What do you think?


سیاه مشق
مجموعه شعر
Contemporary Persian poetry by Houshang Ebtehaj "Sayeh". This is the 31st print of the work first printed 1989. Hardcover, 363 pages.
Contemporary Persian poetry by Houshang Ebtehaj "Sayeh". This is the 31st print of the work first printed 1989. Hardcover, 363 pages.
- GenresPoetryLiteratureIran
363 pages, Hardcover
First published April 1, 1954
About the author
هوشنگ ابتهاج
24 books607 followersمعروف به ه. الف. سایه. او در ۶ اسفند ۱۳۰۶ در رشت متولد شد و ۱۹ مرداد ۱۴۰۱ درگذشت. پدرش آقاخان ابتهاج از مردان سرشناس رشت و مدتی رئیس بیمارستان پورسینای این شهر بود. ابتهاج سرپرست برنامه گلها در رادیوی ایران، پس از کناره گیری داوود پیرنیا و پایهگذار برنامه موسیقایی گلچین هفته بود. تعدادی از غزلهای او توسط خوانندگان ترانه اجرا شدهاست. ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام گالیا شد که در رشت ساکن بود و این عشق دوران جوانی دست مایه اشعار عاشقانهای شد که در آن ایام سرود. بعدها که ایران غرق خونریزی و جنگ و بحران شد، ابتهاج شعری با اشاره به همان روابط عاشقانهاش با گالیا سرود.
او همچنین از مهمترین شاعران سیاسی اجتماعی روزگار خود بود. بسیاری از شعرهای او علیه استبداد دوران پهلوی سروده شده بودند. ابتهاج پس از قتل عام ۱۷شهریور در اعتراض به رژیم پهلوی از مدیریت رادیو استعفا داد
آثار
سایه هم در آغاز چندی کوشید تا به راه نیما برود؛ اما، نگرش مدرن و اجتماعی شعر نیما، به ویژه پس از سرایش ققنوس، با طبع او که اساسا شاعری غزلسرا بود؛ همخوانی نداشت. پس راه خود را که همان سرودن غزل بود را با پیروی از شهریار؛ دنبال کرد.
سایه در سال ۱۳۲۵ مجموعهٔ «نخستین نغمهها» را، که شامل اشعاری به شیوهٔ کهن است، منتشر کرد. در این دوره هنوز با نیما یوشیج آشنا نشده بود. «سراب» نخستین مجموعهٔ او به اسلوب جدید است، اما قالب همان چهارپارهاست با مضمونی از نوع تغزل و بیان احساسات و عواطف فردی؛ عواطفی واقعی و طبیعی. مجموعهٔ «سیاه مشق»، با آنکه پس از «سراب» منتشر شد، شعرهای سالهای ۲۵ تا ۲۹ شاعر را دربرمیگیرد. در این مجموعه، سایه تعدادی از غزلهای خود را چاپ کرد و توانایی خویش را در سرودن غزل نشان داد تا آنجا که میتوان گفت تعدادی از غزلهای او از بهترین غزلهای این دوران به شمار میرود.
سایه در مجموعههای بعدی، اشعار عاشقانه را رها کرد و با مردم همگام شد. مجموعهٔ «شبگیر» پاسخگوی این اندیشهٔ تازهٔ اوست که در این رابطه اشعار اجتماعی باارزشی پدید میآورد. مجموعهٔ «چند برگ از یلدا» راه روشن و تازهای در شعر معاصر گشود. بسیاری از تصنیفها و آوازهای انقلابی گروه چاووش با شعرها و ترانههای سایه ساخته شدهاند. از جمله این تصنیف معروف که مربوط به پیروزی انقلاب است:
ایران ای سرای امید
Hooshang Ebtahaj
او همچنین از مهمترین شاعران سیاسی اجتماعی روزگار خود بود. بسیاری از شعرهای او علیه استبداد دوران پهلوی سروده شده بودند. ابتهاج پس از قتل عام ۱۷شهریور در اعتراض به رژیم پهلوی از مدیریت رادیو استعفا داد
آثار
سایه هم در آغاز چندی کوشید تا به راه نیما برود؛ اما، نگرش مدرن و اجتماعی شعر نیما، به ویژه پس از سرایش ققنوس، با طبع او که اساسا شاعری غزلسرا بود؛ همخوانی نداشت. پس راه خود را که همان سرودن غزل بود را با پیروی از شهریار؛ دنبال کرد.
سایه در سال ۱۳۲۵ مجموعهٔ «نخستین نغمهها» را، که شامل اشعاری به شیوهٔ کهن است، منتشر کرد. در این دوره هنوز با نیما یوشیج آشنا نشده بود. «سراب» نخستین مجموعهٔ او به اسلوب جدید است، اما قالب همان چهارپارهاست با مضمونی از نوع تغزل و بیان احساسات و عواطف فردی؛ عواطفی واقعی و طبیعی. مجموعهٔ «سیاه مشق»، با آنکه پس از «سراب» منتشر شد، شعرهای سالهای ۲۵ تا ۲۹ شاعر را دربرمیگیرد. در این مجموعه، سایه تعدادی از غزلهای خود را چاپ کرد و توانایی خویش را در سرودن غزل نشان داد تا آنجا که میتوان گفت تعدادی از غزلهای او از بهترین غزلهای این دوران به شمار میرود.
سایه در مجموعههای بعدی، اشعار عاشقانه را رها کرد و با مردم همگام شد. مجموعهٔ «شبگیر» پاسخگوی این اندیشهٔ تازهٔ اوست که در این رابطه اشعار اجتماعی باارزشی پدید میآورد. مجموعهٔ «چند برگ از یلدا» راه روشن و تازهای در شعر معاصر گشود. بسیاری از تصنیفها و آوازهای انقلابی گروه چاووش با شعرها و ترانههای سایه ساخته شدهاند. از جمله این تصنیف معروف که مربوط به پیروزی انقلاب است:
ایران ای سرای امید
Hooshang Ebtahaj
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 65 reviews
February 7, 2015
یادم میاید سالها پیش از این زمانی که کودکی خردسال بودم روزی گلهای زرد رنگی که از باغچه چیده بودم بر سر بالین مادربزرگ بردم .. مادربزرگ گلهای زرد را که دید اهی کشید وخواند ً گل زرد وگل زرد وگل زرد ..بیا با همبنالیم از سر درد ...َ مادر بزرگ چند روز بعد مرد .. حالا سایه را میخوانم و به این بیت که میرسم باز گریه میکنم .. میدانم سایه شاعر درد است .. اصلا سایه را وقتی باید بخوانی که غمگین باشی ..مثل این شب های من .. قدم میزنم .. در این کوچههایی کهتاریک هستند .. کوچه های سرد و خلوت تهران .. انگار سوز سرما از کوههای برف گرفته شمال صاف میاید و میخورد روی گونه های ادم .. با لبهای یخ زده زمزمه میکنم ً تو غزالم نشدی رام که شعر خوشت ارام ..غزلم قصه درد است که پرورده دردم ً ...این بیت ها عمق جانمرا میشکند .. این بیت ها ادمرا میکشد ...همچنان قدم میزنم .. حالا اخرین مسافر اتوبوس شب شده ام .. کتاب را باز میکنم .. میرسم به این بیت که ً تو مرد باش ومیندیش از گرانی درد .. که درد همیشه به سر وقت مرد میاید ...ً در تاریکی اتوبوس شب انگار فقط میتوان اشکریخت .. تووی این تنهایی مطلق میشود حال سایه را فهمید .. معنای اشکهای سایه را بعد از رفتن کیوان .. معنی دردهای زندانی شماره ده را ..توی این شعر ها میتوان ردپای تنهایی سایه را دید .. رد پای تنهایی شهریار را .. ردپای درد را .. با خودممیگویم کاش حال امشب من تمام نشود .. کاش این سرمای جانکاه تمام نشود .. کاش سفیدی برف های این خیابان تمام نشود .. پرسه های بی سرانجام من در کوچه های سرد تهران .. شاید حالا به معنای غریب این شعر ها رسیده ام...
Read
July 10, 2016چه غریب ماندی ای دل! نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری
November 30, 2015
نمیدونم چرا با اینکه اشعار این دفتر از شعر (سیاه مشق) رو با اینکه روزنامه وار و سریع خوندم، فوق العاده لذت بردم.. مردِ بزرگی بود، میهن پرستی ابتهاج در اشعارش به خوبی نمایان هستش... یادت همیشه گرامی باد ابتهاج
پیروز باشید و ایرانی
پیروز باشید و ایرانی
January 15, 2010
نشود فاش کسی انچه میان من و توست
تا اشارت نطر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب بیته سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
تا اشارت نطر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب بیته سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
August 12, 2008
هنر گام زمان
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه ی ایام دل آدمیان است
دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی ست درین سینه که همزاد جهان است
از داد و داد آن همه گفتند و نکردند
یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می کنم افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه ی ایام دل آدمیان است
دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی ست درین سینه که همزاد جهان است
از داد و داد آن همه گفتند و نکردند
یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می کنم افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است
August 5, 2020
گلِ زرد و گلِ زرد و گلِ زرد
بیا با هم بنالیم از سرِ درد
عنان تا در کفِ نامردمان است
ستم با مرد خواهد کرد نامرد!
ص۳۳۹
بیا با هم بنالیم از سرِ درد
عنان تا در کفِ نامردمان است
ستم با مرد خواهد کرد نامرد!
ص۳۳۹
July 7, 2014
بى نظيره،،، مدتى كه به تمرين خوشنويسى ميپرداختم از اين مجموعه سرمشق مينوشتم
حال و هواى خوشنويسى يه طرف،،، أشعار سايه يه طرف
حال و هواى خوشنويسى يه طرف،،، أشعار سايه يه طرف
August 12, 2017
مجموعهٔ «سیاه مشق»، با آنکه پس از «سراب» منتشر شد، شعرهای سالهای ۲۵ تا ۲۹ شاعر را دربرمیگیرد. در این مجموعه، سایه تعدادی از غزلهای خود را چاپ کرد و توانایی خویش را در سرودن غزل نشان داد تا آنجا که میتوان گفت تعدادی از غزلهای او از بهترین غزلهای این دوران به شمار میرود.سایه در مجموعههای بعدی، اشعار عاشقانه را رها کرد و با مردم همگام شد. مجموعهٔ «شبگیر» پاسخگوی این اندیشهٔ تازهٔ اوست که در این رابطه اشعار اجتماعی باارزشی پدید میآورد. مجموعهٔ «چند برگ از یلدا» راه روشن و تازهای در شعر معاصر گشود.
January 13, 2020
"عشق شادیست، عشق آزادیست
عشق آغاز آدمیزادیست . . ."
"چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری
نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری . . ."
"این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست
گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست . . ."
عشق آغاز آدمیزادیست . . ."
"چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری
نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری . . ."
"این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست
گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست . . ."
May 29, 2015
مقدمه ی کوتاه شهریار یکم در هم و برهمه. حرف خاصی هم نداره جز اینکه بگه هر قالبی برای وضع و حالی است و نمی شود شعر نو رو جایگزین غزل دونست. اصولا غزل چیزی است که خودش سراغ شاعر می آید
36 شعر این مجموعه از "آهنگ سفر" تا "افسانه ی خاموشی" تقریبا در یک سطحن. یعنی نمی شه گفت یه سریاشون شاهکارن یه سریاشون فاجعه. همشون ترکیبی ان از قوت و ضعف. خیلی جاها حس می کردم تلاش برای حضور آرایه ها - مثلا انواع جناس ها و ... - شعر رو زیادی کوششی کرده - و این از لذتش کم می کرد. فضای اشعار هم توسل به استعاره های رایج عاشقانه در حوزه ی طبیعته - بلبل و گل، و شبنم و اشک، نسیم و زلف یار و ... . تصاویر حداقل برای من تازگی نداشت - شاید کسی که با دقت بخونه چیزایی گیرش بیاد شایدم نه. این تکراری بودن باز هم لذتش رو کمتر می کرد. اما همچنان تک بیت های کوبنده درش کم نیست
اگه چندتا مثال از اشعار بهترش بزنم - هر چند همونطور که گفتم اختلاف ها انقدر هم نیست - از "آخر دلست این"، "نی شکسته"، "ناله ای بر هجران"، "قصه ی درد"، "خنده ی غم آلود"، "مرغ پریده"، "همیشه بهار"، "سایه گل"، "زبان نگاه" و " قصه ی آفاق" نام می برم
January 28, 2008
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است.
دانی که رسیدن هنر گام زمان است.
July 18, 2022
ن کو به دل دردی ندارد آدمی نیست
بیزارم از بازارِ این بیهیچدردان
بیزارم از بازارِ این بیهیچدردان
June 16, 2019
"روزگاری شد و کَس مَردِ رهِ عشق ندید"
واقعا چی داره به سرمون میاد؟!
واقعا چی داره به سرمون میاد؟!
April 17, 2017
مثنوی های سایه دنیایی از عشق به روی آدم باز می کنه. یه دنیای رنگی، البته با اندوه. دست مریزاد سایه جان.
February 25, 2019
به نام او
موردِ عجیبِ آقایِ سایه
امیرهوشنگ ابتهاج در بین همنسلان و همسالانِ خود وضعیت استثنائی دارد هم از اولین شاگردانِ نیما است و هم عمیقاً دلسپرده قالبهایِ کلاسیکِ شعر فارسی خصوصاً غزل است در این زمینه شاید تنها با مهدی اخوانثالث قابل قیاس باشد، البته باز هم نه به صورت کامل چرا که هیچ یک از سرودههایِ کلاسیک ابتهاج از سر تفنن و طبع آزمایی سروده نشده است و سایه در هرکدام مقصود و هدفی را مورد نظر داشته است به همین دلیل هم است که هم تعداد اشعارِ سایه از دیگران کمتر است و هم غزلسرایی او پایهگذارِ دگردیسی غزل فارسی شده است. (اخوان با قوالب کلاسیک نه چنین کاری کرد و نه چنین داعیهای داشت)
به جرات میتوان گفت تمام اشعار سایه در همه قوالب خواندنیست و بسیار کم پیش آمده است که او از استانداردهای خود حتی اندکی کوتاه بیاید و این نکته هم او را تافته جدابافتهای در شعر معاصر کرده است، البته این به آن معنا نیست که شعرهای سایه هم در اوج است یا این نکته سبب شده است که او شاعر برتری نسبت به دیگران باشد، نه! دیوان او از حشو و زواید مبرّا است، به عبارتی شعرهای نسروده و یا منتشر نکرده سایه بیشتر از شعرهاییست که اکنون در اختیار ما قرار دارد
و اما نکته آخر اینکه با دقت در اشعارِ سایه و برخی از شاعران همنسلش مثل مشیری و نادرپور میبینیم که از لحاظ موضوعی و مضمونی تفاوت خاصی بین اشعار اینان نیست، اشعار این شاعران غالباً در دسته اشعار عاشقانه و رمانتیک قرار میگیرد. ولی چه میشود که اشعار سایه هنوز خواننده دارد ولی آن اشعار آن افراد جز معدودی از مخاطبین عام دیگر طرفداری ندارد؟
به نظر من مهمترین دلیلش همین پاکیزهگویی است، مولفهای که سبب شده زبان و بیان شعرهای او قرص و محکم باشد و نتوان خللی به آن وارد کرد.
البته دلایل دیگری هم مانند اینکه او غزلسرایی را برگزید هم است ولی خب توجه داشته باشید شعرهای نو او نیز هنوز خواندنیست ولی آن دیگران به جز معدودی، شعر خواندنی ندارند.
به هر رو نود و یکمین سالگرد میلاد این شاعر بزرگ مبارک باد و
دیرزیاد آن بزرگوار خداوند
موردِ عجیبِ آقایِ سایه
امیرهوشنگ ابتهاج در بین همنسلان و همسالانِ خود وضعیت استثنائی دارد هم از اولین شاگردانِ نیما است و هم عمیقاً دلسپرده قالبهایِ کلاسیکِ شعر فارسی خصوصاً غزل است در این زمینه شاید تنها با مهدی اخوانثالث قابل قیاس باشد، البته باز هم نه به صورت کامل چرا که هیچ یک از سرودههایِ کلاسیک ابتهاج از سر تفنن و طبع آزمایی سروده نشده است و سایه در هرکدام مقصود و هدفی را مورد نظر داشته است به همین دلیل هم است که هم تعداد اشعارِ سایه از دیگران کمتر است و هم غزلسرایی او پایهگذارِ دگردیسی غزل فارسی شده است. (اخوان با قوالب کلاسیک نه چنین کاری کرد و نه چنین داعیهای داشت)
به جرات میتوان گفت تمام اشعار سایه در همه قوالب خواندنیست و بسیار کم پیش آمده است که او از استانداردهای خود حتی اندکی کوتاه بیاید و این نکته هم او را تافته جدابافتهای در شعر معاصر کرده است، البته این به آن معنا نیست که شعرهای سایه هم در اوج است یا این نکته سبب شده است که او شاعر برتری نسبت به دیگران باشد، نه! دیوان او از حشو و زواید مبرّا است، به عبارتی شعرهای نسروده و یا منتشر نکرده سایه بیشتر از شعرهاییست که اکنون در اختیار ما قرار دارد
و اما نکته آخر اینکه با دقت در اشعارِ سایه و برخی از شاعران همنسلش مثل مشیری و نادرپور میبینیم که از لحاظ موضوعی و مضمونی تفاوت خاصی بین اشعار اینان نیست، اشعار این شاعران غالباً در دسته اشعار عاشقانه و رمانتیک قرار میگیرد. ولی چه میشود که اشعار سایه هنوز خواننده دارد ولی آن اشعار آن افراد جز معدودی از مخاطبین عام دیگر طرفداری ندارد؟
به نظر من مهمترین دلیلش همین پاکیزهگویی است، مولفهای که سبب شده زبان و بیان شعرهای او قرص و محکم باشد و نتوان خللی به آن وارد کرد.
البته دلایل دیگری هم مانند اینکه او غزلسرایی را برگزید هم است ولی خب توجه داشته باشید شعرهای نو او نیز هنوز خواندنیست ولی آن دیگران به جز معدودی، شعر خواندنی ندارند.
به هر رو نود و یکمین سالگرد میلاد این شاعر بزرگ مبارک باد و
دیرزیاد آن بزرگوار خداوند
January 13, 2008
هوشنگ ابتهاج یا چنان که در شعر معاصر مشهور است؛ ه. ا. سایه، نه تنها شاعری از نسل نیما و نیمائیان، که غزلسرایی ست زبده. افسوس که تنگ نظری ما ابتهاج را به خاطر تفکر سیاسی اش تا کنون قدر ندانسته و گرنه جای او کنار غزلسرایان بزرگ معاصر، شهریار و بهبهانی است.
در مورد شعر، در یادداشتی در وبلاگ گودریدز نوشته ام که صاحب نظر نیستم و تنها یک مصرف کننده بوده ام؛
http://www.goodreads.com/author_blog_...
در مورد شعر، در یادداشتی در وبلاگ گودریدز نوشته ام که صاحب نظر نیستم و تنها یک مصرف کننده بوده ام؛
http://www.goodreads.com/author_blog_...
April 11, 2007
بعضی از شعرهاشو قبلا خونده بودم، ولی تا این کتاب رو نخونده بودم فکر می کردم مال مولوی هستم
مثل شعر" مژده بده ،مژده بده، یار پسندید مرا"
مثل شعر" مژده بده ،مژده بده، یار پسندید مرا"
January 17, 2010
پدر جان در دل ِ تنگات چه ابري بود
که من چندان که میگریم هنوز-اش هیچ پایان نیست...
چه صبري داشتی امّا،
از آن دندان که بر هم میفشردی همچنان خون ِ دلام جاری ست...
غمات با من درین شبهایِ ابری زنده ماند امّا،
نمیدانم: امید-ام
در دل ِ تنگ ِ که
خواهد زیست
که من چندان که میگریم هنوز-اش هیچ پایان نیست...
چه صبري داشتی امّا،
از آن دندان که بر هم میفشردی همچنان خون ِ دلام جاری ست...
غمات با من درین شبهایِ ابری زنده ماند امّا،
نمیدانم: امید-ام
در دل ِ تنگ ِ که
خواهد زیست
January 2, 2020
آن سرخ و سبز سایه بنفش و کبود شد
سروِ سیاهِ من ز غروب چمن بگو
سروِ سیاهِ من ز غروب چمن بگو
November 27, 2017
چه لحظات زیبایی که با این کتاب سپری شد... :)
June 24, 2010
نه لب گشایدم از گُل ،نه دل کشد به نبید
چه بی نشاط بهاری که بی رُخِ تو رسید
نشانِ داغِ دل ماست لاله ای که شکفت
به سوگواریِ زلفِ تو این بنفشه دمید
بیا که خاک ِ رهت لاله زار خواهد شد
زبس که خونِ دل از چشمِ انتظار چکید
به یادِ زلفِ نگونسارِ شاهدانِ چمن
ببین در آینۀ جویبار گریۀ بید
به دورِ ما که همه خونِ دل به ساغرهاست
زچشمِ ساقیِ غمگین که بوسه خواهد چید؟
چه جایِ من؟که در این روزگارِ بی فریاد
ز دستِ جورِ تو ناهید بر فلک نالید
از این چراغِ تواَم چشم روشنایی نیست
که کس ز آتشِ بیداد غیرِ دود ندید
گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز
که هست در پیِ شامِ سیاه صبحِ سپید
کِراست درین فتنه ها امیدِ امان؟
شد آن زمان که دلی بود در امانِ امید
صفایِ آینۀ خواجه بین کزین دمِ سرد
نشد مکدّر و بر آهِ عاشقان بخشید
چه بی نشاط بهاری که بی رُخِ تو رسید
نشانِ داغِ دل ماست لاله ای که شکفت
به سوگواریِ زلفِ تو این بنفشه دمید
بیا که خاک ِ رهت لاله زار خواهد شد
زبس که خونِ دل از چشمِ انتظار چکید
به یادِ زلفِ نگونسارِ شاهدانِ چمن
ببین در آینۀ جویبار گریۀ بید
به دورِ ما که همه خونِ دل به ساغرهاست
زچشمِ ساقیِ غمگین که بوسه خواهد چید؟
چه جایِ من؟که در این روزگارِ بی فریاد
ز دستِ جورِ تو ناهید بر فلک نالید
از این چراغِ تواَم چشم روشنایی نیست
که کس ز آتشِ بیداد غیرِ دود ندید
گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز
که هست در پیِ شامِ سیاه صبحِ سپید
کِراست درین فتنه ها امیدِ امان؟
شد آن زمان که دلی بود در امانِ امید
صفایِ آینۀ خواجه بین کزین دمِ سرد
نشد مکدّر و بر آهِ عاشقان بخشید
July 23, 2010
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت از این خرابتر، نمیزند
که خنجر غمت از این خرابتر، نمیزند
April 6, 2014
دلم گرفته خدا را تو دلگشایی کن
من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن
به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای
دل گرفته ی ما بین و دلگشایی کن
من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن
به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای
دل گرفته ی ما بین و دلگشایی کن
June 28, 2019
تجربهی خوبی بود، خواندنِ یک دیوان از اول تا آخر. گرچه که لذتبخشیاش به اندازهی مطالعههای ناخنکزدنی نبود.
راضیام از مطالعهام.
به گمانم از "تاسیان" بیشتر خوشم بیاید.
راضیام از مطالعهام.
به گمانم از "تاسیان" بیشتر خوشم بیاید.
May 22, 2020
خیلی سعی کردم خوندش رو بیشتر کش بدم ولی بازهم بالاخره تموم شد.
به آرزوی آن که خواندنش و باز و باز خواندنش تا روزی که نقش جانش گیرد بر سرم
به آرزوی آن که خواندنش و باز و باز خواندنش تا روزی که نقش جانش گیرد بر سرم
August 10, 2024
مدتها از شروع خوندن این کتاب میگذره. کتاب روی میز کارم بود و گاهی اول روز قبل از این که سیستم روشن بشه، گاهی آخر روز بعد از ثبت ساعت کاری، وسط کار موقع استراحت یا قطعی اینترنت گریزی به این کتاب میزدم و چند صفحهای میخوندم. تجربهٔ خوبی بود.
از غزلهای کتاب رو بیشتر لذت بردم. نه از همهشون، ولی شعر خوندنی و حتی دوستداشتنی کم نداشت.
برای نمونه:
چه خوش افسانه می گویی به افسون های خاموشی
مرا از یاد خود بستان بدین خواب فراموشی
ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگیرم
که من خود غرقه خواهم شد درین دریای مدهوشی
می از جام مودت نوش و در کار محبت کوش
به مستی، بی خمارست این می نوشین اگر نوشی
سخن ها داشتم دور از فریب چشم غمازت
چو زلفت گر مرا بودی مجال حرف در گوشی
نمی سنجد و می رنجند ازین زیبا سخن سایه
بیا تا گم کنم خود را به خلوت های خاموشی
از غزلهای کتاب رو بیشتر لذت بردم. نه از همهشون، ولی شعر خوندنی و حتی دوستداشتنی کم نداشت.
برای نمونه:
چه خوش افسانه می گویی به افسون های خاموشی
مرا از یاد خود بستان بدین خواب فراموشی
ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگیرم
که من خود غرقه خواهم شد درین دریای مدهوشی
می از جام مودت نوش و در کار محبت کوش
به مستی، بی خمارست این می نوشین اگر نوشی
سخن ها داشتم دور از فریب چشم غمازت
چو زلفت گر مرا بودی مجال حرف در گوشی
نمی سنجد و می رنجند ازین زیبا سخن سایه
بیا تا گم کنم خود را به خلوت های خاموشی
October 14, 2013
فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت
شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت
آن طفل که چو پیر ازین قافله درماند
وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت
از پیش و پس قافله ی عمر میدنیش
گه پیشروی پی شد و گه باز پسی رفت
ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم
دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت
رفتی و فراموش شدی از دل دنیا
چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت
رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد
بیدادگری آمد و فریادرسی رفت
این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهی ست
دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت
January 24, 2010
چو نی می نالم از داغ جدایی
دریغا ای نسیم آشنایی
چنان گشتم غبارآلود غربت
که نشناسم که خود بودم کجایی
بغضی از شعرهاش رو بدون اینکه بفهمم چند بار می خوندم، کوتاه و خوندنی بودن...
دریغا ای نسیم آشنایی
چنان گشتم غبارآلود غربت
که نشناسم که خود بودم کجایی
بغضی از شعرهاش رو بدون اینکه بفهمم چند بار می خوندم، کوتاه و خوندنی بودن...
January 1, 2021
پیرانه سرم رنج و غمِ زندان است
آه از غمِ پیری که دو صد چندان است
من برخیِ آن پیرِ خردمند که گفت:
《دنیا همه زندانِ خردمندان است.》
آه از غمِ پیری که دو صد چندان است
من برخیِ آن پیرِ خردمند که گفت:
《دنیا همه زندانِ خردمندان است.》
October 27, 2023
حس خوبی بود اینکه بعد از ۱۶ سال دوباره سیاه مشق سایه رو خوندم. این بار با دیدی متفاوت تر و تامل بیشتر.
Displaying 1 - 30 of 65 reviews






























