عنوان: خشکسال و دروغ - نمایشنامه؛ نویسنده: محمد یعقوبی؛ تهران، افراز، 1389، در 103 ص؛ شابک: 9789642432349؛ موضوع: نمایشنامه های نویسندگان معاصر ایرانی قرن 21 م
خب قرار هم نیست نویسنده ها همیشه خوب بنویسن :)) امروز که با سعید درباره کتاب حرف میزدیم، گفتم خیلی خوشحالم داریم نمایشنامه ایرانی میخونیم، چون با کلی نویسنده که نمیشناختم آشنا شدم( و این البته از بی سوادی من بوده) و چون از هر نویسنده سعی میکنیم چند کار بخونیم اونهم در فاصله های نزدیک، باعث شده از نویسنده های خوبی که شناختیم و با خوندن کارشون شیفته شون شدیم، اسطوره زدایی بشه. ما از بیضایی خوندیم و دیدیم همیشه عالی نیست و گاهی دلمون رو میزنه، از ساعدی خوندیم و دیدیم میتونه هم کارهای شعارزده بنویسه و هم باعث بشه براش ایستاده کف بزنیم، و با نغمه ثمینی آشنا شدیم و نبوغ یک نویسنده رو توی کلمات کشف کردیم. خیلی کاری که انجام میدیم رو دوست دارم. نمایشنامه خوندن این حسن رو داره که کوتاهه و زود میتونی به نتیجه برسونیش و اون ملال رمان خوندن رو نداره. یه روتین منظم هم به برنامه مطالعاتی آدم میده که قطعا برای هردو بخشش به دوستای باسواد و پایه احتیاج داری. هربار توی ریویوو هام دارم از این همخوانی حرف میزنم، احتمالا توی ذوق شما که میخونید بزنه این تکرار، ولی دوست دارم خودم یادم بمونه چیا رو چجوری خوندم و از کیا چیا یاد گرفتم. خب شایدم بتونم فرهنگ همخوانی رو ترویج کنم. ~ (^ . ^)~ ...... این نمایشنامه درباره رابطه آدم ها باهم بر اساس اصل اعتماده، و در اینجا این مفهوم رو با رابطه بین زن و شوهر های داستان مطرح میکنه. عنوان نمایشنامه خشکسالی و دروغ، از جمله دعایی کوروش اقتباس شده. در کل نمایشنامه کار قوی ای نیست. ضعف و چاله چوله زیادی داره و نسبت به کارهای دیگه آقای یعقوبی راضی کننده نیست.
یکی از بهترین کارای یعقوبی. همون رئالیسم موضوع همون شخصیت های ساده که ممکنه شبیهشون رو دوروبرمون دیده باشیم و پیچیدگی های درونی شخصی شون. همون رفت و برگشت از زمان حال به گذشته. تکرارها تکرارهایی که این جا یه کاربرد خیلی مهم داشت اون هم این که ما درونیات شخصیت ها رو بفهمیم هر چیزی که توی اون لحظه حس می کنن و یا فکر می کنن. صحنه ای که شخصیت ها کاملا اون چیزی که توی ذهنشون هست رو به زبون میارن و حقیقته و بعد همون صحنه تکرار می شه با جملاتی که دیگه اون صداقت قبل رو ندارن و گاهی کاملا دروغن. این مهم ترین نکته ی کار بود که روی من خیلی تاثیر گذاشت. و همون صداهای روی صحنه( که البته توی اجرایی که من دیدم با بازی پیمان معادی توی نقش آرش اینا حذف شده بود) سیر پختگی شخصیت ها به شدت خوب دراومده بود. شیطنت های میترا در اوایل کار و بعد دیدن آرامش و ثباتش در آخر کار و همینطور هم در مورد امید که از چیزای کوچیک ناراحت می شد(به خصوص توی گفتگوش با آرش که بهشون اشاره می شه) و بعد یاد گرفته بود دیگه از بهونه گیریای کوچیک زنا زود ناراحت نشه و حتی یه نوعی فهمیده بود تمام زنا همینن و اون باید صبر می کرد تا میترا دوره ی رفتار بچگانه و آزاردهنده اش رو بگذرونه تا به اون پختگی برسه اما تاب نیاورد و عجله کرد برای فرار و بعد مواجهه با آلا که اون هم هنوز توی اون سن رفتارهای بچگانه و بهونه گیریه و حالا دیگه امید باید صبر کنه تا آلا هم به پختگی برسه حتی دیرتر از میترا. آرش هم یکی از جالب ترین شخصیت های کار بود. به شدت پای بند به اخلاقیات حتی اگه این اخلاقیات رو با توجه به دیدگاه خودش وضع کرده باشه و یک جورایی بین این شخصیت ها عاقل ترین به حساب می اومد و سعی می کرد به خاطر خودش به کسی آسیب نزنه که بعدا نتونه جبرانش کنه که خیلی خوب با شغلش در ارتباط بود ویراستاری که همیشه ایرادات رو از بین می بره و عبارات مناسب رو جای عبارات نادرست می ذاره. صحنه ی مستی میترا هم شاید تکراری به نظر بیاد اما بیشتر از هر صحنه ی دیگه ای تاثیرگذاره. اون بی پروا بیرون ریختن چیزهای نگفته، چیزهایی که سعی در سرکوبشون شده، سعی در پنهان کردنشون.
و باید تحسین کرد اون انتخاب شعر محشری که یعقوبی انجام داده. "ریتا و تفنگ" محمود درویش و چه مکث های خوبی که علی سرابی توی انتهای کار موقع خوندن این شعر داره مخصوصا دو تا جایی که و من ریتا را به یاد می آورم به همان سان که گنجشکی برکه ی خود را به یاد می آورد * آه ریتا... چه چیز دیده ام را از چشمانت برگرداند
میانِ ریتا و چشمانم… تفنگی ست. و آنکه ریتا را میشناسد، خم میشود و برای خدایی که در آن چشمان عسلیست نماز میگذارد و من ریتا را بوسیدم آنگاه که کوچک بود و به یاد میآورم که چه سان به من درآویخت و بازویم را، زیباترین بافتهی گیسو فرو پوشاند و من ریتا را به یاد میآورم به همان سان که گنجشکی برکهی خود را به یاد میآورد آه… ریتا میان ما یک میلیون گنجشک و تصویر است و وعده های فراوانی که تفنگی… به رویشان آتش گشود نام ریتا در دهانم عید بود تن ریتا در خونم عروسی بود و من در راه ریتا دو سال گم شدم و او دو سال بر دستم خفت و بر زیباترین پیمانه ای پیمان بستیم، و آتش گرفتیم و در شراب لبها و دوباره زاده شدیم آه…ریتا چه چیز دیده ام را از چشمانت برگرداند جز دو خواب خفیف و ابرهایی عسلی بود آنچه بود ای سکوت شامگاه ماه من در آن بامداد دور هجرت گزید در چشمان عسلی و شهر همه ی آوازخوانان را و ریتا را برفت میان ریتا و چشمانم تفنگی است
برای اجرای فروردین 93 بلیط گرفتم و واسه همون گفتم قبل رفتن بد نیست که اول متن رو بخونم. فکر نمیکنم کسی بعد از دیدن یا خوندن متن این نمایش بتونه ذهنش رو از مسایلی که دیده یا خونده رها کنه؛ حداقل تا مدتها نمیشه. تماشاگر یا خواننده «مجبوره» در مورد خیلی از مسایلی که هیچوقت دوست نداره راجعبه شون فکر کنه، به یه اقناع درونی برسه. اینکه میخوام از کدوم قماش آدمها باشم؟ اینکه آیا حاضرم تبعات چیزی که هستم رو بپذیرم؟ به شدت توصیه میکنم خوندن یا دیدنش رو.
خیلی یادآور نمایشهای دیگه بود برام. گاهی چه کسی از ویرجینیا وولف میترسد و حتی یکم یادآور نمایشهای Angry young men. میدونم از نظر موضوعی و محتوا خیلی تفاوت بین اینا هست اما بازم این حسو بهم داد. به نظر من کلا کار خوبی بود و ارزش یه بار خوندن رو داشت. اما خیلی نظرات متناقض میخونم که این بهترین کار یعقوبی هست یا نیست. امیدوارم بهترین نباشه و کارای بهتر بتونم ازش بخونم.
نمايش خشكسالي و دروغ به رابطه چند شخصيت مي پردازد و زوج جواني كه قبل و بعد از جدايي رابطه آنها را شاهد هستيم. نمايش خيلي ساده و بدون هيچ پيچيده گي كه ويژه كارهاي يعقوبي است تا پايان به خوبي نمايش را پيش مي برد. شخصيت ها خوب تحليل شده اند و رابطه آنها براي ما قابل درك است. يكي از ويژه گي نمايش دكور بسيار خلاقانه نمايش است كه به شكل كامل در خدمت نمايش مي باشد. بازهاي روان و بخصوص علي سرابي و آيدا كيخايي كه به خوبي توانسته اند نقش را درك كنند. صحنه اي كه زن (آيدا كيخايي ) حرف مي زند و مرد (علي سرابي) در آرامش با انگشتانش بازي مي كند نوع تضاد دو شخصيت را بدون هيچ فرياد و بازي عصبي تجسم مي بخشد. و اين نشان از درك درست بازيگر از شخصيت ها و هدايت صحيح كارگردان است. موسيقي در نمايش به شكل كامل در خدمت كار است. آهنگساز به شكل تعمدي از استفاده از يك ملودي پرهيز داشته و چنانچه غير از اين بود نمايش به يك اثر احساسي كه موسيقي بر آن غلبه مي كرد تبديل مي شد.
نمایشنامه ی خشکسالی و دروغ یکی ازبهترین نمایشنامه های جناب یعقوبی هست.اگرچه داستان خاصی در ظاهر دیده نمیشود اما در بطن آن هزاران راز یا مسائل پنهان وجود دارد که خواننده را مجذوب خود میکند.درست مثل کتاب خنده در تاریکی از ولادیمیر ناباکوف.روایتگر داستانی معمولی اما در عین حال عجیب و فوق العاده. همچنین شخصیت ها خیلی خوب شکل گرفته بودند و دیالوگ های میان آرش و آلا،داستان را جذاب تر کرده بود. و پایانش هم گرچه واضح نبود اما باعث تحریک قوه ی تخیل میشود.در کل نمایشنامه ی فوق العاده ای بود
جذاب ترین بخش خشکسالی و دروغ به نظرم موضع نویسنده اش است. هر بار می خواهی کسی را قضاوت کنی، ناگهان نویسنده وجه دیگر ماجرا را نشان می دهد. این مسئله جهت ماجرا را از یک درام ساده به درامی درگیرکننده تغییر می دهد.