زن گفت: « ببین این درختا هم مثل آدما هستن. بعضی شون یه راست و محکم تا بالا رفته ن، بعضی هم از نیمه دو تیکه شده ن.» بعد به دو درختی که با تنه هایی نزدیک به هم، شبیه عدد هفت، کم کم از هم دور می شدند، اشاره کرد: « این ها رو ببین، معلومه که از همون ریشه دو تیکه شده ن.» مرد انگار متوجه لرزش خفیفِ صدای زن نشد؛ نگاهی به درخت ها انداخت،سیگاری میان دو لب گذاشت و گفت: « باز خیالاتی شدی؟ این که تو می گی فقط دو تا درخت نزدیک به همه، همین.»
خوشبختی فقط یک احساس است.هیچ چیز واقعی که بتوانی به آن چنگبزنی یا سر آخر توی مشتت بماند در آن نیست.برای همین هم مثل یک حباب یک هومیترکد یا مثل مه محومیشود.
نوبخت توی رمان کارش خوبه و دقیق و با هدف می نویسه ولی توی داستان کوتاه مخصوصا این مجموعه ضعیف کار کرده و خیلی زنانه نوشته بعضی از قسمتاشو مثلا داستان آخر از نظر من یه داستان کوتاه عامه پسنده و خیلی ساده ست و حرفی واسه گفتن نداره.