Jump to ratings and reviews
Rate this book

نماز میت

Rate this book

64 pages, Paperback

First published January 1, 1971

14 people are currently reading
216 people want to read

About the author

Reza Daneshvar

10 books43 followers
DANESHVAR, REZA (رضا دانشور, Moḥammad Reżā Dānešvar Tehrānizāda, b. Mashhad, 22 January 1948; d. Paris, 27 May 2015; Figure 1), fiction writer and playwright.

رضا دانشور در سال ۱۳۲۶ خورشیدی در مشهد متولد شد. در دانشگاه مشهد و دانشگاه تهران در رشته ادبیات فارسی تحصیل کرد.
رضا دانشور ابتدا در دهه پنجاه خورشیدی با چاپ داستانهای کوتاه در نشریات و مجلات شناخته شد،انتشار رمان «نماز میت» او را به عنوان نویسنده‌ای توانمند در داستان‌نویسی ایران مطرح کرد
او پس از انقلاب و در سال ۱۳۶۱ به فرانسه مهاجرت کرد. دانشور در خارج از ایران نیز به نوشتن ادامه داد. رمان خسرو خوبان که با نگاه به جنگ ایران و عراق نوشته شده را می‌توان یکی از مهم‌ترین رمان‌های ادبیات مهاجرت دانست
رضا دانشور بر اثر ابتلاء به بیماری سرطان ریه در شامگاه ۶ خرداد ۱۳۹۴ (۲۷ مه ۲۰۱۵) در سن ۶۸ سالگی در بیمارستان آلبر شانویه در حومه پاریس درگذشت

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
57 (28%)
4 stars
88 (43%)
3 stars
43 (21%)
2 stars
11 (5%)
1 star
4 (1%)
Displaying 1 - 30 of 34 reviews
Profile Image for Amin.
418 reviews437 followers
November 18, 2022
میخواندم و فکر میکردم دست به قلم بردنی این چنینی با روایت سیال ذهن و به داستان کشیدن کشمکشی درونی حتما سهل ممتنع است دیگر. یعنی شاید اصلا روایت سیال را برای ساده کردن کار نویسنده ابداع کرده باشند تا خودش را به جریان داستان بسپارد و دیگر غمش نباشد که شخصیت پردازی تا کجا مهم است و پیوستگی چیست و چه و چه و چه. بعد با خودم نشستم و گفتم نبوغش حتما همین است که شبیه از روی دست دیگری نوشتن باشد؛ انگار همه یک شکل نوشته اند و من هم که غلام همان مکتبم. پس امضای خودم را داشته باشم و چه چیزی بهتر از اینکه به قول کافکا مرزها را با نوشتنم جابجا کنم. کشمکشم را بی‌پرده بگویم و ابا نداشته باشم. حب و بغض های سیاسی و عقیدتی ام را هم‌داستان کنم با تضادهای درونی ام و داستانم را یکسره کنم. بد هم نشد دیگر، حرف را لااقل زدیم و حتما دوست و دشمن تراشیدیم و چه متر و معیاری بهتر از این داستانی که قرار نیست آب در دل هیچ کس تکان ندهد؟
Profile Image for Somayeh.
229 reviews40 followers
October 9, 2017
یک روایت سیال ذهن با تمام ظرایفش، مشتاق شدم باز هم از دانشور بخونم،
و صد حیف که نویسنده‌ی چیره‌دستی مثل ایشون مجبور به ترک وطن و مرگ در غربت شد.
Profile Image for Sepehr.
210 reviews240 followers
April 23, 2021
امتیاز ۳.۸

فقط باید گفت صد افسوس که چنین نبوغی هرز شد.
الباقی اضافه گوییست.
Profile Image for Arman.
360 reviews352 followers
July 31, 2017
<خلاصه:>
داستان دو دوستی که به جرم سیاسی به زندان می افتند. یکی(یوسف غلام) زیر شکنجه و تحقیرهای شکنجه گران مقاومت می کند و به بیست سال حبس محکوم می شود. دیگری(زعیم) وا می دهد و تبدیل به خبرچین می شود و به تخیلات منحرفانه رو می آورد.

<نمونه متن:>
- "جذام خانه میان باران بود؛ باران مداومی که پیوسته می شست و گوشت های ریزه را از روی سنگفرش های تنهای جاده ی باغ پاک می کرد. آدم ها با هر قدمی که بر می داشتند، کم تر می شدند".
- "رنگ ها با هم خواهر بودند، خواهرم در باد گم شد، روسپی کوچکی، مثل دسته گل پاییزی، در باران تباه شد. باران کم کم سرمه ای می شد و مجزا می شد و طرح می گرفت".

داستان بلند روانکاوانه ای که نویسنده با مهارت تمام از پس روایت گفتگوی درونی و تخیلات مالیخولیایی شخصیت ها (که گاهی خواننده را به یاد "بوف کور" هدایت می اندازد) برآمده است. او در این مسیر از زبانی دشوار بهره برده است اما زبان اثر به قدری به دقت و استادی ساخته و پرداخته شده است که لذت خوانش متن را دوچندان می سازد


می تواند این اثر را یکی از بهترین آثار تکنیکی ادبیات داستانی معاصر ایران دانست.
Profile Image for Ehsan.
234 reviews80 followers
February 8, 2020
خب دلم می‌خواهد دائم آن روزی را که ما با هم قرار شراب‌خوری‌ی کمی داشتیم و گرامافون، آهنگ فرانسوی می‌خواند و یک کم سرمان گرم شده بود، پیش چشمم بیاورم و هی تقلید آن روز را بکنم؛ آن پیراهن سیاه و چشم‌های خیره و پاهایت که از حاشیه‌ی میز افتاده بود بیرون.
«آه، سن‌توماس، تو، دست‌هایت را باید در زخم‌های مسیح فرو ببری: سن‌توماسِ شهید و قهرمان و مورد احترام، و خواهر جنده»
و آن شب پاییزی که خداوند اراده‌اش را در پوست تو جای داده بود. تو، به زیباترین و پوچ‌ترین شکل‌ها، مرا در میان پاها و دست‌های قادر خود می‌فشردی. من، آن‌چنان کوچک بودم که حتا در یک مشت خدا جای می‌گرفتم؛ دهانم را در دهان خویش پنهان کردی، مرا در خود فشردی و من می‌خواستم همچنان بمیرم. با بدنت که سرد می‌شد و کبودی بر جای می‌ماند. ما به انتهای درک تطهیر رسیده بودیم و من «میل وافری به خواب داشتم؛ به آن جنبه‌ی مهربان‌تر با مرگ.»
Profile Image for HAMiD.
521 reviews
January 15, 2018
دانشور یک کلنجار درونی را داستانی بلند نوشته است. کلنجاری که فقط خودت می فهمی اش و سبب و سرانجامش را تنها خودت می دانی. حکایتی ست غریب برای خودش. کشمکشی که داری درونت برای چیزی که هیچکس نمی توند بفهمدش که چیست و با توست و تو را رها نمی کند. قلم ستودنی دانشور که رفتنش از جهان هم می توانست با تاخیر بیشتری باشد حکایت کلنجاری ناتمام است. درون ذهن. کلنجاری که منتهی می شود به تهوع روی تمام جهان دروغینی که همه درونش به آسودگی زیست مرداب گونه می کنیم. حکایتی ست
Profile Image for Razieh mehdizadeh.
369 reviews78 followers
March 15, 2020
نماز میت یک اثر بی اندازه درخشان بود. از ان لذت های عجیب و رویاگونی را به همراه داشت که بعد از خواندن " روزگار دوزخی آقای ایاز" همراهم شد.
زبان به شدت سلین گونه- شروع تند وتیز و یادآور روزگار دوزخی و انگار وط های داستان فردنیان سلین در سفر به انتهای شب امده بود و داشت قصه تعریف می کرد.
همینطور سیال ذهنی که به خاطر وضعیت شکنجه دو آشفته حالی شخصیت رخ می دهد عالی ست. یعنی به شدت علت و معلولی و فکر شده برای این نوع از سیلان ذهن.
.
کتاب با شکنجه آغاز می شود و سه شخصیت دارد. خواهر و برادر که از طبقه ی بورژوا هستند اما می خواهند انقلاب کنند و همسر خواهر که ارمنی ست و نامه های او روشنگر آشنایی و رابطه ی خواهر برادر است. یکی زیر شکنجه تاب می آورد و در زندان می ماند- همسر خواهر- و دیگری از زندان آزاد می شود چون خواهر با سروان خوابیده است.
.
رضا دانشور را دیر کشف کرده ام اما باید خسرو خوبان ش را خیلی سریع شروع کنم به خواندن. دانلود کرده ام و مخصوصا اینکه در ادبیات مهاجرت است.
.
فضاهای متعدد داستان- وضعیت مالیخولیایی برادر که زیر شکنجه داستانش را تعریف می کند.
.
دوستش در جذام خانه که کی از شخصیت های جالب است. او قبل ترها به خدا اعتقاد داشته اما حالا با شیخی که می آید تا برایشان روضه بخواند جدل می کند که مگه امام حسین علم نداشت و نمی دونست پس چرا این کارو کرد که خودشو به کشتن بده و...
این شخصیت همه ی فکر و ذکرش خوابیدن با راهبه هاست و برای این کار نقشه می کشد.
.

" بعد از آن همه قرنی که گذشته بود. ان همه نسل. و آن همه زندگی. گویی هیاهوی فسیل شده ی مزدک، کنار من دوباره تولد یافت. با حالتی خیلی خیلی نزدیک به موت، آهسته بیخ گوشم زمزمه کرد.
.
" باتوم را در مقعدش فرو کردند و.."
.
" هیچ چیز را حس نمی کردم. نم را، توهین را، کوفت را، زهرمار را حس نمی کردم. روز را اما حس می کردم که گرد من می چرخد. نابکارانه گرد من می چرخید."
و
جمله ها کوتاه و تشبیه ها و توصیفات فوق العاده جان دار. این کتاب را باید دوباره نیز بخوانم. 60 صفحه است و بسیار بیشتر می توان از داشنور آموخت. او دانشگاه ما ادبیات خوانده است و اینجا قلبم روشن و پر نور می شود و در دل می گویم " اه زنده باید داشنگاه تهران
.
.
" من به مرگ می اندیشیدم که در آستانه ها نشسته بود و پشت گربه پیرزن را دستمالی می کرد. با نوازش شروع می کرد. با اشک و ندامت رهایشان می کرد."
.
بخش " اهسته به یاد می آروم" نامه های عاشقانه ی ارمنی برای دختر در حالیکه از اکثر زن ها کینه ای نامعقول در دل داشت و ان ها را کوته فکر می خواند."
.
" خیابان ها شروع کرده بودند به خنک شدن و عصر رشد آهسته اش را از آغاز بو های جگرکی و رفت و امدهای خانوادگی آغاز کرده بود. شادی قریبی گلویم را نوازش می داد.چیزی به امدنش نمانده بود. به انتهای خیابان نگاه می کردم. به عصر نگاه می کردم. به آرامش و سعادتی که روی پیاده روها رد و بدل می شد. فکر کردم عاشق شدن کاری ست تجملی. انجا یک جای تجملی رخوت اور بود و عصر یک عصر تجملی خیلی شاد و سبک.
برایش گفتم که امروز هیچ کجای دنیا خونی به جز آرامش جریان ندارد و من بادبادکی بودم در دست بچه ای شاد. بی دوام و قرمز و کوچک
.
" خیال کردم زندگی دارد در میان دستانم اخرین نفس هایش را می زند."
.
برگشتم توی سلولم. به خودم مژده دادم و با خودم فکر کرده ام آیا زنده ام؟ اه خوش به حالت عقیل تا صبح جلق زده ا. من چه کار باید می کردم و فردا چگونه باید باور می کردم که زنده ام. اه سن توماس تو باید دست هایت را در زخم های مسیح فرو ببری. سن توماس مورد احترام و خواهر جنده."
.
" جذام خانه میان باران بود. باران مدامی که پیوسته می شست و گوشت های ریزه را از روی سنگفرش های تنهای جاده باغ پاک می کرد.
.
یکی از نکته های مجهول برای من صفحه ی 40 است. که آیا خواهر برادر با هم می خوابیدند یا نه؟ این رو متوجه نشدم چون در لایه ی خیال و رویا روایت می کرد.
.
" ان زن همیشه وقتی او را در کنار خودش داشت گریه می کرد حتی خوشبخت بود."
.

" تو هیچ وقت فقری را که برای آن می جنگیدی از نزدیک ندیدی.برای تو فقر عبارت بود از مرد کچلی که سر کوچه تان گدایی می کرد. تو سرگرمی نداشتی طفلک معصوم."
.
پایان درخشان که من را یاد بوف کور صادق هدایت انداخت. شخصیت ها که عوض شدند.
" مثل محکومین دبه اعمال شاقه به جذامخانه نزدیک می شدیم. رفیق هم اتاقی م دم در منتظر بود تا مرا با آیه های قرآن بکشد و بر جسدم نماز میت بگذارد. صدایش زیر سقف می پیچد و منعکس می شد. صدای قاری ها را داشت و آیه هایی از داستان لوط می خواند."
.
"کسانی که به جریانی که به آن ایمان ندارند کشیده شوند و فداکاری های پوچ کنند شایسته ترحم بیشتری هستند از ان هایی که در نهایت بیهوده گی می میرند." " انیس هیچ وقت به چیزهایی که ما اعتقاد داشتیم اعتقادی نداشت. با خون این زن سرگشتگی و بی باوری عجین شده بود. کینه اش نسبت به چیزهایی که من دوست داشتم و به ان ها متعلق بودم معصوم و عمیق بود. روزی که مرا گرفتند خودش را توهین شده حس می کرد. او فقط می توانست ه برادرش کنار بیاید. آن ها در بسیاری از رنج هایی که با می بردند با نهایت ورزیدگی سهیم بودند.
.
گفت برادرش را ترک کرده است. صورتش را به میله ها چسبانده بود و می گفت " یوسف به من بگو چه کار کردم؟"
نه که برای بخشایش یا تبرئه ی خودش چیزی بخواهد. جدا می خواست بداند چه کار کرده است. و احتیاج داشت کسی برایش شرح دهد.
.
رابطه ی خواهر برادر عمیق بود و یگانه در ادبیات فارسی و یادآور چیزهای در ذهن سرگردان من...
ز
Profile Image for نازنینا.
43 reviews36 followers
September 10, 2024
والّا من که دوستش نداشتم. انقدر هذیون و بی‌سروته بود که هر قدر تلاش کردم نتونستم تمومش کنم. ده صفحه‌ش موند.
Profile Image for Soheila.
2 reviews4 followers
April 24, 2015
كساني كه به جرياني - كه به آن ايمان ندارند- كشيده شوند و فداكاريهاي پوچ كنند، شايسته ي ترحم بيشتري هستند از آنهايي كه در نهايت بيهودگي، مي ميرند.
Profile Image for Iman Yoosefi.
21 reviews5 followers
October 10, 2020
لذت تماشای سمفونی لایه های ذهن در ضمنِ بازخوانی زوایای اجتماعی و سیاسی تاریخ معاصر با ته مایه های روانکاوانه !
Profile Image for Narges.
1 review1 follower
September 6, 2024
"آه، سن‌توماس، تو، دست‌هایت را باید در زخم‌های مسیح فرو ببری: سن‌توماس شهید و قهرمان و مورد احترام، و خواهر جنده.
و آن شب پاییزی، که خداوند اراده‌ش را در پوست تو جای داده بود، تو، به زیباترین و پوچ‌ترین شکل‌ها، مرا در میان پاها و دست‌های قادر خود می‌فشردی. من آنچنان کوچک بودم که حتا در یک مشت خدا جای می‌گرفتم؛ دهانم را در دهان خویش پنهان کردی، مرا در خود فشردی و من می‌خواستم هم‌چنان بمیرم. با بدنت که سرد می‌شد و کبودی بر جای می‌ماند. ما به انتهای درک تطهیر رسیده بودیم و من میل وافری به خواب داشتم؛ به آن جنبه مهربان‌تر با مرگ."

تنها و بهترین استفاده‌م از Goodreads این است که وقتی کتابی را تمام می‌کنم و حس می‌کنم داستان را نفهمیده‌ام، اسم کتاب را سرچ می‌کنم و نظرات انتلکتی مردم را می‌خوانم و یک‌دفعه می‌بینم یکی از بهترین آثار تکنیکی ادبیات داستانی ایران را خوانده‌ام. نماز میت را سرچ می‌کنم.
نماز میت را وقتی گرفتیم، که هوا سرد بود و انگشتان من از مترو هفت‌تیر تا کتاب‌فروشی دی لاغر و کشیده‌تر شده بودند و سرما زیباتر کرده بودشان.
رفتیم داخل و میان آدم‌های روی پله‌ها بُر خوردیم و به محیط گرم و نرم دی که رسیدیم، انگشت‌های لاغر و کشیده‌مان را از جیب‌هایمان درآوردیم و گذاشتیم روی تن عریان کتاب‌ها بلغزند.
به او گفتم بهتر است چندتا از نمایشنامه‌های بیضایی را برداریم تا من تمامشان را خوانده باشم. بهتر نبود. نماز میت رضا دانشور را بیرون کشید و گفت همین را برمی‌دارد.
از آن روز سرد زمستانی هزارسال گذشته‌ست و من در هزار و یکمین سال، تصمیم گرفتم وقتی مادرم داشت تهدیدم می‌کرد که دیرمان است و از بدقولی بدش می‌اید و آهستگی انجام دادن کارهایم حرصش را در می‌اورد، نماز میت را از روی میز بردارم بگذارم داخل کیفم و روی پارکت‌ها سر بخورم و خودم را به مادرم برسانم تا کمتر حرصش دربیاید.
کتاب از همان صفحه اولش شروع شده بود. با فونت ریز و قدیمی‌ای که نقطه‌های دنبک را همه روی ب می‌گذاشت. بدون فهرست و مقدمه و سال انتشار و همین چیزهایی که اول همه کتاب‌ها می‌نویسند و به درد هیچکس نمی‌خورد‌. داستان از تصویر چرک و عرق‌کرده زندان شروع می‌شود. زعیم و یوسف‌غلام را به جرم‌های سیاسی زندانی کرده‌اند و شکنجه می‌کنند و گاهی با خواهرانشان می‌خوابند. زعیم را از زندان آزاد می‌کنند و یوسف‌غلام، بیست سال در زندان می‌ماند و حس می‌کند زندگی کم‌کم دارد شکل خاص و نسبتا با معنایی به خود می‌گیرد.
روایت داستان از نوع سیال ذهن است. روشی برای نویسندگان تا هرچه می‌خواهند بنویسند و کتاب کنند و غمشان هم نباشد که داستان چیست و خط داستانی کجاست و شخصیت‌پردازی اصلا به چه درد می‌خورد. کتاب‌های اینجوری را خیلی دوست دارم. یاد فکرهای توی ذهن خودم می‌افتم. چیزی داخل قلبم گرم می‌شود و می‌درخشد و احساس می‌کنم آدم‌های معمولی هم می‌توانند کتاب چاپ کنند.
کتاب را که می‌خوانم، توصیف‌ها و استعاره‌های باظرافتش را حفظ می‌کنم تا جایی اگر لازم شد ازشان استفاده کنم تا معلم ادبیاتمان بگوید قلمم واقعا چیز دیگری‌است و یاد نویسنده‌های واقعی می‌افتد.
از صداقت و عریان بودن جملات کتاب لذت بردم و قصه بلند ۶۳ صفحه‌ای دانشور را تمام کردم و حالا دلم می‌خواهد از دانشور بیشتر بخوانم و مثل او، بی‌نظیر شوم در نوشتن.
Profile Image for Zahra.
62 reviews9 followers
September 17, 2019
کاش ( احساس) قابل وزن کردن بود
چند مثقال؟
چند خروار؟
احساسات
برای دیگری داشتن

خود را نادیده گرفتن..
او شدن..







هر شب یک حکایت طولانی از نوعی مرگ مخفی ، ساکت و بی خون
که در آن تمام رگها سرباز می کنند
و درون سرخ شان را به دم هوا می دهند
و قاتل می نشیند تا صبح کتاب می خواند..
Profile Image for Sina.
5 reviews
November 14, 2016
نماز میت از جمله کتاب های نادری است که در آن نویسنده فارسی زبان با صداقت کم نظیری به روایت شرایط پیرامونی جامعه در هنگامه خفقان پرداخته. سیاهچاله ای که شاید افتادن در آن نوید رسیدن به دنیای راستی باشد.
Profile Image for Fereshteh.
260 reviews23 followers
September 16, 2020
دلت گرفته بود ؟همین؟!کاش توی کتاب های آسمانی در این باره هم چیزی نوشته بودند .
Profile Image for Latif Joneydi.
87 reviews3 followers
May 1, 2025
هر تکّه روایتی بود. روایت به معنایِ بُرون ریزیِ آگاهانه و ناخودآگاه. واژگانی برآمده از زیستی رنج آلود و زندگانیِ پر از زخم و درد و فحش. ادبیاتی که میتوان آن را کاوید و در آن فهم را معتبر کرد، جویا شدن و جست و جو را معتبر کرد. خواندنی نو به نو. دانشور را تا حال نخوانده بودم و این مطالعه جاندار بود، نه جانداری من که جانی که در کلمات پنهان بود و باید تنها آن را سراغ گرفت. اتفاقی نبود، متنی فکر شده و عمیق. هرگز اتفاقی نبود.
زِهی چنین قلم.
همین.
Profile Image for آناهی.
94 reviews
May 20, 2021
که بود؟ که بود؟ آه، ای خدای جهنمی: که بود که این‌قدر احمق بود که در یک چنین دنیایی گریه می‌کرد؟
Profile Image for Sina Aghdasinia.
21 reviews6 followers
April 1, 2021
«کم‌کم می‌توانستم گریه کنم، آرام آرام، و نمی‌کردم.»
Profile Image for Kowsar Bagheri.
446 reviews241 followers
November 23, 2023
بچه‌ها اگر نقدی بر این داستان خوندید می‌شه برای من هم بفرستید؟ من فقط بررسی‌ای که زمانه منتشر کرده بود رو خوندم که چنگی به دل نمی‌زد.
Profile Image for Kieslowski.
84 reviews2 followers
February 24, 2024
روشنفکر ایرانی تو دهه ۵۰ یک جوری بدجور گیر کرده بود و بدبخت بود.اکثریت اونها که مینوشتند و قلمی داشتن، مخالف رژیم شاه بودن و دلشون میخواست دموکراسی حاکم بشه .از اون طرف همدلی ای هم با مذهب نداشتن. به همین خاطر اکثریت شون به دامن چپ پناه میبردن. حالا هر کسی به نوع و شکلی از چپ. ولی مردم اون دهه اکثریت یا طرفدار شاه بودن یا طرفدار مذهب و این وسط برای این نویسنده های دسته  وسط کسی تره هم خورد نمیکرد و مخاطب آثارشون بیشتر طبقه متوسط و قشر تحصیل کرده بودن‌ و قاعدتا کم تعداد.در عوض شارلاتان هایی مثل شریعتی و آل احمد با اون حالت پدر موآبانه و خوشگل حرف زدنشون می تازوندن و مخاطب جذب میکردن.
رضا دانشور تو این کتاب با قدرت قلمی بی نظیر و مثال زدنی لا به لای کلماتی ما بین خیال و واقعیت ،فضایی خلق میکنه که فرم رو به چالش میکشه و تا مدتها تصویر سازی های کلماتش مخاطب رو رها نمیکنه.اما نکته مهم تر اینجاست که اسیر اون چالش تغییر فرم نمیشه(اتفاقی که به نظرم برای علیمراد فدایی نیا تو کتاب اولش می افته و بعدها کم کم خودش رو رها میکنه)این حجم از تصویر با کلمه اون هم در داستانی شصت و خورده ای صفحه اعجاز انگیزه.
دانشور خودش رو سانسور نمیکنه و کلمات رو به سمت خواننده بی رحمانه رها میکنه .
روایت، روایت یک انسان به ظاهر معمولیه که به جرم طرفداری از حزب توده زندانی و شکنجه میشه و حالا در کشاکش آزادی و رهایی با خیالات خودش درگیره و نمیتونه از فضای ذهنی خودش رهایی پیدا کنه.
تو این نسل نویسندگانی بودند که صدها بار قلم شون از کسانی که بعدها معروف شدن قوی تر و گیرا تر بود ولی حیف.
حیف که وقتی به اوج دوران کاری شون تو دهه ۶۰ رسیدن فرصت خانمان سوز فاجعه ۵۷ اونها رو سرخورده و در نهایت فراری کرد و اجازه نداد به جامعه ادبی اونها به طور کامل هم معرفی بشن و هم در طی مسیر رشدشون اثر هنری خلق کنن.
اکثریت اون نسل هم یا دق کرد یا در غربت مُرد مثل همین رضا  دانشور.
قصه پر غصه نسلی که نابودی خودش رو به چشم خودش دید و حتی گاهی مثل مهشید امیرشاهی فریاد هم زد ولی تو اون دوران و اون مرحله چیزی که به جایی نمیرسید فریاد این افراد بود.
یک حسرت و افسوسی سراغ ادم میاد وقتی حالا بعد از پنجاه سال سراغ آثار شاخص اون دوران میره و از سرنوشت نویسندگان اون دوره آگاهی پیدا میکنه.
افسوس و حسرت برای چیزی که بودیم و میتونستیم بشیم و چیزی که هستیم و شدیم.
29 reviews3 followers
September 10, 2020
قصه‌ی بلند «نماز میت» رضا دانشور سخت‌خون، گنگ و دشواره. هم به‌خاطر جریان سیال ذهن که در بعضی خطوط کتاب، بی‌اغراق، حتی تشخیص خط اصلی و سطح اول داستان رو هم از بین انبوه ذهنیات و درونیات و حالات روانشناختی مشکل کرده، هم به‌دلیل صحنه‌های دردناک و مشمئزکننده به‌خصوص در شروع داستان که حال خواننده رو دگرگون می‌کنه و به‌شدت نفس‌گیره و هم به‌خاطر توصیفات، تشبیهات و استعارات بدیع و شگفت‌انگیزی که فراوان به‌کار رفته و نشون‌دهنده‌ی تسلط نویسند‌ه‌ی خراسانی به زبان و داشتن ذهنی تازه و خلاقه.
خوندن این داستان سیاسی-اجتماعی با ریشه‌های پیچیده‌ی روانشناختی رو فقط به خواننده‌های حرفه‌ای توصیه می‌کنم.
Profile Image for Peyman Talebi.
151 reviews36 followers
December 16, 2025
نماز میت رضا دانشور از آن کتاب‌های مناسب برای خواندن در یک نشست است. یک پله فراتر که برویم باید گفت این کتاب را «باید» در یک نشست خواند، چنان که معتقدم صد سال تنهایی را هم باید یک‌روزه تمام کرد.
پیوستگی افکار آدمی سبب می‌شود که انقطاع میان آنها گسست ایجاد نکند؛ چنان که اگر با اندوهی به خواب بروید، وقتی که بیدار می‌شوید یک تلنگر کوچک کافی است که از نو به یاد واقعه قبل از خواب، اندوهگین شوید. لذا نباید گسستی در خواندن چنین کتابی که به روش جریان سیال ذهن نوشته ایجاد نمود.
کتاب در مونولوگ پیش می‌رود و رخدادها را می‌توان از واگویه‌های ذهنی شخصیت اصلی رهگیری کرد. هذیان‌های این شخصیت سبب می‌شود که گاه خط روایی داستان مغشوش شود، چنان که ذهن نیز می‌تواند گاهی آشفته باشد. فرم، تا حد زیادی محتوا را راهبری می‌کند و رضا دانشور با همین کارهاست که رضا دانشور شده.
بقیه‌اش را باید خواند. گفتنی نیست.
Profile Image for Hadith.
29 reviews6 followers
September 15, 2020
«نماز میت» که به سال ۱۳۵۰ به چاپ رسید، نام رضا دانشور جوان (۱۳۲۶-۱۳۹۴) را جدی‌تر از قبل، به‌عنوان نویسنده‌ای نوگرا و تجربی بر سر زبان‌ها انداخت. او که پیش‌تر چندین داستان‌ کوتاه نوشته بود و نمایشنامه‌هایی نیز، و با گروه‌های تئاتری مشهد -شهر زادگاهش- همکاری داشت، حالا داستان بلندی نوشته بود که حرف‌هایی برای گفتن داشت. تا آنجا که هوشنگ گلشیری در سخنرانی معروف خود در شب‌های شعر گوته به سال ۱۳۵۶، آنجا که می‌گوید «امشب می‌خواهم گزارشی بدهم از نثر معاصر...»، از «نماز میت» رضا دانشور نیز نام می‌برد و می‌گوید نمی‌توان نادیده‌اش گرفت.
«نماز میت» مانند داستان‌های کوتاه دانشور که در نشریات و جُنگ‌های ادبی چاپ شده بودند، نخست به‌عنوان ضمیمه‌ی جُنگ لوح منتشر شد. «لوح» جُنگی بود ویژه‌ی قصه -و البته با نیم‌نگاهی به ادبیات نمایشی- که زیر نظر کاظم رضا درمی‌آمد و نخستین دوره‌اش در چهار شماره به ‌ترتیب در خرداد ١٣٤٧، اردیبهشت ١٣٤٨، تابستان ١٣٥٠ و زمستان ١٣٥٠ منتشر شد.
ناصر مهاجر که در پاریس، رضا دانشورِ تبعیدی را ملاقات می‌کند می‌گوید: «در یکی از اولین دیدارها، نماز میت‌اش را به من داد و از لوح برایم گفت؛ چونان تجربه‌ای یگانه در گستره‌ی ادبیات داستانی سال‌های پایانی دهه‌ی چهل و سال‌های آغازین دهه‌ی پنجاه خورشیدی و نیز ناشر نماز میت. آن قصه‌ی بلندِ ۶۸ برگی را یک‌شبه خواندم که در زمینه‌ی ادبیات زندان و کارکرد شکنجه بر روان آدمیان، کاری‌ست خواندنی و ماندنی. گفتگومان درباره‌ی آن قصه اما گل نکرد و رضا به این بسنده کرد که: از مهم‌ترین کارهای ایام جوانی است.»
پرداختن به موضوعاتی که در فضای سیاسی سیر می‌کنند و خلق آثار هنری و ادبی از گذرگاه آن موضوعات، و در عینِ حال نغلتیدن در جریان‌های سیاسی، نیازمندِ ظرافتی است که از عهده‌ی هر کسی برنمی‌آید. اما رضا دانشور در نماز میت به‌خوبی آن را به انجام رسانده است. داستانی که می‌گویند پس از انقلاب، نسخه‌های آن خمیر و نابود و یا در «پاکسازی» کتابخانه‌ها سوزانده یا اوراق شدند. داستانی که احتمال می‌رود در صورت در دسترس بودن و خوانده شدن، می‌توانست در کنار تعدادی از داستان‌های ممنوع‌شده‌ی ادبیات معاصر مانند جن‌نامه، خسرو خوبان، شب هول، سفر شب، سنگ صبور و برخی دیگر، نقش مهمی در جهش ادبیات داستانی ایران داشته باشد.

متن کامل یادداشت در آدرس زیر در دسترس است:
http://peyrang.org/articles/111/
26 reviews3 followers
April 15, 2020
به توصیه سردوزامی خواندمش. نمی‌گویم روایت بدی بود ولی آن‌قدرها هم که انتظار داشتم درخشان نبود. انیس و انسی، شبح و واقعیت، بی‌خیال و تن‌فروش، چندان به دلم ننشست. این فیگورهای تکراری زنانه که فقط شبحشان هست، و همیشه به تن‌فروشی وصل‌اند.
نمی‌دانم روزی می‌رسد که داشتان یا رمانی درباره دهه 60 بخوانم که با روشی جز هذیان و سیال‌ذهن نوشته شده باشد؟ یعنی آیا نویسنده‌‌ای پیدا می‌شود که جور دیگری با واقعیت هذیانی و هولناک آن دوران روبرو شود؟
Profile Image for Matin.
9 reviews1 follower
October 23, 2020
از خوب هایی که باید چند بار دیگر بخوانم.
Profile Image for Peymanjafari.
213 reviews8 followers
September 4, 2021
اين كتاب يك نوع پارادوكس در ذهنم ساخت!!!
داستاني كه گيرايي چنداني نداشت برام و در عين حجم كمش واقعا اثر بزرگيست،با زيرلايه هاي بسيار،جريان سيال ذهن كه بعضي جاهاش بوف كور صادق هدايت رو تداعي ميكنه و سلين گونه نوشته شده،در بسياري از جاهاي كتاب خيلي چالش برانگيز ميشه،هنجارشكني در رابطه خاهرو برادر،تن سپردن به تيمسار كه انسي بخاطر نجات برادرش از زندان صورت ميگيره،رضا دانشور رو من با خسرو خوبان كه اثريست بينظير شناختم و بعد از خسرو خوبان دومين تجربه ام از رضا دانشور نماز ميت بود،نويسنده بزرگي كه بنظرم از بزرگان ادبيات ايران هست ولي كم لطفي بزرگي در حق اين نويسنده شده،در يك كلام كاراش واقعا هم معركه هستن و منحصر به فرد و مخاطب رو به تأمل بيشتر وا ميداره
Profile Image for Maryam.
100 reviews
September 27, 2025
.
سه شخصیت داره و زاویه دیدها و راوی‌ها ناگهانی تغییر می‌کنن، به شکلی که یوسف‌غلام ناگهان تبدیل می‌شه به زعیم و برعکس. طوریکه در نهایت به این نتیجه می‌رسی که هردو یه نفر هستن و به نوعی سویه‌های مختلفی از یه شخصیت رو نشون می‌دن. از نظر روانشناسی یونگ، زعیم سایه یا شر به حساب میاد و یوسف‌غلام بخش روشن و سفید. از این نظر، نویسنده از تکنیک سیال ذهن استفاده‌ی خوبی کرده، خلاف نویسنده‌های دیگه‌ی هم‌عصرش که اغلب فقط از این تکنیک استفاده کردن که کرده باشن.
با وجود توصیفات استادانه و قلم عالی، این تغییر راوی‌های ناگهانی مخاطب رو حسابی گیج می‌کنه. نقطه ضعفی که نمی‌شه ازش گذشت.
.
Profile Image for Arad Jamshidi.
60 reviews3 followers
May 27, 2021
آخر، آدم از کثافت خودش بیشتر خوشش می‌آید.
Profile Image for Amir Hossein  Miri moghaddam.
88 reviews2 followers
July 7, 2023
رمانی علیه شکنجه با روایتی سیال ذهن که شخصیت هایی پروتاگونیست و آنتی پروتاگونیست را به خوبی تعریف و شخصیت پردازی میکند با توصیفاتی مالیخولیایی که حالات روحی آنها را زیر شکنجه به تصویر بکشد.
Displaying 1 - 30 of 34 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.