Jump to ratings and reviews
Rate this book

وقت تقصیر

Rate this book
رمان «وقت تقصیر» قصه‌ای است از آدم‌هایی که در گذر زمان و مکان و شهرهای متفاوت و ورای آن چه امروز هست و بوده گم شده‌اند. و نمی‌دانند متعلق به کجا و چه چیز هستند و چرا این جا ایستاده‌اند. آن‌ها دردی عظیم را حس می‌کنند. این درد آن‌ها را به کشف و شهودی بزرگ رهنمون می‌کند و عاقبت درمی‌یابند که وجودشان برابر است با این درد؛ دردی که هم از فهم ناشی می‌شود، هم از نافهمی. در این رمان با روایت‌های متعدد و فصل‌های متضاد رو به رو هستیم و در نهایت با شخصیت‌های اصلی این اثر، «حیات» و «ابرو» که در دو جبههٔ مخالف یک دیگر سال‌ها جنگیده‌اند رو به رو می‌شویم و پی می‌بریم که جنگشان که جنگ تاریخ است بر سر چه بوده و رازی که آن دو در سینه دارند چه بوده است. نویسنده از روایات مختلف و متضاد سعی به دیدن معناهای جاری و ساری در دل تاریخ بشری می‌کند. شاید علت مهم بودن روایت در این داستان به این دلیل باشد که روایت حوادث متضاد و متناقض و آشفته برابر است با مفهومی که داستان در خود دارد و همهٔ کسانی که در تاریخ برای چیزی جنگیده‌اند و چیزی برای «جنگ» داشته‌اند، با این مفهوم درگیر بوده‌اند؛ تا جایی که…

427 pages, Paperback

First published March 21, 2005

6 people are currently reading
62 people want to read

About the author

محمدرضا کاتب

20 books37 followers
محمدرضا کاتب (زاده ۱۳۴۵، تهران) در رشته کارگردانی تلویزیونی فارغ التحصیل شد و به سریال سازی و فیلم‌نامه نویسی اشتغال یافت.مجموعه داستان

* قطره‌های بارانی، ۱۳۷۱
* نگاه زرد پاییزی، ۱۳۷۱
* عبور از پیراهن، ۱۳۷۲

رمان

* شب چراغی در دست، ۱۳۶۸
* فقط به زمین نگاه کن، ۱۳۷۲
* هیس، ۱۳۷۸؛ برنده بهترین رمان سال جایزه منتقدان و نویسندگان مطبوعاتی
* پستی، ۱۳۸۱
* وقت تقصیر، ۱۳۸۲
* دوشنبه‌های آبی ماه، ۱۳۷۴

فیلم‌نامه

* ماه شب چهارده (۱۳۸۵)
* سرخی سیب کال (۱۳۸۴)


Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
22 (23%)
4 stars
31 (33%)
3 stars
21 (22%)
2 stars
12 (13%)
1 star
6 (6%)
Displaying 1 - 10 of 10 reviews
Profile Image for Niloufar Lily Hassanzadeh.
114 reviews72 followers
April 9, 2022
پانزده سال پیش که این کتاب را خریدم و تا نیمه خواندم فکر نمی‌کردم پانزده سال بعد، دوباره نتوانم تمامش کنم. واقعیت این است که تحمل غم بزرگ این کتاب از عهده من خارج است. کمتر از دویست صفحه مانده بود تا پایانش اما کتاب را به کتابخانه برگرداندم. اینجا هم خوانده ثبتش میکنم. شاید پانزده سال بعد تحمل کشیدن بار غمش را داشتم.
Profile Image for Mohammad Sadegh Rasooli.
558 reviews41 followers
February 4, 2018
http://delsharm.blog.ir/1396/11/16/vaght

نوشتن در مورد رمان «وقت تقصیر» بسیار دشوار است. چون نویسنده علاوه بر قالب عدم قطعیت و سیالیت زمان دست به روایتی شبه‌فلسفی شبه‌تاریخی یازیده و یک رمان به شدت سخت‌خوان را تحویل مخاطب داده است:
«شاید قصه‌ام را برای خودم تکه‌تکه و در لباس آن‌که برای کسی دیگر می‌گویم به نجوا تعریف می‌کنم. چون هر روز تکه‌ای از آن را می‌سازم و بعد دیگر یادم نمی‌ماند یا مهم نیست قبلش چه گفتم. هرچه به ذهنم بیاید برای خودم به نجوا و سکوت می‌گویم. بعد در جواب خودم روز بعد تکه‌ای دیگر از آن ماجرا را به زبان سکوت و ایما و اشاره و حکایتی که هر شی‌ای به یادمان می‌آورد برای خودم و آن‌ها می‌گویم: و آن‌ها برای من می‌گویند. هیچ کداممان یادمان نمی‌ماند قبلاً چه گفته‌ایم و این باعث می‌شود حرف‌هایمان همیشه ضد و نقیض باشد. «یعنی مهم هم نیست خلافش را من گفته‌ام یا آن‌ها گفته‌اند. مهم آن است که تکه‌ای دیگر از قصه را بنا کنیم و زنده بمانیم در این‌جا که آشوب، تنهایی و سکوت این‌طور ما در چنگ خودش گرفته.» (صص ۲۷۵-۲۷۶، حاشیه از نویسنده).

در این رمان شخصیت‌های مختلفی وجود دارند که اصلی‌ترینشان «حیات» و «ابرو» هستند. در ظاهر اولیهٔ داستان، حیات عملهٔ حکومت است که «عاصی‌»هایی را که در کوه زندگی می‌کنند و شورشی‌اند دستگیر، شکنجه و اعدام می‌کند. آن هم اعدامی به وحشی‌ترین شکل ممکن: به تعداد قاطرهایی که برای متهم می‌آورند، او را به همان تعداد قسمت می‌کنند. در روایتی دیگر، «حیات»، «عاصی‌»هایی را که اهل معنا و حکمت هستند به «حکمتانه» می‌آورد تا به «مورچه»ها و «یقه‌چرک‌»ها کمک کند و باعث پیشرفت شود ولی از آن‌جایی که بیم آن دارد که عاصی‌ها ریاکار باشند یا واقعاً‌ حکیم نباشند، تا پای جان آن‌ها را زجر می‌دهد و اگر کارشان به اعدام بکشد، زن آن‌ها را از آن خودش می‌کند. «ابرو» یکی از عاصی‌هایی است که همراه با «آتش» و سوار بر مرکبش «مرگ» است ولی معلوم نمی‌شود به چه علتی به شهر «هگمتانه» می‌آید، زندگی عادی‌ای از سر می‌گیرد و با «گیسو»‌ ازدواج می‌کند. حالا «ابرو» هم به دام «حیات» افتاده و «حیات» از «گیسو» می‌خواهد که از ابرو طلاق بگیرد تا ابرو را زجرکش نکند ولی در عوض با او ازدواج کند. حیات البته مرضی دارد که باعث شده آلتش به کل نابود شود و معلوم نیست که چرا این همه زن‌های عاصی‌ها را آن خودش می‌کند. در پایان‌بندی داستان،‌ دیگر حیات و ابرو تنها هستند و با هم طی طریق می‌کنند. از آب می‌گذرند و به دریا می‌رسند. از دریا می‌گذرند و به کوه می‌روند و پناه به غار می‌آورند.

در مجموع درست معلوم نیست که این تکه‌پاره‌های سخن کاتب به کجا می‌خواهد بینجامد. گویی شخصیت‌های این داستان، انسان نیستند و نسناسند:
«در حدیث آمده گروهی از عاد بر رسول خویش عصیان کردند. و خداوند آن‌ها را به صورت نسناس مسخ گردانید. بدین‌معنا که ناسی پست‌تر از ناس. نسناس‌ها از کلیهٔ موجودات شریف‌تر و شبیه‌تر به آدمی هستند. و موردشان آن است که اعمالی از ایشان سرمی‌زند که در شأن و ذات آدمی نیست.»… «نسناس‌ها آداب خودشان را دارند. حرفی را شروع می‌کنند و بی‌پایان می‌گذارند. «و تکه‌تکه حرف می‌زنند چون گذشته‌شان را نمی‌توانند به هم وصل کنند. ذهنشان این طوری است با شک و تکه‌تکه و با تعبیر زیاد و شاخ و برگ فراوان حرفی را می‌زنند. و فرار می‌کنند به سوی آنچه که نیست و باید باشد یا نباشد. حرف و عملشان بدون پایان است.» (صص ۲۵۶-۲۵۷)

و البته خود شخصیت‌ها از جمله ابر، دچار شک و دودلی شده:
«هر چه بیشتر به این شهر تکه و پاره و خِرت و پِرت‌های دور و برم «و آدمهای عجیب و غریبش نگاه می‌کنم بیشتر تو شک می‌افتم.» یک چیزی این‌جا جور درنمی‌آید. نمی‌دانم چون عجیبند به هم نمی‌خورند یا چون چون به هم نمی‌خورند عجیبند.» هر کدام از این آدم‌ها و وقایعی که می‌بینیم مال صفاتِ زمانی است، مال صفاتِ مکانی است. یکهو تو واقعه‌ای می‌افتم که مال ۱۰۰ سال پیش است، آدمی را می‌بینم که مال ۱۰۰۰ سال پیش است.. هر کدام از این چیزهایی که این‌جاست سهم زمانی است در دیروز و یا در فردا.» (ص ۲۴)

ابرو، زیاد به گوش‌ماهی‌ها گوش می‌دهد و اعتقاد دارد که تاریخ در دل همه چیز باقی می‌ماند ولی گوش شنیدنی برایشان وجود ندارد:
«هر کسی یک زبانی دارد برای خودش. سنگ‌ها زبان خودشان را دارند،‌ درخت‌ها زبان خودشان را دارند، ابرها زبان خودشان را دارند… هر کدام حکایتشان را که حکایت توست به زبان خودشان می‌گویند.» … «اگر زیاد به این (صدف) گوش کنی گاهی صدای دست و پا زدن هم می‌شنوی. یک نفر است که گم شده تو این دریا. گاهی دست و پا می‌زند، گاهی هم ول می‌کند. یک شب صدای خودش را هم شنیدم. داد می‌زد از ته دل. یک چیزی می‌گفت که من نفهمیدم. انگار به زبان به ما نمی‌گفت. فکر کنم یک نفر را هی صدا می‌کرد. جوری صدا می‌کرد که گفتم حتماً خدا را صدا می‌کند.» … «نمی‌دانم شاید این صداها مال وقتی است که هنوز این صدف را صید نکرده بودند. تا قبل از صیدش هر صدایی شنیده تویش مانده. تا وقتی که جان دارد آن صداها را برمی‌گرداند. هیچ چیزی تو این عالم گم نمی‌شود فقط دست به دست می‌شود. این راز بزرگی است که خیلی از اسرار از آن ریشه می‌گیرند.» حتی صدای یک پارو یا یک ماهی هم ثبت می‌شود جایی، حیف که گوش ما نمی‌تواند باقی صداها را بشنود.» هر چه صدف پیرتر باشد حکایت‌ها، ناامیدی‌ها و تقدیرش غریب‌تر است.» (صص ۱۵۴-۱۵۵)
«شاید صد سال یا هزار سال دیگر کسانی پیدا شوند که صدایم را از میان گوش‌ماهی‌ای، موج دریایی یا سازی که از چوب‌های درخت‌های اینجاست بشنوند. شاید همین الان حرف‌های ما را کسان دیگری هم می‌شنوند… و فکر می‌کنند وهمی، چیزی است. می خواهم آن‌ها همه بدانند چه به چه بوده و ...» (ص ۱۹۹)

در جاهایی از داستان در مورد تجسم اعمال صحبت می‌کند انگاری که این داستان تجسم اعمال جامعه‌ای است که حکومتش دانایی را به بدترین شکل مجازات می‌کند:
«گاهی فکر می‌کنم تجسم اعمال یا خوابِ سنگی، درختی، آبی، چیزی هستم، در لباسی که او می‌خواهد.» «… فکر می‌کردم افیون، خاطره و … فَر خدا هستم یا تعبیر… و تجسم افیون خدا. چون در ذکر او را درک می‌کردم و می‌فهمیدم که هست.» تا این‌که سرگردانی آمدم سراغم. به همه چیز شک کردم و او را از دست دادم. «حالا دیگر صفتی بودم که از ریشه جدا شده بودم. «بی‌صفت شده بودم چون بدجوری گم و گور شده بودم...» (صص ۱۷۳-۱۷۴)

همان طور که در آغاز گفتم، این کتاب سخت‌خوان است. به نظرم به آن شکلی که سهل ممتنع باشد نرسیده و این باعث می‌شود که داستان جذابیت پایانی خود را از دست بدهد. برای این داستان می‌شود بسیار تفسیر کرد؛ مثلاً این که «ابرو» نماد دانایی و جنگیدن برای دانایی است و حیات نماد زیستن در آنات روزمره؛ و کسانی که برای دانایی می‌جنگند «عاصی» هستند بر حکومتی که «مورچه»ها در حال زندگی روزمره هستند. هر چه که بوده، به نظرم این رمان، شاید در مضمون جلوتر از «هیس» کار قبلی نویسنده باشد ولی در شاکلهٔ داستانی نتوانسته کار خوبی از آن دربیاید.



Profile Image for Negar Khalili.
217 reviews78 followers
June 26, 2025
به‌راستی انقدر خوب بود که حتی درست نمی‌دونم چه چیزی می‌شه درباره‌ش نوشت. به طرز هولناکی خوب بود. البته نیمه‌ی اول کتاب مجموعا بیشتر پسند من بود از نظر محتوا ولی نیمه‌ی دومم جالب و عالی.
فکر می‌کنم باید یه بار دیگه بخونمش تا بتونم چیز درخوری درباره‌ش بنویسم. به هرحال کتاب کتابیه که پست‌مدرن حساب می‌شه و هیچی درش قطعیت نداره و شخصیت‌ها و رویدادها و زمان‌ها در هم فرو می‌رن و اتفاقا این بسیار با ایده‌ی کتاب هم هم‌سوست.
شروع کتاب برای من همون‌قدر طوفانی بود که مثلا کتابی مثل روزگار دوزخی آقای ایاز براهنی. همون‌قدر هم هولناک.
دلم نمیاد چیز بیشتری درباره‌ی کتاب بگم. دلم می‌خواد یه بار دیگه بخونمش و بعد بنویسم درباره‌ش.

بعدا بیشتر درباره‌ش خواهم نوشت. درواقع الان هیچی ننوشتم. و حق بهم بدین چون نوشتن درباره‌ی چنین کتابی سخته. راستش نمی‌دونم خود کاتب اصلا چطور تونسته اینو بنویسه :)

پ.ن: طرح روی جلد کتاب فاجعه‌ست به نظرم. حیف کتاب به این خوبی.
Profile Image for ArEzO.... Es.
290 reviews
October 6, 2008
خط‌ اصلي‌ كتاب‌ درباره‌ي‌ شخصي‌ است‌ به‌ نام‌ «حيات‌» كه‌ جان‌ عصيانگران‌ و ياغيان‌ را از حكومت‌ مي‌خرد و به‌ فروش‌ مي‌گذارد كه‌ هر كه‌ پول‌ بيشتري‌ براي‌ آن‌ ياغي‌ بدهد شيوه‌ي‌ مرگ‌ او را تعيين‌ مي‌كند؛ اگر دوستان‌ ياغي‌ جان‌ او را بخرند، مرگِ آسان‌ و اگر دشمنانش‌، شكنجه‌هاي‌ وحشتناك‌ در انتظارش‌ خواهد بود و در اين‌ ميان‌ وقايع‌ و مباحثات‌ بسيار ديگري‌ هم‌ هست‌.
1 review
September 6, 2007
یکی پیدا شده همه ی گل محمدهای ذهن ما مورچه ها رو از کوه پایین کشیده،به گند کشیده،شاید ما به خودمون بیایم...
Profile Image for Dina.
36 reviews3 followers
February 3, 2024
بهترین کتاب آقای کاتب
6 reviews
May 5, 2025
منع مطلب فیسبوک محمد رضا کاتب تقصیرhttps://www.facebook.com/share/1AUYo7...

وقت تقصیر کتابی است که به محض در دست گرفتن و خواندن نهایتاً دو صفحه اول به هنجار شکنی نویسنده پی می­برید.

رمانی سراسر ساختار شکن از ساختار شکنی موفق رمان­های لاسیک در فضای رئال گرفته تا در هم پیچیدن قواعد رئالیسم جادویی و حتی در هم ریختن زیبای قواعد ادبیات مدرن که خاص کارهای «آقای کاتب» است. زمانها به هم ریخته ­اند، (در بدو امر تاریخی به نظر می­رسد اما هر چه می­گذرد یافتن آن تاریخ و زمان خاص بعیدتر می­نماید) خط داستانی بارها جابه­ جا می­شود، دیالوگ­ها گاه عینی و گاه ذهنی و انتزاعی هستند، راوی گهگاه تغییر
می­کند و گاه خواننده باید چند صفحه عقبگرد کند تا بفهمد راوی کیست و اینها همه از ذوق سرشار و توانایی نویسنده در پدید آوردن این همه تودرتو و سرانجام خروج موفقیت آمیز از آن است. در بعضی قسمتها خواننده به یاد «بوف کور» می­افتد و فکر می­کند داستان دارد فضای صوررئال دنبال می­شود اما هنوز چند صفحه ای نگذشته که به اشتباه خود پی می­برد و باز دوباره و چند باره و چندین باره تیزهوشی نویسنده را می­ستاید و اینکه چگونه به فضا و زمان تحرک می­بخشد.

وقت تقصیر یک داستان کاملاً ایرانی است و روایتش هم یک نوع روایت ایرانی است، ایرانی ناب، اما خشونتی که از سراپای داستان می­بارد و خونی که از صفحه به صفحه داستان می­چکد گاه روایتگر ستم­هایی است که بر ایران ویران و مردم همیشه مظلومش رفته است. اگر این رمان را قبل­تر از 22 خرداد خوانده بودم شاید باور اینهمه شقاوت و قساوت برایم سخت بود. اما گمانم امروز هر خواننده ­ای که آن را بخواند باور شخصیت «امیراچه» چندان برایش دشوار نباشد. نه تنها بانویی نازک­دل نیستم که از خواندن روشهای شکنجه، ناآرام شوم بلکه طاقت دیدن تصاویر زنده آدم کشی را هم داشته­ ام، با این همه باید اعتراف کنم گذراندن صفحاتی که تام و تمام روشهای کشتن آدم­ها به دردناک­ترین شکل ممکن و بند بند بریدن ستون فقرات است، چندان آسان نبود و بیشتر از آن این سوال برایم ماند که این همه خشونت از کدام تجربه جناب آقای کاتب مایه گرفته است؟ آقای کاتبی که می­گویند خوش­رو و خوش­خو است چه میزان تخیل به کار گرفته برای آفریدن این صحنه­ های بی بدیل. نویسنده محجوبی که وقتی روی سن می­رود تا هدیه ­اش را دریافت کند پس از گشتن جیب­هایش و پیدا کردن یک کاغذ که حکایت از سخنرانی طولانی­ ای دارد، فقط یک کلمه می­گوید: «متشکرم» چگونه این همه قسی القلب می­تواند باشد هنگام نگارش؟ (توصیف چگونگی برگزاری مراسم از وبلاگ خوابگرد متعلق به سیدرضا شکراللهی – نقل به مضمون – ذکر شده است.)

راستی گفتم امیراچه یادم آمد شخصیت پردازی داستان هم خوب است. اگرچه به قوت دیگران ارکان داستان نیست و گاه در مقایسه با پاورقی­های چند صفحه­ ای که نوشته می­شود و باز حکایت از نوآوری نویسنده دارد کم مایه می­نماید اما حداقل شخصیتهای اصلی داستان خوش ساخته و پرداخته شده ­اند و ابداً هیچ کدام از آنها به تیپ نمی­مانند. (البته این نوع شخصیت پردازی پادرهوا هم خاص برخی سبکهای مدرن است اما چندان به مابقی فضای داستان نمی­خورد.)

اما چیزی که رمان آقای کاتب را خواندنی­ تر می­کند خط داستانی آن، زبان یا حتی ساختارش نیست بلکه مکان و جغرافیای حاکم بر اثر است که در رمان ایرانی کمتر باعث فضاسازی خاص و به یادماندنی داستان کرده استز
Profile Image for Fillette.
28 reviews2 followers
August 5, 2017
جالب، پیچیده، عجیب و خواندنی ...
Displaying 1 - 10 of 10 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.