کتاب«فردا شکل امروز نیست» نوشته ی «نادر ابراهیمی» است. در این کتاب 9 داستان را خواهید خواند که به جز 3 داستان، سایر داستان ها در اواخر دهه 50 نوشته شده که موضوع آن حال و هوای همان سال ها را دارد. در قسمتی از کتاب می خوانیم: «اگر تو فردا را به درستی ندانی، سوگند به آسمان که هیچ چیز را نمی دانی، اگر تو فردا را ننویسی، هیچ چیز ننوشته ای، اگر تو فردا را چون نسیم شیرینی که گه گاه می وزد نبویی، هیچ چیز را نبوییده ای و اگر تو فردا را با ژرف ترین باورها باور نکنی، هیچ چیز را باور نکرده ای...سوگند می خورم، هزار بار سوگند می خورم که تو اگر گمان کنی که هر فردایی شکل هر امروزی ست، زندگی را به اهرمن سپرده ای و گریخته ای...» این کتاب را انتشارات «روزبهان» منتشر کرده است
همونطور که تو بعضی از این 9 داستان کتاب (که از سال 58 تا 68 نوشته شدن) اسم یکی از شخصیت ها نادره به نظر من نویسنده ضمن نقد مفاهیمی مثل آزادی و انقلاب و گروههایی که برای تحقق آنها مبارزه می کردند در داستان بی طرف نیست و به صورت هنرمندانه نسبت خودش رو با انقلاب اسلامی و تعریف درست آنها بیان می کنه. شاید همین شفافیت مواضع این نویسنده بزرگه که باعث میشه در جریان روشنفکر و غربگرای آن زمان و بلکه همین الان هم مطرود و بایکوت شود. اما باید دانست که العزه لله جمیعا ...
داستانهای کوتاه همیشه و به شدت من رو متعجب میکنند و همیشه فرصت لازم دارم تا بفهممشون و عمیقا درکشون کنم. از «نادر ابراهیمی» چیزی نخونده بودم و دوستی مسبب شد تا این داستان کوتاه رو مطالعه کنم. داستانها جالب و عجیبن. واقعا میگم عجیب. چون تو نمیتونی پیشبینی کنی چه اتفاقی قراره رخ بده و وقتی پیشبینی کنی اشتباه کردی. فقط باید اجازه بدی جریان داستان کوتاه تورو باخودش همراه کنه و فقط بخونی و بخونی تا پایان جلوت قرار بگیره. وقتی به پایان رسیدی باید فکر کنی به اینکه چیشد! و واقعا چیشد؟ :) همین.
من بی اندازه نویسندگان معاصر دهه های ۲۰ تا ۶۰ ایران رو دوست دارم و بنظرم اوج ادبیات در اون سال ها و در نهایت مشکلات سیاسی اجتماعی فرهنگی اتفاق افتاد. نادر ابراهیمی سبک منحصر به خودش رو داره و میتونم بگم جزو سبک های مورد علاقه ی منه. این کتاب شامل ۹ داستان کوتاهه که همگی پس از انقلاب و در حوالی جنگ نوشته شدن و در کنار موافق بودن نویسنده با انقلاب به نکوهش و نقدِ راهی که به غلط داره پیموده میشه می پردازن. در طول کتاب نظرم روی ۴ ستاره بود ولی خب چه کنم که به اندازه ۵ ستاره لذت بردم و ۵ میدم :)
کتاب شامل 9 داستان کوتاه همراه با تاریخ نگارششان است، در سال 1358. دو داستان کتاب را دوست داشتم: 1. "گفت و گو با یک ساواکی الگو" فوق العاده است. به طرزی واقع گرایانه است که خواننده به داستان بودنش شک می کند. به ویژه آنجا که آینده ی رژیم جایگزین شاهنشاهی را پیش بینی می کند و این که "آنها هم به آدم های کثیفی مثل من احتیاج خواهند داشت" (نقل به مضمون). 2."وقتی سری تکان دادی ... " که فضای آرمانگرای آن برهه زمانی را به زیبایی تصویر می کند و مقایسه اش با جامعه مصرفی و بی آرمان 35 سال بعد ایران می تواند تکان دهنده باشد.
اگر بتوانی که هرگز نمیتوانی از این شهر بزرگ با این همه مامور و پاسبان بی صدا بگریزی اسیر وطن من خواهی بود ، اسیر سرزمین من ، تاریخ من ، جغرافیای من و زخم های روح من.
کتاب رو برای کلاس داستان نویسی دوران راهنمایی خونده بودیم. یادمه داستان اولش، هزوارش، رو خیلی دوست داشتم اما باقی داستاناش خیلی سیاسی بود برام. ستاره رو به همون داستانش میدم فقط.
مثل خیل دیگه ای از آثار نادر ابراهیمی بسیار زیبا بود. با موضوعاتی راجع به حوادث زندگی شخصیت هایی باور پذیر و اشاره های مستقیم به انقلاب سال ۱۹۷۹ ایران . و من بسیار این کتاب رو دوست داشتم. به خصوص داستان هزوارش.و مرز های غم انگیز آزادی. بازم بر جان پاکیزه ی نادر ابراهیمی باید درود فرستاد و همین طور انسان عزیزی که این کتاب رو برای کتاب خونه ی دانشگاه تورنتو بخش فارسی زبان تهیه کرده بود .
عالی، داستان کوتاهِ «هُزوارِش»، «وقتی سری تکان دادی...»، «یک روز قبل از همیشه» و عالی بودن. بقیهی داستانها هم بهفکرفروبرنده و خواندنی و بسیار قشنگ. گاهی بعضی از قسمتها به دلم نمینشست. شاید چون نمیفهمیدمشون. از کتابهایی هست که دوست دارم باز سراغش بیام و دوباره بخونمش
فوق العاده ترین مجموعه داستان های کوتاهی بود که از یک نویسنده پارسی خونده بودم.
"فردا، فرداست نه امروز. فردا، شکل امروز نیست. چرا اندیشه بلند پرواز خود را به کار نمیبری؟ چرا به دور دست های نیامده نمی روی؟ فردا را به شکل فردا نمیبینی و نمینویسی؟"
از بین همه داستان ها این هارو بیشتر پسندیدم: هزاروش مرز های غم انگیز آزادی وقتی سری تکان دادی... یک روز قبل از همیشه
چند ماه پیش خواندم و حالا اینجا دارم ثبتش می کنم در خوب بودن کتاب همین بس که چیز خاصی از آن یادم نمانده است.
مرحوم ابراهیمی کاش به جای کمیت روی کیفیت و محتوای کارهاش وقت می گذاشت.
توصیفات و قلم زیبا ولی بعد از این که کتاب را تمام می کنی جز چند جمله قشنگ (که گاها بی معنی هم هست و زمین و آسمان را به هم دوخته است) چیزی به تو اضافه نشده است.
ابن مشغله را دوست داشتم البته آن هم کمی از این مساله رنج می برد ولی خب بهتر بود. نگاه داشت سیر داشت حرف داشت.
در کتابش جایی نادر چنین مینویسد؛ «خوب بودن، شکلی از خستگی در کردن است» و جایی دیگر چنین «گاهی آنقدر دیر است که فردا و همیشه یکیست، یا امروز یا هرگز !»
در مجموع محتوای کتاب ۹ داستان کوتاه با موضوعیت ساواک یا گروههای پیش از انقلابست که به بیانی متفاوت نگاشته شده است. اینکه میتوان به چنین موضوعاتی نگاهِ متفاوت داشت قابل تامل است. داستان شماره یک، دو و هشت را دوباره بخوان 👍🏻
چقدر این کتاب رو دوست داشتم. داستان های کوتاه و جذاب، چیزایی که فکر نمیکردم هیچوقت نویسنده ای ایرانی در موردشان بنویسه (البته که خب آدم جاهلو ساده ای بودم)
گفت و گو با یک ساواکی برام خییلیی جالب بود. به ویژه پایانش. "تاریخ یعنی تکرار"
قسمت اولی کتاب لایق ۵ تا ستاره بود از بس که گیرا بود . ولی قسمت دوم تا حدودی شلخته ،درهم برهم و کمی معمولی بود ، اما خوب معمولی ابراهیمی هم خیلی زیباست . همه داستان ها رنگ و بوی سیاسی داشتند و همشون دارای نمادگرایی که بعضی هاش واضح و ساده بودن و بعضی هاش پیچیده تر. جز کتاب هایی خواهد بود که به کسایی که به اینجور مسائل علاقه دارند ،معرفی میکنم حتما.
بعد از آتش بدون دود و یک عاشقانه آرام، هرچه از نادر ابراهیمی خواندهام توی ذوقم خورده. تکراری بودن، شعاری بودن، دیالوگهای تمامنشدنی و شخصیتهای کاریکاتوری چیزی است که حال آدم را بد میکند. پس این کتاب هم مثل بر جادههای آبی سرخ حقش اخراج از کتابخانه و فراموشی است.
مجموعه ای از داستان های کوتاه بود. نسبت به بقیه کتاب هاشون کمتر جذاب بود ولی موضوعات جالبی رو انتخاب کرده بود ."دگرگونی با باور دگرگونی آغاز می شود و فردا با پذیرفتن فردا ."
بى سر و ته . فقط شعارهاى دروغ و تو خالى. باور نمى كنم از نويسنده اى مثل ابراهيمى چنين نوشته بى محتوا و چنين نثر ابتدايى. شايد زير شكنجه نوشته شده باشد.
مطالب ناب و روایت های دقیق و هنرمندانه ای دارد که البته مرتبط به زمان ما نیست و همین مسئله خواندن کتاب را سخت کرده است. در مجموع مخاطب با کتاب راحت نیست و فضای ایدئولوژیک آن، قابلیت ارائه به خواننده امروزی را ندارد
یک شب همه ی کاغذها را از همه گوشه ی اتاقم و پستوی کوچکم جمع کردم، پاره پاره کردم، و دور ریختم، و به جای انها یک جمله ی بزرگِ خیلی بزرگ نوشتم:
"من تصمیم گرفته ام عادت های بدم را ترک کنم".
و چند روز بعد کمی تعمیرش کردم:
"من تصمیم گرفته ام تمامِ عادت هایم را ترک کنم".
از کلمه ی "عادت" بدم می آمد. چشمم را آزار می داد، و روح درمانده ام را، و مرا به وحشت و اضطراب می انداخت. اصلا از این کلمه خجالت میکشیدم. انسان برای تسلیم شدن به تکرار نیامده است. حتی مغلوبِ تکرارِ خوبترین چیزها نباید شد، چرا که انچه تکرار می شود، بدون تفکر تکرار می شود، ممکن نیست خوب باشد. چیزی نفرت انگیزتر از عادت به انچه که دوست داریم تیست. نقّاشی که به نقاشی کردن عادت کند یک حیوان خالص است، و نویسنده ای که به نوشتن. این شد که باری کلمه ی "عادت" را برداشتم. جمله به این صورت درآمد:
"من تصمیم گرفته ام .... ترک کنم"ّ
و بعد جمله ای را یافتم که وحشتِ مرا از لغتِ "ترک کردن" نیز تسکین می داد: