Vahshi Bafqi (Persian: وحشی بافقی, romanized: Vahshi Bāfqi) was a Persian poet of the Safavid era, considered to be one of the greatest of his generation.
دوستانِ گرانقدر، وحشیِ بافقی شاعرِ سدهٔ دهم هجری است و دیوانِ اشعارش، از غزلیات، مثنویات، رباعیات، قطعات، ترکیبات و ترجیعات، تشکیل شده است که البته قصیده هایِ وی ارزشِ وقت گذاشتن و خواندن ندارد و در میانِ آن اشعاری وجود دارد که به نظر میرسد، به مرورِ زمان در آن گنجانده شده است.. به انتخاب ابیاتی از این دیوان را برایِ شما ادب دوستانِ گرامی در زیر مینویسم --------------------------------------- من آن مرغم که افکندم به دامِ صد بلا خود را به یک پروازِ بی هنگام کردم مبتلا خود را چو از اظهارِ عشقم خویش را بیگانه میداری نمی بایست کرد اول، به این حرف آشنا خود را ************************ مژدهٔ وصلِ تواَم ساخته بیتاب امشب نیست از شادیِ دیدار مرا خواب امشب دورم از خاکِ درِ یار و به مُردن نزدیک چون کنم چارهٔ من چیست در این باب امشب؟ ************************ سوزِ تبِ فراقِ تو درمان پذیر نیست تا زندهام چو شمع ازینم گزیر نیست رفتی و از فراقِ تو از پا درآمدم باز آ که جز تو هیچ کسم دستگیر نیست ************************ دلتنگم و با هیچ کسم میلِ سخن نیست کس در همه آفاق به دلتنگیِ من نیست بسیار ستمکار و بسی عهد شکن هست اما به ستمکاریِ آن عهد شکن نیست ************************ تا به آخر نفسم تَرکِ تو در خاطر نیست عشق، خود نیست، اگر تا نفسِ آخر نیست عیبِ مجنون مکن اِی مُنکرِ لیلی که زِ دور حالتی هست که آن بر همه کس ظاهر نیست ************************ از پیِ بهبودِ دردِ ما دوا سودی نداشت هرکه شد بیمارِ دردِ عشق بهبودی نداشت عشق غالب گشت اگر در بزمِ او آهی زدم کِی فروزان گشت جایی کآتشی دودی نداشت؟ ************************ زِ پیشِ دیده تا جانانِ من رفت تو پنداری که از تن جانِ من رفت چه دید از من که چون بر هم زدم چشم چو اشک از دیدهٔ گریان من رفت؟ ************************ خواهم آن عشق که هستی زِ سرِ ما ببرد بی خودی آید و ننگِ خودی از ما ببرد شاخِ خشکیم به ما سردیِ عالم چه کند؟ پیشِ ما برگ و بری نیست که سرما ببرد ************************ کی دیدمش که قصدِ دلِ زارِ من نکرد؟ ننشست با رقیبی و آزارِ من نکرد؟ خندان نشست و شمعِ شبستانِ غیر شد رحمی به گریه هایِ شبِ تارِ من نکرد ************************ ملول از زهدِ خویشم ساکنِ میخانه خواهم شد حریفِ ساغر و هم مشربِ پیمانه خواهم شد به هر جا میرسم افسانهٔ عشقِ تو میگویم به این افسانه گفتن، عاقبت افسانه خواهم شد ************************ ماهِ من گفتم که با من مهربان باشد، نبود مرهم جان من آزرده جان باشد، نبود خاطرِ هرکس ازو میشد به نوعی شادمان شادمان گشتم که با من همچنان باشد، نبود ************************ دلی کز عشق گردد گرم، افسردن نمیداند چراغی را که این آتش بُوَد، مُردن نمیداند دلی دارم که هر چندش بیازاری، نیازارد نه دل سنگست، پنداری که آزردن نمیداند ************************ عشق می فرمایدم مستغنی از دیدار باش چند گه با یار بودی، چند گه بی یار باش شوق میگوید که آسان نیست بی او زیستن صبر میگوید که باکی نیست، گو دشوار باش ************************ تکیه کردم بر وفایِ او، غلط کردم، غلط باختم جان در هوایِ او، غلط کردم، غلط دل به داغش مبتلا کردم، خطا کردم، خطا سوختم خود را برای او، غلط کردم، غلط ************************ همخواب رقیبانی و من تاب ندارم بیتابم و از غصهٔ این خواب ندارم ساقی می صافی به حریفانِ دگر ده من دُرد کشم، ذوقِ مِیِ ناب ندارم ************************ پیشِ تو بسی از همه کس خوارترم من زان روی که از جمله گرفتارترم من روزی که نمانَد دِگری بر سرِ کویت دانی که زِ اغیار وفادارترم من ************************ از برایِ خاطرِ اغیار خوارم میکنی من چه کردم کاین چنین بی اعتبارم میکنی؟ گر بدانی حالِ من، گریان شوی بی اختیار ای که منعِ گریهٔ بی اختیارم میکنی ************************ ای فلک چند زِ بیدادِ تو بینم آزار؟ من خود آزرده دلم، با دلِ خویشم بگذار سنگباران شدم از دستِ غمِ دهر و هنوز بختِ سر گشتهام از خواب نگردد بیدار ************************ دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد جز تو کس در نظرِ خلق مرا خوار نکرد این ستمها دگری با منِ بیمار نکرد هیچکس اینهمه آزارِ منِ زار نکرد ************************ پیوستنِ دوستان به هم آسان است دشوار، بریدن است و آخر آن است شیرینیِ وصل را نمیدارم دوست از غایتِ تلخی ای که در هجران است ************************ تا در رهِ عشق آشنایِ تو شدم با صد غم و درد، مبتلایِ تو شدم لیلیوشِ من، به حالِ زارم بنگر مجنونِ زمانه از برایِ تو شدم --------------------------------------- امیدوارم این انتخابها را پسندیده باشید «پیروز باشید و ایرانی»
وحشي بي اغراق يكي از تواناترين شاعران ماست. بعضي از غزل هاش واقعا شوريدگي اونو به آدم منتقل مي كنه و ... منظومه ي فرهاد و شيرينش و همين طور تركيب بند مشهرش با مطلع (دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد) از زيبا ترين هاي شعر پارسي است....
دیوان وحشی بافقی تاکنون چندین بار در ایران و هند و (تا آنجا که در خاطرم مانده) پاکستان به چاپ سنگی و سربی و حروفی رسیدهاست، ولی تقریباً هیچکدام از آنها از ایرادی خالی نیست. سال 1392 بود که کنگرۀ وحشی بافقی در یزد برگذار شد و در حاشیۀ آن، کتابشناسی وحشی بافقی نوشتۀ حسین مسرّت هم به چاپ رسید(دربارۀ آن هم چیزی خواهم نوشت انشاءالله). الغرض، مسئله بر سرِ دیوان وحشی بافقی بود؛ نسخههای این دیوان انصافاً کمتعداد نیستند؛ نظر به اینکه وحشی شاعر قرن دهم است، این گستردگی مکانی و تعدادی دربارۀ نسخههای دیوانش، قطعاً تصحیح دیوان وحشی را با مشکل مواجه خواهد کرد. این چاپ از دیوان وحشی را زیاد با دقّت نخواندهام و اکنون هم نوشتههای دوسال پیش خود در مرجعشناسی را مینویسم، آن روزها کتابشناسی کوچکی دربارۀ وحشی در دست داشتم که بعضاً با کارِ آ.مسرّت همپوشانی داشت. یکی از آزاردهندهترین مسائلی که دربارۀ این چاپ از دیوان وحشی به ذهنم میرسد، عدم تناسبِ فهرست و متن است؛ به این معنا که در فهرست، 399 غزل(یکی کمتر از چهارصد تا) شمردهشدهاست، ولی در متن، آخرین غزل، شمارۀ 396 دارد!!! این مشکل در دیوان انوری چاپ مرحوم مدرّسرضوی هم هست، ولی در این دیوان، چون فهرست هم شماره دارد، قطعاً گمراهکنندهتر خواهد بود. اصلِ این موضوع هم مربوط است به اشتباه در تشخیص سه تا از اشعار؛ به این شرح: 1. غزلی که در فهرست، شمارۀ 225 دارد، در واقع غزل مجزّایی نیست، بلکه مصراعِ سومِ غزلِ شمارۀ 33 فهرست(با مطلعِ «بازم زبانِ شُکْرْ به جنبش درآمدهاست) میباشد؛ به اختلافِ شمارۀ این دو غزل دقّت کنید!!!!!!!!!! 2. همین غزلِ شمارۀ 33، دو بار شمردهشدهاست؛ اگر غزلِ شمارۀ 52 را نیز بنگرید، همین مطلع را دارد؛ یعنی یک شعر، دوبار شمردهشدهاست. 3. مورد 2 که ذکر شد، دربارۀ غزل شمارۀ 57 هم(با مطلعِ «هنوز عاشقی و دلربائیی نشدهاست) رخ دادهاست؛ آن شعر دوجا شمردهشدهاست؛ یکی تحتِ شمارۀ 57، یکی تحت شمارۀ 63 و این هم از موارد اشتباه است. مجموعِ این سه مورد، سه تا از اشعارِ فهرست را از فهرست خارج میکنند که در نتیجه متن و فهرست برابر خواهند شد. دربارۀ ضبطهای برگزیده شده در این چاپ چیز زیادی نمیتوانم گفت، که اساساً خود را اینقدر صاحبنظر نمیدانم؛ ولی آنقَدَر هست که تصحیحِ آ.حسن مخابر هم، نیاز به بازنگری داشته باشد.
شاعری دیگر مایه فخر و هنر ایران اما حیف انقدر گمنام اشعار زیبا و دلنشین زیبا و ارامش روح و روان دلنشین حتما بخوانید و لذت ببرید ... لینک دانلود رایگان https://taaghche.com/book/39530