"ظهر که شد آفتاب قهر کرد و پشت ابر پنهان شد. بیشتر روزها همینطور بود. صبح آسمان آبی روشن بود و بعد ابرها معلوم نبود از کجا میآمدند و تا ظهر به هم میچسبیدند و نور آفتاب را میکشتند. بچهها در این هوا بیشتر میدویدند و سر و صدا میکردند. زود تعطیلشان کردم «دهبهدرها» گفتند که بارانگیر میشویم و من هم روانهشان کردم. نشستم تو ایوان و به اشک آسمان نگریستم. کوه روبهرویم مثل مرده افتاده بود و ابر تیره قله را پوشانده بود. سپیدارهای خشک به حالت رقتباری جلوم صف کشیده بودند، حالتی شبیه سربازهای خلعسلاح شده را داشتند. صدای در مدرسه آمد. نگاه کردم. امامی بود، فریاد کشید «اومدم!»"