نه محضِ دلخوشکنکِ سیبیلوی تاجداری، آش قجری هورت کشیدهام، نه محضِ کشتنِ بدخواهش، با پیرهن مخمل زر دوز، قهوه ریختهام توی فنجانهای روسی عهد بوق نه خودم، نه مادر بزرگم، روز ۳۰ تیر گذارمان به خیابانهای تهران نیفتاد و نه خودم نه پدر بزرگم، برای بیرون کردن قوام از شیراز، بساط تلگرافخانه به پا کردیم. جرم من، کتاب خواندن بود و هفتهها و سالها، قصه میگفتم از پنجرههای مشبک و حیاط آجر چینش، محض دلخوشی خودم یا بار خاطری نسل سومیها، که نه سبیل ناصرالدین شاه برایشان با مزه بود و نه دیزی فرمانفرما و نه کلۀ زیرِ پتویِ پشتِ ماشینِ شاه ِپهلوی... حالا اگر اهل تاریخ هم نیستید و حوصله روزگار دور ندارید، میتوانید محض گفتن جواب سوالهای بچه آیندهتان یک کتاب ساده ته گنجه داشته باشید
از سال ۱۳۸۰ به عنوان نویسنده و تصویرگر در نشریات مختلف بهویژه حوزهی جوان و نوجوان کار کرده است. او همچنین تجربهی نویسندگی برای برنامههای نوجوان و جوان در تلویزیون و تجربهی قصهگویی و قصهنویسی برای آیتمهای برنامه رادیو هفت را در کارنامهاش دارد . کتاب های منتشر شدهاش از سال ۱۳۸۳ تا امروز بیشتر در حوزهی تاریخ و ادبیات کهن و قصههای قدیمی و زندگی آدمهای روزگار دور است.
او در حال حاضر یکی از نویسندگان مجله کرگدن است و روی مجموعهی کتابهای تاریخی برای کودک و نوجوان کار میکند .
معلومه که برای نگارش این کتاب زحمت زیادی کشیده شده اینکه بین این همه فلان الدوله و فلان السلطنه بچرخی و مو از ماست بکشی واقعا حوصله می خواد من تا قبل از این نمیدونستم که محمدعلی شاه نوه امیرکبیر بوده
مجله ي چلچراغ هميشه بين مجله هاي علمي و ورزشي و چند تا از مجله هاي گروه همشهري كه هر هفته مي خريدم گم مي شد و براي هر شماره اش شايد بيشتر از پنج دقيقه وقت نمي ذاشتم. همين شد كه تازه توي مقدمه ي اين كتاب فهميدم شرمين نادري دو سال توي چلچراغ صفحه اي به اسم نوستالژي داشته كه اون صفحات حالا شده اين كتاب. ميخوام به توصيه ي سروش روحبخش توي مقدمه ي كتاب عمل كنم و اگر روزي شرمين نادري رو ديدم ازش بپرسم واقعاً چطوري؟
چند وقت پیش، تو همشهری داستان، ماجرای امین اقدس رو خونده بودم که کور می شه و برای معالجه می برنش وین. که درمان نمی شه. اون وقت حالا تاریخ وقتی حالتو عوض می کنه که تو قمر در عقرب بخونی امین اقدس همون سوگلی ناصرالدین شاهه و فرمان قتل امیرکبیر رو تو حال مستی از ناصرالدین شاه می گیره...
اینکه این خانم شرمین نادری اینقدر موجود با دقتی بوده و اینقدر اعصاب داشته که بین این همه فلان السلطنه و چی چی الدوله بشینه ریزترین قصه ها و ریزترین روابط رو بین هزارفامیل قجر بیرون بکشه، حقیقتا چیزی تحسین برانگیز و شایسته تعظیمه. و اینکه اینقدر قصه پردازی زیبایی دارند. اصلا اینطور که قصه تعریف می کنه. آدم میمونه و دلش می خواد بگه الله اکبر. خلاصه من وسطش هی داشتم حرص می خوردم که چرا کسی رو ندارم بشینم براش این بخش هایی که دوست دارم رو بخونم؟ نمیدانم. حالا نبود که هیچکس هم نباشه. دو نفری بودن. ولی خب دیگه چه فایده. عرض می کردم بهرحال. یه روز شاید در آینده یک نفر رو اجیر کردم تا برام از روی جاهایی که دوست داشتم بخونه. چون حیفه که آدم قصه رو خودش بخونه. اساس قصه اینه که برات بخونن و تو گوش بدی. خلاصه که اصلا آدم میماند. زنده باد خانم نادری.
اگر مطالعهی تاریخ تماشای تصویر یک باغ باشد خواندن این کتاب قدم زدن و آبیاری این باغ است، همانقدر دلچسب همانقدر نشاطآور و مفرح. البته صحافی کتاب باعث میشه حس کنین شلنگ آبیاری باغتون یکم ایراد داره اما بازم چیزی از نشاط ماجرا کم نمیکند :)
تو مقدمه کتاب اومده : درباره نویسندگان تاریخ حقیقت ناگفته و مهمی البته وجود دارد.این که تاریخ را کلی آدم نگران می نویسند.کسانی که جزئیات قصه را بی اهمیت جلوه میدهند.برایشان فقط مرگ ها و بر تخت نشستن ها و از تخت فرو افتادن ها مهم است.خیلی که دقیق باشند روز و ماه را هم ضمیمه تاریخ نگاری شان میکنند.آنها باور ندارند که ناهار معده آزار سر ظهر و شوخی بی هنگام ملیجک ممکن است در فرمان قتلی نقش داشته باشد.آنها با این بی دقتی شان،ما را از کشف خیلی ظرایف محروم کرده اند آن وسطها خوشبختانه همیشه آدم های نکته سنج و با قریحه ای پیدا می شده اند که جنس گالش رضای کرمانی و مارک عطر مصدق را جایی ثبت و ضبط کنند. آن ها تاریخ نویسان رسمی نیستند. و جمع آوری این روایتها کاریه که شرمین نادری کرده تو این کتاب. خواندنش برای کسانی که تاریخ رو دوست دارند خالی از لطف نیست قطعا.