در پایان نمایش، هکاب به زبان زوزه خواهد خروشید: «سگ شوید زنان. شما نیز چون من سگ شوید. بگذارید اینهمه رنج و اینهمه خشم تنپوش انسانیتان را بدرد و تن حیوانیتان را آشکار کند. بگذارید از اینهمه شقاوت که در روحمان خلیده تنها حیوان برجا بماند. بگذارید خاطرۀ این شهر سوخته و این اجساد خاکسترشده تا ابد در لاییدن ما زنده بماند. بیایید بِلاییم و فتحنامۀ این شکست را با لاییدن بسراییم و تاریخ این فتح را با زوزههامان گزارش کنیم.» و بدینگونه هکاب نهاییترین هاویۀ شقاوت را به ما مینمایاند، شقاوتی که در آن مرز میان ستمدیده و ستمگر از میان میرود؛ هاویهای که در آن انسان بشر بودن فرومیگذارد و به جانور فرومیغلتد. اما تاریخ شقاوت را تنها با همین زبانِ زوزه میتوان گزارش کرد.
محمد رضاییراد فیلمنامهنویس، نمایشنامهنویس، کارگردان و پژوهشگر در سال ۱۳۴۵ در محلۀ بیستون رشت متولد شد. فیلمنامههای او برنده جوایز متعددی از جشن خانه سینما و جشنواره فیلم فجر و جشنواره آسیا پاسفیک شدهاست. فیلم کودک و سرباز با فیلمنامه ای از او برنده بالن نقره ای جشنواره سه قاره نانت فرانسه شد. رضاییراد از سال ۱۳۵۸ در کلاسهای تئاتر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شرکت کرد. در سال 1366، دبیرستان را نیز به پایان رساند. در سال ۱۳۶۴ در کلاسهای انجمن سینمای جوان شرکت کرد. پس از پایان دبیرستان به دانشگاه آزاد رشت رفت و آنجا ادبیات فارسی خواند. در این سالها فعالیت مطبوعاتی مختصری نیز داشت. او پس از آنکه خدمت سربازیاش به اتمام رسید تحصیل در مقطع فوق لیسانس را آغاز کرد و در دانشگاه آزاد تهران در رشتۀ فرهنگ و زبانهای باستانی ادامه تحصیل داد. رضاییراد در سال ۱۳۷۲ نخستین فیلمنامهاش را با نام بچههای مدرسۀ همت به رضا میرکریمی میفروشد که بعدها به مجموعهای ۱۳ قسمتی تبدیل میشود. او در این سالها به کارهای پژوهشی و فعالیت مطبوعاتی نیز مشغول است. در سال ۱۳۸۶ تدریس تاریخ نمایش و نمایشنامهنویسی در دانشکدۀ هنر و بعد در دانشگاه سوره و دانشگاه تهران را آغاز میکند. در سال ۱۳۸۸ به فرانسه رفت و فعالیتهای پژوهشی و فیلمنامهنویسیاش را آنجا دنبال کرد. بعد از حدود ۱۰ سال دوری از تئاتر بار دیگر از روز ۵ تیر ماه ۱۳۹۳ نمایش و آنک انسان را به روی صحنه برد. او همچنین در سال ۱۳۸۴ نمایش «بازگشت به خان نخست» را در سالن قشقاییِ تئاتر شهر و در سال ۱۳۹۶ نمایش «فعل» را در سالن چهارسوی تئاتر شهر به صحنه برد.
در اکثر داستانهای معاصر ایرانی، تصویری که ما از زنان داریم یک تصویر منفعل، افسرده و منتظر برای کسیست که اونها رو نجات بده. هرچند به گزارش زنان تروآ در نگاه اول یک تراژدی قدیمی یونانی رو روایت میکنه ولی اتفاقا به زعم من یک راویت کاملا معاصر از زن مدرن و کنشگر ایرانیه.
زنی که منفعل نیست، زنی که منتظر منجی نیست و زنی که حالا به خودش اجازه میده خشمگین بشه. راستش احساس خشم، از بین تمامی احساسات برای من گنگتر و دستنیافتنیتره و با هر بار چشیدن طعم اون عذاب وجدان باورنکردنیای بهم تحمیل میشه. و حالا چند وقتی هست که میدونم این تجربه از احساس خشم از بیرون، از جامعه و از خانواده به من تحمیل شده. میخوام این اجازه رو به خودم بدم و این تجربه رو تعمیم بدم به زنان جامعهی ایرانی که سالهاست قدرتشون ازشون گرفته شده. قدرت خشمی که میتونه ویرانکننده باشه و قدرت خشمی که میتونه از قدرت خونخوارترین سردار یونانی هم مهیبتر باشه.
حالا به جای عذاب وجدان، به جای انتظار و به جای انفعالی که سالها در ادبیات معاصر با اون مواجه بودیم، در این نمایشنامهی درخشان با زنانی مواجه میشیم که از ابراز خشم به بدویترین حالت ممکن و از عاملیت در نوشتن سرشت و سرنوشت خودشون بیم و عذابوجدانی ندارند.
چقدر حسرت میخورم که میتوانستیم اجرای چنین نمایشی را از نزدیک ببینیم و نشد؛ اما حتماً آن روز بهزودی فرامیرسد. نغمه ثمینی و محمد رضاییراد با استفاده از روایت «زنان تروا» و «هکوبه»ی اوریپید این نمایشنامهی اقتباسی را به زیبایی تمام نوشتهاند؛ جوری که ساختار اصلی تراژدی حفظ شده و در عین حال چنان با ظرافت مفاهیم معاصر در دل این روایت بیزمان جای گرفتهاند که به هیچوجه در ذهن مخاطب ایرانی و فارسیزبان توی ذوق نمیزند. بعد از خواندن «زنان تروا»ی اوریپید و سنکا، خواندن اثری بر همان اساس اما بدون واسطهی ترجمه شگفتانگیز بود. از همان ابتدای نمایش با آن شروع کوبنده که پولودروس را با گلویی بریده و خونآلود بر فراز پشتهها میبینیم میدانیم که آخرین امید زنان تروایی از بین رفته است و این شروع برای مخاطب ایرانی که گوشش از باورهای مربوط به قهرمانپروری پر است میتواند بسیار معنادار باشد؛ مای مخاطب میدانیم که زنان تروایی چه سادهلوحانه تصور میکنند پولودروس – یک مرد دیگر – قرار است به نجاتشان بیاید؛ درحالیکه چنانکه هکاب در انتها اعلام میکند نمیتوانند روی چیزی جز خشم خودشان حساب کنند. زنان شروعکنندهی این جنگ خونین و بیهوده و همینطور تمامکنندهی آناند؛ این جنگ بهبهانهی یک زن (هلن) – اما در نهان به دلیل قدرتطلبی مردان – و با قربانی شدن یک دختر باکره (ایفیژن، دختر آگاممنون) شروع و با قربانی شدن دختری دیگر (پولکسینا، دختر پریام و هکوبه) به پایان میرسد؛ اما هرگز جایی مردان نظر زنان را دربارهی آن جنگ نپرسیدهاند:
«پریام: من به تنهایی برای شروع جنگ تصمیم نگرفتم. هکاب: نه نگرفتی؛ تو از مردان تروا پرسیدی. از زنان هم پرسیدی؟ چرا سهم ما از تصمیم جنگ هیچ بود و در رنج شکست برابر؟ چه میگویم؟ برابر؟ شما در شکست هم پرافتخار جان باختهاید، و ما زنان اما هر جنگی را از پیش باختهایم... در لای پای سپوختهمان، هم سهمی از فتح و فیروزی تپاندهاند هم اندوختهای از شکست و تیرهروزی.»
هکاب در سراسر نمایش از درد زایمانی میرنجد و شکایت میکند؛ دردی که نشانهی تولد چیزی است که به گفتهی خودش از آن پریام نیست؛ این خشمی که از او زاده میشود فقط و فقط آفریدهی خودش است و در نهایت با بدل شدن به سگ و تشویق زنان دیگر به سگ شدن، خشم زنانهای را به تصویر میکشد که همیشه در پستو پنهان شده و اجازهی ابراز شدن و بودن از او گرفته شده است. شیوهی نگارش متن، جابهجایی در رؤیا و واقعیت و زمان و مکان و تغییر نقشها خیلی زیبا بود؛ نه آنقدری بود که مخاطب گیج شود، نه آنقدر زیادهروی در آن شده بود که توی ذوق بزند. زبان نمایشنامه هم بسیار زیبا بود و نشان میداد که دو نویسنده چقدر برای نوشتن چنین اثری زحمت کشیدهاند.
"شقاوت [در نمایشنامه "هکاب"] نه تنها در معنای از شکل افتادنِ بدنهای بهانقیاد درآمده، بلکه فراتر از آن در معنای جسمانیت بخشیدن به آن شقاوتی نیز هست که در هستی انسانی و تاریخ بشری نهفته است و میکوشد خود را به آن تعریفی نزدیک کند که دریدا از شقاوت آرتویی ارائه میدهد، یعنی طغیان علیه استبدادِ نام "پدر"؛ طغیانی که برای برانداختن آن استبداد، باید به همان اندازه شقاوتبار و شقاوتکار باشد. هکاب به اندازه قاتحان میتواند خونریز و بیترحم باشد. و درست در سرحد نهایی این شقاوت است که انسان مرز بشر بودن را وامینهد و به جانور فرو میغلتد. بدنی تا این اندازه شقاوتدیده دیگر نمیتواند کالبد انسان را حمل کند. این بدن در خود میپیچد و میتابد و به کالبد جانور دگردیسی مییابد... شقاوت بیش از حد، از انسان حیوان میسازد.
حیوان محور نمایش ماست. تمام نمایش به سمت آشکارگی این مفهوم پیش میرود. هرکس حیوانی در خود پنهان کرده است. حیوان در آنان در حجاب استعاره پنهان مانده، این تنها هکاب است که میتواند حیوانِ پنهان خود را از حجاب استعاره برهاند و کالبد جانوری خود را آشکار کند. این دگردیسی صدایی به او میبخشد که مناسب گزارش زنانهی شکست است. حنجرهی حیوانی او، گزارش زنانهی شکست را با زوزهی سگانه سرمیدهد."
اگاممنون: ایا زنی تیره بخت تر از تو وجود دارد؟ هکاب: نه،مگر انکه بدبختی خود یک زن باشد.
به گزارش زنان تروا اثری بود وام گرفته از تراژدی های زنان تروا و هکاب اوریپید. با اینکه گمان میره از نمایشنامه هایی که اشتراکی نوشته میشه متن خوبی بیرون نیاد اما بنظرم رضایی راد و ثمینی رسالت خودشون نسبت به این دو متن رو ادا کردن و نتیجه ی خوبی رو رقم زدن. همه اتفاقات در تروا و پس از جنگ تروا رخ میده جنگی که فکر میشد بخاطر هلن رخ داده اما زمینه های دیگه ای هم داشت. ایده ی اینکه همسرایان زمینه ی تاریخی وقایع رو بیان کنن بنظرم درخشان بود و نمایشنامه رو تبدیل میکرد به متنی که نیازی به اطلاعات گسترده نداره و میشه به هرحال ازش لذت برد.. اه هکاب اه به راستی که نجات دهنده در ایینه بود:)))
نمیدونم به خاطر علاقهام به اسطورهست، به اقتباس، یا به اقتباس از اسطوره. اما این نمایش بشدت لذتبخش بود. قدرتمند و محکم و جذاب. لحظاتی از نمایش شک میکردم دارم کتابی میخونم که مجوز گرفته و چاپ شده از بس که خوندن چنین صحنههایی توی فضای بسته چاپ توی کشور کمتر دیدم من. حتی برای کسی که با داستان و فرم و هدف کار آشنا نیست، خوندن نمایش میتونه فراموش نشدنی باشه.
هکاب و آندروماخه و کاساندرا و پولکسینا و بقیهی زنان اسیر از جهان باستانیشان رخت کشیدند و آمدند همینجا، در نزدیکیمان، و ما آنان را در شمایلهای نوینشان در خانهها و خیابانهای همین شهر، در گورستانها و زندانهای همین سرزمین بازشناختیم. :بله بسیار امید وجود دارد اما نه برای ما.
اگر قرار باشه نمونهای از امر اقتباس رو کسی بخواد بخونه قطعا یکی از درخشان ترینهاست. تا خود صبح میتونم تعریف کنم از کار، از ریتم درجه یک از شخصیتهای عجیب از مفاهیم عمیق از اون پایان تأمل برانگیز. اخیرا به این نتیجه رسیدم که اثر هنری و ادبی باید یک ایدئولوژی پشتش داشته باشه. یعنی چی؟ یعنی اگر من اثری رو میخونم باید تفکرات خالق داخل کار باشه و به من منتقل بشه، غیر از این باشه دیگه اون اثر برام فاقد اهمیته. اینجا ما کاملا نگاه نویسنده درباره وضعیت سیاسی ایران رو داریم خصوصا با توجه به اینکه تاریخ آخرین ویرایش شهریور امسال هست. از نظر زبانی کار سختی رو انجام دادن که نیاز به مطالعه زیاد داره که خب هر دو نویسنده از باسوادترینهای این روزگارن. ولی نکته ای بود برام. در کارهای بیضایی هم ما زبان سختی داریم ولی وقتی میخونیم احساس نمیکنیم تلاشی برای رسیدن به اون زبان میشه ولی توی این متن یکم این تلاش حس میشد.
برداشت نسبتا متعهدیست به دو تراژدی از اوریپید که کار را درآوردهاند نویسندگانش و کشش کافی را دارد برای آنکه بشود نمایشنامهای مدرن خواندش و تکنیک برشتی که بهکار بستهاند، تمیز در آمده و جریان نمایشنامه ساقط نمیشود توسط همسرایان که حتی ادامهی جریان بر دوش همسرایان است خیلی جاهای نمایشنامه.
دو سهجای نمایشنامه شوخیهایی چپانده بودند توی دهان پرسوناژها که بهنظرم بیرون میزد و دلنشین نبود. چرا زنانی که داروندارشان غارت شده، مردهاشان مرده و خانههاشان ویران شده باید راجع به منلائوس که پیروزِ جنگ است شوخیِ جنسی کنند و بخندند؟ یا شوخی هلن با منلائوس. یا جلوتر که یادم نیست. اینها را دوست نداشتم اما بقیهی جاها هوشمندیِ نگارندگان مبرهن بود و واضح. جایی که جنازههای فرزندان هکاب روزی زمین بود و بعد از رفتنِ همگان بلند شدند و رفتند. قضیهی آگاممنون و دخترش و دیالوگهاش و گوشسپردنش به صدفی که از دختر هکاب گرفته بود. یا چیزهایی اینچنینی که زیاد است در «به گزارش زنان تروا».
پینوشت: شرایط درستی نیست. همهچیز دارد از هم میپاشد و بندی که همهچیز را نگه داشته نامرئیست و بهزور دارد کار میکند خوشبختانه. صبحها صدای شلیک میآید و شبها صدای موشک. چهقدر غمگیناند مردمی که صدای پدافند و موشک را از همدیگر تمیز میدهند. چهقدر غمگین. منی که برای ماه بعدم برنامه میریختم حالا ایستادهام میانهی روز و به یک ساعتِ دیگر نورِ چشمام قَد نمیدهد! یک تکه از شعر علی اسدالهی را این زیر میگذرانم که توی کلهام چپیده و بیرون نمیرود:
«قسم به کنجکاویِ بیلِ مکانیکی در احشاء قسم به برگشتن مفصلها قسم به کنفرانس خبری اظهار نگرانی، ابراز امیدواری
این کتاب رو در ماه گذشته دوبار خوندم. یک بار در جمع عزیز کتابخوانیمون دورخوانیش کردیم. واحهای که تازگی پنج ساله شده. برای اولین روزی که قرار بر دورخوانی بود. برای پیشخوانی کردنش دلدل میکردم. بیسوادیم از اساطیر و تاریخ و تراژدیهای یونان باستان فراتر از تحملم بود. مثل همیشه، در حسرت اینهمه به تعویق انداختن خواندن در مورد جیزی که دوست میدارم غوطه میخوردم ولی تصمیم گرفتم که یک باره و از یک جا بلاخره شروع کنم. قبل از شروع این نسخه، شروع به خواندن زنان تروای اوریپید نشر بیدگل کردم. اونطور که همیشه در خیال میدیدم، دائرةالمعارف اساطیر یونان و روم کنارم. قرارم با خودم بر این بود که هر اسمی که دیدم، میگردم و میخونمش و رد میشم و میرم صفحهی بعد. شروع به خوندن کتاب کردم. اسم اول؟ «آپولون» (به لطف داییم، پوزایدون رو میشناختم) رو در دائرةالمعارف پیدا کردم. دیگه چیزی یادم نیست. یادمه سرم رو آوردم بالا. هوا تاریک شده بود، نصف صفحه بیشتر از «زنان تروا»ی اوریپید نخونده بودم و تمامش رو لای دائرةالمعارف از این اسم به اون اسم تاب خورده بودم. کلیتی از نبرد تروا دستم اومده بود و دیگه میتونستم دقیقتر بفهمم همهچیز رو. اولین جلسهی دورخوانی (کلا چهار جلسه طول کشید) هم ذکات یافتههام رو با تعریف کردنش برای بقیه (که هرکدومشون چیزی اضافه کردن به روایت) پس دادم. تجربهی خوانش جمعیش بیاندازه لذتبخش بود. بهخصوص همراه شدنش با دوستان تئاتریمون و حرفها و آموزههاشون دربارهی تراژدیها، دیونیسوس و دموکراسی آتنی.
بار دوم اما لطف دیگهای داشت. تنهایی و در خلوت، برای تهنشین شدن عمق کتاب، در یک نشست. خود مقدمهی کتاب به تنهایی برای پنج ستاره که هیچ، برای از همینجا تا تروا (جایی که آخرین بازنویسی متن، فقط چند روز بعد از قتل ژینا به پایان رسیده)، ایستاده تشویق کردن دو نویسندهی نمایش کفاف میده. متن بارها تا بیرون اومدن اشک منقبضم کرد. بارها خشم رو با تمام وجودم چشیدم. نمود تمام کثافت متن رو در دنیای اطرافم دیدم. ولی انگار با خوندنش نفسم بالا میاومد. به امید تماشای اجراش، از ذوق اینکه در این تروای ویرانهی به آتشکشیده شده، هنوز امید هست.
پ.ن: برای اولین بار در زندگیم بابت توضیحات اضافه شده، از داشتن چاپ دوم یک کتاب خوشحالم.
چرا جامعه اخته شده نویسندگی حال حاضر ما حتی وقتی که میخواد زبان به اعتراض باز کند باز به لکنت می افتد؟
سال هاست که کوبوندیم تو سر تئاتر سیاسی و گفتیم که شعاری ننویسید ایدئولوژیک ننویسید ، داوری نکنید و خلاصه کلا خفه خون بگیرید و فقط تئاتر برای تئاتر بنویسید آنهم به شیوه پست مدرنیسم فقط به شطحیات گویی و هذیان گویی های مالیخولیایی بپردازید (کاری که این دو نویسنده بزرگ کشورمان در تجربیات اخیرشان نشان دادند که متخصص آن هستند)
حال وقتی می آییم از داستانی اسطوره که بارها به شیوه های مختلف گفته شده و میخواهیم ربطش بدهیم به احوالات کنونی خودمان به این شکل زن را سگ شده تصویر میکنیم! به راستی برای اعتراض چرا زنان تروا سارتر نه؟
نمیدونم چرا اینقدر اینکاراز لحاظ خلاقیت کمتر از کارهای قبلی خانم ثمینی و آقای رضایی راد هست که شخصا کارهای این دو عزیز را خیلی دوست دارم و با خواندن مقدمه کتاب فکر میکردم الان این دو غول قراره با هم بترکونن و یه چیز خفن بیارن که .. به نظرم این کار خیلی خیلی با عجله نوشته شده و عجیبه که با اینکه دو تن از بهترین نمایشنامه نویس های ما زحمتشو کشیدند ولی فقط کافیست حالت صحنه ای متن را حین خواندن در ذهن مجسم کنید تا پی به ایرادات پایه ای درام نویسی آن ببرید
در انتها: این همه گفتید فرم در اولویت از محتواست حالا که به نمایشی رسیدید که از قضا محتواست که قصد نهاییست میبینیم که نه فرم چنگی به دل میزند و نه یهو به خشم آمدن دو سه صفحه ای در انتهای نمایشنامه آنهم وقتی مارا به یاد کارهای پیشتر انجام شده بهرام بیضایی می اندازد برای تحت تاثیر قراردادن محتوا به کار می آید
آخ که من جگرم خون شد با این نمایشنامه اخخ!! خیلی عمیق بود. خیلی فاخر و زیبا بود. خیلی زیاد تحت تاثیر قرار گرفتم. حتی نمیدونم چجوری میتونم بیانش کنم. من بین اون خرابه بودم. عذادار. بی کس. شکست خورده. در بند اسارت و در انتظار بدترین اتفاق ها. من اونجا بودم...
این کتاب رو از طاقچه بی نهایت خوندم و به نظرم ارزش خرید کردن داره حتی اگه دلت نیاد دوباره بخونیش:")
بعد از خواندن زنان تروا و هکوب(هکاب) اوریپید به سراغ این نمایشنامه رفتیم که منبع اقتباسش همین دوتا بودن. در نوع خودش برام جذاب بود و میتوانست کاملتر باشه اگه نویسنده ها اون شوخی های جنسی مسخره و ضایع رو نمی آوردن.
خیلی وقت بود یک کتاب رو یه نفس نخونده بودم از اون مدل کتابا بود همه ی احساساتم درونش دخیل بود یه جا احساس نگرانی یه جا احساس خشم یه جا احساس بدبختی یه جا احساس شادی توام با انتقام یه جا احساس محزونی یه جا احساس بدبختی و شقاوت و یه جا احساس پیروزی و حسرت این نمایشنامه خوب تونسته بود دو تا متن رو باهم تلفیق کنه و جزو نمایشنامه هایی که بسیار دوسش دارم جزو کتاب هایی بود که گذاشت کاملا خودم رو درونش حل کنم