تنهایی آدم را هوایی می کند. مخصوصن که مثل حالا هوا ابـــری هم باشد. عصر هم باشد. دم دمای غروب. چراغ را هم آدم روشن نکرده باشد و نشسته باشد توی تاریکْ روشنای این اتاق فسقلی. دمِ این پنجره ی رو به پارک. با آن چراغ های زردی گرفته ی لا به لای درخت ها و آن رودخانه یی که از پشت درخت ها برق می زند. همین مانده که بــــاران هم شروع کند به باریدن
داستان درباره ی حال و هوای شخصی است. جست و جو در آن حالی که درباره ی کسی وقتی به یادش می افتی یا درباره اش اندیشه می کنی دست می دهد. این را خودِ اخوت هم گفته است و اصلن گویی داستان همین است. این احوالاتِ شخصی سازی شده. شیوه ی داستان گویی اخوت را بسیار دوست دارم. او می داند که برای چه و چگونه داستانش را بنویسد. نوشتن برای او آنقدر جدی است که می گوید من به نوشتن و خواندن نیاز دارم، مانند خیلی از بروبچه هایی که در این سایتِ گودریدز بی خواندن انگار که ماهی باشند افتاده روی موزاییک های داغِ حیاط زیر آفتابِ تابستان، داغ. این گونه ی داستان را به کسی پیشنهاد نمی کنم که بخواند اما خودم باز هم خواهم خواند. باز هم و دوباره هم و بی گمان دوست خواهم داشت همانجور که داشته ام. جا به جا هنگامِ خواندن رفتم به دوردست هایی بی اندازه خوشایند، همان جاده ها، موسیقی ها، قهوه خانه های توی راه، زنی که وقتی دراز کشیده بودیم زیر سایه ی درختی نونهال و چای و بیسکوییت می خوردیم در راه آمد و از ما اندکی پول خواست، وقتی روی مناره ی سبکِ ایلخانی ی مسجد جامع، ورامین زیر پای ما بود، وقتی که تاج محل رخ نشان داد و بوی زنانِ گیس بلند جانِ ما را برگرداند به هزاره های پیشین، جا به جا یادم افتاد و خواندنِ داستان به جانم بیشتر خوش نشست. و در همین جا بجایی ها بود که آدم هایی که هر کدام یک روایت بودند به ذهنم آمدند. آخرینش آن صبحِ سردِ زمستان بود در اصفهان و تماشای آدمهای تیره پوش که جمع بودند برای آن یک نفر که دیگر نوبد. همه چیز به همین نام ها و سایه ها باز می گشت، همه چیز... افتادم به زیاده گویی باز، احوالی بود که گذشت
میخواستم میان خواندههایم از اخوت فاصلهای بیفتد. دیروز که خبر فوتشان را شنیدم نتوانستم دوام بیاورم و سراغ مهمترین و معروفترین رمانشان رفتم محمد رحیم اخوت در داستانهایش چند مسیر تکرارشونده دارد یکی از آنها شرح یک خاندان است و خصوصیاتی که در آن میان نسلها باقی میماند یا گسترش مییابد. اخوت در این کتاب با دو لحن کاملا متفاوت سعی در نشان دادن این مسیله دارد. روایت اول صمیمی و گزارش مانند است که از زبان دختری گفته میشود که به تازگی طلاق گرفته و به دستنوشتههای یک پیرمرد دست یافته. اما روایت دوم که شاهکار اخوت است و یکی از قویترین متون ادبیات فارسی که تاکنون خواندهام یک روایت سنگین با زبانی فاخر و طنز است که هیچگاه به روایت سیال کتاب ضربهای نمیزند. روایتی برای کاوش در تاریخ این خاندان و ایرانیان و چگونگی امتداد خلقیات گذشتگان تا امروز. یک دنیای پیچدرپیچ. بخشهای مربوط به تاریخ این خاندان را میتوان بارها خواند و در قدرت .قلم اخوت محو شد اخوت مانند بسیاری از هنرمندان در زمان حیاتش هیچگاه شناخته نشد و به حقش نرسید اما شک ندارم او روزی به حقش میرسید. ادبیات فارسی یک .نویسندهی محبوب عاشقانش را از دست داد
روایت نرم و آرام است. شبیه میانسالگی است. وقتی که دیگر هیجانها آنقدرها آشفتهات نمیکنند. وقتی آدمها به سایههایی تبدیل میشوند که میآیند و میروند. داستان در برههای اتفاق میافتد که همهچیز تمام شده و جایشان نه آنقدرها آزاردهنده است و نه آنقدرها شادیبخش. دو داستان، از دو گذشتهی متفاوت شروع میشوند و هر دو احتمالاً به یک شخصیت میرسند. راوی یکیشان پری است. زنی که اتفاقهای مهم زندگی را پشت سر گذاشته و حالا وقت دارد به آن قسمت از زندگی فکر کند که همیشه پشت روزمرگیها و شلوغیها پنهان میشود. آنقدر میماند تا خودت بروی سر وقتش.
رای دادن کار سختی بود. دو؟ سه؟ یا چهار؟ شاید می شد میانگین گرفت یا به هر فراز عددی را نسبت داد. هر عددی که می دادم باز حس می کردم حق مطلب ادا نشده. مگر می شود به تمام یک زندگی یک عدد را نسبت داد و تمام؟ شاید چون زندگی بی اندازه عظیم و عمیق است یا شاید چون بی اندازه بی مایه و پوچ، در هر دو حال اینکار ممکن نیست. رمان خوش تکنیکی بود. لحن و نثر زنانه ی امروزی و مردانه ی خاصی از قدیم به خوبی بازسازی و هماهنگ شده بود. این کتاب برای نویسنده ای جوان می تواند کتابی آموزشی باشد. اشارات تاریخی و سیاسی و اجتماعی فراوان داشت. گمان می کنم اشارات مذهبی اش به تیغ سانسور بر باد رفته و تنها چند کنایه به سنت های مذهبی، صرفا جهت چاشنی جذب مخاطب، باقی مانده. این یک روایت است. یعنی اینکه می شود بخشی از تاریخ و فضای فکر معاصر این خاک را اینگونه هم دید و از آنجا که روایت مذکور، فرازی از تمام زندگانی است، به همان قدر قضاوت، موضع گیری یا حتی اندیشیدن به آن دشوار است. من سعی کردم فقط بشنوم و بی تفاوت عبور نکنم. می شد بحثی بی پایان را با هر فرازش آغاز کرد اما کار عبثی بود. شنیدنش بیشتر نیاز بود تا به چالش کشیدنش. رمان خوبی بود. در خاطرم خواهد ماند.
به نظر من این رمان دست کم از لحاظ نشان دادن ذهنیت یک نسل از روشنفکران چپ ایران بسیار موفق بوده است. هیج فرصتی پیش نیامد که با خود نویسنده درباره ی این موضوع سوال کنم اما فکر می کنم نویسنده خودش مدت ها درگیری ذهنی این روشنفکران را تجربه کرده است. از این نویسنده داستان بسیار عالی "تعلیق" سال ها قبل از نام ها و سایه ها منتشر شده
فرمش را دوست داشتم، اگرچه در اویل کتاب خواندنش سخت بود و گاهی خط و ربط قصه را گم کردم. توصیف صفحه ۴۵ تا ۵۱ یکی از بینظیرترین توصیفاتی بود که درباره رابطه جنسی تا به حال در زبان فارسی خوانده بودم
رمانی تکنیکی با روایتی بسیار پرکشش. رمان یک راوی ندارد و البته مؤلف برای هر یک از راویها زبانی خاص ابداع کرده است. وقتی راوی پرویندخت ترشیزی است زبان روایت زبان یک دختر جوان امروزی میشود و وقتی هم که راوی پیرمردی ادبیاتخوانده است زبان ادبی میشود. با ذکر این نکته که این پیرمرد در جوانی داستانهای پاورقی مینوشته و هم از این رو زبان داستان و شیوهٔ روایت به زبان و شیوهٔ روایت داستانهای پاورقی نزدیک میشود. همهٔ اینها که نوشتم نشان از تسلط مؤلف به انواع داستان و زبان داستانی دارد. پایانبندی قصه چندان به دل من ننشست. نه اینکه بد باشد. خوب بود. اما اگر جور دیگر داستان را تمام میکرد بسیار زیباتر و البته تلختر میشد. گویی آقای اخوت نمیخواسته خواننده را میان آن همه تلخی رها کند.
This entire review has been hidden because of spoilers.
«رمانتیسم دیرهنگام! اینها، بیشتر، ترحم آدم را برمیانگیزد تا علاقه. البته علاقهی عقبماندههایی مثل خودشان را هم برمیانگیزد.» نویسنده در این جمله پیشدستی کرده و به خواننده ناهمدل کتابش گفته که میدانم چنین حسی داری، با این حال نمیتوانی خاموشم کنی. من اما با این کتاب همدل بودم و علاقهمند (این یعنی عقبماندهام!؟)؛ از روایت خاص و نثر زیباش لذت بردم و وقت خوشی رو گذروندم، با این پیرمرد تودهای زمان رضاخان که حالا بعد از گذشت سالیان دراز متوجه اشتباهات گذشته شده و سع�� کرده در سمت درست تاریخ بایستد. بیش از این حرفی نیست. فقط اینکه جملهای هم بود که خیلی به چشمم آمد.
«ملتی که مادرانش ضعیفه باشند جز این هم نمیشود.»🕊️