...یاد مامان می افتم که پشت تلفن با جس احوالپرسی می کرد. بلند می گفتم "مامان... فارسی نمی دونه". گوشی را که گرفتم اول غر زد که چرا داد و بی داد می کنم. بعد پرسید "یعنی بهش فارسی یاد ندادی؟" بعد هم زیر لب گفت "دیگه سلام احوالپرسی که زبون نمی خواد، می فهمه". خندیدم آن روز هم، اما شاید واقعا زبان منشا الهی داشته باشد و بی آنکه بفهمیم بتوانیم با هم صحبت کنیم...
نه داستان یک دست و یک قدرت را ندارند اما چیزی که در همه شان مشترک است این است که ذهن باهوشی آنها را نوشته است. آن قصه ها که راوی و نظرگاه مرد را داشتند دور تر بودند یا حتی آن یکی که از راوی کودک استفاده شده بود.اما کار در مجموع رو به جلو بود و مرا امیدوار کرد به کتابهای بیشتر از نویسنده اش. امیدوارم باز هم بنویسد. کمی بیشتر حوصله کند و همین قدر شلاقی ریتم بگیرد و پاره پوره ام کند.
کتاب از داستان های کوتاهی تشکیل شده که بیشتر تم غمناک داره. ولی چون به موضوعات و اتفاقات خیلی کوچیک روزمره در ایران اشاره میکنه، به نظرم حس خوبی به آدم میده. من برداشتم این بود که خانومی که این کتاب رو نوشته دل پری داشته.اسم کتاب هم یه جورایی بر عکس درونشه.
جداییهای خودخواستهی مدرن که دلبستگیها را بیشتر میکند! -از صبح کلافهام. فکر میکنم تا چقدر دیگر میتوانم ادامه دهم. از چه میترسم که کنار میآیم؟ از این که مبادا شبیه زنهای دیگر باشم یا اینکه مبادا شبیه زنهای "دیگر نباشم؟ (داستان "تاریکی).
- اما تمام حواسم به خط نور روی صورتش است.ابروهایش نقاشی شده. پوست قهوهای گونهاش کمی افتاده اما صاف است. انگارهمیشه برق میزده.اگر روی صورت کتی نور بیندازی مثل هلوست. پر از کرکهای بور. بابا میگوید زن آدم نباید خوشگل باشد. مامان اما خوشگل است. شاید توی این سالها خوشگل شده باشد. یاد کتی میافتم. (داستانِ "همه زنها شبیه به هماند").
مجموعه داستان کوتاه. بعضی داستانها خامتر و پرداختهتر نشدهتر از داستانهای دیگه. اما حسهای شخصیتهای داستان به آدم منتقل میشد: ترس بود، دلتنگی بود، تنهایی بود، بلاتکلیفی بود.
"میخواهم بگویم اون مامانت بود که همیشه هر کاری خواسته کرده. من همیشه همین شکلی بودهام. فکر میکنم چندان افتخاری هم ندارد. نمیگویم".