قاسم هاشمینژاد (متولد ۱۳۱۹) نویسنده، مصحح و مترجم ایرانی است. مشهورترین اثر وی فیل در تاریکی از مهمترین آثار در ژانر پلیسی ایرانی محسوب میشود.
آثار
داستانی
فیل در تاریکی، کتاب زمان، ۱۳۵۸ تکچهره در دو قاب، ، ۱۳۵۹ راه و بیراه: فیلمنامه، (کارگردان: سیامک شایقی)، ۱۳۷۱ خیرالنساء (۱۲۷۰-۱۳۶۷): یک سرگذشت، کتاب ایران، ۱۳۷۲ عشقنامۀ ملیک مطران: یک فیلمنامه، مرکز، ۱۳۷۷
کودکان
توی زیبایی راه میروم: ۲۶ شعر از بر و بچههای چی مایو، مرکز (کتاب مریم)، ۱۳۷۰ قصهٔ اسد و جمعه، مرکز (کتاب مریم)، ۱۳۷۰
شعر
گواهی عاشقی اگر بپذیرند، کتاب ایران، ۱۳۷۳ پری خوانی ، ۱۳۵۸
تصحیح و نقد
سفرنامهی ناصرخسرو قبادیانی مروزی، ناصرخسرو قبادیانی، زوار، ۱۳۶۹ در ورق صوفیان: سه مقاله در حوزهٔ عرفان، ساحت، ۱۳۸۴ قصههای عرفانی: تعریف، تبیین، طبقهبندی، پژوهشگاه فرهنگ هنر و ارتباطات، ۱۳۸۸ حکایتهای عرفانی: ۲۰۱ گزیدۀ روایی از دفتر معرفتپیشگان، حقیقت، ۱۳۸۹
ترجمه
کارنامۀ اردشیر بابکان: از متن پهلوی، -، مرکز، ۱۳۶۹ مولودی: نمایش منظوم، تی. اس. الیوت، مرکز، ۱۳۷۷ بشنو، آدمک، ویلهلم رایش، کتاب ایران، ۱۳۸۰ خواب گران، ریموند چندلر، کتاب ایران، ۱۳۸۱ من منم: کتابی دربارۀ خودکاوی، راتان لعل، ، ۱۳۸۲ آوادوگیتا: سرود رستگاری: کهنترین متن وحدت وجود، داتاتریا، ثالث، ۱۳۸۳ کتاب ایوب: منظومۀ آلام ایوب و محنتهای او در عهد عتیق و مقایسۀ تطبیقی با پنج متن کهن فارسی، هرمس، 1386
آدم از این میزان مهجور بودن و در عین حال بزرگ بودن کسی مثل قاسم هاشمینژاد میماند واقعا شگفت انگیز است که چرا نویسندهای به این بزرگی و با این قلمِ قوی نباید در حد و اندازههای هنرش شناخته بشود البته مرام و مسلک درویشانه خود او هم موثر بوده است. ولی خب حیف است تعداد بیشتری از مشتاقان ادبیات و دوستداران زبان فارسی کتابهای او را نخوانند و از آن حظ وافر نبرند
خیرالنسا یکی از بهترین آثار قاسم هاشمینژاد است یک رمان کوتاه با زبانی موجز و مسحور کننده. زبان در آثار هاشمینژاد همواره اهمیت ویژهای داشته است ولی نثری که او در خیرالنسا به کار برده از جنس دیگریست. نثری که از تسلط بسیار بالای هاشمینژاد بر زبان و ادبیات فارسی و ظرایف آن حکایت دارد. به نظر من هاشمینژاد در خیرالنسا از امکانات شعر فارسی برای روایت رمان خود بهره برده است امکاناتی چون جابهجایی اجزاء جمله برای اثرگذاری بیشتر، ایجاز، ایهام و کشف و همنشینی آهنگ کلمات... بهتر است به جای این توصیفات از نثر او که سرآخر راهی به دهی نیز نمیبرد. بخشی از نثر کتاب را بیاوریم تا پیشروی شما باشد و عیار بالای کار دستتان بیاید
زمانه عوض شده بود جویهای پوشیده از پونه و پرسیاوشان که آب درِ خانهها میبرد جا به لولهکشی داد. بخشی از خانه، ارسی سرش، به تعریض کوچه رفت. خیابانهای خاکی زیر لایهای از قیر پوشیده شد. درشکه در شهر جولان به سواری سپرد. جشن تیرگان ورافتاد که یادگار هزاران ساله بود، عزیزداشتِ خاطرهی نجات خاک وطن. نوروزیخوان رفت و با او بهار. هر چه کهنه بود، قدیمی بود، تحقیر شد، طرد شد، از اعتبار افتاد. صحبتهای تازه میشد؛ نسل تازه میرسید و هواهای تازه در سر داشت
ابراهیم گلستان، بهرام بیضایی، احمد محمود، غلامحسین ساعدی، شاهرخ مسکوب، رضا قاسمی نویسندگان محبوب فارسی زبان را لیست کردم. خاطرات خوش و شیرین فراوانی از خواندن دست نوشته هایشان دارم اما نویسنده دیگری هست که از تمام این بزرگان هم برایم عزیزتر است و به تنهایی روی قله می ایستد؛ قاسم هاشمی نژاد بخش قابل توجهی از نوشته های چاپ شده هاشمی نژاد را خوانده ام. علاوه بر اینکه قلم و زبانش مرا به وجد می آورد، نگاهش را ستایش می کنم. عمده فعالیت هایش در زمینه ادبیات و عرفان است که به روحیه و ذائقه کتاب خوانی ام جور است. عمده شهرت دوران جوانی اش به نقدهای ادبی اش بر می گردد که به خاطر مسائل حاشیه ای نقد نویسی عطایش را به لقایش می بخشد. در کاربلدی او همین بس که نویسنده باسواد و سخت گیری همچون گلستان او را یکی از دو فرد صاحب نظر در ادبیات ایران می دانست. در ابتدای انقلاب رمانِ پلیسی خوش ساختِ فیل در تاریکی را نوشت که در فضای سیاست زده ابتدای انقلاب قدر ندید و کمتر مورد توجه قرار گرفت. روزگار می گذشت و هر چه به پیش می رفت، ارادتِ هاشمی نژاد به عرفان بیشتر نمایان می شد. در خیرالنسا که سرگدشت زن صاحب کرامتی است، ادبیات و عرفان به تعادل می رسند. وقتی صحبت از هاشمی نژاد می شود، نمی توان از زبانِ او به سادگی گذشت. تسلط زبانی در کارهایش مشهود است. خیرالنسا از این قاعده مستثنی نیست. زبانِ داستانِ خیرالنسا دلنشین است اما دیرنشین است. باید کمی صبوری به خرج داد تا قلمِ هاشمی نژاد به دست خواننده بیاید. در کامنت فصل 9 را که گل سرسبد کتاب است، آورده ام. فصل عجیبی است. ریتم حوادث در این فصل شتاب بیشتری می گیرد، با این وجود نه تنها نشانی از شتابزدگی و نابلدی در متن دیده نمی شود بلکه هنر و ذوق نویسنده است که با صرفه جویی در استفاده از کلمات و با انتخاب زیباترین واژه ها و رساترین ترکیب و اصطلاحات، داستان را پیش می برد. با این تذکر که بخش مهمی از اتفاقات رمان در این فصل رقم می خورد و اگر به خط اصلی داستان اهمیت زیادی می دهید، بهتر است از خیرِ خواندن این بخش برگزیده از خیرالنسا بگذرید.
آنقدر فریباست این متن و این شیوه ی روایت که مرا باز می کشاند به خودش. که باز بخوانمش و باز در خودم بچرخم و مست کنم و لا به لای واژه ها سرگیجه بگیرم از خوشی ی خواندن. هاشمی نژاد در این متن آن روایتِ اصیل خودش را نشان می دهد و آن دلبستگی اش را به عرفان اما عرفانی پرداخته ی مشاهده و خوانده های خودش، ناب؛ بی همتاست این متن و هاشمي نژاد و آن رويا كه در ساختار نثر او هست بي بديل و مدام در حافظه باز بخوانمش و بارها
من جهان این اثر را خیلی دوست داشتم. این جهان سرشار از سلم و حلم جهانی است که به نظرم هر ایرانی اگر اندکی پیرایه های زندگی متجددانه را کنار بزند میتواند در درون خودش بیابد. و کاش که نویسنده بیشتر به این جهان پر و بال داده بود. به هر حال این اثر با ویژگیهایی که دارد قرار نیست خیلی عامه پسند باشد پس میشد به افتخار مخاطبی که قصد دارد در جهان این اثر سیر کند و با سلوک شخصیت خیرالنسا همراه شود بیشتر از جزئیات این زیست عمیق حرف زد و حجم اثر را بیشتر کرد. الآن احساس میکنم اثر ایجاز مخلی دارد که به خاطر وابستگی نویسنده به شخصیت اصلی است. این وابستگی هم دقیقا در آخرین سطر اثر برملا میشود و میفهمیم نویسنده دارد سرگذشت مادربزرگ خودش را مینویسد در نشستی که با چند تا از دوستان درمورد زبان این داستان داشتیم بنده گفتم که به نظرم زبان سخته و پخته این اثر اگرچه واقعا تحسین برانگیز است اما "الصاقی" است و دست نویسنده در به کارگیری این زبان پیداست. در حالی که به نظرم وقتی دولت آبادی زبان محکم و خاص کلیدر را میافریند و به استخدام رمانش درمیآورد دستش پیدا نیست. یکی از دوستان تذکر داد که با یک زبان مکانیک نمیشد این تجربه عرفانی خیرالنسا را منتقل کرد که البته تذکر درستی است. یکی دیگر از بچه ها هم گفت در کارهای غربی میبینیم که با زبان نسبتا بی تفاوت یک تجربه عرفانی یا روحیات شهودی را روایت میکنند و من گفتم شاید روحیات اعضای خانواده گلس در آثار "Salinger J.D." مثال خوبی برای استفاده از زبان بی تفاوت برای توصیف احوالات شهودی باشد
به هر حال در سالگرد درگذشت این نویسنده عزلت گزیده مطالعه این داستان کم حجم را که در دو ساعت یا کمتر میشود مطالعه ش کرد به همه اهالی ادبیات داستانی توصیه میکنم
کتاب خیرالنساء رو همراه با فایل صوتیش گوش دادم و خوندم اینقد جذابیت داستانش برام زیاد بود که نتونستم تنها به گوش دادن به فایل صوتی اکتفا کنم و همزمان کتاب هم روبروم بود و چشم از صفحات کتاب برنمیداشتم مبادا که جمله یا کلمه ارزشمندی رو از دست بدم حس و حال پشت داستان رو بی نهایت دوست داشتم به شکل ماهرانه و استادانه ای انگار احساسات در دل کلمات نقش بسته بودن حس فوق العاده ای رو با خوندنش تجربه کردم و مسلما بارها و بارها این کتاب رو خواهم خوند. نثر فوق العاده ای داشت و بسیار تاثیر گذار...
"بحذر بود ، در هر حال، از برملا شدن راز، مبادا نوری که دلش به آن روشن بود ناگهان برمد"
همراه میشوید با داستان و دست کم یک ساعتی درگیرتان میکند. فارغ از نگاه ِ متعهدانه برای ادبیات یا هنر، چه رسالتی بالاتر از "رها کردن ذهن آدمی حداقل برای لحظههایی کوتاه از تلاطمات زندگی" برای ادبیات؟
به خواب پيري ديد نوراني. دلْدلْکنان قدم پيش گذاشت و پا - بي اختيار- پس كشيد. آبگيري ميان او و پير فاصله ميداد، كران تا كران روشن از نورش. غصهاش شد. ماهيانِ گويا دعوتش به آب مينمودند، خوشههاي نور در دهن. پير پانهاده بر گُردهي دو ماهي آب ميبُريد، ميآمد، تا اين سوي كرانه. خيرالنساء پيش پاي پير لب آب زانو زد. دامنش گرفت و بيطاقت از غم ناداني و ناتوان گريست، زار زار. پير مشتي آب به صورتش زد. به لبخندي نوازشگر دل قرصيش داد. انگشت اشاره ميان دو چشمش كشيد. دوباره سوار بر مركب لغزانش ميرفت. بدرودگوي در پياش ماهيانِ بدرقه. ( از متن كتاب)
کاش میشد نثر هاشمینژاد را انشا و دیکته کرد تا یاد بگیریم و یاد بگیرند که فارسینویسی یعنی چه. فاخرنویسی یعنی چه. امکانات زبانی و نحوی و صرفی چقدر است. چه قدر به پیشبرد داستان و ایجاز و اختصارش یارا است. من شیدای این پالودگی و ظرافت نثر اویم. چه در خیرالنساء چه در ابر ترجمهی کتاب ایوب، روح و روان خواننده را جلا میدهد صرف همین نثرش، محتوا و جان کتابش که به کنار. خیرالنساء هم موجز و هم زیبا و هم مهم است. نشانگر گذار یک زندگی و دوران است در شصت و سه صفحه که البته اگر به فونت معمول درآید میشود چیزی حدود چهل صفحه، اما جاندار و کامل و حظ آور.
براي خيرالنسا جان سالها ست كه بست نشسته ام بر درگاه خانه ات و دستهاي خسته و كوتاهم به كوبه نرسيده يعني راستش گاهي رسيده اما تو در را باز كرده اي از من عبور كرده اي رفته اي بازگشته اي و بي اعتنا به من در را بسته اي . من اما در خيال هزاران بار سرم را چسبانده ام به محدوده ي چپ قفسه ي سينه ات و بوسه بارانش كرده ام .به خاك افتاده ام اشك ها بر خلاف مسير هميشگي شان سراريز پيشاني . مي گويد: زخم اگر زخم باشد جايش مي ماند. خواستم بگويم زخم اگر زخم باشد خونريزي اش مهار ناشدني ست. نگاه كن خاتون زخم هاي من به قدر كفايت كاري اند؟ خون اينجا و آنجاي تنم شتاب آلود و بي درنگ جاري ست . و تو در خيال، پر چادر سپيدت را چون پنبه با دست جدا كرده اي ،نفس كشيده اي دمي عميق و ضماد كرده اي بر قلبم ، قلبم .درد مي كند .خاتون قلبم درد مي كند .كجا طبيب بي آغوشي ست تا مرا همه ي همه ي من بند بند مرا پيوند زند به خاك .قلبم مي ايستد و صداهاي اول ، دوم،سوم و چهارم خاموش مي شوند .قلبم مي ايستد به نماز در حجاب پنبه اي سپيد تو . تو لبخند ميزني و من به وقت لبخندت خيال ميكنم كه خيال كرده باشمت به وقت لبخند پر حياي تو . تو با عشق مي گويي مي گويي مي گويي : "دردت به جانم " و من بي چاره تر از اين حرفها ،بي چاره تر از همه ي اين حرف ها ، خوب ميشوم . با تو از آن روياي عجيب مي گويم از آن ديواري كه بي وقفه مي گريست و من هر چه كردم چشم هايش پيدا نشد(و من دلم براي ديواري كه بي وقفه گريه مي كند تنگ مي شود ) تو تعبيرم مي كني به دعا و سكوت . من تعبيرت مي كنم به سكوت و دعا.سپيد ميشوم چون كودكي سپيد پوش و ماه در دست .
قلبم درد مي كند خيرالنسا جانم .كجا طبيب بي آغوشي ست كه خاك را به حوصله وا دارد تا پس نزند مرا .جاي ديگري نيست .ندارم .باقي نمانده.تمام مقصدها تمام شده اند. دستمالي شده اند .بي هويت اند .و اين را گلبرگ سرخي مي داند كه از ساقه سبزش افتاد و نمرد .آب در دل ابر هاي بالغ تكان نخورد و باران رفت كه ديگر نبارد . به هنگام آن سپيده دم هولناك كه خورشيد زردنبوي قلابي، از آسمان بي صداقتش راند مرا .تو در هيبت ماه هبوط كردي لبخند زدي و رنگ ها همه ي رنگ ها به تيمار سرخ متمايل شدند.
تب دارم .قلب اندوهگينم به نماز قضاي بي زماني ايستاده است بر آستر پر زخم يك ماه و مهربان است رب العالمين . كجاست كجاست طبيب بي آغوشي تا خاك اين جهان بي آرمان را مجابِ من كند.كجاست؟
براي گيتي: وقتي كه آدم سرش را محكم چسبانده باشد تخت سينه ي يار .(حالا تو بگو در خيال وهم خرافه اصلن هر چه كه تو بگويي )، آدم كه سرش را محكم چسبانده باشد تخت سينه ي يار ، پاي رفتنش مجاور آه يك بيد مجنون ميشود، نه مي رود نه مي ماند .آه. يار در او حلول مي كند،آه ماه پرهيزگار من، آه يار روشن من .آه .
از زیبایی، شستهرفتگی و دلنشینی داستان که بگذریم، برای من بیش از هرچیز، یادآور لحن و کلام آن دوست عزیز، آن یار سفر کرده، قاسم هاشمینژاد بود. همو که کتاب را با دستان مهربانش به مادرم هدیه داده بود... «توتیا بود سرمهی روشنائیِ دستش دیدههای دردمندان را.»
خیر النساء یک سرگذشتنامه است. سرگذشت زنی طبیب در گذر زمان. ما در این رمان کوتاه با نثری که برای خوانندگان نثرهای امروزی، بهخصوص آنها که با ادبیات کهن و متون گذشته سر و کاری نداشتهاند، کمی دور و گاهی سخت است از جوانی تا پایان عمر همراه خیر النساء میشویم تا بدانیم موهبتی که به او عطا شده او را به کجاها میبرد. نثر و جنس روایت این کار هاشمینژاد به قصههای رمزی یا عرفانی میماند؛ آنها که سرگذشت یک صوفی را یا کرامات یک بزرگ را بازگو میکنند. ترکیب این شکل از روایت با شخصیتی امروزیتر و سرنوشتی چنین عجیب و معجزات طبابت و البته افزودن ویژگیهای اقلیمی به نثر کتاب باعث شده مخاطب چیزی جالب را تجربه کند. گویی هاشمینژاد اینجا نیز به آن شیوهی ژانرینویسی خود در فیل در تاریکی وفادار مانده و نوع روایت را براساس آن بخشی از ادبیات غنی فارسی برساخته تا داستان خود را با این روش بگوید و موفق هم شده. خیر النساء نه خستهکننده است، نه آنقدر دشوارخوان که کنارش بگذاریم و نه آنقدر ساده که بشود از کنار زیبایی نثر و روایت و داستانپردازی بین تکنیکهای داستانی جدید و تکنیکهای قصهگویی کهن گذشت. نویسنده ثابت میکند که میتوان از الگوها به درستی بهره برد و چیدمان جدیدی را براساسشان شکل داد به شرطی که ماجرا و در کنارش محتوا مناسب چنین قالبی باشد.
اولین کتاب از این نویسنده خوش قلم. نمیدونم کجا با کتاب آشنا شدم، به گمونم همینجا بود یا شاید هم صفحهی دوستی کتابخوان در اینستاگرام . هرچه بود که خوب بود. از خوندن کتاب لذت بردم. کتاب پر بود از واژه های کهن طبری. که در آخر کتاب به معنای تعدادی از اون واژه ها اشاره شده بود، البته برای فهمیدن مابقی کلمات باید از فرهنگ لفت استفاده میکردم چون نا آشنا بودن. همانطور که از اسم کتاب مشخص است، کتاب درباره زنی است به همین نام که از جایی به بعد بهرهای نصیبش میشود و می شود درمانگری حاذق. از همان زمان که بهره نصیبش میشود، دردی در سرش جای میگیرد که خیرالنسایی که درمانگر است ، از درمان درد خود ناتوان . ولیکن درد امتحانی بود به صبر، علامتی بود به اقبال عشق. مثل این میمونه که خداوند اگر خداوند چیزی رو از تو بگیره در مقابل چیزی به تو عطا میکنه. و همینطور اگر چیزی رو بهت ببخشه سختی های نگهدار از اون موهبت هم همراهش خواهد بود . ....اوصیکوم به خواندن این کتاب لذت بخش.... پن: خواندن این کتاب، فقط به چند ساعت نیاز دارد.
مادربزرگ قاسم هاشمینژاد، خیرالنساء هاشمینژاد زنی بود روستایی از شهر آمل استان مازندران که هاشمینژاد زندگی وی را در پوششی رازآمیز در داستان «خیرالنساء ۱۲۷۰–۱۳۶۷یک سرگذشت» خود نوشتهاست. خود او از دراویش نعمتاللهی گنابادی بود و به قول آیدین آغداشلو، سیر و سلوک قاسم هاشمینژاد در زندگی، همان سیر و سلوکی است که در کتاب «خیرالنساء» میبینیم.
____
صبح روز بعد خیرالنساء که در ایوان نشسته بود زمزمهئی عجیب شنید. دلش ناگهانی ریخت. کوکهای سردستی که به جوراب پارهی یکی از بچهها میزد زیر دستش ناشیانهتر شد. سر بالا کرد. روی شاخهی درخت گردوی احمد که برگ و بارش از کوفتن ریخته بود مرغکی بال و پر میزد؛ پرندهئی جثهاش کوچک، رنگارنگ، که تا آن روز مثلش ندیده بود. دُم سبزِ یشم؛ بالها سرخ که زیر گلو رنگ میباخت به حنائیِ خَف. آوازکی حزین داشت پرنده؛ پرید آمد نشست روی شاخهی نزدیک، همینکه دید دیده شده. سوزن و نخ رهاکرده از دست قربانصدقهاش میرفت زیر لبی، یواش، مبادا بیازاردش لحن و لهجهی آدمی، بسکه زمزمهاش بهشتی بود. گوش خوابانده به آواز مرغک، دل از کف داده، پیغامی میگرفت، سُراغی، از گمگشتهاش. پرنده جست زد روی لبهی طارمی، دمِ دست او؛ نشست روی شانهی چپش. زمانی زمزمهخوان، زمانی ساکت. سپس روی رواق و سرِ زن چرخ زد و پرکشان رفت از روی شاخههای درختها و بامهای کوتاه ده. نگاه او در پیاش. آن روز خیرالنساء از همسایهها و اهالی ده پُرسجو کرد. کسی به این نشانی پرنده ندیده بود، کسی آوازش ��شنیده. نیمههای پائیز که خانواده باز به شهر میکوچید خیرالنسای حکیم، اندکی قرارگرفتهتر از رفت، مهر در بچهها بست. دل شکسته که دوباره نمیشکند.
صبح اول ماه بود، روز مارمه. لنگهی در نیم لا شد که از قژاقژ لولا نگاه او به در برگردد و در احاطهی شعاع روشنا ببیند که کودک سپیدپوش درمیآید، دستش علفِ ماه. نو رسیده در نور باشد و همهاش نور -تار و پودِ پیراهن، کاکُلِ دراز، دو چشم درشت ِستارهبار. کودک، آشنا انگار به چم و خم خانه، از حیاط بگذرد؛ راه کج کند و تا پای طاقچه برود، در اتاق ارسّی. شاخهی شکفته را کنار کاسهی آب و چراغ و آینه بگذارد و، بیحرف، جلد تیماج را دست زن بدهد. و چنین آغاز شود روایت زن. زنی که خیرالنساء بنامندش. خیرالنساء هاشمینژاد.
این کتاب که اولین تجربهام از هاشمینژاد بود چندان به دلم ننشست. نه روایت داستان را پسندیدم و نه زبانی که نویسنده برای بیان داستان بکار برده بود. به نظرم جملات کتاب تا حدی تصنعی بودند و نویسنده برای خلقشان عامدانه تلاش کرده بود. به همین دلیل خواندنش هم نیازمند تلاش بود. وقتی نثر کتاب را با «شکوفههای عناب» رضا جولایی مقایسه میکنم، این اثر دیگر حرفی برای گفتن ندارد.
مثل کتاب فیل در تاریکی همین نویسنده دارای زبان آهنگین است. استفاده از کلمات و نحوه بیان مناسب روایت سرگذشت خیرالنساء است که به یاری طینت درون و موهبت آسمانی و الهی، بیماران را دوا می کند. باید خود را به کتاب سپرد و دنبال چون و چرا نباشیم تا لذت ببریم از کتاب. به نظرم نویسنده می توانست به کتاب بیشتر پر و بال بدهد تا کتاب را راز آلود تر کند ولی شاید به خاطر اینکه کتاب سرگذشت است از این کار چشم پوشید. جملاتی از کتاب خاطر خود را ورق ورق می افروخت. هر ورقش پهلو می زد با پوست دلِ آهو، از نازکی. ... میخ به دامنش فرو برده بود عشق. کوچ هر ساله که اول بهار می افتاد و تا به پائیز می کشید تعطیل شد. ... هیچ وقت پنجه در هم نمی کرد: در کارها مبادا گره افتد. ... احمد پنج ساله سفر از خانه به سرزمینی بیگانه را می آزمود. سقاهای مشک به دوش آب به زائران می فروختند و نه به بهای فرونشاندن تشنگی، بهای به لعنت ستمکاران تاریخ می گرفتند. مردها، چپیه و عگال بسته، پیراهن بلند به تن، سیمای تیره شان از مهر نشانی نمی داد. کبوتران حرم رموک و هم دست آموز دانه بر می چیدند به رهگذرها. این همه زمان زمان در ذهن بچه گانه اش می آمیخت به بوی تربت _ خون و شعله بود؛ اسبانِ پی شده؛ باد صحاری به شن های داغ لیسه می زد؛ پیکان ِ پرانی می نشست به حلقوم طفل شیرخواره؛ بازوان بریده بود؛ خیمه های غارت شده؛ لب های عطشان؛ سر شاهواری که گویا بود به تشت طلا هم. به همین روئاها خوابش ناگاه در می ربود.
يك ستاره براي مريض ترين بخش كتاب: درمانگري كه از درمان درد خود، و عزيزان خود در مي ماند. و حالا يكي دو تا جمله بندي. هنوز معتقدم براي اين كه توصيف ها آدم رو بگيره؛ به كتاب خيلي حجيم تري نيازه.
هم داستان زیبایی ست از خیرالنسا و هم قلم جذابی از آقای هاشمی نژاد واقعا لذت بخش بود. ... بخشی از کتاب برای لذت مدام نثر آقای هاشمی نژاد:
اما مراسم سُرمه سازی و سُرمه سایی او با تقدسی همراه می بود خاص تر. به روزی معین خانه خلوت می شد. چفت درها به رَزه محکم انداخته. معبدی می شد فضای خانه، موج زنان به عطر عنبر و عود که در بوی سوزها می سوخت. آنگاه پاکیزه تن و پاک جامه در پستوی خانه به تاریکی محض زیر کوزه ئی گلینه و آب ندیده فتیله ئی می افروخت آغشته به روغن ناب. ...
برای عاشقان نثر فارسی حتما پیشنهاد میکنم. لذتی دوگانه از داستان و قلم.
خیرالنسا را هفته پیش به اتمام رسوندم. با اینحال چیزی ننوشتم از کتاب تا الان. یک به دلیل حالم. و دو اینکه میخواستم گفت و گوی علی اکبر شیروانی با قاسم هاشمی نژاد رو در باره خیرالنسا بخونم. کتابِ راه ننوشته گفت و گوهای این دو شخص راجع به کتاب های قاسم هاشمی نژاده. پیشنهاد میکنم شما هم بعد خوندن خیرالنسا به سراغ بخش خیرالنسا از کتاب راه ننوشته برید.
~ و اما خیرالنسا خیرالنسا نه یک داستان کوتاهه، نه یک رمان. یک داستان بلند با ۶۰ صفحهست که نثر نویسنده در اون میدرخشه. و ما ادراک نثرِ قاسم خان؟ زبان اثر هیچ سابقهئی نداره. طعم کهنگی داره. و کاملا مناسبِ یک داستان عارفانه از حکیمه ای به نامِ خیرالنساست. اینکه چرا نویسنده سراغِ همچین شخصیتی رفته در آخر داستان مشخص میشه.
~ دنبال اینکه یک داستان عارفانه ای بخونید و نکته هایی یاد بگیرید و خلاصه یک اثر آموزشی و تعلیمی رو تجربه کنید نباشید. از دلایل خوندن خیرالنسا همین بس که نثر این اثر رو جای دیگری نمیتونین پیدا کنید. ک همینه که خیرالنسا رو با ارزش میکنه. نه فقط زندگی یک عارف. در این اثر شاهد زندگی یک حکیمه که با علمی خدایی تونست زندگی انسان های زیادی رو نجات بده و درمانشون کنه هستیم.
☕️خیرالنسا را جرعه جرعه بنوشید. به آهستگی. شرابیست که باید آرام به جان بنشیند.