What do you think?
Rate this book


80 pages, Paperback
بیژن از سیاهی گریزان بود.
روی تخته سنگ دراز کشید، زیر سر انگشتها را در هم فرو برد. به ماه چشم دوخت، ابر سیاه نزدیک آمد. دل بیژن پیش از آن که ابر شمد سیاهش را رویش بیندازد تاریک شد. بیژن و سیاهی دشمنانی دیرینه بودند. دشمنانی چون مار و پونه و بیژن میبایست همیشه دشمنش را چون سایه بر دوش کشد، بختک شب سایهوار بر سینهاش سنگینی میکرد. نه بادی میرسید تا ابر سیاه را بر کناری زند و نه ماه جنبشی میکرد تا خود را از چنگ این دیو پلید برهاند. اکنون که ماه در چهاردهمین شب فرمانروایی میخواست با شکوهترین جشن نورافشانیاش را بر پا کند، چرا باید ابری سیاه این چنین شادمانی را به کامش زهری میکرد؟ بیژن به گذشتهاش اندیشید که چون چنین شبی بود، مادام چشم به راه میماند تا کامی از جهان برگیرد؛ اما چون زمان می رسید، در چشم بر هم زدنی، شهد زهر میشد و نوش نیش، گویی یزدان سرنوشت هر آدمی را به شیوه ای مینگاشت. یکی دیر میرسید، یکی زود از دست میداد، یکی هرچه بیشتر میدوید دورتر میشد و یکی همیشه بر سر دو راهی میماند.