Jump to ratings and reviews
Rate this book

گواهی عاشق اگر بپذیرند

Rate this book

First published January 1, 1994

53 people want to read

About the author

قاسم هاشمی‌نژاد

26 books94 followers
قاسم هاشمی‌نژاد (متولد ۱۳۱۹) نویسنده، مصحح و مترجم ایرانی است. مشهور‌ترین اثر وی فیل در تاریکی از مهم‌ترین آثار در ژانر پلیسی ایرانی محسوب می‌شود.

آثار

داستانی

فیل در تاریکی، کتاب زمان، ۱۳۵۸
تک‌چهره در دو قاب، ، ۱۳۵۹
راه و بی‌راه: فیلم‌نامه، (کارگردان: سیامک شایقی)، ۱۳۷۱
خیرالنساء (۱۲۷۰-۱۳۶۷): یک سرگذشت، کتاب ایران، ۱۳۷۲
عشق‌نامۀ ملیک مطران: یک فیلم‌نامه، مرکز، ۱۳۷۷

کودکان

توی زیبایی راه می‌روم: ۲۶ شعر از بر و بچه‌های چی مایو، مرکز (کتاب مریم)، ۱۳۷۰
قصهٔ اسد و جمعه، مرکز (کتاب مریم)، ۱۳۷۰

شعر

گواهی عاشقی اگر بپذیرند، کتاب ایران، ۱۳۷۳
پری خوانی ، ۱۳۵۸

تصحیح و نقد

سفرنامه‌ی ناصرخسرو قبادیانی مروزی، ناصرخسرو قبادیانی، زوار، ۱۳۶۹
در ورق صوفیان: سه مقاله در حوزهٔ عرفان، ساحت، ۱۳۸۴
قصه‌های عرفانی: تعریف، تبیین، طبقه‌بندی، پژوهشگاه فرهنگ هنر و ارتباطات، ۱۳۸۸
حکایت‌های عرفانی: ۲۰۱ گزیدۀ روایی از دفتر معرفت‌پیشگان، حقیقت، ۱۳۸۹

ترجمه

کارنامۀ اردشیر بابکان: از متن پهلوی، -، مرکز، ۱۳۶۹
مولودی: نمایش منظوم، تی. اس. الیوت، مرکز، ۱۳۷۷
بشنو، آدمک، ویلهلم رایش، کتاب ایران، ۱۳۸۰
خواب گران، ریموند چندلر، کتاب ایران، ۱۳۸۱
من منم: کتابی دربارۀ خودکاوی، راتان لعل، ، ۱۳۸۲
آوادوگیتا: سرود رستگاری: کهن‌ترین متن وحدت وجود، داتاتریا، ثالث، ۱۳۸۳
کتاب ایوب: منظومۀ آلام ایوب و محنت‌های او در عهد عتیق و مقایسۀ تطبیقی با پنج متن کهن فارسی، هرمس، 1386

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
5 (21%)
4 stars
6 (26%)
3 stars
8 (34%)
2 stars
3 (13%)
1 star
1 (4%)
Displaying 1 - 2 of 2 reviews
Profile Image for Farnaz.
360 reviews124 followers
August 23, 2018

پی نشستنی به انتخاب بخت
پاییده سایه ها به رهگذارو در هوای ما
ـ که بسته ایم به مرگ چنان که بسته ایم به سایه هایمان ـ
بال می گشاید این بازِ شوخ

میان دو پرواز جا می کند اکنون به شانه ام،
آری، خلافِ نوشته، قصه آغاز و پایان ندارد؛
برین خاکدان هرچه بینی کهنه ست:
گیرم که در غلافِ تازه شعله زند آتش ظور،
یا که ناخواسته بر خاک پا نهد آدم،
دلواپس هنوزِ آن خیالِ سبز؛ گیرم که بی اعتنا به قصه اش سهراب ـ
قصه اما همیشه در کارست: به مهر، یا به کینه، یا به رشک
گاه صدامان زند در باد، گاه به نام سرنوشت

تقه ای بر در، به هشدارمان
چشم بسته اما راه می برد ما را عشق،
و برین بازی نگران از کمینگاه
قصه خوانِ همیشه ــ ماه
____________________________________________________________
گیسوی ترم،
دل هم هوائیت؛
کجایی کجایی دربدرم؟

خانه ای جسته ام
غربت ماه مرانم
دل ابری دارم آنجا
در خوابت ببارانم
____________________________________________________________
که زندانی توام، گروگن عشق و ملال
____________________________________________________________
لمیده بر همین مخده های خانمانه
دل هوای ترنج و گریه دارد
دل هوای نام تازه ای به مردن
بوسیدنی تر از حتی لبانش

کرانهای خلوتی میجستم شبها
اشکهام را بینبارم
علفهام سرِ دست می بردند
یادگار ابر

خلقتِ تو پاکیزه تر از ماه
هنوزت همه هوا هنوزت همه هوس؛

دل در گلوی کبوتریم میزد،
به بوی تو می رفتم از نفس

حُسنِ تو بال پرنده وابستم
تا چاه و چامه ات زمین برداشت؛
انگشت خسته دیدی از خنجر کاری
زخم ندیدی زخم که در دل من کاشت
____________________________________________________________
کاش بودی پیراهنِ تار و پودم
یا که پیراهنِ تنِ تو من بودم
____________________________________________________________
افتاد یکی از نفس

قصه ی قدیمی شده دیگر
قصه ی دل سپردن
مثل قصه ی زادن
مثل قصه ی مردن
____________________________________________________________
باز شدم از خود
تا ترا دیده ام
من با بهار پیچیده ام
____________________________________________________________
شب از کجا درز می کند این همه یکجا
نمناک از هقاهق کناره هات؛
با ردِ مار روانی زلال شیریت
راه می کشد مه ِ ستاره ها

بر این سفینه که مردگان حراف می برد
آن خون زنده ای که می جوشی
اسم تصنیفی تو بر لبانم
در این شب دیوانه ی فراموشی

روزی آستین تو بگیرم و بالا شوم
تا سرچشمه ات، ای آزادی
بشنو! بشنو! ماهی گمشده پَره اش را
به قلب زمین می زند هنوز

تنها عاشقان رو به مرگ روانند
لب های بی زوالشان برهنه تر از باران
چون پُر آمدی از دریا، ما را نیز
به جاودانگی سنج، فقط خاطره ــ

ای ردِ شبانه ی اشک!
____________________________________________________________
دل خوش کرده به این تنهایی بسته به این ویرانگی
____________________________________________________________
اینجا که جای مردن هم نیست
____________________________________________________________
شفاف به یادگار تا بخواهی شفاف
از تو شهری دارم، شهری شنیدنی
____________________________________________________________
دیدم آن دورها لرز داشت
آنچه یادش اینجا هنوز با منست
چیزی از کودکیم، از یادگاری که به دل دارم
از تو از سالیان آزگار که ذله ام دیگر به یافتنش
تا چنگم آمد دم، یا به گمانم

گم شد در ازدحام.ِ آن عصری
____________________________________________________________
مثل زمان، در پتوی خوابهای خود پیچیدهف تنها
___________________________________
ای روزگارِ تلف
قوام میده در جوانی های معطل! دهلیزها تاریکند
____________________________________
خوشا آنان که می دانند و به تن می پذیرند و تن می دهند به این تقدیر
____________________________________
از اینجا روایات گونه گون است
برخی گفته اند به سنگسار نمرد؛ گرماِ توبه یافت و گرم بر دستِ صاحبِ شرع توبه یافت و سپس به مرگ عادی مرد، چنانکه مقدر او بود. دیگران که خوشباورترند گویند ذات رحمان حق استغاثه ها را شنید و دل برو سوخت و بطرفه العینی، چنانکه در یدِ اوست، اسبابی چید تا از آن مهلکه بیرون جست. همه حرف زن. چنانکه دانیم، مرد به مرگی رقتبار، بریده از امیدو خاطره، سراپا تسلیم، حتی کمابیش مجذوبِ، آنچه ناروا میرفت بر دست همشهریانش
فراتر از خواب همگان بود اینکه زانیه ای، به هرحال منظور نظر باشدو مُقبلی آرمیده در جوار قرب، مثل همیشه زنها، به سائقه ی غریزه ی بی خطاشان، بو برده بودند. به رویت چیزها دیدند که، چارو ناچار، خبر از کرامت خاک داشت ـ باد که بوی عنبر خام میبرد؛ قبر که هرشبه نورباران. یکروزه شهره شد به اینکه مقام حاجت است و کارهای بسته می گشاید. پس نیازشگه دخترانی شد که سینه بر سینه ی آن می مالیدند و از قضا، چه نورپاره ها در دل می یافتند، چه مرادهای همه حال. دل های بسته ای که راه نمی برند به راز کائنات بیهوده سر آن شدند که سابقه ای نکوتر از برای خاک مرتب می کنند. پس این قصه را در دهنها انداختند که سیده ای فاضله، پیش از این، دفن به باغچه ی بزرگ بود مشهور به مادر عبدالله و هم بدو مبارک شد این خاک. غافل از این سودا که کس چیزی قیمتی بازنخرد تا مگر چیزی به قیمت تر به او نفروشد
القصه،با قای آسمان جفت و جور شد چونکه دخترانی بر سریر آن خاک نشستند تا به دادِ تن بهره ی عاشقان دهند هرچند در واقع واسطه ی روی خاک بودند با زیر خاک. و چون همانجا به خاک شدند مزار بی بی دختران هنوز کم داشت آنچه را که در خورِ بساط جلوه و جلال دنیویست
خاتونی ساده‌دل از دوده ی امیران ترک یک روز واقعه ای دید به بیداری؛ زنِ جوانی پوشیده در شاره ی زرنگار، با عطر گیسوان عنبر خام و داغ رب هایی هنوز به پیشانی و بر گونه ه، به ساختن بنایی اشارتش داد. چون همین گنید باشکوه را به پای بُرد که می دانید. روزش کرانه کردو خود نیز در جوار جمع دختران آرمید. باری ه همت آن خاک پاک مستجاب شد دعای خاتون در حق فرزندش، شاه شجاع
تاریخ گوید امیرکی بود این شاه شجاع، ازین ملوک طوایف که روزگار پروریده از یاد برده هزاران هزار نام او اما زنده به این شد الی ابد که ممدوح خواجه ی ما بود، محبوب حافظ شیراز
___________________________________________________________ کجاست حالا؟ خبری، اثری؟ آن گردالی چشمهاش که با روشنیِ آتشِ خودم دم میزد.
Profile Image for شادی‌آفَرین .
155 reviews8 followers
November 7, 2020
•{گواهیِ عاشق، اگر بپذیرند}؛ قاسمِ هاشمی‌نژاد

اینست زندگی. بافته از بادو خار،
از هیچ ــ خاطره. گنبدی هست بلند اینجا:
خواب می‌بیندم هرشبه. گیسوی تَری می‌بویم
~
دِلْ ابری دارم آنجا،
در خوابت ببارانم
~
دل هوای ترنج و گریه دارد
دل هوای نامِ تازه‌یی به مردن
بوسیدَنی‌تَر حتّا از لبانش
~
خلقتِ تو پاکیزه‌تَر از ماه
هنوزت همه هَوا
هنوزت همه هوس
~
دل در گلوی ِکبوتریْم میزد
~
برگها به شب لحن ِ تو لحن ِتو می‌جوند
~
رؤیای روشنی
به دل می‌بافت
~
توی مُشتَم ستاره
خواب می‌دیدم خواب
~
آنهَم گُلی، چه گُلِ پُرخونی!
~
چه می‌گویم در این تاریکیِ بسته‌تَر از شب
~
هیــچ آرزوئی نفس نمی‌زند درین خلوت، مگر شقاوتی که در مه نیز روی نمیپوشد. مگر ترسی کــه سحرگاهان راه به خوابهای آشفته می‌برد. مگر لرزی نشسته در استخوانها؛
~
شَب از کُجا درز می‌کند، اینهَمه یکجا
نمناک از هقآهِقِ کناره‌هات
~
اِی ردّ ِ شبانه‌ی اَشک
~
دل خوش کرده به این تنهائی بسته به این ویرانگی
~
از تو شهری دارم، شهری شنیدَنی
~
زمزمه‌های ِشبانه، قرار ِآینده، حسرت به‌ دلی‌های بعد؛
~
ما از امید کیسه‌ها دوختیم.
صیاد ماندو دامهای دریده؛
~
رو مپوش از من. برای گذشتن از آب
پروانه‌ئی هنوز بالبال میزند. یک جای دور
~
کو مُرادم کو؟! دلِ آبادم؟
~
تو دَستپخت ِآسمان شبی، وزوز زنبورهای معطر!
~
ماه حنائی! درخت ِدمادم، لرزان،
مثل بادی. بادی وُ نادیدنی. دردی
~

یکی دو حرف بر زبانم رفت از شعری که نیز در یاد ِ من نمانده؛
~
آن را که عشق فراخواند
مرگش کجا خواند؟
~
در ســرش، افروختــه از تــب، رفتامــدی بــود
~
شب و روز حالا پرنده میشمارم
Displaying 1 - 2 of 2 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.