اهالي يكي از دهكدههاي سويس، از گور برميخيزند و به خانههاي خود كه از نو ساخته شدهاند، باز ميگردند. آدل فرزند نامشروعش را كه در زندگي ديگر در رودخانه غرق كرده بود، باز مييابد. كور بينا ميشود. معلول راه ميرود. ظلم و پول و جنايت ديگر وجود ندارد، بلكه خوشبختي و صلح حكمفرما است. رامو سرود دنيايي روستايي و آرماني و شفاف را سر ميدهد كه زمان در آن غايب است ... اما از آنجا كه ديگر گذشته و آيندهاي وجود ندارد، خاطرهاي از گذشته و طرحي براي آينده نيز ديگر وجود ندارد. و به زودي روحها دچار ملال ميوند. بايد جمعيت دوزخي كيفرديدگان كه در گورهاي خود ماندهاند و ميخواهند از آنها بگريزند، بازگردند و دهكده را تهديد كنند تا عاقبت اهالي به قدر درستكاري خود پي ببرند
C.F. Ramuz was a French-speaking Swiss writer. Born in Lausanne and educated there he moved to Paris in 1903 where he first published a collection of poems, 'Le petit village.' At the outbreak of WWI in 1914 he returned to Switzerland and devoted his life to writing which included the libretto for Igor Stravinsky's 'Histoire du Soldat' in 1918. He died near his home town. His image now appears on the 200 Swiss Franc note and his foundation awards the quintannual Grand Prix C.F. Ramuz.
داستان های آخرالزمانی زیادی خوندم (یا دیدم) ولی شادی در آسمان اولین رمان پسا-آخرالزمانی ای بود که باهاش روبرو شدم. تصور اینکه دنیا چطوری بطور طبیعی یا تحت تاثیر قدرت های ماورایی دچار فروپاشی می شه خیلی آسون ه، اما تصور آنچه بعد از این فروپاشی (نیستی محض یا رستاخیز) رخ می ده بسیار دشوار و حالا نویسنده به سراغ این امر دشوار رفته: توصیف زندگی نوین سیصدنفر از گور برخاسته بر روی زمین جدید، با بدن ها و اندیشه های جدید. نویسنده در ترسیم کلیات داستان ملهم از اندیشه های مسیحی هست و از این رو می شه شباهت های زیادی نه تنها در توصیف ها، بلکه در وازگان به کاربرده شده در این کتاب و مکاشفه یوحنا عنوان کرد آنچه در طول داستان رخ می ده، می تونه در حد فقط سه جمله خلاصه بشه، به همین دلیل قطعا برای خوانندگانی که بدنبال گره و گرهگشایی و افت و خیز داستان هستند حتی کورسویی از جذابیت و کشش نداره. اما به نظر من این از ارزش کتاب هیچ چیزی کم نمی کنه، تنها چند توصیف از دهها توصیفی که در این داستان به کاربرده شده کافیه تا کتاب رو جز آثار ادبی مطرح قرار بده. مثلا
قرقی را نگاه می کردند که از ریسمان خود آویزان بود: توصیف پرواز مستقیم و بدون تغییر جهت گونه ای از قرقی، انگار از نخی آویزان و معلق است و ناگهان قرقی با دیدن طعمه روی زمین، سقوط آزاد می کند، انگار کسی ریسمان را بریده یا آنان بدون دست و صورت بودند، یا جز یک دست نبودند، پوست نداشتند و گوشتشان بیرون زده بود یا برعکس، گوشت نداشتند و پوستشان به استخوان چسبیده بود. می غلتیدند و سپس به محض آنکه توقف می کردند، موهای خود را با دو دست از هم باز می کردند و آن ها را از روی یک شانه به شانه دیگر می انداختند: توصیف گدازه های آتشفشانی
البته داستان در توصیفها و ترسیم شادی پسا-رستاخیزی متوقف نمی شه. در این جامعه کوچک، هرخواسته ای مهیا و هر نیازی برآورده شده و آرزویی برای برآورده شدن باقی نمونده. خبری هم از رنج نیست. پس حالا جای خالی رنج ِ نیاز، با ملال ِ بینیازی پر می شه، مصداق این سخن شوپنهاور که "زندگی انسان مانند یک آونگ میان رنج و ملال در نوسان است و از این دو گریزی نیست"
پی نوشت: باید اعتراف کنم تا پیش از این نه نویسنده رو می شناختم و نه چیزی در مورد این کتاب شنیده بودم و عامل اصلی ای که باعث شد توجهم به این کتاب جلب بشه، طراحی جلد و جنس کاغذ کتاب بود. بوی شورانگیز کاغذ کاهی و طراحی چشمنواز و برجسته جلد
طرح جلد و نوشتهی پشت کتاب ترغیبم کرد که کتاب رو بخرم و تصورم این بود که با یک قصهی آخرالزمانی جذاب روبهرو شدهام ولی باید بگم چیزی بیشتر از همان نوشتهی پشت جلد نبود. اینکه اهالی یک روستا دوباره زنده شوند و زندگی دوباره آغاز شود و فقط صلح و خوشبختی باشد و بعد از مدتی همین خوشی تکراری شود و ... میتوانست جذابتر از این باشد ولی اگر یک داستان خیلی کوتاه بود نه تکرار جزئیات غیرضروری و کش دادن حوصله سربر داستان و البته کمی هم نثر ترجمه برای من گیجکننده بود که اگر عادت بد تمام کردن هر کتابی که شروع به خواندن میکنم را نداشتم قطعا همان صفحات اول بیخیال خواندنش میشدم.
«باید سرانجام میدید همهچیز در این زندگی فریب است. مانند کسی بودیم که فنجانی در دست داشت و کنار همهٔ چشمهها توقف میکرد، اما فنجان ته نداشت. همهچیز با شما از خوشبختی سخن میگفت، اما هیچکجا آن را نمییافتیم.»
«خوشبختی بدون آگاهی از خوشبختی و ابدیت بدون یاد و خاطرهٔ بدی پدید نمیآید.»
این رو توی لیست نشر نی دیدم، برای فروشگاه سفارش دادم. فقط یه نسخه ازش اومد. برداشتم دیدم چه جلد خوبی. پشت جلد رو خوندم گفتم جالب. صفحه اول رو خوندم کپ کردم. نگاه کردم دیدم چاپ ۸۷ئه و تجدید هم نشده. فکر کردم شاید تجربه ناخمن تکرار بشه و کتاب خوب کشف کنم. اما اشتباه کرده بودم. داستان در حد قصص قرآنی. روایت هم شعرگونه گلدرشت. حاوی پیام اخلاقی. کلن خیلی خسته کننده و کلیشهای بود. کل داستان بیشتر از اون پیامی که تو پشت جلد بهش اشاره شده نیست
علت خرید کتاب، جلد بسیار زیبای آن بود که خودنمایی میکرد. کاری از ونسان ونگوگ. کتاب میخواهد بگوید جز با وجود بدی، خوبی معنا ندارد؛ یا چیزی شبیه به همین. مسألهای بسیار ساده که میشد در حجم کمتری آنرا شرح داد. محیط داستان در روستاست و با توصیفهای نابهجا خستهکنندهتر میشود. اگرچه ایدهی کتاب، همآهنگ با جلد کتاب اُمیدبخش و مثبت است منتها چندان به دل نمینشیند؛ عصر ما، عصر شنیدن کلیشه و نصیحتهایی اینچنین نیست؛ آن هم اینطور ابتدایی و ساده. گمان نمیکنم کتاب برای کتابخوانهای فارسیزبان چندان خوشایند باشد.
باید بگم نوشته ی پشت کتاب بسیار جذابتر از خود کتاب ه. تا اواسط کتاب خوب بود ولی از یک جایی به بعد اونقدر نسبت بهش بی علاقه شدم که نزدیک بود نصفه رهاش کنم. به هر حال به سختی تمومش کردم هر چند کتاب خیلی کم حجمی ه. البته در رابطه موضوعی که اکثر ریویوها نوشته بودن اینکه پیام کتاب اینه که وقتی همه چیزعالی باشه زندگی بی مزه میشه، زیاد موافقم نیستم. یعنی شاید این هم بود ولی به نظرم می خواست بگه وقتی قدر خوبی ها و خوشبختی ها رو ندونید به همون سرعتی که به دستش آوردید از دستش خواهید داد. اگر با این دید به کتاب و موضوعش نگاه کنیم شاید کتاب بهتری باشه. به هر حال متن چندان جذابی برای من نبود شاید هم مشکل از ترجمه بود. هرچند تعدادی جمله ی خوب در کتاب موجود ه.
کتاب نثری شعرگون داشت و زبانِ نمادین و پر از استعاره و توصیفش چشمگیر بود ولی دلپسند من نبود. داستان درباره رستاخیزِ اهالیِ یه دهکده بود که سر از گورهاشون در میارن و در زندگیِ دوباره اشون رهیده از زحمت و پول و بیماری، بهشتی این جهانی رو تجربه میکنن. آدمی که پا نداشته پا دار میشه و مردی که کور بوده در زندگیِ اولش، بینا میشه. پس از چندی اما انگار متوجه کمبود هایی میشن. اینکه چنین زیستِ ظاهرا بی نقصی درونش حفره هایی به چشم میاد. زنی که احتمالن بچه اشو در زندگیِ پیشین کُشته یا رها کرده رهیده از خاطره اون رنج نیست یا در آخرِ رمان که دوزخیان به این بهشت هجوم میارن، کورِ بینا شده از بینا شدنش محزون میشه و به نوعی این رُمان به میدانی برایِ این پرسش مبدل میشه که بهشتِ واقعی چیه و نسبتِ مسأله زندگی و فقدان چیه و آیا مسأله معنا هیچ گاه از بین میره؟ در حالت مریضی اینو خوندم و واقعن سختم بود خوندنش، لذتِ چندانی نبردم.
به یاد بیاورید،به خاطر آنکه یخبندان می شد یا باران زیاد می آمد یا به قدر کافی نمی آمد،هیچ وقت هیچ چیز به قدری که باید نبود،آن وقت تلاش می کردیم تا نمیریم...بعد با این حال باید می مردیم.چه فریبی!… -حتی آنچه خوب بود هم گول می زد...چون هیچ چیز تا آخر خوب نبود.مزه شراب را به یاد بیاور...درست همان لحظه که شروع به احساس آن می کردیم از میان می رفت؛به چنگتان می آمد و بعد دور می شد.هرگز از نوشیدن چیزی نمی فهمیدیم و در همان حال باید دوباره می نوشیدیم.باز باید شروع به نوشیدن می کردیم و دوباره مزه از ما می گریخت بی آنکه بتوانیم آن را دریابیم در حالی که بیهوده به دنبال آن بودیم و همه چیز مثل شراب بود چون هیچ چیز کامل نبود،هیچ چیز برای ما تمام نبود،هیچ چیز را نمی توانستیم به طور قطع حفظ کنیم.
دنیایی را تجسم کنید که در آن واهمه ، ریا، نیرنگ، تلخی، دروغ و ... جایی نداشته باشد. دنیایی را تجسم کنید که در آن مردمان دیگر قرار نیست نگران از دست دادن هیچچیز باشند. انسانهایی نیکسیرت که به نیکوترین وجه ممکن میزیند اما عنصر دانستن و آگاهی در این میانه غایب است. شارل فردینان رامو ما را با ادبیاتی یکه که لحنی ماورایی نیز دارد با اندیشای فلسفی به چالشی تفکر برانگیز میکشاند. داستان با حضور مجدد عنصر شر برابر خیر درگیری ازلی ابدی این دو مفهوم رنگی تازه میگیرد.... بخشی از معرفی کتاب، چاپ شده در ماهنامه گزارش http://www.gozaresh.com/component/k2/...
کتاب رو که تموم کردم از خودم پرسیدم واقعا میشه خسته کنندهتر از این هم نوشت؟ بد بود. بدترین کتابی که امسال خوندم. نه ایده و نه اجرای درستی داشت. تکرار، تکرار و تکرار. یه تجربه واقعا بد. تنها نکته مثبتی که بعد از خوندن این کتاب یاد گرفتم، این بود که هیچوقت کتابی رو بدون تحقیق نخرم.
چون در اضطراب دائمی زندگی میکردیم_و به سبب آن، دائم روی بالش از این رو به آن رو میشدیم، آن ناراحتیها، آن خوابهای بد. و همواره ترس از آینده و افسوس نسبت به گذشته ...