این کتاب گزیدهای است از داستانهای نویسندگان گیلان که در انتخابشان سعی بر این بوده تا رشت در قامت شهری با سابقهی صدسالهی شهرنشینی، به عنوان دروازهی مدرنیته از راه تفلیس و قفقاز، به مثابهی شخصیت باشد نه تیپ، تصویر باشد نه قاب، مظروف باشد نه ظرف.
جغرافیای گیلان، گویی بیش از هر مکانی، تاریخش را رقم زده است. گاه به نظر میرسد تاریخ رشت از میرزاکوچک آغاز میشود و پیش از آن، چندان چیزی به دیدار نمیآید. چرا؟ چون رشد تجسد تاریخ ندارد به خاطر باران، رطوبت، فرسایش. گویی در رشت، تاریخ یعنی اکنون. جز انگشتشماری امکنه، قدیمترین عمارتها، با تعمیرهای مدام، بیش از ۱۵۰سال قدمت ندارند. گویا تاریخ این خطه، برای داستاننویس گیلانی یک کلمه است: حالیا. رو به جلو دویدن و به اکنون نگریستن؛ و حداکثر تا میرزاکوچک به پشت سر نگاه کردن.
مکانمندبودن ویژگی یک داستان است، نه نشانهی برتری کیفیتش؛ اما آثار خوبی در راستای ایدهی این گزیده نبودهاند و جای بسیاری از داستاننویسان استان در این مجموعه خالی است، بدین دلایل که مکانهای شهر صرفاً نشانیهای داستانهایشان بوده، یا فقط به نمای درونی پرداختهاند، یا در راستای تنوع مکانی کتاب نیستند.
طبق قرار، جز داستانهای نویسندگان نسلهای پیشین، مابقی آثار تاکنون در کتابی منتشر نشدهاند. همچنین چینش داستانها براساسِ سال تولد مؤلفانش بوده، تا شاید فضاهای گذشتهی رشت تا اکنون را به ترتیب و تغییر در بر بگیرد و خواندنش، دیدنِ سیر تطور مکانهای یک شهر باشد.
فضاسازی بکر و نوستالژیک از رشت؛ دقیقا به همون شکلی که خود گردآورنده مدنظرش بوده تا تصویر درستی از رشت قدیم با همهی خیابونها و کوچههاش تو ذهن خواننده شکل بگیره. بیشتر داستانها رو دوست داشتم، یه تعدادی رو خیلی خیلی دوست داشتم؛ و خب کم پیش میاد تو یه مجموعه داستان کوتاه این اتفاق بیفته. «۴/۵ ستاره»
۲/۵* انتظارم از این کتاب خیلی بیشتر از چیزی بود که خوندم! مجموعه داستان شیراز دوست داشتم و اون باعث شد سراغ این کتابم بیام. از مجموع بیست داستان این کتاب فقط از سه داستان بدم نیومد. و داستان خانه پدری از م.ا. به آذین رو دوست داشتم.
به عنوان یه رشتی از خنوندش واقعا لذت بردم. تصویرسازی نوستالژیک و دوست داشتنی از خیابونها و کوچه پس کوچه های رشت در دهه های گذشته و استفاده به جا از مکانهای سمبلیک از ویژگی های جذاب تک تک روایتهاست که حضور زنده ی شهر رو پررنگ میکنه.
“خانه پدری” اثر م.ا.به آذین را دوست داشتم، به این سبب که بیانگر خاطرات کودکی کسی بود که در رشتِ قدیم بزرگ شد و چند جمله به زبان رشتی داشت (گاهی فهم جملات حتی برای منی که تمام عمرم در رشت بودم هم سخت بود پس به ترجمه های پاورقی پناه میبردم و آنگاه شیرین میشد)
“اتفاق” اثر محمد رضایی راد را خیلییی دوست داشتم. داستانی شیرین و دلنشین که خواندنش بسیار لذت بخش بود. در طول این داستان اشاره های بسیاری به مکان های مختلف رشت شده بود. شخصیت های کتاب برای رفتن به مکانی از خیابانی به خیابان دیگر میرفتند و من کاملا میتوانستم تصور کنم. مغازه هایی که در طول داستان به آنها اشاره میشد مغازه هایی بودند که هنوز هم هستند، اما ساختمان هلال احمر سالهاست که دیگر نیست.
“دوچرخه سواران خیابان بیستون” اثر کیهان خانجانی هم داستان جالبی بود که از خواندنش لذت بردم. “خط سوم” اثر راحله ثابتنیا هم همینطور.
“حمام محتشم” اثر منوچهر لعمه را به سبب توصیف های بسیار و داستان ساده اما دلنشیناش دوست دارم.
“باران” اثر مهکامه رحیم زاده مرا به یاد روزهای پاییز سال گذشته و یا فروردین و اردیبهشت امسال انداخت که برای بازگشت به خانه از مدرسه، از کنار باغ محتشم عبور میکردم و گهگاهی باران بر گونه هایم بوسه میزد. در این داستان هم جمله هایی به زبان رشتی بود که خواندنشان دلنشین بود.
سایر داستان هایی که در اینجا نام برده نشدهاند، به این معنی نیست که خوب نبودند، اتفاقا داستان های شایسته ای بودند که در این مجموعه جای داده شدند فقط سلیقه بنده داستان های نام برده را بیشتر پسندید.
از م.آ.به آذین شروع میشود. از رشت قدیم که بیشتر شبیه روستاست و هنوز جانش را واژه شهر نبلعیده. میرسد به قصه مجتبی تقوی زاده و دوران کرونا. قصه این یکی هم به طاعون صد سال پیش، ربط دارد. انگار هیچوقت جلو نمیرود. رشت، همیشه یک شکل میماند. نه در ظاهر که در ذهن آدمهایش. حین خواندن کتاب دیشب داشتم انار میخوردم و گذر زمان را نفهمیده بودم که دیدم خون انار دوید لای کلمات. کلماتی که از قضا خودشان از خون میگفتند...
اصلا حد و اندازهی لذتم قابل وصف نیست. بعنوان کسی که بخشی از روحش رو در "رشت" پیدا کرده، خوندن این کتاب و همزمان بودن در رشت برام تجربهای بود خاص و پر از لحظات تکرارنشدنی:) از بین بیست داستان، شاید دو یا سه تاش بشدت برای من الهامبخش بودن و نمیتونم بگم همهی داستانها عالی بودن. اما خوندن این کتاب برای من چند دلیل داشت: ۱. عشق زیادم به رشت و علاقه به بیشتر دونستن از فضا و اصطلاحاتشون ۲. خوندن داستانهایی که "مکان" در اونها نقش تقریبا جدی داشتن ۳ . بررسی دقیقتر قلم نویسندههای زادهی رشت و...
من هم عاشق رشتم. عاشق قدم زدن در میدون شهرداری، عاشق بازار ماهی فروش ها ، عاشق برنامه هایی که برای غذا خوردن میذاریم از محرم و جهانگیر شکم الملوک تا قهوه خونه های وسط بازار و چرخی های دور میدون شهرداری تو شب ها… ولی تو ذوقم خورد. کتاب اصلا انتظارم رو برآورده نکرد. خیلی از داستان ها فقط اسمی از خیابان ها و محله های رشت رو داشتند که هرجای دیگه ای هم میتونستن اتفاق بیفتن. با انتظار زیادی سمت کتاب نرید چون مثل من تو ذوق تون میخوره
نا امید کننده بود. از کل مجموعه نهایتا سه، چهارتا داستان راضی کننده داشت که یکیش مال به آذین بود، اونم آخرش فهمیدم خودش یک کتاب جدا داره که خب اگر قبلش میدونستم همونو میخوندم بجای این کتاب