خاطرات کتابی را تأمل و تعمقی بر این میدانند که چگونه خواندنْ زندگی ما را شکل میدهد و به چه صورت زندگی ما بر خواندن ما تأثیر میگذارد. خاطرات کتابی ساحتها و زیرمجموعههایی (فامیلهای وابسته) دارد و به کتابها محدود نیست، برای مثال ممکن است بر نویسندهای خاص و یا یک مکان و مؤسسه (مثلاً انتشارات هوگارت ویرجینیا وولف یا کتاب فروشی شکسپیر و شرکای سیلویا بیچ) تمرکز کند، اما این کار صبغۀ داستانی-خاطرهای دارد: چگونه با نویسندۀ محبوبم آشنا شدم و اولبار کی و کجا و در چه حالوفضایی اسمش را شنیدم و دلبستهاش شدم و سعی کردم خطش را گم نکنم و دنبالش بروم. در کتاب پیش رو، به این فامیلهای وابسته هم توجه شده است و خاطراتی دربارۀ اینها نیز میخوانید. قطع پالتویی
احمد اخوت (1330) داستاننویس، داستانشناس، مترجم و منتقد ادبی است. وی دارای مدرک دکترای زبانشناسی و نشانهشناسی است. اخوت از یاران حلقه ادبی جنگ اصفهان بوده و عضو شورای نویسندگان فصلنامه ادبی و هنری زنده رود است.
نمیدونم دقیقا چی شد و چه اتفاقی افتاد که به کتابها علاقمند شدم. یک دورهای از زندگیم، زمانی که خیلی کوچیک بودم، بزرگترین تفریح زندگیم این بود که از کتابخونهی مدرسه کتاب میگرفتم و شبها یواشکی توی تاریکی با نور چراغ کوچیکی(که هنوز هم دارمش) کتاب میخوندم تا زمانی که مامانم میاومد توی اتاق و میگفت «بچه، آخرش کور میشی. بگیر بخواب فردا مدرسه داری.» بعدش شروع کردم به جمع کردن پول و هرچند وقت یه بار با مامان میرفتیم یه کتابفروشی( در اصل لوازمالتحریر میفروختن و کنارش کتاب هم داشتن) که نزدیک خونهمون بود و از اونجا کتاب میخریدم و تا زمانی که بتونم کتاب بعدی رو بخرم، همون کتاب رو چندبار دیگه میخوندم. انقدر میخوندم که احساس میکردم دیگه من هم جزئی از داستان اون کتابم. همهی زندگیم شده بود همین. بچهی ساکتی بودم که مدام در حال خوندن بود و خیلی روابط اجتماعی خوبی نداشت. بزرگتر که شدم کلی دوست پیدا کردم. زندگیم دیگه ساکت نبود. هر روز دوست داشتم با یه ادم جدید صحبت کنم و یه مدت خیلی طولانی دیگه چیزی نخوندم. انگار دیگه خیلی سرم شلوغ شده بود. تا اینکه مجبور شدم مدرسهام رو عوض کنم. فکر میکردم بعد از عوض شدن مدرسه باز هم میتونم با دوستام در ارتباط باشم. ولی نشد. آدمها رفتن. من موندم و ادمهایی که نمیشناختم. همون موقعها بود که دوباره شروع کردم به خوندن. دقیقا هم یادمه که با چی شروع شد(کتاب اسپایدرویک نشر افق). بعد از اون هم یه مجموعه از دارن شان رو خوندم که هنوز هم عاشقشون هستم.انگار همهی زمانی که من نبودم، کتابها هنوز پیشم بودن. یادم رفته بود توی بچگی چقدر همه چیز رو واسم تغییر داده بودن. از اون به بعد به خودم قول دادم که هیچوقت کتاب خوندن رو کنار نذارم. حالا که این رو مینویسم تقریبا دوران دانشجوییم داره تموم میشه، هنوز پول جمع میکنم برای کتاب خریدن، هنوز یه بخش زیادی از حقوقم رو برای خرید کتاب میدم، هنوز هم شبها توی تاریکی با یه نور کوچیک کلماتی که روی صفحهها نوشته شدن رو میخونم و هنوزم مامانم به خاطر این کارم بهم غر میزنه، ولی دیگه میدونم که من و کتابها قراره تا ابد کنار هم بمونیم. میدونم که از هر کتابی که میخونم، یه خاطره برای من به یاد میمونه. میدونم که همهی کلماتی که توی کتابها مینویسم و همهی نوشتههایی که زیرشون خط میکشم، قراره بعد از من هم توی این دنیا بمونن:) فکر کنم بزرگترین دلیلی که انقدر این کتاب رو دوست داشتم هم همینه. یادم آورد که چرا انقدر از کتابها خوشم میاد.
وقتی میخونیدش یاد اولین کتابی که دست گرفتین میفتین، یاد فلان کتابی که توی فلان مقطع از زندگی خوندین، یاد هر کتابی که مرهم بود و اشک ریختین باهاش، هر کتابی که دوست و یاور تنهاییهاتون بود و محکم فشردینش تو بغلتون، یاد هر حسی که تداعی شد با بعضی کلمات و شخصیتها، یاد گلی، خاطرهای که خشک شد لای صفحات یک کتاب. یاد تقدیمنامههایی که نوشتین ابتدای هر کتاب، حاشیهنویسیها. یاد اون کتاب عزیزی که هدیه شد و سپرده شد به دست محبوبی تا حرف بزنه به جای ما... بعد فکر میکنید به سرنوشت کتابهاتون، به اون کتاب دستدومی که لای صفحاتش عکس صاحب قبلیش رو پیدا کردین، به سرنوشت اون آدمها، به دستی که قبلا اون کتاب رو لمس کرده، باهاش زندگی کرده، زیر جملاتش خط کشیده، گاهی جایی چیزکی نوشته... که کتابها هم سرنوشت خودشونو دارن... این کتاب دقیقا به خاطر همین یادآوریها و خاطرهبازیهایی که درونم زنده کرد برام عزیز بود و فکر میکنم برای هرکسی که دل سپرده به دنیای کلمات، عزیز باشه. برای مایی که عاشقیم و دلدادهی خیالات...
اخوت باز سراغ تکههایی رفته که کمتر کسی به آن توجه ویژه نشان داده، مثلا حاشیه کتابها، یا مثلا عمل جمع کردن و بازچیدن کتابها در قفسه، یا بوی کتاب، یا اهمیت بازخوانی، و یا کتابفروشی و آدمها و اتفاقاتش... اما اخوت جایی برای من لذتبخشتر از همیشه است که از خاطرات حرف میزند، از زمان و تلاش برای فراموشی، در مقابل آن حافظه و تلاش برای حفظ کردن یادی از چیزی در گذشته که حال ما را میسازد. این حافظه و فراموشی در زندگی آدمها رخنه کرده، شاید حواس ما به آن نباشد اما تمام وجود ما همین است: چیزهایی که از گذشته احضار میکنیم، گاه خاطرهای جعلی میسازیم و گاهی چیزهای عزیزی از خاطرمان میرود. اگر بخشی از زندگی خود را در میان همین کتابها گذرانده و با آنها ایامی دارید، قطعا از مرور و بالا و پایین کردن برخی خاطرات کتابی لذت خواهید برد. اخوت دوست خوبی برای گفتگو است.
افراد معمولاً دو جور کتابخوان میشن، بعضی از آدمها از بچگی توی خونه یا خانوادهای بزرگ میشن که شخصی اهل کتابه و کتابخونهی بزرگی هم گوشهی پذیرایی واسه خودشون دارن و یه روزی بر اثر یه کنجکاوی و شور کودکانه کتابی رو برداشتن و از اونجا فهمیدن که عاشق این ماجران. دسته دوم افرادی هستن که هیچکس چه دوست چه آشنا در اطرافشون نبوده که تا حالا آنچنان کتابی خونده باشه و یه روزی خودشون به صورت ناخودآگاه یا شاید زُل زدن از پشت شیشه به جلد یه کتابی یا پس از یه کنکاش و جستوجوی ذهنی در این رابطه که قراره با زمانهای بیکاریای که دارن چیکار کنن و در عین حال به سرگرمیهای هم سنوسالهای خودشون هم علاقهای ندارن، یه کتابی رو برداشتن و این سفر ابدی رو آغاز کردن. من تو دستهی دوم بودم، حتی تا همین الان هم خانواده با من خیلی عجیب در این زمینه رفتار میکنن. یادمه اولین کتابی که توی زندگیم خوندم، دور دنیا در هشتار روز اثر ژول ورن بود، توی یکی دو روز بلعیدمش، همون موقع میدونستم که این یکی از کارهایی هست که دوست دارم تا آخر عمرم انجام بدم. شاید دستههای ناشناس دیگری هم باشن که روایتهای خاص خودشون رو از اولینبار آشنایی با جهان کتابها دارن. اما به هرحال، همهی ما مسافرهای این قطاریم، در واگنها و کوپههای خاکگرفته با کتابهایی در دست نشستهایم و به هوای مهآلود و پر رطوبت آن طرف پنجره خیره شدیم و امیدواریم که همونطور که فردی با صدای بورخس در ابتدای سفر در میکروفونها چیزی رو زمزمه کرد، در نهایت به کتابخانهای بیانتها برسیم که بر روی در عظیمش حک شده باشد: کتابخانه بابل، بهشت کتابخوانها.
کمی در باب کتاب: احمد اخوت در این کتاب مجموعهای از خاطرات خودش، خاطرات دیگران، مقالات نویسندگان و جستارهای کوتاهی رو گرد هم آورده و یکی از خوندنیترین کتابهایی که در باب لذت خواندن و خاطرات ما انسانها در این جهان با این یار بیزبون و مهربون رو مورد بررسی قراره داده و زاویه دیدهایی که برگزیده بسیار شیرینه. در نتیجه در این کتاب انتظار آشنایی با خیلی کتابها و خاطرات و نویسندگان رو داشته باشین. برای من همیشه اینکه چیزهای بیشتری از نویسندگان بدونم جذاب بوده و خب باعث ارتباط قویتر بین من و آثار اون نویسنده شدن. از مزایای خوندن این کتاب اینه که پس از خوندنش احساس میکنین که رابطهی خیلی قویتر و پیوند محکمتری با کتابها دارین، بهشون به عنوان ورقات به هم چسبیده شده با خطوط جوهردار نگاه نمیکنین و براتون به موجوداتی زندهتر تبدیل میشن، رفیقهایی که گاهاً از دور در کنج کتابخونهتون تماشاشون کنین و اوضاعشون رو جویا بشین. اخوت از سرنوشت عجیب کتابها، حاشیهنویسیها و نشانکهایی که لای کتابها جا موندن، روایتهای خیلی خاطرهانگیزی تعریف میکنه. در مجموع، خیلی خوندنی بود! دلپذیر و شیرین و حقیقتاً باعث شد که بخوام به خیلی از کتابها زودتر از موعد سر بزنم. بهنظرم بخشهایی که به قلم احمد اخوت بود، به نسبت مقالات ترجمه شده، شیرینتر بودن. و در پایان یک اخطار: دو کتاب ربکا و حباب شیشهای به طور کامل در این کتاب اسپویل میشن و داستانشون باز و زیر تیغ تحلیل و خاطرات اخوت میرن.
با کتابها باید به مانند موجودی جاندار برخورد کرد. آنها صرفاً کلماتی چاپ شده روی کاغذ نیستند. حرف دارند، بو دارند، نگاهشان منتظر دستانی است که به سمتشان برود و آنها را ورق بزند. از اینکه به کسی تعلق بگیرند و رنگ و بوی کسی را در خود جای دهند استقبال می کنند. موجودی بیجان از این ویژگیها مبراست. چندی است به واسطه خواندن کتابهای غیرداستانی ارتباط صمیمانهام با کتابها کمرنگ شده. خیلی نمیشود دستت را دور گردن کتابهای تاریخی بیاندازی که از آنها خون میچکد. یا با نظریههای سیاست خوش و بش کنی. اما با داستانها دستت باز است. شخصیتهایش هر کدام جلویت ژست میگیرند و تو میتوانی از آنها خوشت بیاید یا نه! میتوانی پا را فراتر ببری و ز��انی که مشغول خواندنشان هم نیستی به خلوت خودت راه بدهی. احمد اخوت در این کتاب از خاطراتش با کتابها میگوید، از نوشتههای به جا مانده و یادداشتهای لای کتاب، از سرنوشت کتابها و دست نوشتهها، از آنچه بر ما به عنوان خواننده یا نویسنده میرود. از نگاه اخوت به عنوان کسی که از کودکی با کتابها رشد کرده و زندگانیاش وقف کتابها شده، خواندن کتاب صرفاً یک بعد قضیه است. بعد دیگر و پربار ترش ماجرای کسی است که کتاب را خریده و خوانده. احساس صاحب اولش حین خواندن آن. کتاب هایی که دست به دست میشوند و سر از مغازه ها و بساطهای کتاب دست دوم فروشی در می آورند هر کدام شرح حال خود را دارند. همه و همه بر روح کتاب تاثیر میگذارد و آن را بیش از یک کتاب می کند. برای احمد اخوت حتی پیش آمده کتابی را به کسی هدیه داده و سالها بعد در بساطی چشمش به دست خط خود بر صفحه اول کتاب می افتد و ماجراهای پشت آن از سالیان دور برایش زنده می شود. کتاب ها میتوانند خاطرات مرده و فراموش شده را زنده کنند. بعضی از کتاب ها در بازخوانی همانی نیستند که اولین بار خوانده ایم. نه ما آن آدمیم و نه آن کتاب همان کتاب. و در پس این مرورها خاطراتی ممکن است زنده شود که اشک به دیده می آورند.
اخوت در این کتاب به سراغ نکاتی از کتابها رفته که در نگاه اول توجه کمتر کسی رو به خودشون جلب میکنن (یا شاید اصلا برای کسی مهم نباشند.) چیزی که باعث جذابیت خاطرات کتابی شده، این که اخوت با واژگان کتاب مثل موجودات زنده برخورد کرده و دربارهشون نوشته. شاید بشه گفت خاطرات کتابی، هنر کشف زندگی در واژههاست!
بخشهایی که مربوط به خاطرات خود اخوت بود رو بیشتر از رونوشت خاطرات کتابی نویسندههای دیگه دوست داشتم و باهاشون ارتباط بهتری برقرار کردم چون میشد نگاه نویسنده به زندگی و کتابها رو فهمید. فضاش هم برای مخاطب ایرانی آشناتر بود. یک ستارهی کم شده هم به خاطر اینه که چندتا از فصل ها با کتاب نقشهایی به یاد مشترک بود و فقط ساختار نوشتاری(؟!) متفاوتی داشت.
هر بخش از "خاطرات کتابی" برای من یه خاطرهی دلنشین رو رقم زد. مطمئنم بعد از گذشت سالها، حتی با شنیدن اسم این کتاب صبحهایی رو به یاد میارم که با یه ماگ قهوه توی روشنی نورِ کمجون خورشید 5 صبح روی پادری که با خودم بردم پشتبوم، نشستم و به قدری محو خوندن این کتاب شدم که انگار آقای اخوت، دوستِ دیرینهم داره از خاطراتش و کتابهاش (معشوقههاش) تعریف میکنه. یادم میمونه که اولین روزِ تابستون که توی حیاط مادرجون زیر درختِ سیب داشتم این کتاب رو میخوندم و حرکتِ آروم اَبرها رو تماشا میکردم، بین صفحات کتابم گلبرگهای لیلیوم گذاشتم تا به یادگار بمونه. یادم میمونه که با وجود فشار امتحانات، هر روز مورچهوار ولی پیوسته به این کتاب گریزی میزدم و برام مثل زنگ تفریح بود. در آینده هر کتابی از ویرجینیا وولف بخونم، یادم نمیره که اولین بار به واسطهی آقای اخوت با زندگی سراسر رنج خانم وولف آشنا شدم و غمِ زندگی این نویسنده تا اَبد با من میمونه. این کتاب، منو به حاشیهنویسی و کنار گذاشتن وسواسِ تمیز نگه داشتن کتاب تشویق کرد. بهم یادآوری کرد که سالها بعد قراره چقدر با دیدن دوبارهی بوکمارکها، حاشیهنویسیها، هایلایتها و... در زمان سفر کنم و خاطرات رو زنده کنم. بالاخره دلیلِ پایانبندی "جنایت و مکافات" رو درک کردم. با همینگوی و کتابفروشی شکسپیر و شرکا و سلینجر و... بیشتر آشنا شدم و کلی کتابِ جدید رفت توی لیستم. به معنای واقعی کلمه، این کتاب برای من سرشار از "لذت" بود و از ملاقات باهاش بینهایت خوشبختم :)))))
دو سال بیشتره کتاب رو خریدهم ولی برای خوندنش تردید داشتم. از یک طرف محبوبیتهای جدید و سانتیمانتال اخوت بود بین آدمهایی که کتاب و کتابداری و کتابفروشی براشون «وااای چه گوگولی🥹» ه و عمدتا من پیشاپیش تصمیمم رو میگیرم که همسلیقهی این قشر نیستم و نخوندن آثار محبوبشون اعصابم رو آرومتر نگه میداره، از یه طرف دیگه هم ولی کتابی (درواقع کتابهایی، این فقط یکیشه) دربارهی کتاب، اون هم از یکی از اخوتها، یکی از دو خاندان اصفهانی محبوبم، و کسی که پیشتر هم بهم ثابت کرده بود جستارنویسی رو خوب بلده. دستآخر امروز که قرار بود روز بیکاری و استراحت محض و لذت بردن از تنهایی باشه رفتم سراغش، نمیدونم چرا یه جوری شده که تازگی هر روزی از این روزها دارم یه دونه از این کتاب آبیهای گمان رو میخونم. و خب، عیش مدام حقیقتا. جشن بیکران. یا هرچیز مشابهی که اسمش رو بذاریم. احمد اخوت در بهترین روزهای اصفهان نوجوون و جوون بوده، فاصلهای مناسب و بینظیر داشته از آدمها و جمعهایی که برای من همونطورین که همینگویاینا برای Gil بودن توی Midnight in Paris وودی آلن، هم همون حال شیفتگیای که من دارم رو باهاشون داشته و اختلاف سنی ۲۰ سالهای که باعث شده به دوران اوج اونها برسه، دورهی جنگ اصفهان، هم بعدتر تونسته به واسطهی نزدیکی مکانی و جمعهای مشترک خیلیشون رو از نزدیک بشناسه. برای همین اون چندتا جستارش که دربارهی ابوالحسن نجفی و محمد حقوقی و اینها بود (که اینها همون نسل خوشبختین که حقوقی معلمشون بوده چندین سال در دبیرستان ادب اصفهان) از نظر من بینظیر بودن مشخصا، هم به لحاظ محتوا و هم به لحاظ شیوهی نوشتارش که شبیه بهترین جستارهای پیش از اینشه، توی «برادران جمالزاده». اما فارغ از این ارتباطها و محتواها و زندگیها که کرده، دوتا ویژگی خیلی مهم دیگه هم داره. یکی اینکه بلده خوب جستار بنویسه، دستکم اون سبک جستاری که مدنظر منه و خوندنش بهم حس نبوغ میده دربارهی نویسنده و همیشه دارم دنبال نمونههای خوبش میگردم، اینکه بتونی از هر دری سخنی بگی و چیزهای نامربوط رو از زندگی شخصی و مسائل عام و همهچیز بریزی وسط و دستآخر جوری جمعش کنی که خواننده حیرون بمونه که اینها چطور اینقدر خفن به هم مرتبط شدن، و حالت بهترش اینه که این کار رو با فروتنی کافی بکنی و نه جهت اظهارفضل، حسی که خیلی از جستارها به من میدن. احمد اخوت این کار رو خوب بلده، و دانش شگفتانگیز کتابیش هم به کمکش میاد در این مسیر و در این موضوع خاص. کتاب از اون کتابهایی بود که ذهنت رو دائم به سمت کتابهای دیگه میبرن و به خودت میگی وای این کتاب و اون کتاب رو هم باید بخونم و وای فلان چیز رو هم باید پی بگیرم و وای یادم باشه اون کتابه رو هم بخرم و خلاصه به انواع جهانها میری هی. من از یه جایی به بعد یه کاغذ گذاشتم کنارم چون لیست کتابهایی که یادم افتاده بود حتما بخونم سنگینتر از اونی شد که به حافظهم اعتماد کنم دربارهش. :)) و ویژگی دومش هم اینه که از ملغمهی تالیف و ترجمهای که باهم و درهم به خوردت میده حس آشفتگی نمیگیری که هیچ، حتی تهش به خودت میای و میبینی کتاب رو برای سرگرمی و آرامش خاطر شروع کرده بودی اما یک چیزهایی هم بهت یاد داده، مثلا من انتشارات شخصی ویرجینیا وولف رو بلد نبودم و اینکه چقدر انتشارات مهمیه و الیوتها و کلی فروید چاپ کرده علاوه بر آثار خودش، یا اینی که چاپ اول اولیس جویس رو صاحب شکسپیر و شرکا (سیلویا بیچ) شخصا چاپ میکنه، یا وجود گروهی در ادبیات به نام بارتلبیها و اینکه اسمشون از اون داستان ملویل میاد، که خیلی خیلی هم جالبن، گروه منفیباف نه به نوشتن و نویسندگی. یا اینی که براتیگان رانندگی نمیکرده و رانندگیهراسی داشته، سلینجر تلفنی حرف نمیزده اصلا، و اطلاعات شخصی اینطوری از زندگی این آدمها. اینا و یک عالمه نکتهی مشابه دیگه از اون چیزهاست که به من انسانگریز صرفا لذت شخصی میدن، اما برای آدمهای دیگه میتونه حتی به کار جلب توجه در جمعهای انتلکتی/کافهای هم بیاد دونستن و در موقع مناسب رو کردنشون. :))) بهرحال ممنونم ازت آقای اخوت. اصفهانیها تقریبا هرگز من رو ناامید نکردهن و تو هم از این قاعده مستثنی نیستی.
+پنج ستاره دادن بهش از اون کارهاست که در ذوق لحظات اول تموم کردن یک کتاب معرکه میکنی و بعدتر یادت میافته به چه شاهکارهایی ۴ دادهای و نمرهی بیست و همچنین پنج گودریدز مال خداست فقط و فردایی موقعی آروم میای ۴ش میکنی.😂 ++یکی از جستارها که دیرتر یادم افتاد باید حتما اشارهای بهش میکردم چون بطور ویژهای برام مهم بود یه جستاریه به اسم «اینک فراموشی»، دربارهی اینکه آدمهایی که از یه حدی بیشتر کتاب تو دست و بال و زندگیشون هست تا چه حد محتواها رو فراموش میکنن و در این صورت آیا اصلا فایدهای داره کتاب خوندن؟ بهعنوان یک حافظهماهیقرمزی (که در باقی زمینههای زندگی حافظهش خیلی هم خوب و قویه اتفاقا اما به کتاب که میرسه واقعا فاجعه) این یکی از بزرگترین ترسها و سوالاتمه همیشه، درنتیجه همیشه دنبال محتواهایی با این مضمون بودهم، که بعضا توی همین جستار هم ارجاع میده اخوت بهشون. اما دستآخر این جستار اخوت اونی بود که خیالم رو بیشتر از همه راحت کرد و یه آرامش خوبی بهم داد توضیحها و استدلالها و مثالهاش.
چقدر این کتاب برام عزیزه و باهاش بهم خوش گذشت :) قلم آقای اخوت رو خیلی دوست داشتم و مطمئنا در آینده باز هم از ایشون خواهم خوند. اگه این ریویو رو میبیند و هنوز این کتا�� رو نخوندید حتما یه شانسی بهش بدید، بهتونخوش میگذره:)
نمیدونم شما چرا کتاب میخونید، من میخوندم به دو دلیل. اول اینکه خیلی دلم میخواد بدونم. بی نهایت. دوم اینکه نوشته منو از این دنیا جدا میکنه، باعث میشه صداهای مزخرف دورم رو نشنوم، چه صدای بیرونی دنیا باشه، چه صدای درونی مغز همیشه در حال تکرارم. فکر میکردم کتاب خوندنم و علاقم بهش فوقش به چند سال اخیر ختم بشه. اما یکم که فکر کردم یادم اومد دبستان که بودم کتاب هدیه میگرفتم و همشو میخوندم، وقتی کتاب دست همسن هام میدیدم دوست داشتم بدونم چیه، تو دوران نوجوونی که دیگه رده دیگه ای داشتم، رمان های معروف و گمنام رو میگرفتم و در زمان کوتاه می بلعیدم. رمان هزار صفحه ای رو تو چند روز میخوندم. چشمام میسوخت و میخوندم. ساعت های تفریح دبیرستان رو تو کتابخونه جذاب مدرسه نمونه(به لطف عزیزان مسئول کتابخونه تکمیلی بود) میگذروندم. سر میزدم به رمان های معروف و تورق میکردم. تو کارای کتابخونه، برچسب زدن کتاب ها کمک میکردم و هرچند وقت مثل معتاد ها میرفتم که فقط بین کتاب ها باشم. تو اون حاله عزیز قشنگ. گذشت و درگیر نامهربونی های زندگی شدم، فراموش نکردم کتاب رو، ولی کمرنگ شد. تا اینکه بعد دانشجو شدنم دوباره با یه نشونه برگشتم. یه کتاب کلاسیک که دوباره منو مثل نوجوونیم انداخت تو حال و هوای فن دو آتیشه یه کتاب بودن. دلم براش تنگ شده بود. الان که اینجام، جیبام پول نرسیده خالیه، خیلی ش کتاب میشه، میره تو کتابخونه م و هرچند وقت با دیدن کتابی که شاید دیروز با قرض خریدمش، یه لبخند میاد رو لبم که ماشالا، بالاخره اینم اومد تو کتابخونه ت و قراره خونده شه. هنوزم اون قضیه معتاد کتاب برام برقراره، هر چند وقت با موجودی حتی زیر صد هزار تومن، میرم کتاب فروشی و بین کتاب ها میچرخم، روحمو شارژ میکنم و برمیگردم. البته به جز وقتایی که ده تومن از اون صدتومن رو برای رسیدن به خونه نگه میدارم و نود تومن رو یه کتاب میخرم.بعدم با یه صدا«از این به بعدم جای غذا کتاباتو بخور» و با صدای دیگه« خب چند روز طول میکشه تا این کتاب خونده شه؟ ولش کن عوضش میتونم هایلایتش کنم» برمیگردم خونه.میزارمش تو کتابخونه و با صدای دوم تنها میشم. و این روند ادامه داره.
بگذریم. احمد اخوت خوب نوشت:) تا حالا با یه کتاب انقدر همزاد پنداری نکرده بودم. خاطرات کتابی؟ رحمت به روح هرکی اولین بار این ایده رو مطرح کرد. هر صفحه یا هر چپتر اینطوری بود که ای خدای من! پس شمام آقای اخوت؟ فکر میکردم فقط خودم این عادت عجیب رو دارم. بعدشم که روبرو میشدم با اینکه یکی از معروف ترین شاعر های جهان، عادت کتابی منو داره. دیگه تا چند روز گیج بودم. منم معتاد کتاب خونه رفتنم، منم دیروز خوانم، منم تو کتابام چیزی مینویسم که اصن ربطی نداره به صحنه اون صفحه. منم لای کتابی های جذابی نگه داشتم، منم هایلایت هام کنارشون نوشته دارن بعضا، و منم همینم که گفتید آقای اخوت. در آخر ممنون از قلم زیباتون. فن ابدی شدم.
کتاب پر از اطلاعات مختلفی است از کتاب های دیگه، پر از ارجاع های دوست داشتنی. به خوندن بعضی کتاب ها علاقه مند می شوید و زودتر سراغشان می روید، داستان بعضی از کتاب ها شاید برایتان لو برود.، کلی اطلاعات در مورد نویسنده ها بدست میارید و کلی خاطره بازی باز کتابهایتان یاد میگیرد. ممنون آقای اخوت
*** قسمتی از متن کتاب *** هنگامی که از گذشته ی کهنی هیچ چیز به جا نمی ماند، پس از مرگ آدم ها، پس از تباهی چیزها تنها بو و مزه باقی می مانند که نازک تر اما چابک ترند، کمتر مادی اند، پایداری و وفایشان بیشتر است، دیر زمانی چون روح می مانند و به یاد می آورند، منتظر، می مانند و بنای عظیم خاطره را بی خستگی روی ذره های کم و بیش لمس نکرندی شان حمل می کنند.
این جستارها یکی از یکی شیرینترن. انقدر روان و زیبا و خلاقانه نوشته شدن که دلم نمیومد کنار بذارمش و دلم نمیخواست که تموم هم بشه. برای همین، جستار آخر رو نخوندم تا راهی باز بذارم برای اینکه زودتر دوباره به کتاب برگردم. اخوت علاوه بر اینکه خیلی خلاقه، آدم دقیقی هم هست هم توی انتخاب واژهها هم توی دستچین کردن خاطرهها و متنها. در نهایت خاطرات کتابی باعث شد من به چیزهای به ظاهر بدیهیِ حین خوندن کتاب، شک کنم و خوانندهی دقیقتری بشم پس ممنون آقای اخوت!
کتاب «خاطرات کتابی» نوشتهٔ احمد اخوت کتابی است دربارهی حس و حالها و خاطراتی که خواندن یک کتاب، بوی کتاب، زمان و مکانی که آن را خواندهایم و مواردی از این دست در ما ایجاد کرده است. در زمان خواندن کتاب هم بعضی از خاطرات کتابیام را به یاد آوردم و هم خاطرات کتابی زیبایی برایم به وجود آمد که به شرح زیر است:😊 زمانی که جناب احمد اخوت نازنین و همشهری از محلههای #اصفهان مانند #عباس_آباد و #مادی_آب ها و ... میگفت؛ مرا از سطرهای کتاب همانند #آلیس_در_سرزمین_عجایب به درون چاه تخیل پرتاب میکرد و با خودم میگفتم یعنی این محلهها و مکانهایی که من دیدهام با اصفهان دههٔ چهل و پنجاه که آقای اخوت توصیف میکند چه شباهتها و تفاوتهایی دارد و شروع میکنم به تصور #اصفهان جانم ❤️ در آن دهههای خورشیدی.😍 و از همه جالبتر برایم کوچهای است که خانه پدری استاد #ابوالحسن_نجفی در آن بوده است و نجفیِ چهل و دو سالهٔ تازه از فرنگ برگشته ، شبها وقتی همه خوابند، چراغ به دست به اتاقی آن سمت حیاط میرود و به کار ترجمه میپردازد. خواندن بخش «کلاسیکهای ما» منجر به این شد که من هم مانند کبری تصمیم مهمی بگیرم .اینکه سال جدید را با خواندن #در_جست_و_جوی_زمان_از_دست_رفته آغاز کنم و کتاب آقای #پروست را از کارتن بیرون بیاورم و دست از این قبیل توجیهاتی که برای خودم میآورم که هنوز برای من زود است که این کتاب را بخوانم و باید بگذارم زمان طولانیتری از عمر کتابخوانیام بگذرد و به سراغ این کتاب بروم ، بردارم. مبحث «کتابها سرنوشت خودشان را دارند» مرا یاد صحبتم با استاد گرانقدرم #یوسف_علیخانی انداخت. دربارهٔ اینکه اگر کتابی در زمان مورد نظر ما چاپ نشد حتما خود کتاب زمان دیگری را ترجیح میدهد و در این امر رمز و رازی نهفته است که قطعا پس از چاپ کتاب به آن پی خواهیم برد. @yousefalikhani همچنین بعد ازخواندن این قسمت وقتی اینستاگرام را باز کردم ؛ متوجه شدم که کتاب #آقایی_از_سانفرانسیسکو نوشتهٔ #ایوان_بونین با ترجمهٔ دکتر #حمیدرضا_آتش_برآب عزیزم و آقای #بابک_شهاب این بار در هیبتی نو، به زودی در #نشر_پارسه به چاپ خواهد رسید و از صمیم قلبم برای سرنوشت جدیدی که کتاب برای خودش رقم زده است تا در کتابخانه و دل دوستداران #ادبیات_روسیه ماوا کند بسیار خوشحال شدم . @hamidreza_atashbarab @ketabeparseh .
در آخر اینکه به قول مادر #ولادیمیر_ناباکوف که آقای اخوت بارها به آن اشاره کرده است #به_خاطر_بسپار 😊 که خاطرات کتابی را حتما بخوانی.🥰 . #خاطرات_کتابی #احمد_اخوت #نشر_گمان @gomanpub
•درد و دل پیرامون کتابها• این کتاب تعلق داره به جامعه کتابخوانها و دنیای کتاب 𖡼.𖤣𖥧𖡼.𖤣𖥧 بخشی از تمام احساسات و افکار ما در رابطه با کتابها که کمتر به زبان آوردیم.
خیلی دوستش داشتم. چقدر هایلایت کردم، حاشیه نویسی، لای کتابی گذاشتم ఌ︎ ممنون از دوستان گودریدزی که باعث آشنایی من با خاطرات کتابی شدن:)) مرسی از سمانه که به عنوان کادو تولد برام از ایران آورد♡ و لای کتابیها و حاشیه نویسیهاش لذت خوندن کتاب رو دو برابر کرد ⋆𐙚₊˚⊹ آقای اخوت🫂
آخرهای کتاب آنقدر ادبیات پررنگ شد که حوصلهام نکشید بخونمش. بیخیالش شدم و صفحات پایانی رو ورق زدم که نخونم. در کل خیلی خوب بود مخصوصا برای عاشقان کتابها و دنیای خالقان آنها.
جملهای است از فلوبر، نویسنده بزرگ فرانسوی و خالق «مادام بواری» که میگوید: «چه عالی است که نویسنده باشی و آدمها را در تابه تخیلت مانند بلوط بالا و پایین بیندازی و بو بدهی.» آنچه که در کتابهای احمد اخوت رخ میدهد دقیقا یک چنین چیزی است. اخوت براساس ایدههایی که در ذهن دارد و آنها را برای خلق جستار یا روایتی به کار میبرد، به نویسندگان بزرگ جهان به چشم مواد لازم برای پرداخت بیشتر ایدههایش مینگرد و آنها و تجربیاتشان را مانند بلوط در تابه جستارهایش بالا و پایین میاندازد.
«خاطرات کتابی» مجموعه روابطی است که بین کتابها و یک کتابخوان در طول زندگیاش میتواند برقرار شود؛ از دوبارهخوانی کتابها و کتابداری گرفته تا حاشیهنویسی و حتی بوی یک کتاب! اخوت همه این اینتراکشنهای بین کتاب و کتابخوان را، با بهرهگیری از دریایی از اطلاعات متنوع و جذاب در هم میآمیزد و تازه به همه اینها، خردهروایتهایی شخصی نیز میافزاید تا جستارهایش رنگ و بویی از جستار شخصی نیز داشته باشند.
حسابش از دستم رفته که این چندمین کتابی است که از استاد اخوت خوانده و با آن به معنای حقیقی کیف کردهام. در این کتاب درباره داستایفسکی، ویرجینیا وولف، جیمز جویس و «اولیس»، کتابفروشی شکسپیر و شرکا و سیلویا بیچ، ناطوردشت، دافنه دوموریه و یک عالم کتاب و نویسنده دیگر چیزهای تازهای خواهید خواند. همین اسمها به تنهایی برای جذاب بودن یک کتاب کافی است.
یکبار آقای اخوت به من میگفت که جستار و جستارنویسی برای او در حقیقت ادامهدهنده همان داستانهایی است که پیشتر مینوشته. به نظرم این برخورداری از زبان داستانگو را میتوان به خوبی در جایجای کتاب دید. اخوت واقعا یک داستانپرداز تمامعیار است و همین است که میتواند به این خوبی «روایت» خلق کند.
مهمترین نقدی که به «خاطرات کتابی» دارم، عدم ویرایش کتاب است. کتاب آشکارا از نبود یک ویراستار دلسوز رنج میبرد و شک ندارم خود آقای اخوت هم در اولین بازخوانی بعد از انتشار، به نکاتی ویرایشی و زبانی برخوردهاند که لازم است در چاپ بعد اصلاح شود. شاید نام بزرگ اخوت، ناشر را درگیر حالتی از احترام و فروتنی کرده تا نتواند آنطور که با بقیه مولفان و مترجمانش برخورد میکند، کتاب اخوت را نیز پیش از چاپ مورد بازبینی و ویرایش قرار دهد.
تابستان ۱۴۰۴ را با این کتاب روی مبل محبوبم در خانه گذراندم. هر بار که کتاب را باز می کردم هوای گرم ِ اتاق کم کم سبک می شد و نسیم خنکی لای موهایم می پیچید. من این کتاب را «نخواندم» بلکه ان را با کوچکترین جرعه های ممکن مزمزه کردم و آن قدر کند پیش رفتم تا بتوانم روزهای کمی بیشتری را در میان سطور آن بگذرانم.
و در نهایت، تمام شد.
این کتاب، جستارهایی از اخمد اخوت و نویسندگان داخلی و خارجی متعدده درباره ی کتاب خواندن. به نظر من، درباره ی با کتاب زندگی کردنه!
ویرجنیا ولف، سلینجر، ربکا، آقای حقوقی معلم ادبیات دبیرستان ادب اصفهان و کلی آدم دیگه که زندگی شون به نحوی با کتاب خوندن ارتباط داره در این کتاب زندگی می کنن.
یکی از شیرین ترین کتابهایی بود که خوندم.
مخصوصا کلمات و اصطلاحات فارسی نابی که آقای اخوت در جای جای کتاب گذرونده و روح ایرانی رو نوازش میدن. چندتاش رو در ادامه میارم:
- کتابهای دلی - خویش داستان - تعلیق نویسی - دقیق خوانی - آستربدرقه ی کتاب - کارهای نابهخود - گذشته ی حسی اشیاء - زمان مند بودن - رستاخیز ِ خاطره - قصه های درونه ای - ناقص خوانی
و در نهایت، یکی از قشنگ ترین اصطلاحات کتاب اینه: لذت ِ دیروزخوانی یعنی لذت به پایان نرسیدن یک کتاب! دلت میخواد خوانده های دیروز را دوباره بخوانی و به پایان نرسی و خوشی روز قبل را تکرار کنی!
لذتی که دلم میخواد بارها برای این کتاب تجربه ش کنم!
نشر گمان، آقای اخوت. آقای اخوت، نشر گمان. چه ترکیب دلانگیزی! چیزهایی هست در دنیای کتابخوانی که صرفاً عاشقان واقعی کتابها متوجهش میشن. آقای احمد اخوت، یکی از همین آدمهاست. کسی که بعد از خوندن این کتاب، در قلب و روان من تا ابد آقای اخوت میمونه. همینقدر قابل احترام و ستودنی. اوایل کتاب با خودم فکر میکردم چهطور قراره یه مرد سالخورده، طوری بنویسه که من ۱۵ ساله بتونم درک کنم و خوشم بیاد؟ خب راستش رو بخواید، نشر گمان، آقای اخوت. آقای اخوت، نشر گمان. چه ترکیب دلانگیزی! دربارهی بوهای کتابی، لاکتابی ها و حاشیههای کتابی نوشته شده. کاش دربارهی صداهای کتابی هم نوشته میشد. میدونید آخه برای من هر شخصیت کتابی صدایی داره. هر چند تا جایی که میدونم مغز ما توانایی ساختن صدای جدید نداره یعنی هر صدایی که با خوندن دیالوگ شخصیتی به ذهنمون میاد، یه جایی توسط گوشامون شنیده شده. یعنی من یکی رو دیدم، صداشو شنیدم، کرکتر کتاب رو بهش تشبیه کردم و بوووم- صدای کتابی زاده شد. از دیروز، دو سه نفر رو دیدم و ازشون پرسیدم که کتابشون صدا میده؟ یا بو داره؟ سه تا دوست عزیز. جوابشون مشابه هم بود. صدا؟ کتاب؟ یا برعکس. کتاب؟ صدا؟ کتابا صدا دارن، صدا ها هم میتونن کتاب داشته باشن ! آقای اخوت عزیز، دومین مرد سالخوردهی مورد علاقهی عمرم، شما و کتابتون، دلی هستید. تا ابد و یک روز. هر کتابی، درک نمیشه. هر کتابخونی، درک نمیکنه. کتاب مناسب، زمان مناسب.
به جا گذاشتن ردی از خودت روی کتابها تجربهی مطالعهشون رو شگفتانگیزتر میکنه. با مدادهای رنگی زیر کلماتی که دوست دارم، خط میکشم. کنار جملههای بامزه لبخند میکشم. از حسم پس از خوندن فصلی دربارهی بوهای کتابی مینویسم و دوباره کتاب رو از نیمه باز میکنم و سعی میکنم بوش رو در بینیم نگه دارم. همینگوی از معشوقهش، پاریس و کتابفروشی شکسپير و شرکا میگه یا از تلاش برای رساندن اولین نسخهی یک کتاب از راه دریا. به معلم ادبیات اخوت حس نزدیکی دارم. الهامبخش و خوشتیپه و به نظر میاد که میتونه خیلی راحت و درست حرف بزنه. آخر هر فصل چند کلمه مینویسم. از حسم، حالتی که درش قرار داشتم، خوراکیای که کنارش خوردم، راه رفتن مورچه روی صفحات کتابم یا سریالی که مامان در پسزمینه تماشا میکرد. برای صبحانه در لیوانی که از ملیکا هدیه گرفتم قهوهای با شیر زیاد درست میکنم و سیب سبزی که خودم دستچین کردهام رو گاز میزنم و همزمان انگار این اخوته که رو به روی من نشسته و میگه «در ادامهی بحثمون میخوام از کلاسیکها و اهمیت بازخوانیشون باهات حرف بزنم.» و من حس میکنم که دوستش هستم نه یک مخاطب که برای اولین بار باهاش برخورد میکنه. حالا لیست مهمی از نویسندهها دارم که دلم میخواد خودم رو در آثارشون غرق کنم و یک کتاب که هر وقت به خونه برگردم با ورق زدن صفحاتش پرت میشم به روزهای این تابستون.
احمد اخوت رو با انتخابهایی که تو ترجمه داشت کم و بیش میشناختم. اما سبک نوشتارش چیزی بود که من رو گرفتار خودش کرد و خوندن این کتاب و دیدن زاویه دیدش نسبت به کتابها باعث شد خوشحال بشم که چنین انسانی با من همعصره و میتونم گاهی چشم انتظار چاپ کتابی با اسمش باشم. چیزی که در عصر و جغرافیای حاضر کمتر اتفاق میافته.
گاهی بین خوندن کتاب به این فکر میکردم که آیا منم وقتی پیر شدم فضای خاطراتی که برای کسایی که همسن الانم هستن تعریف کنم، همینقدر ساده و قشنگ و دوست داشتنی خواهد بود؟ فکر نمیکنم، فکر نکنم دیگه اون سادگی که قبلاً تو آدم های اون موقع ها پیدا میشد رو الان بتونم تو آدما پیدا کنم که بعداً خاطراتشون رو بگم برا بقیه، چقدر بد... وای وای چقدر جاهایی که آقای اخوت از خاطرات خودشون میگفتن قشنگ بود 😌 واقعا ترجیح میدادم کل کتاب به جای جستار ها، خاطرات خودشون بود، خیلی قشنگ بود خیلی...
لطافت قلم آقای اخوت رها کردن کتاب رو سخت میکرد.این حجم از توجهی که به جزئیات داشتن و در همه چیز عمیق میشدن خیلی دلپذیر بود.این کتاب برام گوشه ای امن بود و بوی بهار نارنجی که به یادگار از بهار امسال بین کتاب گذاشتم لذت خوندن رو بیشتر هم کرد…