این کتاب برشی از زندگی دختری جوان در منطقه کویرنشین است. نویسنده در معرفی خودش آورده است: «متولد آبان شصتم شیراز. اما حاصل خانه به دوشیام در این 12 سال آخر زندگی در اصفهان، تهران، ساری و رودهن بوده. پنج سال است رسما پا به ورطه داستان گذاشتهام. میدانم! علایقم چنگی به دل نمیزند. تا اطلاع ثانوی هرچه هست همین کتاب است.» در قسمتی از کتاب میخوانیم: «این یکی را هم بخوان؛ لطفا! کاش میشد دوباره بیتعارف حرف بزنیم. بیایی و بنشینی پشت پیانو، روبهروی این پنج خط موازی نت. پاهات را جمع کنی زیر چهارپایه و تکیهشان را مثل همیشه بیندازی روی پنجهها. من بگویم سمفونی نه، مانتو سفید و روسری سبزت را به بهانهای از روی مبل بردارم، تو شروع کنی، باوقار. و من همانطور که روی ناز شست شستیهای سفید توی دلم میخوانم، عطر یاس مانتو سفیدت را با ولع فرو بدهم که ای انسانها باشید با هم در زندگی مهربان