِ این پرونده پنهان است ندارد؛ روابطی که همزمان گذشتهی دور، گذشتهی نزدیک و اکنونِ او را به چالش میکشد.
واقعا خوشم نیومد و به سختی تونستم بخونمش. ادبیات و جملهبندی کتاب به شدت مشکل داشت و پر بود از فعل و فاعلهای جابجا و کلماتی که سر جای خودشون ننشستن. تقریبا همهی دیالوگها به شدت خام و الکی بودن. منطق داستان هم که کلا میلنگید، کدوم ایران و کدوم استاد دانشجو و کدوم وکیلی اینجوریه آخه؟ کلا بنظرم در حد یه رمانهای اینترنتی بود.
کتاب یه ملغمهای از شخصیتهای الکی و تکبعدی، تو یه پلات تکراری ولی کششدار با یه نثر بیخوده. پلات توییستها بدک نیستن اما قابل حدسن، یعنی کتاب اونقدر کاراکترهای کمی به آدم میده که تقریبا میشه حدس زد کی پشت کدوم اتفاقه. اصلا هم با ظرافت پرداخت نشدن و همینطور الکی رو میشن توییستها، بدون هیچ ادله یا فورشدویینگ خاصی.
کشمکشهای درونی کاراکتر اصلی و روده درازیهاش نصف کتاب رو پر کرده و دو صفحه حرف میزنه فقط، ولی جایی که باید اتفاقات داستان رو با جزییات بهتری شرح بده و ما رو توی دادگاه، توی زندان یا گذشته همراه کنه همه چیز رو سرسری توی یک پاراگراف تعریف میکنه.
به هر حال به خاطر توییستهای قابل قبول و تعلیقی که داشت و منو وادار کرد کتاب رو توی تقریبا یه نشست بخونم، نمره قابل قبول ۳ رو بهش میدم. کتاب سعی کرده بود به مسائلی مثل چایلد ابیوز یا همجنسگرایی توی ایران بپردازه و همچنین گریزی به سیاست هم میزنه که هر چند اصلا پرداخت خوبی ندارن، به نظر میاد نویسنده دغدغهمند بوده در موردشون. اینم یه امتیاز مثبت بود از نظر من.
خب کتابی که روبهروی ماست دربارهی یک وکیل جوانه که پروندهای از طرف استاد سابق و همکار فعلی بهش محول میشه که باید تلاش کنه موکلش رو از قصاص نجات بده، ولی موضوع به قدری پیچیده میشه که داستان به یک درام تمام عیار تبدیل میشه. روایت خوب و روان، ایرادات ویرایشی ناچیز و کم. گره گذاریها عالی بودند. ضرب آهنگ مناسبی داشت اتفاقات داستان که قابل تحسینه. کار اول این نویسنده نیست. پس نمی تونم مقایسهای با کارهای دیگهی این نویسنده انجام بدم.
این را هم به زحمت تمام کردم. پُرگوییهای بیجای راوی (سینا) در ابتدای بعضی فصلها یا تظاهر تکنیکیِ مواقع حساس نمیگذاشت بخوانی. از پلات ضعیف و شخصیت تیپیک و پیدا نبودن منطق کنش آدمها (جز انتقامجوییِ سینا به سبب اعدام پدر و مادر مجاهدش در ۶۷) و رنگ و لعاب هم من را یاد رمان قبلی میانداخت هم یاد فیلم «مغزهای کوچک زنگ زده» و «اعترافات ذهن خطرناک من» افتادم، چون بیشتر نشان میدهند کارگردان یا نویسنده از چطور چیزی خوشش میآید منطق داستانی و پرداخت کار روی هواست. مثلاً کسی خودش را میکشد نمیدانیم چرا، یکی پناه میآورد نمیدانیم چرا، آن یکی با کوهی تجربهی کار سیاسی و امنیتی و قضایی فریب وکیل جوان را میخورد، نسترن از خیابان میآید و یکجا هم محو میشود، خلاصه میفهمیم مؤلف چطور رمانی دوست دارد و نه بیشتر. ویرایش کتاب تألیفی از آن کارهاست. نمیدانم درست است یا نه، ولی جای ویراستار نشر باشم میگویم نقشهی اماکن داستان را با تایملاین وقایع روز به روز (بخصوص در وقایع موازی) بیاور ببینم. اینطور نشود که اول پاراگراف بنویسد «آفتاب ظهر» بعدش بنویسد «ساعت تعطیلی ادارات بود» آخرش هم بفهمیم منظورش «ساعت سه» است. یا در آسانسور بنویسد «چندلحظهی دیگر میرسیم» بعدش اینقدر خاطره تعریف کند که خلاصهاش بشود نصفصفحه تازه بعدش دیالوگهای هالیوودی بگویند.
یک زمانی با خودم میگفتم بیچاره ادبیات ایران که کسانی مثل نسیم مرعشی و سارا سالار و اینها شدهاند نویسندگانش، اما خالا با خواندن این کتاب و آشغالهایی از مائده مرتضوی و مهدی افروزمنش و... باید بگویم حداقل آنها زورکی میزدند اینها که بادند.