کار جالبی بود. حتی میشه یه تئاتر داکیومنتری لقبش داد توی حفظ شبیه خوانی و روحوضی. از لحاظ انتقاد خوب بود اما باز مثل همه ی کارای محمد رحمانیان در ارائه ی مصداق درست دچار مشکل می شد. منظور اینکه غر زدن رو همه بلدن، به این زیباییش رو البته شاید کمتر، اما بهتره گاهی جز نفی، یه طرح نویی هم درانداخته بشه که مخاطب به نون و نوای احساسی و فکری برسه! اینکه بازیگر زنِ واقعا زن و دغدغه های هویت مستقل زن رو بیان می کرد برای من یکی خیلی خوشحال کننده بود. کاش تراش بیشتری خورده بود تا به یه شاهکار تبدیل شه. من اصلا هنرمندی رو که میتونه شاهکار تالیف کنه اما کوتاه میآد درک نمیکنم.
هاسمیک: گفتم وهب_ نصرانی تازه مسلمان، این جنگ، جنگ ما نیست_ مناییم مود(به ارمنی: پیشم بمان)! اسلامیان دست به شمشیر بردن، برادر برادر رو زخم میزنه، ما کجای این جنگیم که به چشم اونا اهل کفریم و خاجپرست؟ گفت این جنگ دین نیست، جنگ حریته_ کلمهی مقدس آزادی! گفتم آزادی کدوم سوراخ لباس منو وصله میکنه، کدوم تیکه از شیکم مارو سیر؟ دویم از اون، این همه آزادی که داریم بس نیست؟ آزادیم که زجر بکشیم، آزادیم که خون گریه کنیم، آزادیم که گرسنه باشیم، آزادیم که جون بکنیم، آزادیم که بمیریم _سیرلیس مناییم مود! (با ارمنی: پیش من بمان عزیزم!) نموند_ رفت_ چه قدی_ چه بالا بلند_ چه رعنا_
در این کار زن در سیمای عجیبی ظاهر میشود. سوژه است و ابژه، اصل است و فرع، قربانی و سلاخ… میخواهد در ابژه بودنش سوژه باشد. همانگونه که مردها هم نعشاند و نقش و زن فقط مویهگر و تماشاگر و ندبهگر است، حتی این ندبهگری هم از اون ستانده میشود. او قانع به پس گرفتن همین نقش کوچک است. صدایی که از او ربوده شده. زن در اینجا در نقش قربانی دادخواه ظاهر میشود که سعی کرده دیگر قربانی نباشد. سیستم زنسالارانه میشود. عالمتاج سرکردهٔ عمارت و قدمشاد سردستهٔ گروه مطربان، زنانیاند که ریاست میکنند اما بر که؟ اولی بر یک نوکر لال و دومی بر دستهای زن و نوکری اخته. باز در این سروری، خبری از چهرهٔ تیپیک مردانه نیست. زنی بر «مردی» سروری نمیکند؛ البته دو نفر در اینجا هستند: خولی و میرپنجه. این دو همان تصویر تیپیک مردانه را دارند اما تحت سلطه نرفتهاند، فرمانبرداری نمیکنند، کلک میزنند، دودرهبازی در میآوردند و و و همچنان همانطور میماند که زنان بر کسی سروری نمیکنند جز زنان و نوکرانی لال و خایهبریده. و اصلا چرا؟ چرا جای شکستن دستگاه ظلم باید جای ظالم و مظلوم عوض شود؟ در تقابل بین صحرای کربلا و مجلس، عاشورا و شبیهخانی و زندگی هر کدام از شبیهخانان به چیزی میرسیم. به رنجی مشترک در زنان. عصمت یا مهلقا نیز گوشهٔ درخشانی از قصه بود. زنی که عصمتش زیر پا گذاشته شده بود اما فراموش نه. پ.ن: بخش زیادی از نوشتهام با اقتباس از نقد مبین خدری از این کار و یا از خلال صحبتم با او در مورد این کار بود. خداوند عزیزش دارد. در کل: اثر نوآور و عمیقی بود. برای من ۳/۵ امتیاز داشت.
دستم به نوشتن نمیره، ولی: «نفسگیر و متفاوت» تنها چیزهایی ست که علیالحساب میتونم بگم و چه حیف که اینقدر کم به این توجه شده؛ چون بسیار درست و حسابیتر از ترانههای قدیمیه.
در مورد اثار رحمانیان هیچ نمیتوان گفت...اثاری که مضامین اجتماعی را با زبانی فاخر به مخاطب مشتاق تاملش ارائه میدهد زبانی که من را یاد استاد بهرام بیضایی انداخت.
{ عالمتاج: پس مردان دوباره بازی راه انداختهاند؟ زنان: بازی؟! عالمتاج: بازی این مردان تمامی ندارد؛ گاه در تکیه دولت شمشیر میکشند و گاه در مجلس طپانچه! رها کنید مردان و بازیهایشان را! }
نمایشنامهٔ درخشان دیگری از استاد محمد رحمانیان. تلفیق دراماتیک موقعیت تاریخی مشروطه و کربلا. دیالوگهای عالی و کمنظیر. لذت بردم.