هیچ ایدهای ندارم که کِی این کتاب رو خوندم؛ شاید کلاس چهارم پنجم بودم ولی خیلی واضح یادمه خیلی خیلی خوشم اومده بود. و توی یهسال فکر کنم بیشتر از صدبار خوندمش. همهجا باهام بود؛ تو مدرسه، تو ماشین، تو خونهی خودمون و خونهی مادربزرگم. الان که توی کتابخونه گشتم، پیداش نکردم؛ ولی میدونم یهجایی بین کتابهاست. قطعا اگر الان بخونمش، یهستاره هم بهش نمیدم، شاید حتی تمومش نکنم و بذارم کنار؛ ولی به احترام نگارِ کوچیک که این کتابرو خیلی دوست داشت، پنج میدم.
شاید هم چون مناسب سنم نبود نتونستم ارتباط درستی با کتاب برقرار کنم. ولی کتاب کلیشه ای بود از دختربچهای که فوتبال بازی میکند، دوچرخه سواری میکند، استاد شطرنج است و دستی هم در بدمینتون دارد، اما حالا که پا به سن نوجوانی گذاشته مادرش مانع بازی با پسرها میشود... خاله ی جوان و شجاع و قهرمانی هم هست که همه جا پایه ی شیطنت ها و کارهای دختر شود. بعد هم در هر سه روایت نهایتا مسأله به تأهل-تجرد آدم های داستان ختم میشود. خیلی از ما-دخترها- تجربه های مشابه بخشی یا همه ی این داستان را در سنین نوجوانی داشته ایم، به اجبار از بازی با پسرها کنار کشیده ایم/ به پسری علاقه مند شده ایم/ با پسرها کل کل کرده ایم/ آزادی های پسرهای نوجوان هم سن و سالمان را نداشته ایم و... اما، حداقل انتظارِ من، به عنوان خواننده این بود که داستان ورای کلیشه ها و روزمره ها ایده یا اتفاق جدیدی برایم داشته باشد؛ نه اینکه به سیاق بسیاری سریالهای ایرانی و رمان های فارسی، صفحه آخر عروسی شخصیتهای اصلی داستان باشد. خلاصه اگر میخواهید به یک نوجوان کتاب هدیه بدهید، رمانهای خیلی بهتری چه بین نویسندگان ایرانی و چه کتابهای ترجمه شده در بازار کتاب هست.
خواهرم پارسال که دوازده ساله بود این کتاب رو خونده و تو صفحه اول نوشته:"باحال، اما بیادب بود." بعد پایین صفحه نظرش عوض شده و نوشته: "نه، نه، عالی" :-) من حوصلهم سر رفته بود، از کتابخانه خواهرم برداشتم که بخونمش. سه روایت از موقعیت مشابه، که رفتارهای دختر پسرهای نوجوان رو تصویر کرده بود و به عقیده نویسنده این رفتارها ارتباط مستقیم با ازدواج آنها در آینده داشت! خب به طور کلی رفتارها و اعتقادها (که نویسنده خیلی صریح از زبان شخصیت خاله بیان کرده) با تربیت خانوادگی ما جور نیست و به همین خاطر خواهرم نوشته بیادب!! پ.ن:برادرم این کتاب رو انتخاب کرده بود وگرنه خود من موقع کتاب خریدن برای خواهرم خیلی حساسم. گرچه الان کتابهایی که میخونه کاملا تحت تاثیر دوستانش و انتخابهاشون هست... :'(
کتاب در سه بخش با عنوانهای زشت، بد و خوب نوشته شده است. نویسنده یک ماجرا را سه بار روایت میکند. اما هر روایت فضا و شخصیتهای متفاوتی دارد. اما دو شخصیت اصلی در آن ثابت هستند. یکی دختری به نام رویا و دیگری پسر همسایه به نام حمید است. داستان از نقل مکان کردن خانوادهای به طبقه سوم یک ساختمان ده طبقه شروع میشود. این خانواده دختری به نام رویا دارند که شخصیت اصلی داستان است. در همسایگی آنها خانواده دیگری هستند که آنها نیز پسری تقریباً هم سن و سال رویا دارند. در روایت اول، کَل کَل و جدل زیادی بین این دو شخصیت میبینیم که مدام سعی در این دارند که هر کدام به نحوی روی آن یکی را کم کند. در روایت دوم هم آن حالت کَل کَل به شکل دیگری بین دختر و پسر همسایه دیده میشود. رویا علاقه زیادی به فوتبال دارد و همین نقطه آغازی میشود برای ایجاد ارتباط با پسر همسایه. او عکس دسته جمعی از آبیها را روی در خانه پسر همسایهشان میچسباند و پسر عکس را مچاله میکند. در روایت دوم شخصیتهای دیگری هم اضافه میشوند. یکی دختر طبقه چهارم و دیگری برادر اوست. در این روایت دخترها یک گروه و پسرها هم یک گروه میشوند و در رقابتی با هم قرار میگیرند و هر گروه سعی میکند به نحوی خودش را برتر جلوه بدهد. در روایت سوم آن کل کلها بین رویا و پسر همسایه کمتر میشود و آنها با ملایمت با هم رفتار میکنند. در این قسمت، کَلکَلها بیشتر بین رویا و پسر موبور است. پسر همسایه در موقعیتهای مختلفی که پیش میآید، قصد کمک کردن به رویا را دارد. در روز تولدش به او کتاب شعر فریدون مشیری را هدیه میدهد و ۱۵ سال بعد هم به خواستگاری او میرود.
This entire review has been hidden because of spoilers.
شکل روایت داستان که یک اتفاق سه بار به شکل مختلف اتفاق افتاده و این نکته که رفتارهای ما نتیجههای مختلفی در زندگی ما دارن دوست داشتم ولی اینکه این کتاب برای نوجوان یازده دوازده ساله نوشته شده و در آخر این رفتارها به تجرد یا ازدواج ختم میشه نپسندیدم
خب راستش من اول جذب عنوانش شدم اما بعد از اینکه بخش اول از سه پخش رو تموم کردم، نظرم کاملا برگشت، به نظرم اصلا ارزش خوندن نداره به چند دلیل: نوسیده کتاب مرد هست و من به عنوان یه دختر اصلا این حس بهم داده نشد که تونسته باشه تا وارد کالبد یه دختر بشه چه برسه به اینکه بخاد روایتگر یه داستانی باشه و همچنبن نگاه جنسیت زده مردان نسبت به زنان به طور کامل حس میشه مثل غیرت های بی اساس و پایه. و یه نوجوان بعد از خوندن این کتاب خیلی به احساساتش لطمه وارد میشه. عقابد. به شدت بسته ای حاکمه و شکاف نسلی اصلا درک نمیشه همچنین مشکلاتشون.
دقیقا هدف این کتاب چه بود؟ نویسنده چه طرح خاصی را دنبال میکرد؟ اصلا نام کتاب در پی چه معنایی انتخاب شده است؟ دختران علیه دختران یعنی دختران با لج کردن با پسران هم خودشان را بیشوهر میکنند هم اسباب ازدواج پسران را از بین میبرند؟ چرا خط آخر هر داستان باید راجع به ازدواج حتما یک افاضهای میکرد؟ اصلا راوی این کتاب که ظاهرا دختری ده-یازدهساله بود چرا باید راجع به ازدواج صحبت میکرد و مخاطب این کتاب که دختری ده-یازده ساله است چرا باید ارتباط دوستانهاش با همبازیان پسرش را در پس پردهٔ ازدواج تفسیر کند؟ اصلا این آقای نویسنده چه اصراری دارد که راویان یا کاراکترهای اصلی داستانهایش دختر باشند؟ او که دنیای دختران را نمیشناسد چرا از دختران مینویسد؟ چرا این قصه از زبان کاراکترهای پسر داستان روایت نمیشد؟ توصیف دعواهای خاله شبنم و پدر راوی چه کارکرد خاصی در داستان داشت؟ چپاندن مفهوم ازدواج در انتهای داستانها چه لزومی داشت؟ اصلا انتخاب عنوان زشت برای داستان اول چه وجه تسمیهای دارد؟ اگر نویسنده صرفا برای گرامیداشت ارزشهای اخلاقی و حفظ روابط دوستانه و صمیمی این کتاب را مینوشت و نتیجهگیری را به ازدواج نمیدوخت کتاب بهتری نمیشد؟ خداوکیلی ننویسید از اینجور چیزها.
داستانش به شکلهای جالبی روایت شده است گواینکه به نظرم محتوای داستان چنگی به دل نمیزد،اگه داستانهای ازاین دست و به این شکل از روایت زیادباشه فکر کنم یخورده بیشتر از امر ونهی بزرگترها روی بچه تاثیر میذاره و باعث میشه تو رفتارشون دقت کنن