This is an alternate cover edition for 9789642290086
آیزاک بشویتس سینگر، نویسندهی لهستانی است که داستانها، مقالات ادبی و اجتماعی فراوانی را به نگارش درآورده است. وی همچنین برندهی جایزهی نوبل ادبیات است. درمیان آثار او حدودا هفده اثر برای کودکان و نوجوانان وجود دارد؛ اثر حاضر "احمقهای چلم و تاریخشان" در سال ۱۹۶۹ برندهی جایزهی Caldecatt شد که از جوایز مهم در زمینهی ادبیات کودک و نوجوان در امریکاست؛ احمقهای شهر چلم سرگذشت خیالی طنزآمیز شهر یا کشورهایی است که حاکمانشان دچار توهم رسیدن به قدرت و وسعت یک امپراتوری و جهانی شدن هستند؛
Isaac Bashevis Singer was a Polish American author of Jewish descent, noted for his short stories. He was one of the leading figures in the Yiddish literary movement, and received the Nobel Prize in Literature in 1978. His memoir, "A Day Of Pleasure: Stories of a Boy Growing Up in Warsaw", won the U.S. National Book Award in Children's Literature in 1970, while his collection "A Crown of Feathers and Other Stories" won the U.S. National Book Award in Fiction in 1974.
بعد از سالیان سال، چلمیها متمدن شدند. آنها یاد گرفتند بخوانند و بنویسند و آنگاه کلماتی چون "مشکلات" و "بحران" به وجود آمد. از لحظهای که کلمهی "بحران" در زبان مردم پیدا شد، آنها متوجه شدند که در چلم بحران وجود دارد. آنها میدیدند در شهر چیزهایی وجود دارد که اصلا خوب نیست. اولین کسی که برای چنین وضعی کلمهی "بحران" را ابداع کرد گرونام اول، اولین حاکم شهر بود... . یک روز گرونام به شله میل دستور داد اعضای شورا را جمع کند. وقتی آنها جمع شدند گرونام گفت: "ای دانایان و فرزانگان، در چلم بحران وجود دارد! اغلب شهروندان نانی برای خوردن ندارند، آنها لباسهای کهنه به تن میکنند و خیلی از آنها از سرفه و سرماخوردگی رنج میبرند. چهطور میتوانید این بحران را برطرف کنید؟"فرزانگان آنچنان که رسم بود، هفت روز و هفت شب فکر کردند تا بالاخره گرونام اعلام کرد: "وقت تمام شد،بیایید ببینم چه میگویید."
لگیش منگ اولین کسی بود که سخن گفت: " حضرت عالی میدانید که فقط عدهی بسیار کمی از آدمهای تحصیل کرده در چلم هستند که میفهمند بحران یعنی وضعیت بد و اسفناک. پس بیایید قانونی وضع کنیم که استفاده از این کلمه ممنوع شود، آن وقت خیلی زود این کلمه فراموش خواهدشد. بعد هم دیگر هیچکس نمیفهمد که بحران وجود دارد و ما دانایان هم مجبور نیستیم برای حل آن به کلهی مبارکمان فشار بیاوریم و مغزمان را خراب کنیم."...
مردم چلم چونان سایر مردم دیگر نقاط جهان، از ابتدا تکامل یافته نبودند. اولین چلمی ها انسانهای اولیه بودهاند که خواندن و نوشتن نمی دانستند. بنابراین حوداث و تاریخ آن دوران در هیچ جا ثبت نشده است. چون سواد نداشتند، بحران برایشان واژه ای بی معنی بود. همین که باسواد شدند، بحران و مشکلات برایشان به وجود آمد. یعنی بلافاصه بعد از ورود واژه بحران به زبانشان، دیدند که در چلم بحران وجود دارد.
یکی از این بحران ها که در نتیجه حماقت حاکمی به وجود آمد بحران بی پولی بود که برای حل آن فرمانی صادر شد که هفته ای سه روز در بازار جمع شوند و کالاهایشان را با هم مبادله کنند.
شاعر چلم بساطی پهن کرد و اشعارش را با نان، کره و پنیر، تخم مرغ و سیر مبادله می کرد. در ضمن می گفت هر کس پاشنه چکمه پای چپش را درست کند یک شعر 23 بیتی به او خواهد داد.
گروه موسیقی در قبال مرغ، "مازورکا" می نواختند و برای یک راسته گوشت گاو "کنسرتو" می زدند.
تصمیماتی که برای حل بحران ها در چلم گرفته میشود نهایت حماقتی است که ممکن است در اداره امور یک شهر توسط حاکمان، گرفته شود. از جمله:
برای حل مشکل گرسنگی و بی غذایی فرمان روزه گرفتن صادر می شود.
فقرا به خانه ثروتمندان حمله کنند و آنها را غارت کنند.
............
و در نهایت، جنگ بهترین راه حل است. چرا که اموال دشمنان مصادره شده و اسیران به بردگی کشیده می شوند. جنگی که شمشیرها و خنجرهایش از ذوب قابلمه و دیگ و طشت خانه ها به دست آمده است!!
و بیشترین دوران زندان در چلم حبس ابد بعلاوه یک چهارشنبه است.
بعد از سالیان سال، چلمیها متمدن شدند. آنها یاد گرفتند بخوانند و بنویسند و آنگاه کلماتی چون "مشکلات" و "بحران" به وجود آمد. از لحظهای که کلمهی "بحران" در زبان مردم پیدا شد، آنها متوجه شدند که در چلم بحران وجود دارد. آنها میدیدند در شهر چیزهایی وجود دارد که اصلا خوب نیست. اولین کسی که برای چنین وضعی کلمهی "بحران" را ابداع کرد گرونام اول، اولین حاکم شهر بود... . یک روز گرونام به شله میل دستور داد اعضای شورا را جمع کند. وقتی آنها جمع شدند گرونام گفت: "ای دانایان و فرزانگان، در چلم بحران وجود دارد! اغلب شهروندان نانی برای خوردن ندارند، آنها لباسهای کهنه به تن میکنند و خیلی از آنها از سرفه و سرماخوردگی رنج میبرند. چهطور میتوانید این بحران را برطرف کنید؟" فرزانگان آنچنان که رسم بود، هفت روز و هفت شب فکر کردند تا بالاخره گرونام اعلام کرد: "وقت تمام شد،بیایید ببینم چه میگویید." لگیش منگ اولین کسی بود که سخن گفت: " حضرت عالی میدانید که فقط عدهی بسیار کمی از آدمهای تحصیل کرده در چلم هستند که میفهمند بحران یعنی وضعیت بد و اسفناک. پس بیایید قانونی وضع کنیم که استفاده از این کلمه ممنوع شود، آن وقت خیلی زود این کلمه فراموش خواهدشد. بعد هم دیگر هیچکس نمیفهمد که بحران وجود دارد و ما دانایان هم مجبور نیستیم برای حل آن به کلهی مبارکمان فشار بیاوریم و مغزمان را خراب کنیم.
Chelm is a Polish town famous in Jewish folklore as a town of fools. One story is that G-d sent his angels to populate the earth, each with a basket of wise souls and a basket of foolish souls which they were to distribute evenly. One angel was daydreaming, and hit a tree (or a mountain, depending on which story you're hearing), and spilled her basket of foolish souls all in one place -- Chelm. Many stories and jokes are told about the tortured logic of the Chelm-ites.
In Singer's story, the first "sage" of Chelm called a council meeting to solve the problem of poverty and famine. He decided to go to war with a neighboring village, for no reason than that the other village thought the Chelmites fools. (It doesn't work). The story goes on from there, as one foolish thing follows another. The lost war is followed by a revolt, followed by another revolt, and so on, and then the Women's Party takes over. ;-))
Told with Singer's inimitable and sly wit, the story is enhanced by Shulevitz' delightful illustrations.
I think it is the best novel about how politic is absurd and how all humanism are on a wrong way. It is about that all the revolutions in the world make changes from bad to worse. The writer wants to say that we are all saying that we are the best and we are not like others. However mister Isaaq wrote his novle in a comedian way so I like it.
این کتاب رو من هدیه گرفتم واین کتاب واسم دوست داشتنیه چون یکی از بهترین جمله هایی که توی عمرم بهم گفتن اول این کتاب برام نوشته شده! طنز خیلییییی عالی و جذاب راجع به آدمایی که همه ما تو زندگیمون باهاشون مواجه میشیم آدمایی که ارزش خونده شدن دارن،خعلیییییی کتاب باحالیه.
كتاب بامزه اي بود. تصويري نمكين از حماقت دنياي سياست و رابطه ملت و دولت. كتاب قطعا براي نوجوان ها هم جذاب خواهد بود و هم كمكشون مي كنه كمي از ساز و كار را��طه دولت -ملت سر دربيارن .
به توصیه یک دوست از دنیای مجازی این کتاب رو خواندم و واقعا برام قابل لمس بود. لحظاتی که حس میکردم خیلی واقعی در کنار دستم رخ میدن برای درک بهتر جامعه باید یک همچین کتاب هایی رو خوند
یکی از کتابهایی بود که گذاشتم کنار تا تو یه نشست بخونم. تمثیل خیلی شستهرفتهایه برای حماقتهای سیاسی درلوای فلانیسم و بهمانیسم. یه تیکهش هم که بهترین توضیح کلپتوکراسی (دزدسالاری) از جمیع جهاته. دزدی آزاده مگر دزدیدن از دزد. مسلماً وقتی منابع ته بکشه دزد باید به دزد بزنه. خیلی آشنا بود :))
The village of Chelm is synonymous with stupidity, a place filled with fools and hardly a decent thinker amongst them. But this is more than an anthology of idiots tripping over their own feet. Behind the funny stories lie sly lessons about the reach for power, the endless greed for gold, the yearning for reform and the bumbling steps taken for it and the pointless, horrifying zest for war.
The women of Chelm have more sense than their men but their opinions are never asked for, the ruling council being entirely composed of men. Their protests against having their good cookware for military purposes are seen as nothing but strident nagging and go unheeded.
In the end, the men weary of war. When men are training for war, crops go unplanted, famine proliferates and the poverty level increases. Fed up to the teeth, the females band together and propose their own radical solution: let the women run the government and the men take care of housework and children. The men protest but you can’t help but feel that they are secretly glad to put down their weapons and take up brooms.
This is a funny collection that works as children’s literature and adult satire. The illustrations of short, squat human beings gives the whole thing a down-to-earth quality that resonates with the mundane nature of their world, their problems and their lives. Long live Chelm in all its foolishness.
«چلم شهریه در لهستان که ساکنینش به سادهلوحی معروفن» خلاصه پشت جلد با این جمله شروع میشه و با خوندن این کتاب کوتاه به درستی این باور پی میبریم. داستان درباره حکومت چند آدم احمق به کشور کوچکیه که دچار بحرانهای مختلف مثل فقر و کمبود مواد غذایی شده. اعضای اتاق فکر حاکم، که اسامی مستعارشون برازنده حماقتیه که دارن، برای هر مشکلی یک هفته شور میگیرن و در نهایت راهحلهای صدمن یه غاز تحویل حاکم میدن که همه اونارو رد کنه و با یه ایده بدتر از اونا خواننده رو غافلگیر کنه. قسمت طنز تلخ کتاب خیلی قوی نیست و به جای اینکه در عین خندیدن شمارو مجبور به تفکر کنه بیشتر فقط حرصتون میده اما چیزی که خواننده رو ترغیب به خوندن میکنه تصمیمات حاکم و ساکنین شهره که ماورای حماقتن. حذف کلمه بحران از فرهنگ لغت برای حل مشکل بحران، حمله به کشور همسایه برای از بین بردن فقر و استفاده از قابلمه برای ساخت اسلحه چندتا از این تصمیماتن. موقع خوندن کتاب یاد روشی افتادم که بیش از ده سال پیش برای افزایش اشتغال استفاده شد، به این صورت که حداقل درآمد لازم برای اینکه فرد شاغل حساب بشه رو کاهش دادن و اینجوری چندصدهزار نفر شاغل شدن. اخیرا هم انگار قراره استاندارد شاخصهای الودگی هوا تغییر داده بشه که تعطیلی مدارس و ادارات کم بشه.
My only reservation is how short it is and how much I paid for it - ugh. But, the lessons are humorous, well presented and absurd enough to entertain and inform at the same time. With so much TV content on how sensitive government officials are in their work, there are few forms of entertainment that lampoon how ridiculous and short-sighted government can be in practice. There are a lot of parallels to the well-intentioned Communist enthusiasms of the early 20th century that resulted in the murder of more than 100 million fellow citizens - like abolishing money and confiscating from the successful.
شیرین بود و البته بانمک. یک طوری که بعضی جاهایش واقعا مرا خنداند و البته طنز جهت داری هم نبود که بخواهد یک گروه سیاسی را ناراحت کند. بیشتر سویه انسانی داشت.
خیلی خوب بود دنیای خیالی که در واقعیت به سادگی قابل درک و لمسه ادم هایی که خیلی هم غریبه با ما نیستند فقط باید کمی بهتر ببنیم دنیای که دیکتاتور ها بوجود میارند نیازمند افرادی از دنیای چلم هاست
خواندن احمقهای چلم برای هر کسی که کودک درونش هنوز زنده است، و می تواند گاهی فارغ از جدیت حاکم بر روابط میان انسانها از دریچه طنز به زندگی نگاه کند و بیاندیشد تجربه لذت بخشی خواهد بود.