نفرت خاموش مردم.. همان مردمی که اگر دست به دایرهی دلشان میزدی صدتا صدای نفرت از آن بلند میشد… مردم… ما مردم… چه کسی قصهی ما را مینویسد آنگونه که هستیم؟ چه کسی ما را روایت میکند؟ ما را؛ گذشته ما را؛ تاریخی که از سر گذراندهایم. بلاهایی که از جانمان گذشته. مصیبتهایی که تاب آوردهایم تا … تا بمانیم هنوز. هنوز نفسمان در میآید گرچه به سختی. هنوز اینجا ماندهایم. در سرزمینمان. هنوز به غربت راضی نشدهایم. ما هنوز نوشته میشویم… هنوز روایت میشویم...
Mahmoud Dowlatabadi is an Iranian writer and actor, known for his promotion of social and artistic freedom in contemporary Iran and his realist depictions of rural life, drawn from personal experience.
برنده لوح زرین بیست سال داستاننویسی بر کلیه آثار، به همراه امین فقیری ۱۳۷۶ دریافت جایزه یک عمر فعالیت فرهنگی، بدر نخستین دوره جایزه ادبی یلدا به همت انتشارات کاروان و انتشارات اندیشه سازان ۱۳۸۲ برنده جایزه ادبی واو ۱۳۹۰ Award for International Literature at the House of Cultures in Berlin 2009 Nominated Asian Literary Award for the novel Collon Collin 2011 Nominated for Man Booker International prize 2011 برنده جایزه ادبی هوشنگ گلشیری برای یک عمر فعالیت ۲۰۱۲ English translation of Colonel's novel, translated by Tom Petrodill, nominee for the best translation book in America 2013 Winner of the Literary Prize Ian Millski Switzerland 2013 Knight of the Art and Literature of France 2014
نویسندهی روستانویس حتی اگه شخصیتهای خیالش، تهران زندگی کنن، رشتهای نادیدنی اونا رو به روستا پیوند میده و در روستا چیزی نیست جز ترس رعیتها از اربابها.
برای کسی یا کسانی که کلیدر ، جای خالی سلوچ رو خوندن ، خب این کتاب قابل مقایسه با اونها نیست. اون دو کتاب به اضافه چند کتاب دیگه از دولت آبادی جز شاهکارهای این نویسندهی محبوب من هستن. ولی با همه اینها، دودمان برای خودش و در حد و اندازه ی خودش حرف برای گفتن داره. دولت آبادی، دچارِ آدم هاست. دچار رنج و محنتی که کشیدن و شاید این بخاطر سبک و زندگی خودش گذشته است. من آدم هایی رو که دولت آبادی توی کتاب هاش خلق شون میکنه رو عاشقشونم. حتی اگر شخصیت منفی قصه باشند. از این جهت میگم که آنقدر اون آدم برات زنده است که وقتی بخشی از قصه رو میخونی و کتاب رو میبندی ، اون آدم رو کنارت حسش میکنی. شخصیت های کتابهای دولت آبادی اینجورین، فرقی با ادم های واقعی ندارند، مثل سلوچ در کتاب جای خالی سلوچ . مثل باباسبحان توی کتاب اوسنه باباسبحان، یا یه شخصیت منفی و منفور مثل عباسجان توی کلیدر.و … بله، دولت آبادی اینجوریه ————————————————— دودمان یه قصهی معمولی از چند آدم خیلی معمولیه. آدم هایی که پیرامونمون به وفور میبینیم. مثل خودمون. توی این کتاب قرار نیست با یک داستان هیجان انگیز مثل داستان گل محمدها طرف باشید، یا قرار نیست به دنبال چرایی ناپدید شدن سلوچ در کتاب جای خالی سلوچ باشید، این کتاب روایت چند روز از زندگی چند آدم عادیه. قصهی آقا زمان جوباری، یک آدم بورژوازی و مرفه که درد اطرافیانش براش درد خودش نیست. قصه ی ارسلان و شوقی؛ خواهر و برادر ناتنی که جبر روزگار مثل همیشه سدی شده در مقابل رسیدن به آرزوها شون. ارسلانی که آرزوی پریدن با چتر از یک بلندی رو داره و شوقی که آرزوهای کوچک زنانه مثل رفتن به کلاس نقاشی در سر داره. توی کتاب با این آدم ها سرو کار خواهید داشت. آقا زمان جوباری ارسلان شوقی آقای بقراطی علازمان والازمان(که همه ی آتیش های این قصه از گور اون بلند میشه) تاج خانون آقای علمداری کاشونه خانم زالکو یاقو و در آخر نصرو یا همون جوانمرد این کتاب هر چند که در مارتن کلیدر و جای خالی سلوچ و عقیل عقیل؛ کم میاره ولی حتما ارزش خوندن داره . دستان نویسنده ی محبوبم رو میبوسم برای اینکه قلب من رو سرشار از خوشی کرد با نوشتن کتاب جدید. عمرشون پربرکت و قلم شون مانا و سبز.
۱/۵ستاره! بعد از جای خالی سلوچ و کلیدر این سومین کتابیه که من از دولت آبادی میخوندم و اصلا قابل مقایسه با دو کتاب قبلی نیست.خوندن داستانش سخته و من اوایل کتاب با خودم میگفتم بالاخره نویسنده۸۰سالشه و داره با ادبیات قدیمی مینویسه طبیعیه برات خوندنش سخت باشه و صبر کن قلق کار دستت میاد اما نخیر!داستان هیچ انسجامی نداره و مدام از یک شخصیت به شخصیت دیگه میپره و در نهایت هم هیچی به هیچی!تنها دلیلی که تا آخر کتاب رو ادامه دادم این بود که نمیخواستم تصورم از دولت آبادی خراب شه و منتظر بودم داستان به اوج خودش برسه که خب اشتباه فکر میکردم.
«دودمان» روایت یک رنج تاریخیست در دل نیمههای قرنی که بد و خوب گذشت و هزار و یک خرده روایت که هر کدام ضمن حفظ استقلال و هویتشان در سر بزنگاهها درست مثل تکهتکههای پازل به هم میرسند و در دل اصل روایت که بازگوکننده روزهای انقلاب و عصیان است، از رازهای سر به مهر تنیده در دل داستان گرهگشایی میکنند، طرح پرسش میکنند و طرح دعوی. بعضیهاشان را راوی داستان در آخرین سطرها پاسخ میگوید و بعضیهاشان را هم چنان به قضاوت روح و روان ذوق وا میگذارد به رسم و رسوم ادبیات مدرن این روزها.
دودمان رو باید آروم آروم خوند تا رشته کلام وشخصیتها از دست در نره. اما با این حال روایت انسجام نداشت برام. شخصیتها و روایتها گاهی توی هم گم میشدن. اسامی که انتخاب شده بود من رو مدام سردرگم میکرد. هنوز هم معتقدم بهترین کتاب دولتآبادی جای خالی سلوچ هست.
دست پیرمرد نویسنده خالیه و این رو با خوندن یک سوم کتاب به راحتی احساس میکنین.اوایل کتاب سردرگمی خاصی وجود داره که با گذشت زمان سر و شکل مناسب تری پیدا میکنه ولی چون حرفی برای گفتن نداره دور خودش هی میچرخه. همچنان قلم نویسنده پرقدرته.جمله بندی ها و کنار هم قرار دادن شخصیت های مختلفی که خلق میکنه در کنار هم به زیبایی شکل میگیره. دولت آبادی به نظرم بعد از بلایی که سر کتاب کلنل ش اومد دیگه نتونست از زیر سایه اون اتفاق کمر راست کنه.یک جور در خودش شکست.احساس میکنم میخواست اون کتاب پایان باشکوه کاریش باشه.همون نسخه داغون ترجمه ای اون کتاب هم نشون میداد با چه رمان قوی و پر پیمونی طرف هستیم. پیرمرد بعد از اون دیگه اون نویسنده قبل نشد. ترکش های روحی روانی اون کار رو هنوز با خودش داره حمل میکنه از جمله تو کتاب دودمان. دودمان قرار بود روایت گر بخشی از زندگی یک خان حالا شکسته و پیر شده در تهران و در مواجهه با افرادی از طبقه پایین جامعه با اون باشه.ولی در نهایت فقط به هر کدوم از زمینه هایی که میخواسته ورود کنه و شکل بده فقط سری زده در حد یک اشاره.گاهی به این گاهی به اون که در نهایت نتونسته حرفشو کامل به زبون بیاره.در نتیجه فرزندی معلول خلق کرده که اگر هم مخاطب تا پایان اون رو ادامه بده فقط به خاطر قلم نویسنده است نه روایتی که خلق کرده. دولت آبادی جهان ناقصی با شخصیت هایی نصفه و نیمه میسازه که در بهترین حالت میتونست شروعی برای یک مجموعه باشه اگر و تنها اگر بن مایه و خمیره لازم برای ادامه دادن درست اون موجود بود.
بعد از مدتها کتاب خوبی از دولتآبادی خوندم که البته با کلیدر،جای خالی..و سلوک قابل قیاس نیست اما بازهم از کارهایی که اخیرا خونده بودم خیلی خیلی بهتر بود.
دولتآبادی در هشتاد و سه سالگیاش، به زبانی که هم لحنِ بدیع و شاعرانهاش داده است؛ تا بتواند هم از درد و رنجی تاریخی سخن بگوید که دست از سر این مُلک و میهن برنمیدارد و هم از زبان عوام مدد میجوید تا شاید رد و نشانِ این درد را در کوچه پسکوچهها بجویدش. زندگیِ ارسلان و خواهرش شوقی را از کوچههای دور و اطرافِ کورههای آجرپزیِ جنوب تهرانِ دوره پهلوی، به قلم میکشد. در خانهای که زیرِ پلهاش در اجارهی جلمبری است. آن یکی دو اطاقِ آنور حیاط در اجارهی خانوادهای. و این یکی دیگر در اجارهی بدبختی دیگر. ارسلان که در سنگتراشی کار میکند و دمخور سالخوردهی خنزر پنزری است که سرِ کتاب باز میکند برای مردمِ بدبختتر از خودش توی همان خانه. به زبانی فخیم سخن میگوید. و همچون اسمش، یاقو که عجیبوغریب است، انگاری سالخوردهای است که رسمِ گذرانِ زندگی را در راضی به داده و ندادهی خدا پیدا کرده است.
شوقی خدمتکار خانهای است که اربابش آقا جوباری است. جوباری از زمیندارانِ خطهی خراسان است که برای گذرانِ زندگی دانشجویی علازمان پسرش، این خانه را نزدیک دانشگاه تهران خریده است.
شوقی یکپایاش در این خانه به خدمتکاری مشغول است و پای دیگر در آموزشگاهی دارد که میخواهد به خیاطی، خودش را از خانهی کوفتیشان دور نگه دارد. و شاید هم امیدِ به بقراطی بسته استکه بتواند سقفی بالای سرش باشد. بقراطیایی که توی همین آموزشگاه، زیستشناسی تدریس میکند و شوقی هم راه فراری در او میجوید؟
آدمهای رُمانِ دودمان، همه گرفتارند. بورژواش آقازمان که اسیر و عبیر دودمان خویش است. روشنفکرش دکتر بقراطی، دستش دراز پیشِ خانوادهاش. هم از عزم و اراده کم دارد. هم از شناختنِ راه از چاه. جوانش ارسلان، سرگردان است. دل در هپروتِ پریدن از بالای کوره آجرپزی دارد و با اینکه خود را در قبال خواهرش مسئول میداند ولی گویی کسی جز یاقو را ندارد که او هم انگاری در رسمی که از روزوروزگار این سرزمین دریافت کرده است؛ به چیزی بهتر از راضی به رضای خدا نیافته است. به این که سقفِ قلندر آسمان خداست.
کتاب "دودمان" اولین کتاب کاملی بود که من از آقای دولتآبادی خوندم. خوندنش برای من خیلی طول کشید، یه جاهایی از کتاب روایت رو نمی فهمیدم و یا یکی از دیالوگ ها از دستم در میرفت و مجبور میشدم برگردم عقب، توی یه سری از قسمت ها باید چندبار میخوندم تا بتونم هدف از بودنش توی این کتاب رو متوجه بشم و اینکه گاهی گیرایی و توالی روایت به اندازهی کافی نبود من رو اذیت میکرد. من فکر میکنم کتاب، بیشتر جنبه های جامعه شناختی داره. شخصیت هایی از بخش های مختلف جامعه که هر کدوم یک جور نماد برای قشرخاص یا محله ی خاصی اند، روایت مشخص و معلوم از نقطه نظر افرادی با پایگاه اجتماعی متفاوت بررسی میشه و این باعث میشه که ادامه اش بدی. شخصیت هاش دلنشینترین بخش این کتاب بودند. خیلی دقیق و ظرف به عنوان نمایندهی یک گروه خاص انتخاب شده بودند و حتی رویاپردازی ها و تصوراتشون هم دقیقا مطابق با همین بود. چیزی که مدام توجه ام رو جلب میکرد و دوستش داشتم؛ استفاده ی نویسنده از این عبارت بود: میخواست بگوید(.......)اما نگفت. یادش نیامد گفته :(.....) یا نگفته. فراموش کرد که بگوید(......) و عبارات اینچنینی. مسائلی که در این عبارت ها بیان میشدند، به طرز جادوییای، ابعاد پنهان یا نیمه پنهان شخصیت هارو آشکار می کردند و به نظر من این به شدت جذاب بود. خوندنش برام سخت بود و اینکه روایت رو گم میکردم عصبانیم می کرد، هزار بار خواستم که نیمه کاره ولش کنم اما شخصیتها ذهنم رو درگیر کرده بودند، خوب شد که ادامهش دادم چون اون حال و هوای پایان کتاب رو خیلی خیلی خیلی دوست داشتم.
من واقعاً از خواندش جوری که انتظار داشتم لذت نبردم. یکم برای سلیقهی من شلوغ و پرشخصیت بود و کمحوصلگیم شاید دلیلی بود که نتونستم اونطور که باید دوستش داشته باشم. کتاب بعدیم از دولت ابادی قطعا جای خالی سلوچ ئه تا بفهمم این سلیقهام نبود یا کمحوصله بودم! پ.ن/ البته که نوشتارشون و جملات و واج آرایی بسیار زیبا بود ولی پراکندگی داستان نمیذاشت کامل توجه کنم به قلم
بلایی که دولت آبادی دارد سر خودش می آورد بی نظیر است. چشمه هم دندان تیز کرده از این مرد نیم بسمل باز هم پول بیرون بکشد و تشویقش می کند این مزخرفات را چاپ کند. ناشرونویسنده هر دو در سقوط کامل به سر میبرند.