تاریکترین زندان، به تحلیل روابط پیچیده روانی آدمی میپردازد و دشواریهای منتج از ارتباطهای خانوادگی و زناشویی را با چیرهدستی و هنرمندی تصویر میکند. شارل ماخ، شخصیت اصلی داستان، به قصد خدمت به خلق در گرداب حسد و آزمندی میافتد، و جهان را با تمام روشنیهایش تاریک تجسم میکند. ایوان اولبراخت، در نوشتن ماهر و استاد است و محکم و فصیح مینویسد. « اولبراخت در آثار خود که اکثر اجتماعی است محیط و شرایط مبارزات مردم را که خود نیز در آنها سهیم بوده است مجسم مینماید و آثار ادبی و روانی که فقط جنبه هنری آن مطمح نظر باشد کمتر دارد..»۰ از آثار دیگر او: آوارگان وحشی، دوستی عجیب ژزنیوس بازیگر، سرگذشت آن، دخترک مبارز، زندگی دز زندانها، نه فصه شادیبخش از دوران اتریش و جمهوری. ا«...تحقیق روانی یکی از مشخصات برجسته آثار اولبراخت به شمار میرود. این تحقیق روانی در تاریکترین زندان، تقریباً عریان و بیپیرایه است و کمکم از صورت هزل و مطایبه به صورتی موثر و هیجانانگیز در میآید چنانکه میتوان تاریکترین زندان را عمیقترین اثر هنری اولبراخت دانست.»۰ [پشت جلد] چاپ چهارم ۱۳۶۱
در حقیقت کوری تاریکترین زندان است. اما زندانهایی از آن تاریکتر نیز وجود دارد. یکنواختی زندگی کوران گاه گاه به لطف روشنی افکاری که در مغزشان می تابد از میان می رود، و چه بسا تاریکی های بیرونی عالم کوری با روشنایی درونی زایل گردد. آه،اگر بدانید حسد تا چه اندازه از کوری بدتر است! حسد تنها یک ظلمت بیرونی نیست بلکه تاریکی درونی نیز هست
مستشار ماخ مردی است کاملا عقل گرا. نمیدانم این صفت درست است یا نه، شاید بهتر است بگویم آدمی که بیشتر شناختش فقط از راه عقل است.مردی که می خواهد همه چیز را مشخص و سپس به نظم و ترتیب در آورد چه در بلدیه و چه در ذهن خود
از هرچیزی که نتواند بشناسد متنفر می شود و نهایتا از آن دوری می کند و حالا این مرد کنار همسر مورد علاقه اش، رنج می برد!؟
این زن چه موجودی است که "مستشار ماخ" دو سال تمام با او در زیر یک سقف سر می کند؟ !آری مطلب همین است که مستشار از آن آگاه نیست !آیا "یارمیلا" زن خوبی است و یا فقط خوش خلق و مهربان است !آیا واقعا پاک و وفادار است و یا به ناچار به زندگی با او تن در داده است
:جملاتی از کتاب و بیشتر به زبان مستشار ماخ
..تاریک ترین زندان نه کوری است و نه حسد، بلکه عشق است باید مفهوم عشق را به صورتی که مصنوعا نقش و نگار شده و بر خلاف واقع در ذهن ما جا داده شده است نابود سازیم.این عشق ساختگی ما را خودپسند و متفرعن و حسود و و تندخو و خیال پرست و... می کند.تازه رذایل عشق به همین صفات قبیحه ختم نمی شود و عیبی بدتر از همه اینها در پی دارد و آن !اینکه آزادی ما را از ما سلب می کند.ببینید چه عیب بزرگی عشق نقص خلقت است
احساس من، به من می گوید که با همه این حرفها...شاید شما در اشتباه باشید- آیا سعادتی که ثمره عشق است هزاربار به رنجها و دردهای آن نمی ارزد؟
این حرفها را باده خواران نیز برای نشئه الکل می گویند،همچنانکه- معتادین به مورفین و تریاک بدین دستاویز خود را تسلی می دهند
:پنج ستاره
این کتاب چهار ستاره داشت ولی فصل آخر و پایان قوی و عالی آن مرا بر آن داشت که یک ستاره دیگر اضافه کنم ...پایانی که شاید انتظارش را نداشتم ولی جز این نباید میشد
حالا چقدر حق با مستشار است را با خواندن این داستان کم حجم در خواهید یافت
از اون دست کتابهایی که اونقدر روون هستن که متوجه نمیشین کی پنجاه صفحه رفتین جلو البته که ترجمه ی فوق العاده ی محمد قاضی هم بی تأثیر نیست اما میتونست کوتاه تر از این باشه به نظر من به هر حال رمان تحسین شده ای هست و نمیشه منکرش بود انتخاب خوب برای علاقه مندان به رمان
قاعدتا از اون داستان ها بود که تا مدت ها از ذهن ادم پاک نمیشه ! این که کاراکتر های زن به صورت کلی خیلی منفعل بودن رو دوست نداشتم . ولی اگه قبول کنیم داشتیم زندگی مردی رو دنبال می کردیم که درگیر حالت های مالیخولیایی خودش بود. شاید قضیه برامون قابل قبول تر میشد پایان داستان به نظرم میخ آخری بود بر اعصاب و روان خواننده تا هیچ وقت شارل ماخ و یارمیلا رو فراموش نکنه
سبک رمان خیلی منحصر به فرد بود. راوی، داستان خودش رو تعریف میکنه و از احساسات و درگیری های ذهنی و درونیش سخن میگه. با اینکه در نظرش همسرش محکومه و صرفا به بد گفتن درباره خصوصیات او می پردازه، داستان جوریه که وقتی خواننده در جریان داستان جلو میره، متوجه میشه که راوی چقد در عذابه و مقصر اصلی خودِ راویه.
کتاب به نظر من از سطح متوسط داستانی پایینتر بود در واقع مشکل اصلی کتاب این بود که هیچ دلیل قانع کننده ای برای شک و وسواس مستشار ماخ وجود نداشت و حتی دلیل کافی مبنی بر بیمار بودن او هم نبود گرچه به نظر میرسید با توجه به اینکه هیچ نشان دیگری از زندگی مشترک توسط راوی داده نشده پس مشکل خاصی هم از جانب همسر ماخ وجود نداشته و مستشار باید بیمار بوده باشد که خوب باز هم این شکل نتیجه گیری نشان از ضعف روایت دارد... اما یک چیزی که بسیار آزاردهنده بود و بسیار در این امتیاز منفی موثر بود این نکته که پیرنگ کتاب بسیار جنسیت زده بود یعنی حتی با وجود شخصیت اصلی که مردسالار بود دلیلی ندارد زن بی هیچ دلیل و بسیار کور کورانه با کسی زندگی کند که حتی از درآغوش گرفتنش امنتنا میکند و در دویست و خورده ای صفحه بسیار کم با او به خوبی صحبت کرده... چرا یک زنی که به نظر میرسد توانایی زندگی مستقل را دارد زنی که سرزنده هست میتواند از لحاظ اقتصادی خودش را جمع و جور کند و خانواده اش او را حمایت میکنند زنی که حتی عاشق مستشار ماخ هم نبوده و همیشه متهم است که درباره گذشته مخفی کاری میکند باید اینقدر مثل کنه به زندگی این مرد کور بچسبد ؟ یک دلیل ابلهانه اش این است که اگر این زن بی دلیل نمیچسبید جناب ایوان اولبراخت نمیتوانست داستان بی مزه ای با اینهمه پرگویی بنویسد بیشتر این ظن قویست برایم که نویسنده مقداری حرف داشته درباره خیانت دور و برش یک داستان ساخته و فکر کرده هر کس موقع داستان گفتن سخنرانی کند میشود داستایوفسکی فقید !!!
حسد تاريك ترين زندان هاست! حسد يك ظلمت بيروني نيست بلكه تاريكي دروني است و توفاني كه از افكار حسدآلود برخيزد همه چيز را درهم مي كوبد . عقل و اراده و احساس را از شخص مي گيرد و او را در زنداني مخوف و تاريك قرار مي دهد كه هيچ راهي براي خارج شدن از آن وجود ندارد.
انسان با چنين وضعي از خود بيزار مي شود٬ نه كاري داشته باشد و نه فكري بكند. نه كسي به سراغش بيايد و نه چيزي براي او برسد و به انتظار آمدن كسي هم نباشد! توفاني كه از افكار حسدآلود برخيزد جز غريدن و كوبيدن و زير و زبر كردن كاري ندارد زيرا نور نجات بخش برق در آن فضاي تيره و تار تا ابد در چنگ ابرهاي قيرگون خفه و خاموش گرديده است. بي شك شما اين مه هاي تيره و اين ابرهاي قيرگون را كه نزديك به سطح زمين پهن مي شوند و مي خزند٬ اين ابرهاي سياهي كه آسمان را مي پوشانند و مي غلتند و مي دوند ديده ايد. برقي كه در سينه ي اين ابرها مي زند به چشم نمي خورد٬ فقط غرش رعد و انعكاس نعره ي گنگ و خفه ي آنها به گوش مي رسد و ترس و وحشتي در دل شنونده مي ريزد. اين ابرهاي قيرگون را شما به چشم مي بينيد و من فقط وصف آن را بيان مي كنم. عشق نقص بزرگي است. هر فكر و خيال ثابتي كه آدمي را ضعيف سازد نقص است و عشق هزار بار بيش از ساير عوامل ضعيف كننده ي ديگر نقص به شمار مي رود.
بدانيد كه در جهان مردمي هستند كه هدفي غير از گرفتن ديپلم به زندگي خويش داده اند.
آيا شما گمان نمي كنيد كه حسد دلتنگي و ارزوي ناخودآگاهي باشد كه بشر براي بازرسيدن به ازادي مي كند؟ آيا پايداري و طغيان فوق العاده ي حس آزادي خواهي انساني در برابر زندان تاريك و زنجيرهاي دست و پاگير عشق نيست؟ در جان ما آزادي همواره با بردگي در نبرد است. آزادي در هنگام سستي و بي حالي ما تكانمان مي دهد و در هر قدم چه در خواب باشيم و چه بيدار٬ بانگ بر سرمان مي زند كه اي امان مرا مكشيد ٬ آزادم كنيد٬ با من باشيد! چرا مي خواهيد مرا از دست بدهيد؟ من هنوز نمرده ام٬ فقط لگدمال و خرد و خمير شده ام. هنوز زنده ام و مي شنوم و مي بينم و در اينجا هستم. آري همين جا هستم. مرا كمك كنيد و بندي را كه به گردن من افتاده و مرا در وجود شما خفه مي كند بگسليد٬ بار ديگر با شما خواهم بود و تواناتر و زيباتر از پيش مصاحب شما خواهم شد ! و آزادي به همين شيوه روز و شب فرياد مي زند و كمك مي طلبد٬ حال او شبيه به حال كسي است كه در يك زلزله ي خانمان برانداز از اين مغاكي كه خانه ها و برج و باروها بر سر آن فروريخته باشد فرياد مي كند و فريادرسي مي طلبد.
کوری تاریکترین زندان نیست. حسد تاریکترین زندانهاست. حسد یک ظلمت بیرونی نیست بلکه تاریکی درونی است و طوفانی که از افکار حسدآلود برخیزند همه چیز را درهم میکوبد. عقل و اراده و احساس را از شخص میگیرد و او را در زندانی مخوف و تاریک قرار میدهد که هیچ راهی برای خارج شدن از آن وجود ندارد. به نظرم سه ستاره برای این کتاب کافیه، بیشتر بخاطر پایان بیش از حد بازش. شارل ماخ مستشار بلدی خیلی زیبا در طول داستان روی اعصاب آدم راه میره و بیچاره یارمیلا.
Jsem zmatená z toho konce, jestli jej mám vnímat metaforicky nebo doslova. První kniha z pohledu slepce a k tomu žárlivce. Zajímavá kombinace a překvapilo mě, jak je to tenká próza.
خلاصه : دست تقدیر با یک سنگ مرمر، زندگی مستشار ماخ را زیر و رو میکند. او که در زندگی معمول خود، به همسرش سوءظن دارد و مدام او را زیر نظر میگیرد، با شرایط جدید چه طور کنار میآید؟ تاریکترین زندان مجموعهای است از افکار، قضاوتها و پریشانیهای مردی که به زندگی زناشویی خود اعتماد ندارد و...
بخشی از کتاب :
میگفتند که در قرون وسطا، وقتی که شیطان در کمین کسی مینشست و طرح نقشه شومی برای او می ریخت، بلند بلند به ریش شکار خود می خندید؛ اما امروز تقدیر نمیخندد و کار خود را آرام و بی اعتنا انجام میدهد.
به نظر من از همون صفحههای اول آدم اعصابش از دست مستشار و شک کردنهاش کلافه میشه. آخر داستان که میخواستم از وسط کتاب بکشمش بیرون بگم چه خبرته؟ چه خبرتههههه؟:| کتاب بسیار رو مخ ولی خیلی قشنگیه. پیشنهاد که میشه ولی آروم آروم بخونید:))
تاریکترین زندان استعاره ای از ظلمتی است که حسد در آدمی بوجود می آورد و این حسد دست مایه ای می شود برای اولبراخت تا با بحت های روانی به تفسیر ابعاد حسد و پیامدهای آن در زندگی بپردازد. "حسد تاریکترین زندانهاست حسد ظلمتی بیرونی نیست، بلکه تاریکی درونی است و طوفانی که از افکار حسد آلود برخیزد همه چیز را در هم می کوبد............ عقا اراده و احساس"
در حقیقت کوری تاریکترین زندان است. اما زندانهایی از آن تاریکتر نیز وجود دارد. یکنواختی زندگی کوران گاهگاه به لطف روشنی افکاری که در مغزشان میتابد از میان میرود و چه بسا تاریکیهای بیرونی عالم کوری با روشنایی درونی زایل گردد. آه! اگر بدانید حسد تا چه اندازه از کوری بدتر است! حسد تنها یک ظلمت بیرونی نیست بلکه تاریکی درونی نیز هست.
- تاریکترین زندان نه کوری است و نه حسد، بلکه عشق است. باید مفهوم عشق را به صورتی که مصنوعا نقش و نگار شده و بر خلاف واقع در ذهن ما جا داده شده است نابود سازیم. این عشق ساختگی ما را خودپسند، متفرعن، حسود، تندخو، خیال پرست و... میکند. تازه رذایل عشق به همین صفات قبیحه ختم نمیشود و عیبی بدتر از همه اینها در پی دارد و آن اینکه آزادی ما را از ما سلب میکند. ببینید چه عیب بزرگی.. عشق نقص خلقت است!
- احساس من به من میگوید که با همه این حرفها... شاید شما در اشتباه باشید. آیا سعادتی که ثمره عشق است هزار بار به رنجها و دردهای آن نمی ارزد؟
- این حرفها را بادهخواران نیز برای نشئه الکل میگویند، همچنانکه معتادین به مورفین و تریاک بدین دستآویز خود را تسلی میدهند.
کتاب به شکل عجیبی اون دنیای تاریک نابینا شدن رو به تصویر میکشه. مخصوصا بازی با کلماتی که میکنه و تغییراتی که در زندگی شارل - مستشار ماخ - ترسیم میکنه. دقت توصیفات و بیان احوالات خیلی به ساخت کامل دنیای اثر کمک میکنه و پایانش، بنظرم یکی از بهترین پایانهای ممکن برای این نوع از آثار هست.
S Olbrachtem se setkávám poprvé, ale určitě ne naposledy. Poutavé téma i styl psaní, který vám nedá ani slovo navíc, sděluje jen to důležité, a ten konec? Mistrovské dílo.
Maturitní četba? Ano! A za mě rozhodně dokonce jedna z těch lepších. Žalář nejtemnější se řadí mezi poslední knížky z maturitní četby které čtu a jsem ráda, že jsem tuto nevynechala. Zaujalo mě, o čem má knížka být, ale neměla jsem vůbec velká očekávání. A to bylo super, protože mě překvapilo, jak dobrá byla. I když jedna část v anotaci podle mě nesouhlasí. Nejvíc asi oceňuji, že děj se celou dobu zabýval tématem žárlivosti, a ne pouze jeho část, jak už se mi párkrát stalo. Velkým plusem byl také menší počet stran, takže děj hezky rychle odsýpal a neváznul. Chvílemi to bylo i vtipné a celkově se mi příběh dobře četl, jelikož zde bylo i napětí. Za mě fakt dobré a doporučuji. ☺️
موضوع کتاب و من دوس داشتم زیرا نشون میداد ک چطور ی فرد با ی اتفاق جزیی که سبب کور شدن وی شده، مسیر زندگیش عوض میشه و چطور مرتکب خطا و اشتباهات بزرگی میشه و ب وفادارترین یار حودش که همان همسرش بوده شک میکنه و ... ... صفحات پایانی داستان ب نظرم گیرایی و جذابیت خوبی داشت و ب خوبی تونسته بود خواننده را در فضای داستان قرار دهد
آشنایی با نویسنده نداشتم، ولی وقتی نام «محمد قاضی» را به عنوان مترجم دیدم خیالم از بابت کتاب راحت شد. از خواندن بسیار لذت بردم و توضیحات مترجم گهگاه خیلی مناسب، بهجا و کارگشا بود...