Au début des années 1970, le jeune Rami décide de fuir la dictature de Saddam Hussein. Réfugié politique en France, c’est un homme taiseux et secret sur son passé. À la fin de sa vie, alors qu’il est hospitalisé, Rami est soudain atteint d’amnésie. Ses souvenirs semblent s’être arrêtés quelque part entre l’Irak et la France. « Je me souviens de Falloujah », dit-il pourtant à son fils, Euphrate, qui y voit l’occasion de découvrir enfin l’histoire de son père… Ensuite c’est le néant. Rami a oublié la seconde partie de sa vie : celle de l’exil. Euphrate va alors raconter à son tour ce qu’il en sait, avec l’espoir de percer certains secrets. Une quête qui le plongera dans les tumultes de sa propre odyssée familiale, de Paris à Falloujah.
Un premier roman chavirant de la mémoire retrouvée, un livre inoubliable sur l’identité et la transmission dans lequel père et fils renouent le fil rompu d’un dialogue aussi boule versant que nécessaire.
من فلوجه را به یاد می آورم ، کتابی است از فرات العانی ، روزنامهنگار، داستاننویس و مستندساز فرانسوی . او در این کتاب کوشیده تا داستان زندگی پدر خود را در بستری از تاریخ پرفراز و نشیب عراق بیان کند . داستان او از کودتای عبدالکریم قاسم و سقوط پادشاهی فیصل دوم ، شروع شده و سپس با ترور قاسم و قدرت گرفتن عبدالرحمن عارف ، به قدرت رسیدن حزب بعث و از سایه خارج شدن صدام ، سپس جنگ با ایران و جنگ اول خلیج فارس ، تحریم های گسترده عراق ، حمله دوم به عراق و سقوط صدام ، پایان می پذیرد . العانی اگر داستان خود را بیشتر ادامه می داد میتوانست ابعاد تاریخی و انسانی داستان را عمیقتر کرده و وقایعی مانند ظهور داعش و سقوط فلوجه را هم در داستان خود بگنجاند . العانی در رمان خود، کوشیده تا داستان یک خانوادهی عراقی را در طول پنجاه سال تاریخ معاصر عراق روایت کند؛ خانوادهای که بیوقفه در معرض امواج سهمگین تحولات سیاسی و خشونتهای پایانناپذیر قرار گرفته و هر بار به گوشهای پرتاب شده است. او این گونه نشان میدهد که چگونه سرنوشت یک ملت با رنجها و جابجاییهای فردی گره خورده . قهرمان داستان او ، فردی به نام رامی است که در آخرین روزهای عمر ، هنگامی که با آلزایمر و سرطان می جنگد ، پسرش ، فرات می کوشد تا از گذشته پدر خود خبردار شده و این گونه هویت و داستان خانواده پدر را درک کند . من فلوجه را به یاد می آورم تا میانه های خود ، نوید کتابی متفاوت می دهد ، اما به تدریج تبدیل به یک کتاب کلیشه ای خاورمیانه ای می شود ، درنتیجه ، داستان به جای پرداختن به داستان رامی ، به روایت شوربختیهای یک ملت تبدیل می شود . شخصیت پردازی را هم باید ضعف دیگر کتاب دانست . نویسنده نتوانسته چندان به شخصیت های داستان و چگونگی ارتباط آنها با هم و با رامی بپردازد . برادرهای رامی از این گونه شخصیت های ناقص هستند که چندان در بدنه داستان اصلی جایی ندارند . در پایان من فلوجه را به یاد می آورم نتوانسته چیزی فراتر از یک داستان پر درد و رنج ارائه دهد . العانی با وجود شروع امیدوار کننده و با وجود پتانسیل بالا و غنی بودن آن ، از آفریدن اثری که عمیق که فراتر از کلیشه ها باشد ، ناتوان مانده است .
یک کتاب فوقالعاده که ۵ تا ستاره براش کمه. حدودا ۲۵۰ صفحه اینطوری بتونه درگیرت کنه! واقعا محشر بود 🥺 یک داستان واقعی از رامی پناهنده سیاسیای که از حزب بعث عراق به فرانسه فرار میکنه. حالا بعد از سالها پسرش فرات بر بالین پدر در حال احتضارش که دچار فراموشی شده و به بیماری سرطان مبتلاست سعی در یادآوری خاطرات پدرش و اتفاقات گذشته داره. 😓
خوندن از ادبیاتِ عرب و بخصوص از نویسنده های عراقی همیشه برام خوشایند بوده و هست. اما همزمان غمِ عجیبی هم همراهشه. اینکه پدر و مادرم تو عراق بدنیا اومدن و بخاطر اصالتِ ایرانیشون اخراج شدن و مجبور به اینکه خونه و زندگیشون رو رها کنن، چالشهای یادگیریِ زبان و مسئله ی بی هویتی که برای خودم به شخصه همیشه دغدغه بوده و هست، باعث میشه که خوندنِ داستانهای این شکلی عمیقاً متاثرم کنه. یه جورایی مصداقِ بارز از اونجا مونده و از اینجا روندهست.
« Cet hiver-là, trente-six pays détruisirent le mien. Mon père se mit à boire une bouteille de vin tous les soirs. [...] Mon père gardait le silence. Mais j'avais compris. L'Irak se désagrégeait autant qu'il détruisait mon père. L'ivresse, la violence, tout était la faute de la guerre qui s'immisçait insidieusement dans notre vie. »
Une lecture très difficile mais nécessaire. J’y ai appris beaucoup de choses sur l’histoire de l’Irak, dont je ne connaissais que très vaguement les 2 guerres du Golfe.
Même si je ne suis pas Irakienne, je me suis beaucoup identifiée au narrateur. À sa quête identitaire. À sa relation avec son père. J’y ai reconnu les silences des parents exilés et cette volonté permanente d’oublier. De s’oublier soi, son passé, et de l’effacer en n’apprenant rien à ses propres enfants. Feurat Alani n’a pas raconté que son histoire et celle de son père, mais l’histoire des étrangers et de leurs enfants en France. Il l’a fait avec une justesse remarquable qui m’a pris aux tripes.
Ce livre m’a donné envie d’aller faire un gros câlin à mon père et de l’interroger sur sa vie en long, en large et en travers. « Né à Paris, j'aurais dû naître à Falloujah, une ville où je n'avais jamais mis les pieds, mon nom aurait dû figurer sur cette liste. Personne ne choisit son lieu de naissance. La vie commençait toujours par une injustice. Avait-on vraiment le choix ? Dès lors, un sentiment étrange ne me quitta plus jamais. Je ne saurais dire si c'était la culpabilité d'être chanceux ou le regret d'une vie inconnue qui m'était normalement prédestinée. D'après mon père, toutes ces personnes connaissaient mon prénom et avaient même vu des photos de ma sœur et moi, alors que nous ne savions rien d'eux. Il m'offrit au moins ceci. La conscience d'être un minuscule membre d'une immense famille. »
« J'ai compris que, plutôt que de laisser le temps filer vers le néant, il faut le retenir, l'inscrire dans la mémoire, l'écrire et le parler, en faire peut-être ce qu'il y a de plus beau dans cette existence. Vivre éternellement à travers celui qui se souvient. »
این کتاب فوراً یک جای مخصوص در قلبم گرفت. به شدت تحت تأثیر زیبایی نوشتاری و چیرگی نویسنده بر قلم قرار گرفتم و تقریباً از همان اول و در تمام طول کتاب در حالی که نفس در سینه حبس کرده بودم و اندوهی ملموس سینهام رو میفشرد روی لبهی صندلی بودم و از دست کشیدن از خوندن ناتوان شده بودم.
En vrai dommage que goodreads permette pas de mettre des demi-étoiles. Ça mérite ni un 3 ni un 4. Une lecture simple et plaisante sur l’histoire d’un homme qui a beaucoup de courage et de mérite. Une pointe touchante avec sa maladie qui l’a emporté lui et son histoire à la fin. J’ai aimé, je m’attendais à plus de faits historiques. Mais au final, c’est bien, j’irai lire moi-même davantages sur l’histoire de l’Irak même avant l’invasion américaine. Une belle leçon sur l’importance de l’histoire de chacun qui se résume en une phrase de cette belle oeuvre: “Vivre éternellement à travers celui qui se souvient”.
در اوایل دههی ۱۹۷۰، رامی که مردی جوان بود، برای فرار از دیکتاتوری صدامحسین از خانهاش گریخت. او در فرانسه زندگی جدیدی ساخت و خانوادهای تشکیل داد و با تلاش فراوان به مهاجری موفق تبدیل شد. او به ندرت از دوران زندگیاش در آنجا سخن میگوید، و پسرش، فرات، این را همچون دیواری بین خود و پدرش احساس میکند. هنگامی که رامیِ سالخورده به دلیل سرطان کشندهای در بیمارستان بستری میشود، فرات آخرین فرصت خود را میبیند تا دربارهی این مرد اسرارآمیز و همچنین دربارهی خودش، بیشتر بداند.
سه خط زمانی مشخص در رمان «من فلوجه را بهیاد میآورم» دیده میشود که درواقع شاکلهی اساسی روایت را میسازند. اگر ترتیب وقایع رمان را بهصورت زمان تقویمی دربیاوریم، با چنین ساختاری روبهرو میشویم: خط زمانی اول؛ از زمان مرگِ مادرِ شخصیت رامی تا آخرین روز حضور او در عراق: این خط زمانی چیزی است که شخصیت فرات (پسرِ رامی) از آن بیخبر است ولی خودِ شخصیت رامی آن را برخلاف فراموشیای که گرفته، بهیاد میآورد. این خط زمانی از تابستان 1952 شروع و به 25 ژانویهی 1972 یعنی آخرین روز حضور رامی در عراق ختم میشود. نحوهی روایت در این بازه زمانی، سومشخص محدود به ذهن رامی است. ما از کودکی او و مرگ مادرش شروع میکنیم و پیشینهی زندگی او را میفهمیم و میبینیم که چهطور رامی رفتهرفته تبدیل به یک انقلابی دستچپی میشود. همچنین در همین خط زمانی است که ما تحولات سیاسی-اجتماعی عراق را از سقوط پادشاهی تا ظهور جمهوری و سپس ظهور حزب بعث و صدامحسین درک میکنیم و میبینیم شخصیت رامی چگونه به این تحولات واکنش نشان میدهد. درواقع روایت قسمتی از تاریخ عراق و تحولات اجتماعی و سیاسی آن و معرفیاش به مخاطبان غربی، یکی از اهداف اصلی نویسنده بوده است.
خط زمانی دوم؛ روایت فرات از کودکی تا بزرگسالی خودش در فرانسه: این خط زمانی که بهصورت اولشخص از زبان خود شخصیت فرات روایت میشود، درواقع از پاییز 1987 و با فصلی با عنوان «من پسرت هستم» شروع و به فصلی با عنوان «نقطهی بیبازگشت» در ژوئن 2009 ختم میشود. در این فصلها ما علاوهبر مشکلات نسل اول مهاجران، با مسائل نسل دوم مهاجرانی که اتفاقاً در کشور میزبان بهدنیا آمدهاند، آشنا میشویم. همچنین در همین خط زمانی است که اشارههایی به جنگ ایران و عراق نیز در داستان میشود.
خط زمانی سوم؛ صحنهی مرکزی: این خط زمانی درواقع کوتاهترین خط زمانی رمان است. حلقهای مرکزی است که دو حلقهی دیگر از آن آویزان شده است. این خط زمانی از 2 اوت 2019 در بیمارستان شروع میشود و به 6 اکتبر 2019 و فصلی با عنوان «به امید دیدار، بابا» ختم میشود. این خط زمانی نیز توسط خود شخصیت فرات و بهصورت اولشخص روایت میشود. بهانهی روایت نیز دقیقاً در همین خط زمانی مشخص میشود. به آغاز رمان که با کلمهی «پدرم» شروع میشود، دقت کنید:
“پدرم رؤیایی ناگفته داشت: موفقیت در زندگیاش، به دور از عراق. این رؤیا در سالهای دههی 1970 در فرمانداری پاریس در هم شکست.”
راوی در انتهای اولین فصل رمان، بهانهی روایت را چنین شرح میدهد:
“او که پناه میخواست، میخواست دور از کشورش زندگی کند و از دیوانههایی بگریزد که بر عراق حکومت میکردند، یک پناهندهی سیاسیِ بیمنزلت شده بود، یک کوچندهی بدون کارت اقامت، یک مهاجرِ بیآینده. رؤیاهای ناکامش در عمق قلبش جا خوش کرده بودند. برای او ناکامیهایش شده بودند ناگفتهها. گردش روزگار مرا به نوشتن این ناگفتهها سوق داده است.”
اما این خطهای زمانی بهترتیب پشتسرهم ردیف نشدهاند. نویسنده این فصلها و زمانها را درهم میآمیزد. گاه آنها را یکیدرمیان تعریف میکند و گاه این قاعده را برهم میزند. خوانندگان رمان از این زمان به زمانی دیگر و فصلی دیگر پرتاب میشوند. با تغییر راوی از سومشخص به اولشخص، تنوع روایی بالایی در رمان پدید میآید. از نظر مکانی نیز تنوع بهشدت بالاست. خط زمانی اول کاملاً در عراق رخ میدهد. خط زمانی سوم نیز کاملاً در فرانسه. اما خط زمانی دوم گاه در عراقِ پسامهاجرتِ رامی است، گاه در فرانسه. بهعنوان مثال، نُهمین فصل رمان، «سعد» نام دارد و در سال 1953 رخ میدهد. دهمین فصل رمان نیز دقیقاً «سعد» نام دارد و در سال 1989 رخ میدهد؛ یعنی جایی که فرات کودک برای اولینبار به کشورِ زادگاه پدرش سفر کرده است. در مجموع میتوان گفت فصلهای سیویکگانهی رمان همگی کوتاه هستند و این ویژگی باعث تسریع روند مطالعهی مخاطب میشود. برای مفهوم شدن فرم روایی و بستهشدن قرارداد آن با مخاطب، راوی در اوایل رمان میگوید:
“پدرم کودکیاش را برای من روایت میکرد و من بخشی از کودکی خودم را به او میگفتم. عوض کردنِ جایمان چندان ساده بهنظر نمیرسید، اما بهنظرم این معاملهی پایاپای ضروری بود.”
○●□■○●□■
بریدههایی از متن کتاب:
امروز میدانم. خاطره هنری برگزیده است، بوم سپیدی است که قلمموهای رنگی را روی آن میلغزانیم، برای نتیجهای پاک به دور از بازنماییِ دقیقِ واقعیت، اما نزدیک به حقیقتی ذهنی، همان حقیقتی که در لحظهی تجربهاش در وجود ما منزل میکند. خاطره لزومن بازتولیدِ وفادارانهی آنچه واقعن رخ داده نیست. هر آنچه را که میخواهد و از آن نفرت دارد حفظ میکند. عکسها هرگز تمام حقیقت را نمیگویند. آنها زمان را متوقف میکنند، لبخندی را جاودانه میکنند، پایههای خاطرهای را محکم میکنند، اما پرده از دروغها و رازها برنمیدارند. ما فکر میکنیم که نزدیکانمان را میشناسیم، اما تیرگیهای آنها، نقابهای مخفی، زمزمهها و غفلتهایشان را نمیبینیم. گهگاه، عکسها به ما مجال میدهند که اگر مایل باشیم در پیچوخم خاطره شنا کنیم، به عقب برگردیم و هیجانی را دوباره تجربه کنیم، اما به روی جهانی منسوخ به ما چشمبند میزنند. خاطره دروغی است که در سمت درست حقیقت میایستد و واژهها تنها بازنمودی از واقعیتها را به نمایش میگذارند.
Écriture vraiment touchante. L’histoire de l’Irak, au travers des souvenirs du père et du fils, nous est bien raconté. On apprend plein de choses d’une vision de l’intérieur.
Il y a des moments très touchants. On s’attache aux personnages. On a beaucoup d’empathie pour eux. Ils sont bien présentés et tout en nuance de gris.
Mon seul bémol est qu’à quelques moments j’ai eu l’impression qu’on nous racontait l’Irak au lieu de nous l’a faire vivre. J’ai eu l’impression que certains moments étaient très factuels et ça me faisait sortir du roman. C’était plus difficile à lire, plus factuel. C’était des informations historiques plutôt que des moments vécus.
Magnifique récit sur l’Irak, son passé depuis les années 50 et sa transformation depuis la révolution de 1958. On voyage dans ce pays aux 500 espèces de dattes et on veut découvrir avec Euphrate son passé et l’héritage culturel qu’il a laissé à travers le monde. J’ai beaucoup aimé la façon dont l’auteur a aussi abordé les questions identitaires que se posent tous les exilés et enfants d’exilés qui ne se sentent nulle part « chez eux » ou « normal » comme nous dit le narrateur.
Mention particulière pour les scènes dans les soins palliatifs qui ont eu un écho très douloureux, mais dont le récit retranscrit si bien toute la peine qui dégouline de ses murs.
کیف کردم از خوندن این کتاب. و با چند صفحهی پایانیش، اشک ریختم. داستان ماست قصهی ما مردم خاورمیانه با تاریخ و سرنوشت کمابیش مشترک. واقعا تقدیر ما، در خاورمیانه، کی دگرگون میشه؟ رنج دست شستن از وطنی که با تموم وجودت دوستش داری و همزمان ازش نفرت داری رنج درد کشیدن، برای آرمانهایی که شاید، برای همیشه، آرمان نمونن! رنج مهاجر بودن و بی سرزمینی، وقتی نمیدونی، وطن، اونجاییه که ریشه هات تو رو با قدرت میکشن به سمت کوچه پسکوچههای محروم و اشغال شدهت که ازش فرار کردی یا اون جاییه که بهش پناه آوردی. این سومین کتاب با ترجمهی «ابوالفضل اللهدادی» بود که میخوندم مترجمی که حالا میتونم بگم، میشه از روی اسمش، حدس زد که کتاب انتخابیمون ارزش خوندن داره. حتما پیشنهادش میکنم و میدونم که از خوندنش لذت میبرین.
🔶۲۳۲صفحه در ۶ساعت. 🔶«فرات العانی» در کتاب «من فلوجه را به یاد میآورم»، خوانندهاش را به بررسی عمیق حافظه، همچنین به سیر تاریخ عراق از قبل از حکومت حزب بعث و صدام حسین، تا اشغال آمریکا پس از جنگ دوم خلیجفارس میبرد. داستان از دو منظر روایت میشود: یک عراقی تبعیدی که اکنون در پاریس زندگی میکند و پسرش. کتاب سفریست غنایی برای به خاطر سپردن، سفر پسری برای نجات خاطرات محو شدهٔ پدری که دچار فراموشی شده و برای این، گذشتهای را کنار هم میگذارد که آنقدر شخصی و ارزشمند است که نمیتوان فراموشش کرد. عراقِ «فرات العانی» فقط یک کشور نیست. هر جایی که من و شما از آن رانده شدهایم، تبدیل به خانهای میشود که آرزوی بازگشت به آن را داریم. 🔶برای خیلیها شاید با شنیدن نام «فلوجه»، جنگ و اشغال به ذهن متبادر شود اما «فلوجه»، چیزی بیش از یک شکل گفتاریست. شهریست که مدتها قبل از تهاجم و اشغال وجود داشته است، با تاریخ و عشقها، تولدها و مرگها، و مدتها بعد از خاطرات جنگ و اشغال نیز وجود خواهد داشت. «من فلوجه را به یاد میآورم»، اولین رمان «فرات العانی»، به ما یادآوری میکند که فلوجه بیش از هر چیز، شهریست که عراقیها در آن زندگی میکردهاند... 🔶رمان «العانی» هم زیباست و هم زخمخورده و میتوان به عنوان حماسهای چند نسلی در پسزمینهای از آشفتگی سیاسی توصیفش کرد. اما در پس این رمان چندنسلی، و در حالی که سیاست عراق، و سرگردانی و بیگانگی مهاجرت، پسزمینهای را تشکیل میدهند که شخصیتهایش در آن زندگی میکنند، صمیمیتی نهفته است که باید با دقت بیشتری مشاهدهاش کرد. کتاب بیش از آنکه بزرگ باشد، صادق است. زمانی که زندگیها بیدلیل جویده میشوند، «العانی» آنقدر حساس هست که به خوانندهاش بفهماند که در پس پشت این همه معنایی نهفته است. 🔶رمان، رمان خاطره و جستجوی خاطره است. راوی اصلی آن، «فرات احمد»، متولد و بزرگ شده در فرانسه، از پدر سرطانزدهٔ خود، «رامی»، مراقبت میکند. «رامی»ای که در فلوجه متولد شده، جایی که قبل از مهاجرت به پاریس در آنجا زندگی میکرده، از فراموشی بسیار عمیقی رنج میبرد که دیگر نمیتواند حتی پسرش را بشناسد. و همین از دست دادن است که به او مهلتی میدهد حرف بزند و داستان زندگیاش را برای پسرش تعریف کند؛ داستانی که او همیشه درباهاش سکوت کرده بوده است. 🔶همچنان که رمان باز میشود، چشمانداز بین پدر و پسر میچرخد. نیمی از کتاب به «فرات» اختصاص دارد که سعی میکند رابطهٔ خود را با پدرش درک کند؛ رابطهای دوستداشتنی و چالشبرانگیز که در آن پدرش مردی آرام و شکسته بوده که هرگز دربارهٔ گذشتهٔ خود صحبت نمیکند و در نیمهٔ دیگر کتاب، فرد مبتلا به فراموشیست که داستان خود را با جزئیاتی بلورین بیان میکند. 🔶«فرات العانی» در «من فلوجه را به یاد میآورم»، پرترهٔ بسیار تکاندهندهای از مبارزهٔ یک خانوادهٔ مهاجر در تبعید همراه با خاطراتشان از جایی که از آنجا آمدهاند خلق کرده است، به زیبایی نوشته شده است، با همدلی و شفقتی باورنکردنی، نوری را به گوشههای بسیار تاریک تاریخ مدرن میتاباند و به ما کمک میکند تا تکتک انسانهای جامانده از مبارزه و جنگ را به یاد بیاوریم.
داستان پدر و پسر... پدری که از عراق، از دیار کودکی و تمام خاطراتش فرار کرده... فرار کرده و حالا بعد سالها هربار که پسرش ازش راجعبه فلوجه_روستای کودکیش_ میپرسه، سکوت میکنه، عصبی میشه و در نهایت فقط میگه این زیادی پیچیدهست... بنظر میاد که از عراق فرار کرده، اما عراق درون�� اونه:) با عراق سقوط میکنه و با عراق زندگی... و پسر، که برعکس پدرش اتفاقا، دنبال پیدا کردنِ عراقه! دنبال شناختن اون سرزمین و جاییه که مطمئنه بهش هویت میده!
و این پدر و پسر، عجییییب به هم متصلان... در بچگی به رامی(پدر) مدام گفته میشه: چطوری میخوای توی زندگیت موفق بشی؟ و این ترسیه که در جونش میمونه و به پسرش(فرات) هم منتقل میشه:) و این فقط یه نمونه خیلی کوچیک از این شباهتهاست... پدری که از خودش، کشورش، نزدیکانش، هویتش فرار کرده و پسرش دنبال همون هویتها، همون کشور و همون نزدیکانه:)))
این کتاب قلبم رو عمیقا به درد آورد... نمیشه راحت فراموش کرد این کتاب رو..، مخصوصا وقتی آدم میدونه این داستان واقعیه و نویسنده_فرات العانی_ داستان زندگی پدرش رو نوشته!
من هم مثل رامی_پدرِ نویسنده و همچنین شخصیت پدر داستان_ احتمالا هیچوقت "فلوجه" رو فراموش ��کنم:)
Feurat Alani, journaliste, présente son premier roman Je me souviens de Falloujah qui lui permet avec un style maîtrisé et agréable de rendre compte de l’exil, de l’émigration politique et de la situation en France pour les immigrés. En reprenant l’histoire de son pays d’origine, l’Irak, au travers l’histoire d’un père, le narrateur, son fils, raconte son rapport à ce pays qu’il connaît peu et à ce père, aimé et étrange à la fois.
Il s’appelle Rami, né le 25 janvier 1944 à Falloujah. Il a quitté l’Irak en 1972. Il avait vingt-neuf ans à son arrivée à Paris. À 75 ans, la maladie l’a envahi et avec elle, la mémoire est partie. Un océan venu du passé est englouti d’un coup dans cette chambre 219. Son fils, Euphrate, décide de lui raconter son passé, car Rami a toujours déclaré “je te raconterai plus tard”.
L’originalité de ce roman de Feurat Alani se situe dans la manière que le fils a de raconter son histoire pour mieux appréhender celle de son père. Et, Euphrate trouvera à la fin la réponse à la question qui obsède son père avec ce trou énorme dans ses souvenirs: “Ai-je réussi ma vie ? “.
Le roman de Feurat Alani fait partie de ce mouvement littéraire des enfants qui veulent redonner la parole à ces hommes et ces femmes qui ont tout quitté pour s’inventer autre part. Ces enfants, formés à l’école républicaine, ont vécu l’absence de mots, la mélancolie du regard, l’ailleurs impossible à recréer ici mais présent dans les jours sombres, les corps courbés par le travail acharné et la fatigue incommensurable de vouloir ne jamais échouer.
Sauf qu’ici, c’est un roman pas un témoignage. Scotchée par ce récit et ses retours en arrière le lecteur suit aussi l’histoire avec un grand H de l’Irak Mais, évidemment, c’est un hommage discret et tendre à ce père, vendeur de cartes postales au bas de la Tour Eiffel, alors qu’Euphrate lui invente des métiers prestigieux sur la fiche du professeur en début d’année.
Me souviendrais-je de ce livre ? Je pense que oui car il est bien rare qu’une lecture me transporte en Irak, pourtant le berceau de la civilisation et des contes des mille et une nuits. Feurat Alani a titillé ma curiosité car mes connaissances de ce pays du Proche-Orient étaient bien sommaires. L’auteur a choisi d’alterner son récit entre 2 périodes, avant et après l’exil de son père en 72. Il y avait urgence à raconter et à combler les vides dans l’histoire de vie de son taiseux de papa car celui-ci, depuis peu, perd la mémoire. On va donc voyager avec ces 2 hommes, de la chambre 219 en France, où Rami est hospitalisé pour soigner son cancer, à Bagdad et Falloujah . Par le biais de l’histoire personnelle de cet homme, j’ai beaucoup appris aussi sur l’histoire de ce pays. Pour moi, mes connaissances sur l’Irak se limitaient à la dictature de Saddam Hussein et à la guerre du golfe mais son passé est bien plus complexe et plus chaotique. Il y a eu la monarchie de Fayçal I et II jusqu’en 58, renversée par le coup d’état et la république du général Kassem puis la prise du pouvoir par le parti Baas du célèbre Saddam Hussein jusqu’en 2003, sans oublier les 8 années de guerre avec le voisin iranien, l’invasion du Koweït et la guerre du golfe en 91, l’opération tempête du désert sous la direction des USA, l’embargo … Il y avait donc beaucoup à dire et l’auteur a distillé de nombreuses informations tout au long de ces 300 pages. C’est une belle quête des racines de ce fils, c’est très pudique, plein de nostalgie et très bien documenté. Une belle plongée dans les eaux de l’Euphrate !
Translated from French, the writing in this book was beautiful. A story of a father and son from two different worlds, of memory and its subjectivity, and of the concentric circles of culture and shared history that shape each of our lives. This book moved me deeply.
برای من این کتاب خیلی شبیه بادبادک باز بود از لحاظ یادآوری خاطرات و به شدت لذت میبرم که تاریخ یک کشور دیگه رو در این قالب بخونم وقتی به تفاوت های فلوجه و بغداد اشاره شد حس میکردم تفاوت بین زاهدان و تهرانه کلا خیلی برام کتاب قشنگی بود بالا و پایین های زندگی و از عراق تا فرانسه.
A story worth reading with some great moments reflecting on a first-generation son's relationship with his father. However, for its short length, it felt bogged down by too much plot. I would have appreciated a less succinct writing style.
J'ai aimé découvrir l'histoire contemporaine de l'Irak à travers le récit des deux personnages, père et fils. J'ai pris du temps à comprendre pourquoi le père et le fils n'étaient pas proches de l'histoire de l'autre, mais j'ai aimé l'effet que ça faisait de ramener les deux récits ensemble quand les deux se parlent et se découvrent à la fin.
Un bijou ❤️ Bouleversant. Merci d’aborder le rapport à la mémoire et aux traumatismes de manière si juste. Et ce lien entre la grande et la petite Histoire 💓 Merci Euphrate pour ce bel hommage à votre Papa et à votre Irak résiliente.
نکتهای این کتاب را برای من ارزشمند میکند شاید این باشد که رنجها و داستانهای روایتشده در آن، نه تخیلی بلکه بخشی از زندگی واقعی انسانی دیگر است؛ انسانی که این قصه را زندگی کرده است. این کتاب روایت زندگی رامی احمد، مهاجر عراقی ساکن فرانسه، است که به قلم فرات العانی، پسرش، نوشته شده. داستان از سال ۲۰۱۹ آغاز میشود، جایی که رامی حافظهاش را از دست داده و نمیداند کیست، اما تنها یک جمله میگوید: «من فلوجه را به یاد میآورم». کتاب در سه بخش روایت میشود: بخش اول، داستان زندگی رامی از هشتسالگی تا زمانی که مجبور به مهاجرت به فرانسه میشود. بخش دوم، بازگویی خاطرات نویسنده از کودکی و رابطهاش با پدرش. بخش سوم، سال ۲۰۱۹ و زمان حال را به تصویر میکشد. محور اصلی کتاب «وطن» است؛ وطنی که مهاجر حتی بعد از سی سال همچنان با آن درگیر است، و حتی نسل دوم مهاجر، که نه در آنجا متولد شده و نه زندگی کرده باز هم نمیتواند از آن جدا شود. آنچه در طول خواندن این کتاب بارها به ذهنم خطور کرد، این بود که چقدر ما مردم خاورمیانه به یکدیگر شبیهایم؛ چقدر رنجها و ترسهایمان مشابه هم اند. رنجهایی که به واسطه این جعرافیا مشترک به ما تحمیل شده است.
Je me souviens de Falloujah est un roman somme toute fort intéressant et qui m’a plu.
C’est l’histoire d’une vie familiale remplie de secrets, de non-dits, de traumatismes, mais aussi d’amour.
Le récit d’un fils qui cherche désespérément à en apprendre plus sur la vie irakienne de son père, ce dernier ayant majoritairement été muet sur ce sujet toute sa vie, était touchant par moments.
Par contre, je dois avouer qu’après avoir lu des dizaines et des dizaines de romans sur l’immigration et le déchirement identitaire, je commence à être de moins en moins touchée par ces récits qui, d’une façon ou d’une autre, finissent par se ressembler. Je crois tout de même que c’était un roman très bien construit et que plusieurs arriveront facilement à l’adorer !