خود کتاب «خاطرات» از لحاظ محتوا کتاب ارزشمندی است، چون هم خاطرات دومین رییس پارلمان تاریخ ایران و یکی از خوشنامترین رجال تاریخ معاصر است و هم اینکه به یکی از پرماجراترین دورانهای تاریخ معاصرمان می پردازد. دربارۀ محتوای کتاب حرف دیگری ندارم، فقط می توانم بگویم که خرید این کتاب برای علاقمندان به تاریخ مشروطه واجب است و به همین بسنده می کنم. برای اطلاعات بیشتر در مورد این کتاب ومحتوای آن به کتاب ارزشمند «ایدئولوژی نهضت مشروطه، جلد دوم، مجلس اول و بحران آزادی» از فریدون آدمیت رجوع کنید. در اینجا می خواهم به چاپ و مسائل فنی این کتاب بپردازم.
اگر کمی در کار کتاب باشید و به فونت و حروفچینی تقریباً امروزی خو گرفته باشید، وقتی این کتاب را باز می کنید از دستپخت نشر زوار، بدون هیچ اغراقی، یکه خواهید خورد. حروفچینی کتاب در نهایت بی سلیقگی و شلختگی است به نحوی که تا کنون نظیرش را ندیده ام. حروف درشت و عجیب غریب هستند، و کتابهای چاپ سنگی دویست سال پیش چاپ کلکته و بمبئی را به خاطر می آورند (باز صد رحمت به آنها!). کتاب «خاطرات» هیچ بویی از ویراستاری به مشامش نرسیده و بهره ای از آن نبرده. گاه در یک جمله چهار نقطه می بینی که معلوم نیست به چه دلیل. آیا رسم الخط خود نویسندۀ خاطرات چنین بوده یا ایراد از دستگاه چاپ؟ ما نمی دانیم. به نظر می آید که این نقطهها کار ویرگول را انجام می دهند و احتشام السلطنه از آنها به جای ویرگول استفاده کرده. اما جا داشت که در چاپ جدید، که مال همین دو سال پیش است، این ایرادات برطرف می شد و چاپی منقح و تر و تمیز تحویل خواننده می شد؛ اما افسوس که ناشر با بی التفاتی کامل به حقوق خواننده و نوعی تنبلی عجیب که خاص ما ایرانی هاست، همان چاپ سابق را به زیور! طبع آراسته. فونت درشت کتاب هم برای خود حکایتی دارد. علاوه بر زشتی و بیقوارگی حیرت انگیز فونت، به جرأت می توان گفت که اندازۀ خارج از متعارف آن حجم کتاب را به دوبرابر میزانی که می بایست میبود تبدیل کرده. و این همۀ ماجرا نیست، توضیحات مرحوم موسوی هم زائد است و به نظر بنده آوردن شان در این کتاب هیچ ضرورتی نداشته. خواننده این کتاب را خریده که خاطرات را بخواند، نه اینکه در مورد دیگران کسب اطلاع کند. برای این کار، کتابهای زیادی هست که می شود به آنها رجوع کرد. چاپ کتاب هم در کل جالب نیست و تقریباً به کتابهای زیراکس شده شباهت دارد. طراحی روی جلد هم که دیگر از آن حرف نمی زنیم، چون ظاهراً این زمینه در ایران همچنان موضوعی از سنخ تجمل و زایدات محسوب می شود و ارزش وقت عزیز ناشرین گرانمایه را ندارد.
دست آخر آرزو می کنم کاش ناشرین ما حداقل برای یک بار هم که شده کتاب «در گیر و دار نشر» از روانشاد کریم امامی را بخوانند تا به اصول چاپ درست و دغدغه هایی که باید در چاپ کتاب داشته باشند، پی ببرند تا دیگر شاهد چنین شاهکارهایی از ناشری قدیمی و باسابقه نباشیم.
شرح دستهاول و خیلی روون از اتفاقات اواخر دوران ناصری و جنبش مشروطه از یکی از بزرگترین و محترمترین روشنفکرای دوره میانی قاجار. گر چه بعضی جاها بیان نویسنده صد درصد دقیق نبود، اما نسبت به متنهای دیگهای که از دوره قاجار خوندهبودم خیلی پختهتر و منصفانهتر بود. همچنین توضیحات جزئی و روشنگرانه از اتفاقات مهم تاریخ معاصر مخصوصا روابط خارجی ایران در آستانه مشروطه و شکلگیری و وظائف مجلس اول و دوم، که سخت جاهای دیگه بشه پیدا کرد.
محمودخان احتشام السلطنه، برادر کوچک تر میرزا احمدخان علاء الدوله است (که در نوامبر 1911 در طهران کشته شد). میرزا احمدخان که پس از مرگ پدر صاحب لقب او (علاء الدوله) شد، به دلیل آن که در ایام مشروطیت حاکم تهران بود، شهرتش بیش از احتشام السلطنه است. در کتب تاریخی و خاطرات رجال عهد قاجار، همه جا از احتشام السلطنه به صراحت لهجه و تندی مزاج یاد می کنند و با وجودی که قاجار زاده ای اصیل بوده و سخت متمایل به ادامه ی سلطنت قاجاریه، از او به عنوان شاهزاده ای آزادی خواه و طرفدار جنبش مشروطه خواهی نام برده اند. محمودخان احتشام السلطنه که در دامان دایه بزرگ شده، از دوران حکومتش در "خمسه" (زنجان) خاطره ای عجیب یاد می کند؛ روزی ضعیفه ای به اندرون حکومتی آمد و عرضحالی داد که مطالبه ی ده تومان مستمری خود را می کرد که چند سال بود پرداخت نشده بود. سوال کردم از چه بابت این مستمری به شما داده شده؟ گفت در یک شکم سه پسر آوردم، حکومت خمسه ده تومان مستمری به من داد که حالا چند سال است از پرداخت آن خودداری کرده اند. پرسیدم این مستمری در عصر کدام حاکم به شما مرحمت شده؟ گفت از زمان حکومت علاء الدوله... و اضافه نمود که علاء الدوله یک پسر هم داشت که اسمش محمودخان بود و من دایه اش بودم، او را شیر داده ام... گفتم تو دایه و مادر من هستی، رویت را باز کن، آن پیر زن را مثل مادر در بغل گرفته و بوسیدم، خیلی گریه کرد... علاوه بر آن که مقرری سنوات گذشته ی او را پرداختم، او را در اندرون خویش نگاهداشتم... "محمودیه"ی فعلی، از ییلاقات خارج از شهر تهران بوده که علاء الدوله ی بزرگ آن را بنا کرده و به نام همین فرزندش (محمود) نامیده. احتشام السلطنه پس از شش سال تحصیل در دارالفنون (از وضع معلمین و آموزش آنجا بسیار بد گفته)، پس از مرگ پدر به لقب "قوللر آغاسی" ملقب شد و در سفرهای داخلی در رکاب ناصرالدین شاه بود، سپس به ماموریت آذربایجان فرستاده شد، و با لقب احتشام السلطنه به حکومت خمسه (زنجان و توابع) منصوب شد. مدتی در تهران بیکار بود. چون الکساندر سوم در روسیه فوت کرد و نیکلای دوم بجای او نشست، ناصرالدین شاه، وجیه الله میرزا سردار را به ماموریت تسلیت و تهنیت به سن پطرزبورگ فرستاد و احتشام السلطنه به عنوان نایب اول، همراه گروه شد. (خاطرات احتشام السلطنه از این سفر، خواندنی ست). پس از مدتی به ماموریت کارپردازی اول بغداد (در امپراطوری عثمانی) منصوب و بعد، به معاونت کل وزارت خارجه منصوب شد. در اوایل دوران مظفرالدین شاه که امین السلطان اتابک برکنار و امین الدوله به ریاست وزراء منصوب شد، احتشام السلطنه با چند تن از دیگر صاحب منصبان قاجاری، "انجمن معارف" را تشکیل دادند که خوش آیند صدراعظم و شاه نبود. از همین رو او را به حکومت کردستان که مرکز اغتشاشات بود، فرستادند، و از آنجا به اولین ماموریت خود در برلین فرستاده شد. در ایام جنگ اول به تهران بازگشت و در فعالیت های مشروطه خواهی بصورت آشکار و پنهان فعال بود. از همین رو به سفارت فوق العاده و ریاست هیات تحدید حدود مرزی ایران و عثمانی فرستاده شد و دوران نهایی نهضت مشروطه را در آن حوالی گذراند. هنگام تشکیل مجلس اول، با وجودی که در تهران نبود، به نمایندگی انتخاب شد و هنگام به توپ بستن مجلس و استعفای صنیع الدوله، از سوی وکلا به ریاست مجلس شورای ملی انتخاب گردید. همین سبب شد تا با برخی رجال و از جمله محمدعلی شاه، درگیری های بسیاری داشته باشد. در بحران استبداد صغیر، پنهانی به برلین باز گشت اما به جهت یک مصاحبه که با روزنامه نگاران اروپایی انجام داد و محمدعلی شاه را محکوم کرد، بار دیگر مغضوب شد و به تهران احضار گشت. پس از برکناری محمدعلی شاه، مدتی در اسلامبول بود و سپس به برلین، نزد فرزندش باز گشت و تا آخر عمر در همان جا ماند. کتاب خاطرات را در برلین آغاز و تمام کرد. از ویژگی های خاطرات احتشام السلطنه، یکی هم "انتقاد از خود" است که در بسیاری زمینه ها صاف و بی غل و غش ابراز می دارد و شخص خود و تمامی ابواب جمعی قاجاریه را مسبب بدبختی های ایران در این دوره می داند.
".از تهران دستور و اطلاع رسيد كه بر حسب دعوت بعضي از دول(!) شاه قصد مسافرت فرنگ دارند و به برلن هم خواهند آمد و فلان تعداد از اجزاء، ملتزم ركاب ميباشند. براي من كه تا اندازهاي مسبوق به حالت اعليحضرت بودم و اجزاء دولت و درباريان او را كه رذلتر از اوباش بازار بودند خوب ميشناختم، وصول اين خبر بهجت اثر ماية مصيبت و عذاب و ناراحتي گرديد؛ زيرا من تازه به برلن و محل مأموريتم وارد شده بودم و هنوز طرز زندگي و ادارة اين مملكت (آلمان) را نميدانستم. در اولين برخوردها با مقامات سياسي و دولتي آلمان احساس كردم كه چون مانند دولتين روس و انگليس و حتي به قول خودشان به قدر فرانسه و بلژيك در ايران منافع ندارند، نسبت به مملكت ما بيتفاوت ميباشند... وظيفة من براي مهيا كردن دولت و كشور آلمان جهت پذيرايي از شاه ايران و ملتزمين ركاب او بسيار دشوار بود. دولت آلمان پس از اينكه اصل بازديد پادشاه ايران و پذيرايي از او را پذيرفت در قبول پذيرايي از قريب يك صد نفر همراهان كه مركب از صدراعظم و بعضي از وزراء و درباريان و رجال تا نوكر و پيشخدمت و قراول و يساول و دلقك و روضهخوان و معينالبكاء و امثالهم بود اشكالتراشي ميكرد و حق هم با وزارت خارجه آلمان بود... بالجمله اين مسائل به هر شكلي بود قرارش گذارده شد و دولت آلمان را راضي به پذيرايي رسمي از شاه و خيل همراهان و ملتزمين ركاب او كردم. «تازه بعد از موافقت دولت آلمان، مسئله «نشان» به ميان آمد و مراسلات و مذاكرات و تلگرافات پيدرپي. در اين زمينه مشكلات از تهران آغاز شد. از صدراعظم تا پسر سيد بحريني و قهوهچي باشي و غيره «نشان» ميخواستند و در اطراف نوع و اعتبار آن نيز هر يك توقعات و گفتگوهايي داشتند. اتابك امينالسلطان براي خودش نشان «عقاب سياه» را كه بزرگترين نشانهاي آلمان است ميخواست و دليل استحقاقش اين بود كه روسها به من نشان «سنت اندر» دادند و من به ملاحظة اينكه به شاه هم همين نشان را ميدادند قبول نكردم. آلمانها گفتند كه امپرا��ور آلمان ميفرمايند اشخاصي ميتوانند نشان عقاب سياه داشته باشند كه من خود شخصاً ايشان را بشناسم و وزارت خارجه پيشنهاد مخصوص و مقيد به شرح خدمات و سوابق دوستي با دولت و ملت آلمان برايشان داده باشد، و ديگر اينكه اگر روسها به صدراعظم ايران نشان «سنت اندر» ميدهند، در ازاي خدماتي است كه متقابلاً از او انتظار دارند؛ ما چيزي انتظار نداريم. دردسر نشان صدراعظم به هر صورت قابل حل بود، زيرا براي شخص صدراعظم ملازم پادشاه، گرفتن نشان از هر درجه و نوع امكانپذير بود. اما ساير همراهان بلامحل دستبردار نبودند و در سر مسئله نشان هر يك از ايشان مذاكرات داشتيم و تحصيل نشان براي آنان، مسئله حياتي براي من شده بود. هر يك از اعضاي پست خلوت، بر مزاج پادشاه همانقدر نفوذ داشت كه صدراعظم داشت. يكي از ادعاهاي بامزة مظفرالدين شاه اين بود كه ميفرمودند: قصة نشان اين همه طول و تفصيل ندارد. ما هم متقابلاً به اجزاء امپراطور و مأمورين دولت آلمان نشان خود را مرحمت ميكنيم. غافل از اين كه هر كس كه در چهل پنجاه سال اخير، از دربار معدلتمدار به فرنگستان آمده نشانهاي دولت عليه را با فرامين سفيد مهر دوجين دوجين فروخته يا به عوض انعام به اين و آن بخشيده و هر كس مايل به داشتن نشانهاي دولت شاهنشاهي بوده عاليترين انواع آن را به دست آورده است و ديگر اين نشانها و فرامين مبارك در فرنگستان پشيزي نميارزد"