ترجمه ی دکتر روشن وزیری واقعا روان بود. در ابتدا یا انتهای کتاب-یادم نیست- خود کولاکفسکی در پاسخ به سوالی که میپرسند فلسفه به چه کارمان می آید؟ ، پاسخ میدهد که :میل دارم که زیر آستر هر امر به ظاهر بدیهی را نظر بیندازم و همیشه معلوم میشود به هیچ وجه آن چنان هم بدیهی نبوده، و اینکه به راستی دنیا تو بر تو و پیچیده است و همه جا "حقیقت دیگری" وجود دارد. باری ، کولاکفسکی در این کتاب ، کاملا مطابق با سخنش ، به روزمره ترین امور مثل امیال جنسی تا فربه ترین مفاهیم مثل عدالت و قدرت میپردازد. و خواننده را میگوید که حقیقت چقدر پیچیده است . به نظرم این کتاب و کتاب " اینها همه یعنی چه؟ " از تامس نیگل به ترجمه ی روان دکتر حیدری ، کاملا همین مسیر را میپیمایند. در کمال وضوح و روانی، میفهمانند حقیقت گوهر نادریست که از کجایی و چگونگی اش یا ما خبر نداریم یا هم بالجمله نشان ندارد.
نلسون ماندلا آن هنگام كه پس از 28 سال اسارت، سلول زندان را ترك گفت با چنین جملهای بود كه به آزادی سلام داد : «میبخشم اما فراموش نمی كنم». ماندلا آن روز زندانبانان خویش را بخشید تا با دلی عاری از كینه و نفرت پای در آوردگاه مبارزه گذارد.او آن روز به رغم در اختیار داشتن امكان تلافی و انتقامجویی، از بخشش مخالفان سخن گفت، بر كینه و نفرت موجه خویش از دشمنان غالب شد و گونهای دیگر از مبارزه ی سیاسی را به تصویر كشید؛گونهای كه در آن بخشایش همچون فضیلتی دشوار و قابل ستایش، نه به منظور دست كشیدن از مبارزه، بلكه به یقین برای دست شستن از نفرت ورزی رخ نمود.
ماندلا تمام آن سال هایی كه برای آرمان آزادی مبارزه كرد و آزادی خویش را هزینه ی مبارزه ی آزادیخواهانه ساخت، فقدان آزادی را در اندیشه ی مخالفین خویش چنان عمیق دید كه در سال های اسارت كینه از دل زدود و به گاه آزادی دشمنان را بخشید و دشمن ها را از مقابل دیده كنار زد و جایی در گوشه ی ذهن برای آن اختیار كرد تا با یادآوری گاهبهگاه مرارت های گذشته، انگیزه ی مبارزه را همچنان با خویش داشته باشد و مبارزه ای عاری از خشونت را در مقابل دشمنان خشونت طلب خویش به نمایش گذارد.
به گاه توصیه به بخشش اما این پرسش ناخودآگاه به ذهن می آید كه دامنه ی بخشش تا كجاست؟ آیا می توان چشم بر خطا های آنانی بست كه در اردوگاه های كار اجباری هزاران انسان را طعمه ی مرگ ساختند و خشونت عریان را به تصویر كشیدند؟ آیا میتوان چشم بر آشویتس بست و پرده ی بخشش بر صحنه ی خشونت های نازی ها كشید؟ به راستی آیا می توان آن را كه هرگز تقاضای بخشش نكرده است، بخشید؟ بیشك پاسخ ماندلا، مارتین لوتركینگ، گاندی، دالایی لاما و بسیاری دیگر از آموزگاران مبارزه ی اخلاقی به این پرسش ها مثبت است.
چه آنكه آنان را این اعتقاد است كه مخالفان آزادی در مسیر بدبختی خویش گام برمی دارند و این بدبختی نیز بیش ازآنكه محتاج كینهورزی باشد، نیازمند بخشایش است.مبتنی بر همین نگره بود كه در نوامبر 1965، اسقف های لهستانی به روحانیون آلمانی چنین پیغام فرستادند كه : «میبخشیم و درخواست بخشش میكنیم».نامهای كه واكنش تند حاكمان لهستان را البته به دنبال داشت و بهت مردم زخم خورده از نظام نازی ها را نیز؛اما اسقف های لهستان با ارسال آن نامه بود كه بر فراموشی كینه و نفرت مردم لهستان از آلمان ها تاكید كردند و البته حاكمان كمونیست خویش را نیز كنایهای به یادگار گذاشتند.
اسپینوزا را این اعتقاد است كه «با فرونشاندن میل به انتقام، عدالت امكان ظهور می یابد و از ورای این عدالت است كه در صورت نیاز، مجازات آرام خود می نماید». شاید این اعتقاد اسپینوزا امروزه راهگشای آزادیخواهانی است كه به جای كینه توزی و خشونت طلبی، نفرت از دل می زدایند و بخشش پیشه می كنند؛آنانی كه مسیر اصلاحطلبی را آن میزان پرهزینه و خطرناك می دانند كه با اتكا به تاكتیك «ببخش و فراموش نكن»، سدی مقابل هزینه های خشوت آمیز مترتب بر اصلاح طلبی خویش بنا می كنند.
به این ترتیب است كه می توان شعار اصلاح طلبی نلسون ماندلا را تنها یك شعار اخلاقی صرف ندانست و نتیجه ی عمل به محتوای این شعار اخلاقی در بستر اصلاح طلبی را به نظاره نشست؛آنجایی كه ماندلا هم در قالب یك قهرمان سیاسی جلوهگر شد و هم در كسوت یك آموزگار اخلاق.
...سخن از سفر است و از شوق ما مسافران در راهِ کسبِ تجربهای نو و به راستی تازه، یعنی آشنایی با واقعیتی ناآشنا. من فکر نمیکنم مقصود ما از سفر رفتن آموختنِ چیزی به معنای دقیق این کلمه باشد. تقریبا همهی آنچه را که در جریانِ سفرهایمان میآموزیم میتوانیم بدون مسافرت نیز- غالبا حتی بهتر- یاد بگیریم؛ خیر، در طلب علم نیست که به سفر میرویم. به این امید نیز مسافرت نمیکنیم که چند روزی را دور از مشکلات روزمره بگذرانیم و دردسرها را فراموش کنیم، زیرا بنا به مثل لاتینی، تشویش همواره بر ترکِ اسبسوار مینشیند...تنها کنجکاوی است که ما را بیتاب میکند...از یاد نبریم که به گناه همین کنجکاوی از بهشت رانده شدیم و فراموش نکنیم که در گذشته، اغلبِ عالمانِ دین کنجکاوی را گناهی فی نفسه دانستهاند...بدون این انگیزهی گناهآلود، تغییر زیادی در زندگی آدمیان رخ نمیداد..."
"...هنگامی که از سر کنجکاوی راهی کشور یا شهری بیگانه میشویم، میتوانیم بگوییم که آن را برای خودمان کشف میکنیم، زیرا هدف تجربه کردنِ تازگی است. درست است که مردم گاهی به سفرهای خاطرهانگیز و عاطفی میروند؛ به جاهایی که خوب میشناسند و دیربازی است که آن را ترک کردهاند، به دیار کودکی یا جوانی. اما آیا این گونه گشتوگذارها در تعریف سفر میگنجند؟ بی شک، آری. به ظاهر چیز تازهای کشف نمیکنیم، اما گویی به خویشتنِ خویش در دوران گذشته باز میگردیم. انگار در زمان جابهجا میشویم و سفر در طول زمان نیز تجربهای است از چیزی تازه..."
"...ما آرزو داریم همواره در نقطهی آغاز باشیم. احساس کنیم که بر و بحر برایمان فراخ است و زندگی هماکنون آغاز میشود. صرفِ تجربهی تازگی ما را به چنین احساسی میرساند، ولو به توهم..."